مجموعۀ تلقیات خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله مجید(19): تفقّه، راه و رسمش زندآگاهی است

تفقّه، راه و رسمش زندآگاهی است

{لا یفقهون إلّا قلیلاً}(فتح/15}

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: «تفقّه، راه و رسمش زندآگاهی است. انسانی که تفقّه نداشت می رود به طرفی که تشبّه به غیر خودش است». تلقی ما از کلمات استاد در باب تفقه و زندآگاهی،همان تلقی خودآگاهانه از آیۀ {لا یفقهونَ إلّا قلیلاً} است و اینکه:

در زندآگاهی یا روش گزارندگی و گزارش از آسمان به زمین یا هرمنوتیک، همواره هرمسی هست که راهی بسوی آسمان و نیوشایی سخن حق و آسمانیان دارد و مأمور است ندای حق را از آسمان بشنود و پیام حق را به سوی زمینیان برساند.

لذا زندآگاهی و تفقّه، از "همّت بسوی آسمان" آغاز می شود و پیام رحمت و هدایت بسوی میرندگان انسانی می آورد. همچنین هدایت استنباط ما از احکام کتاب و اصول دین خدا به روش فقه مصطلح، "روش ثانوی" در تفقه است. "روش اولی" آنست که ابتدا با تأسّی به روش هرمسی و با تلقی کلمه آسمانی به مثابه اصول و بنیان هر اجتهادی از کلمات قدس و مقدس، ساحت فروبستۀ قدس و آسمان برویش گشوده شود. از منشأ آسمانی کلمات و توحید زبان است که فقیه باید، ابتدا "مجتهد در توحید" باشد. اهل توحید بودن، قرب فرایض و دعای نیمه شب و ورد سحری می خواهد. آنگاه هر چه پست و ما دون حق را که به خدایی خوانده است باطل می انگارد. { ذلک بأنّ الله هو الحقُ و أنّ ما یدعون من دونهِ الباطلُ}( لقمان/30). چنانکه جناب حافظ سروده:

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله ای بدهش گو دماغ تر کن

او ابتدا باید از خود و هر چه خود خوانده رها شود. در ساحت قدس این کلمات حق است که وقتی "رو به حق می کند" به او القا می شود، و "وقتی رو به خلق دارد"، آنگاه کلمات را با "التقاء" گزارش می کند. اینچنین اصول و ریشۀ کلمات را می یابد و زبان بر توحید کلمه قائم می شود، {قائمة علی اصولها}. فقیه قائم و مجتهد در توحید کلمه، در استنباط احکام و حدود الهی یا فروع از اصول در فقه اصغر، اهل مدرسه و علم حصولی است، و در این سعی "حق به او رو می کند".

اما امروز تفقه را منحصر در مدرسه و صنف طلّاب علوم دینی کرده اند. در حالی که تفقه در دین اولاً، منحصر به فقه مصطلح نیست. ثانیاً مختصّ به طلاب علوم دینی نبوده است. چنانکه از رسول اعظم ص حدیث است که فرمود: « اُفٍّ لکلّ مسلمٍ لا یجعل في کلّ جمعةٍ یوماً یتفقّه فیه أمرَ دینه و یسأل عن دینه» هر مسلمانی باید اهل تفقه باشد و سوال دین باید برای تفقّه باشد و نه بسوی عناد و زحمت انداختن و شبهه افکنی؛ چنانکه امام علی بن ابیطالب ع فرمود: "سَل تفقّهاً و لا تسأل تعنّتاً».

امروز تفقّه تماماً در انحصار یک گروه محصّل حوزه و استنباطیِ مدرسی و مَجدلی است که آنرا از لابلای اوراق کتب پیشینیان و مطالعۀ آن به روش درس و بحث می جویند. این سعی، متمرکز بر حدیث است و کمتر بر قرآن استوار است. لذا مجتهد دیگر بدون آنکه قلبی برای تفقه یا گوشی برای نیوشیدن و چشمی برای دیدن بیّنات و شواهد ربوبیّه داشته باشد - یعنی همان آیات محکمه و سنن قائمه و فرائض عادله - می خواهد مستنبط احکام و حدود الله باشد و فقط یک دوره رسالۀ عملیه احکام الهی در فروع بنویسد و مقلِّد جمع کند و بعد آلاف و الوفی و ...

فقه امروز، مهجور به مهجوریت کلام الله است. {و قال الرسول یا رب إنّ قومي إتخذوا هذه القرآنَ مهجوراً}. مهجور از آسمان و تلقی کلمه و گزارش پیام آسمانیان به زمینیان است؛ مهجورِ اجتهاد در توحید است.

چنانکه جناب استاد دکتر سید احمد فردید گفته اند کلمۀ تفقه با کلمۀ آلمانی verstehen همریشه است. لیکن این کلمۀ آلمانی در انگلیسی با کلمۀ understanding ترادف لفظی و معنوی دارد. تأمّل در ریشه های کلمۀ stand مفید فایده در فهم لطایف و دقایق معنی تفقه خواهد بود. اینکه ریشه های مشترک کلمات نشان از آن دارد که قائمۀ کلمات بر اصول آسمان است.

stand

از ریشه انگلیسی قدیم standan به معنی "سفت و محکم ایستادن، آنطور که از جا نجنبد و متزلزل نشود". "مصمم و استوار، دگرگون نشود و رنگ عوض نکند و با بادهای موافق و ناموافق (که بر او می وزد)راست و پابرجا باشد". "در مقابل سکنی گزیدن و اهل و صاحب وقت بودن و منزل کردن در مراتب عالیه". -{و ما ادریک ما علیّون}- "با وفای به عهد ایستادگی کردن و پایداری داشتن و چشم به راه داشتن و منتظر ماندن". "با تداومِ ایستادگی دوام بیاورد و به عهد خود باقی باشد و متعهد ابقاء گردد". "به اعتبار ایستادگی بر عهد خود موجه و معتبر و مقبول باشد". "همین ایستادگی و بقاء بر عهد است که فتح و ظفر می آورد". "اهل رویارویی و ایستادنِ رو در روی است". "در مقابل دشمن همواره در ضد حمله و دفاع از عهد و وقت خود است". "از جا برخاستن و روی پا ایستادن و بر عهد و پیمان خود صادق بودن". "پشت سر رهبری آسمانی رفتن و پا به پای او ایستادن و به او اقتدا کردن". "و تحت لوای او متشکّل شدن و موافق بودن". و "از همین جا مایه و مقدار و قدر و قیمت یافتن و به اندازه رسیدن.

همچنین ریشه در زبانهای ژرمنیک اولیه بصورت standanon و ساکسونی قدیم بصورت standan، فرانسه قدیم بصورت standa و نیز گوتیک بصورت standan و در ژرمنیک قدیم بصورت stantan آمده است. از همین ریشه اخیر است که stand با فرم مشابه آلمانی stehen و understanding با vorstehen مرتبط می شود.

در قرن 13 میلادی، این کلمه در مضمون هستن و دوام وجود (exist) همچنین به معنی با وقار و با شکوه آماده اهداء و بخشیدن وجود بودن و نیز آنچه از زندگی در دسترس داریم؛ و مواظبت از آنچه از وجود عطا شده است،گفته می شد.

در قرن 14 میلادی، این کلمه به معنی تمام شدن و ارزیدن و گران بها بودن آمده؛ همچنین به معنی اقدام به ایستادن بر سر موضع، عمل پایداری در مقام و منزلت خاص، امکانات جستجو و برپایی منبر آمده بود.

در قرن 15 میلادی، این کلمه به معنی مواجهه و رویارویی بدون ترس و تزلزل و بدون عقب ایستادن و عقب نشستن و کناره گیری از مصاف (با دشمن یا رقیب) و در عزلت و گوشه نشینی فرو رفتن آمده؛ همچنین به معنای دارایی مالی است، آنچه که بنیان و اصول اساسی انسان برای ایستادگی و استواری در برابر دشمن یا رقیب آمده بود.

در قرن 16 میلادی، این کلمه به معنی با موفقیت دوام آوردن و پایدار ماندن و تحمل کردن سختی ها، طی کردن سراسر مسیر از آغاز تا پایان آمده بود.

در قرن 18 میلادی، این کلمه به معنی اظهار اطاعت و بندگی کسی، تحت تأثیر چیزی پیشنهاد تسلیم شدن یا تسلیم کردن چیزی یا کسی دادن و مطیعانه تسلیم کردن آمده بود.

اما ریشۀ اولیۀ کلمه Stand هندو اروپایی اولیه (PIE) بصورت sta است که در سانسکریت بصورت tisthati و در زبان اوستا بصورت histaiti است که در فارسی بصورت stan یا "استان" آمده. همچنین در زبان یونانی بصورت histemi به معنی "آنچه سبب ناپایداری و ایستادگی یک مکان و جغرافیاست". همچنین به معنی "اثر وزین و نفوذ مهم آن و نقطۀ ثقل بودن" است. و نیز صورت یونانی statos "به معنی جایگاه و صلاحیت ایستادن و سکنی گزیدن در آن"، همچنین در فرم لاتینی بصورت sistere به معنی "پا برجا تاکنون" "از جا برخاستن"، "توقف"، "جایگاه"، و "میدان" (در دیار و سرزمین)، "ارکان و ستونهای سرزمین"، "نتیجه تملّق و مجیز گفتن"، "محصول ایستادن در آستان مقدس و بارگاه ربوبی". همچنین فرم لاتینی status به معنی "چگونگی راه و رسم روزگار و سیاق عمل برای شایسته بودن یا روال رسیدن به مقام و منزلت و رویۀ هنجارها و سنت ها و آداب". همچنین به معنی " تلقیّات" آمده بود.

کلمه ترکیبی understanding به تفکیک stand+under از ریشۀ فرانسۀ قدیم بصورت understanda و انگلیسی قدیم بصورت understandan همچنین از ژرمنیک میانه نزدیک بصورت understan آمده که با پیشوند متفاوت و به همان معنا بصورت آلمانی قدیم forstandan و ژرمنیک دور قدیم بصورت firstantan و در ژرمنیک میانه نزدیک بصورت کلمۀ verstan و آلمانی مهذّب در فلسفه و حکمت بصورت کلمۀ verstehen آمده که همین کلمۀ اخیر به معنی "ورد سحری و نیایش بامدادی که بهترین وردها و نیایش ها و زبدۀ عبادات است آمده. در این اوقات است که حالی اصیل و مقامی ممتاز می یابد؛ و نیز به سحرگاهان و آغاز و اوّل هر چیزی اطلاق می شود، و اینکه انسان در بارگاه قدس و میان قدسیان شریک و سهیم می شود و آنچه از کلمات قدسی است را در می یابد و به شهود و حضور علم به اشیاء و امور می یابد". اینست معنی وقوف و تفقّه برای verstehen که به فرموده جناب استاد ایندو با هم همریشه هستند.

اینگونه ملاحظه می گردد که تفقه به لحاظ تاریخ و ادوار کلمه verstehen آلمانی و نیز understanding انگلیسی در ریشۀ مشترک وحدت لفظی و معنوی دارند؛ و کلمۀ توحید منشأ همۀ کلمات است و از او زبان انبساط یافته و تنها انسان با "قلب" است که کلمات را "تلقی" می کند و به معنای آنها "وقوف" می یابد. قلب آنهنگام که در بارگاه قدس حضور می یابد تنها ملاقی یک کلمۀ واحده است؛ کلمه الله یا کلمه توحید. از الله تعالی، کلمات جاری می شود و قلب بر کلمات وقوف می یابد و "تفقه در علم حضوری" همین است. آنگاه که قلب فارغ می شود از سفر سحری به ملکوت؛ آنگاه که بشر به روز کسب و تحصیل علم می آید همین افاضات معنوی قلبیه است که روزِ کسب و تحصیل را برای "تفقه در علم حصولی" و بحث و درس روشن می کند؛ و نشان راه علم حصولی در جهت علم حضوری است.

لذا در حدیث نبوی است که « إنّما العلمُ ثلاثةٌ، آیةٌ مُحکمةٌ و فریضةٌ عادلةٌ و سنّةٌ قائمةٌ و ما خلاهنّ هو فضل». اما تفصیل آن:

1- آیة محکمة عبارت از «معرفة بالله و بحقائق مفطوراته و مصنوعاته و انبیائه و رسله و بحقیقة الأمر في الله و منه و العود إلیه و هذه هو الفقه الأکبر». این آیه همان معرفتی است که از علم حضوری منشأ می گیرد. به علم حصولی در باب توحید و نبوت و امامت و عدالت و معاد بحث و فحص می کند. این معرفت حصولیِ منور به نور علم حضوری و فقه اکبر است که "مُحکمة" از موضع اعتقادی نمی جنبد و تزلزل در مبانی آن راه ندارد. استوار است و دگرگونی نمی پذیرد و بادهای تشکیک و تردید او را از جا نمی کَند. فقیه، در آن تفقه حصولی که ریشه در تهذیب نفس و تزکیه و بیداری سحری و حضور در بارگاه قدس و تلقی کلمة الله دارد در مقامی علمی سکنی می گیرد و صاحب وقت و مراتبی عِلّیه است. تفقه حصولی، وفای به عهدی است که در حضور پروردگار و در تلقی کلمات قدس بسته شده و پایداری و چشم براه قدس بودن؛ و اینکه در هر وضعی و هر طوفانی بر عهد خود باقی و برقرار می ماند. تمام وجهه و اعتبار فقیه مدرسی بر {یَبیتون لربّهم سجّداً و قیاماً}ست. چنانکه جناب حافظ سروده:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

تفقه حصولی بر وفای به عهد، عین فتح و ظفر است. و فقیه مُتفقّه را به رویارویی شیاطین می برد تا از عهد و وقت حضور و ساحت قدس مقابل دشمنان و عدو الله دفاع کند. فقیه یک مجاهد است در صف اول و وعدش صادق است. در اقتدای به رهبری آسمانی و تحت لوای ولایت اوست که عهد می بندد. تفقه، مایه و قدر و مقدارش و کمال یافتنش به همین ایستادگی است. از اینجاست که تفقه و ایستادن و ایستادگی verstehen و standan هم ریشه اند. چنین تفقهی مبنای اجتهاد اصولی و توحیدی است.

2- فریضةٌ عادلةٌ، عبارت است از "هو علم الشرعي الذي فیه المعرفة بالشرائع و السنن و القواعد و الاحکام في الحلال و الحرام هذا هو فقه الأصغر"، همان اصول، مبنای استنباط و استخراج احکام ، اعمال شرعی و قواعد حرام و حلال است. آنهم در فروعات از اصول که شریعت است و بدون آن انسان در خطر سقوط به دورۀ هولناک کفر است. این شریعت یا فقه اصغر که ظاهر دیانت است برای حفاظت از باطن آن اعم از علم حصولیِ فقه اکبر و مهمتر صیانت از باطن باطن دیانت که حضور در بارگاه قدس است و تلقی کلمات حق بسیار ضروری و بدون آن، جز اباحۀ شیطان، نصیب انسان نمی شود، حتی اگر دم از خلوت و انس و معرفت و عرفان بزند، همه گمراهی بلکه گمراهی در گمراهی است.

3- سنةٌ قائمةٌ، که عبارت است از «علم تهذیب الأخلاق و تکمیل آداب السفر إلی الله و السیر إلیه و سلوک في الفناء قدسه و تعرّف المنازل و المقامات و التبصّر بما فیها من المهلکات و المنجیات.» سنت یا ترادسیون tradition یا همان فرادهش عبارت است از آنچه از آسمان توسط رسول به انسان داده شده است، و این همان علم حضوری است و کلماتی است که از آسمان نازل می شود. این سنّتی و فرادهشی که علم حصولی بر آن ایستاده (stand) و استوار است. لذا گفته اند "تزکیه مقدم بر تعلیم است". این همان حضور در ملکوتِ دیدار فرّهی و تلقّی کلمه توحید، آنهم با دعای سحری و ورد نیمه شب و قرب فرائض است. این سنت، محصول ایستادن در آستان و بارگاه ربوبیّ است. این "سنت قائمه" را باید با sta هندواروپایی و tisthati سانسکریت و histaiti اوستایی و histemi یونانی و sistere لاتینی هم معنی دانست. در حقیقت، سنت قائمه راه و رسم و سیاق عمل برای انسان شایسته بودن و وصول به مقام و منزلت انسانی است. چیزی که از کلمه status یونانی هم معنی با سنت قائمه مستفاد است.

بدون "اجتهاد در کلمۀ توحید"، "اجتهاد در علم اصولی توحید و استنباط احکام" میسر نیست؛ بلکه اسباب دنیاپرستی و ظاهرپرستی خواهد شد. تفقه بدون تفقه نخواهد بود! بدون سنت قائمه، آیه محکمه بر دل و جان مجتهد نازل نمی شود و فریضۀ عادله به پرورش شیوخ العار و علماء السلطان و الدّینار ختم می شود. این جریانی می شود که از دیانت و شریعت و تفقه دم می زند ولی، معنی { فَطُبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون} است. دیگر حتی اگر از فقه هم بگوید، احکام بنویسد و فتوی هم بدهد جز قلب تیره و ظلمت زده که از نور علم بی بهره است نصیبی ندارد. حال خود می پندارد استوانه اسلام است، و بدون آیۀ قدسی محکمه، خود را آیة الله و آیة الله العظمی می خواند، بماند. بقول جناب حافظ که سروده:

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

من غافل در این خیال که اکسیر می کنم

قلب تیره و مُهر شده اگر از تفقه بماند می میرد؛ و آنگاه "ذهن" باز می شود و خود، "موضوع" قرار می گیرد؛ آنهم "موضوع نفسانی". برای فقه و فریضۀ عادلۀ مطابق اهواء نفسانی، قرآن و سنّت را " اُبژه" می کند؛ و همین ذهن است که با " استنباط مقالی" فقط، می خواهد احکام و قواعد و حدود حلال و حرام شرعی را استخراج کند. تفقه با موضوعیت ذهن، به فهم و مفاهمۀ منطقی تنزّل می یابد. لذا تفسیرهای موضوعی از قرآن پیدا می شود که بر خودبنیادی ذهن مفسّر استوار است؛ و فهم منطقی و موضوعی بیّنات جدید می شود. یعنی آیات دیگر در پرتو نور ذهن تفسیر و احکام استنباط می شوند. مبیّن، همان مفسر است و ذهن مفسر، "موضوع" تفسیر است و احکام و حدود الله " مورد" تفسیرند. ذهن اینجا بیّنات است، و نه آیات و کلمات الله. مدرسه، جای قدس را می گیرد و قیل و مقال فاقد ذکر و فکر، جای احوال و مواجید می نشیند. این اجتهاد سوبژکتیو، تفسیر سوبژکتیو، بدون نشان راهی از اجتهاد در توحید، "کثیری از مجتهدین" را به علماء الدینار تبدیل می کند. آنها را باید در روز کسب و کار و قرب نوافل و بدتر در مناسبات و معاشرات و معاملات دنیا، با یا بدون سلطان یافت. در مقابل "قلیلی از مجتهدین" هستند: {لا یفقهون إلّا قلیلاً} که هرگز خود را نه مرجعیت عامه و نه مجتهد جامع الشرایط یا متجزّی نمی خوانند. بلکه نشان آنان را باید در قرب فرائض و شب زنده داری و ورد سحری شان، به عنوان کسانی که در معیت رسول الله اند، جست:{ إنّ ربّک یعلم إنکّ تقوم أدنی من ثُلُثي اللیل و نصفه و ثلثه و طائفةٌ من الذین معک}(مزمل/20). آنان کلمات الله و کلمۀ توحید را تلقی می کنند و مقرب مقام قدس اند و مجتهد در توحید؛ قلبشان مهبط انوار علوم و کلمات الله است. آنها معاینات و مشاهدات قلبی شان را شب هنگام و در قرب فرایض، هنگام روز و قرب نوافل که وقت کسب و کار و تحصیل علوم است، در وجود الفاظ و مکتوبات تبدیل کرده، به مدرسۀ مباحثات و مقالات می برند و تقریر می کنند. این اجتهاد ثانوی در فقه اکبر و اصغر مستظهر به اجتهاد اولی در توحید و وحدت کلمه است.

اینچنین، تفقّه {قائمةٌ علی أصولها}، انسان را چه در مقام مجتهد و چه در مقام متعلِّم سبیل نجات و چه در مرتبۀ نجات یافتگان از سقوط در درکات جهنم و درّه های کفر و زندقه، بدون اعوجاج یا همان تشبّه به فرشتگی و حیوانی حفظ و حراست می کند. به عبارتی تفقه، وجه امتیاز انسان از فرشته و حیوان است. انسان در تشبّه به غیر خودش یعنی حیوان و فرشته دیگر تفقه ندارد؛ زیرا لازمه تشبه اولاً غفلت است و ثانیاً کور دلی. {و من کان في هذه أعمی فهو في الآخرة أعمی و أضلُّ سبیلاً}(إسراء/ 72). حالا می خواهد مجتهد باشد، می خواهد متعلّم سبیل باشد یا همج الرعاء. حکم کلی یکی است: {و لقد ذرأنا لجهنّم کثیراً من الجن و الانس لهم قلوبٌ لا یفقهون بها و لهم أعینٌ لا یبصرون بها و لهم آذانٌ لا یسمعون بها اولئک کالأنعام بل هم أضلّ اولئک هم الغافلون}(179/اعراف).

مجموعۀ تلقیات خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله مجید (18):

غول بیابان و اعراب مشغول به اموال و اهل خود

{سَیقول لَک المخلّفون مِن الأعرابِ شَغَلَتنا اموالُنا و أهلونا فاستغفر لنا یقولون بألسنتهم ما لیسَ في قلوبهم قُل فمَن یَملک من الله شیئاً إن أرادَ بکم ضرّاً أو أراد بکم نفعاً... بل ظَننتم أن لن ینقلب الرّسول و المؤمنونَ إلی أهلیهم أبداً و زُیّن ذلک في قلوبکم و ظننتم ظنّ السَّوء و کنتم قوماً بوراً... سیقولون المُخَلَّفون إذا النطلقتم إلی مَغانِمَ لتأخذوها ذَرونا نَتَّبعکم یُریدون أن یُبَدّلوا کلام الله. قل لن تتّبعونا کذلکم قال الله مِن قبلُ. فسیقولون بل تَحسدوننا بل کانوا لا یفقهون إلّا قلیلاً} (فتح/ 11-15)

بی درنگ اعراب، آن بادیه نشینانِ بیابان خو، آن واپس ایستادگان (از میدان جهاد) و پا پس کردگان (از همراهی مجاهدان) و پس ماندگان (از فرمان خدا) به پیامبر ص گویند: سرپرستی عیالمان ناپروا کرد ما را و نسق اموالمان ناپرداخته ساخت ما را و همه اموال و اهل، دل ما را بخود مشغول داشت. پس (به عذری که داشته ایم) برای ما از خدای آمرزش خواه. آنها به زبانها یِشان چیزی می گویند که در دلهایشان نیست. بگو به آنها کی پادشاهی شما را نگه دارد از خدای به چیزی، اگر به شما گزندی خواهد یا بر شما سودی خواهد؟ آری به یک اندیشه همرأی شدید و چنین پنداشتید که هرگز رسول ص و مؤمنان باز نگردند و نیایند بسوی خانمان و کسان و فرزندان خویش. و آن پنداره در دلهای شما (به جَلا و رنگ و لعاب) آراسته (قوی) شد. و گمان بردید گمان بد که محمد ص و یاران او همگی هلاک شدند. و پنداره بد پنداشتید. و بودید گروهی هلاک شوندگان سزاوار هلاکت. زودا که گویند پا پس کردگان (از همراهی و همدلی، آن منافقان) چون بروید به سوی غنیمتها تا فراگیرید آنرا؛ دست بدارید از ما تا پس روی کنیم. ما را تا با شما باشیم. می خواهند که گفت خدای دیگرگون کنند. بگو نه، که شما حسد آرید به ما که شما گروهی کم دانایید.

اما تلقی ما از آیه:

اکنون در جهان، اعراب از هر مبارزه ای ، ولو به گفتن کلمه ای برای احقاق حق غصب شدۀ مسلمانان پا پس کشیده اند؛ و از همراهی و حمایت شرفائ غیور و مجاهدِ مسلمان پس مانده اند. آنها اینک و در ایلغار بزرگ یهود و عملۀ امریکایی و اسرائیلی آنها پس ایستاده اند. حال که جنگ از شدّت دشمنی و غلظت کینۀ یهودی بالا گرفته اعراب وحشت زده شده و هراسان از مرگ، از همراهی مجاهدان و مؤمنان عقب کشیده اند. حاضر نیستند نه با جان، نه حتی با مال خود، با زبان خود، با فرزندان خود از حق انسانی و اسلامی مظلومان دفاع کنند. آنها بنا به "هویت بیابانی شان" مسلماً در وقت دیگری در "بیابان شیاطین حاکم، وحشت زده گمراه شده و هراسان از بیگانگان نشان راه می جویند؛ و مأیوسانه و خسته و از پا افتاده علف گرگ های یهودی خواهند شد"[1]. چگونه؟ بنگرید در حالی که غزه سوگوار کشتار بیگناهان و مظلومین فلسطین بود، عربستان جشنواره های اتراف و خوشگذرانی برگزار می کرد؛ و از هر گونه دعایی در جمعیت زوّار خانۀ خدا برای غزه ممانعت کرد! "هیچگاه اعراب مانند امروز و ایام یورش یهود به سرزمین های اسلامی چنین هیپوترف یا پُر اتراف نبوده است."

حال که دشمن یهودی و عملۀ امریکایی و اسرائیلی آنها از غلبۀ بر مجاهدان غزه فرومانده، این مخلّفون مِن الأعراب کنونی گرفتار و هدف غول بیابان یهودی شده اند. نتانیاهو می گوید: زمانی که تغییرات را در خاورمیانه کامل کنیم. زمانی که محور ایرانی را حتی بیشتر از بین ببریم؛ زمانی که اطمینان حاصل کنیم که ایران سلاح هسته ای ندارد؛ زمانی که حماس را نابود کنیم؛ این شرایط را برای توافقی با سعودی ها و دیگران فراهم خواهیم کرد...من به دنیای مسلمانان هم ایمان دارم. چون صلح از طریق قدرت است؛ زمانی که ما بسیار قوی باشیم و در کنار هم بایستیم اعتراضاتی که اکنون مطرح می شود و غیر قابل حل به نظر می آید تغییر خواهند کرد. حال آنانکه دل به قدرت امریکا و اسرائیل بسته اند و فلسطین را رها کرده اند منتظر باشند تا غول بیابان یهودی با درک دقیق از هویت بیابانی اعراب، صلح خفّت بار و تسلیم ذلّت آور را بر آنها تحمیل کند!

امروز اعراب نگران حَرثِ حرص آلود توسعۀ تمدنی و نسلِ شهوت زده و مسحورِ تکنولوژی و اترافند. شهرهای جدید و بناها و حصارهای رفیع و زینت های برق زده که با تشری سیاسی یا جرقه ای نظامی از کار می افتد و به خاموشی می گرود. آنها می بینند که فلسطینی و لبنانی و یمنی و عراقی و سوری را به خاک و خون می کشند و عقب معرکه ایستاده، نظاره گرند و پا پیش نمی گذارند تا به مالی یا به زبانی اعتراض کنند. آنها می گویند{ شغلتنا اموالنا و أهلونا}. ما در پی منافع ملی خود هستیم. راه حل منازعه در روابط و مناسبات بین المللی است. ما در صف جنگ نمی ایستیم. آنها در این مناسبات "بنیان ژله ای" فریبکارانه ای را ساخته اند که امکان طفره زدن به آنها می دهد و از صف "بنیان مرصوص" می گریزند. "بنیان اتراف عربی" آنها را از همدردی و همکاری در صف مظلومان و مجاهدان فلسطین ناپرداخته می سازد. زیرا اعراب، حرث و نسل خود را در اختلاط با حرث و نسل جهانی، جهانی سازی کرده اند. این خود در تضاد و تناقض با منطق مقاومت و آزادی فلسطین است. از نظر آنها (در خفا) دیگر فلسطین وجود ندارد! در عین حال هنوز جُبّه عربی می پوشند و از جهان عرب می گویند. پس حفظ این پوستۀ بی مغز ایجاب می کند در علن بیانیه بدهند، حتی تشر بزنند و محکوم کنند تا معذور باشند و اسباب تبرئه فراهم باشد؛ حتی اگر {یقولون بألسنتهم ما لیس في قلوبهم} دروغ بگویند و در دل آرزو کنند کاش یهودِ امریکایی و اسرائیلی کار فلسطینی و فلسطینیان را یکسره کند!!

اما اگر کار بر وفق مراد و آرزویشان پیش نرود و نتیجه، دلخواهشان نباشد. وقتی بینند نشانه های فتح و ظفر به اذن الله، فلسطین را بر مستکبران یهودی امریکا و اسرائیل غلبه داد. وقتی آثار دعای مظلومان: { فدعا ربّهُ إنّي مغلوبٌ فانتصِر} ببیند، ناگهان از حاشیه بیرون می آیند؛ میانجیانِ عرب گروه می شوند تا با دشمن مذاکره کنند؛ آنها اینک در لبۀ خط معرکه می ایستند کمکهای غذایی و دارویی و اسکان روانه می کنند هر چند کمکها هرگز به دست فلسطینیان نرسد؛ به مظلومان فلسطینی که خدا یاریشان کرده می گویند: {ذَرونا نتّبعکم} بگذارید شما را در این روزگار سخت که پیروزیتان شکننده است و اسراییل در کمین تلافی یا ادامۀ جنگ ایستاده، با این کمکها (و نه سلاح) شما را همراهی کنیم. ولی هرگز این همراهی یا میانجیگری برای همدلی با مقاومت و فلسطین نیست؛ بلکه بیشتر هماهنگ و در جهت طرحهای آتی استکبار یهودی امریکایی و اسرائیلی است تا خود را میانجی نجات فلسطین از کشتار و گرسنگی و تشنگی و تجدید کنندۀ حیات معیشت در سرزمینی سوخته جا بزنند؛ و از پیروزی مقاومت غنیمت بگیرند برای خود و برای هویت بیابانی بی روح و بی درد خود؛ شاید هیاتی شوند برای اداره سرزمین فلسطین به بهانۀ بازسازی آن و در جهت طرحهای امریکایی و اسرائیلی و راه را برای اشغال دایم توسط دشمنان و از طریق خود باز کنند! اینچنین عرب که به اسلام تظاهر می کند، قاعدۀ قرآنی "نفی سبیل" را با استثناء کردن غزه، نقض می کنند. فلسطین و آحاد مسلمانِ در معیت رسول الله ص که " أشدّاءُ علی الکفّار رُحماء بینهم" اند به "مخلّفینَ مِن الأعراب" کنونی می گویند: { ستدعون إلی قومٍ أولي بأسٍ شدیدٍ تقاتلونهم أو یُسلمون}( فتح/16)" شما را به جنگ گروهی (کفار) می خوانیم که سخت مسلح اند؛ متجاوز و یورشگر؛ بی رحم، سخت زورمندند، راهی جز قتال و جنگ با یهود امریکایی و اسرائیلی نیست تا تسلیم شوند و دست از سر شما بردارند". بدانید یهود بعد از این، سراغ شما می آید و جز جنگ یا تسلیم در برابر آنها راهی دیگر ندارید.

وقتی در حمایت و همراهی فلسطین در جنگ با دشمن یهودی و عملۀ امریکایی و اسرائیلی آنها کوتاهی کردید و پا پس گذاشتید آنها با خوش خدمتی شما چه کردند؟ زودا که با شما نیز چنان کنند. بنگرید اکنون سراغ شما آمده اند. کفّار می خواهند مسلمانان فلسطین را از دیارشان اخراج کنند. به شما دستور می دهند تا آنها را در سرزمینتان اسکان دهید. اگر نکنید بدانید با جنگ و تحریم روبرو می شوید. این آغاز یورش و ایلغار بزرگ یهود در سرزمینهای اسلامی است. تا مکه و مدینه را هم می خواهند. طمع ایشان در اموال و اولاد و اهل و دیار شما تمامی ندارد. ایها العرب، امروز از آنچه کرده اید "استغفارکنید"؛ یعنی از خدا بخواهید چشم بد دشمن و چشمداشت حسد ورزانه و خبیثانه اش را از شما و بلاد شما بردارد. این میسّر نشود الّا به تمهید مقدماتِ جهاد اصغر و اکبر؛ شما دیرزمانی است که جهادگریز و واپس ایستاده بودید. بی تردید در حالی که از میدان پا پس کشیدید و در دل، دشمن را تشویق و ترغیب می کردید، اینک جز پروردگارتان که می تواند شما را از گزند چشمداشت حریصانه و طمعکارانه استکبار یهودی امریکا و اسرائیل دور و در امان بدارد؟ آیا با وا پس ماندگی در برابر ظلم و جور استکبار بر برادران مسلمان و فلسطینی تان خدا به شما پاداش و بهره ای می دهد یا شاید توقع جایزه از یهود جهانی دارید؟! اگر با ذلّت و مسکنت، مورد غضب خدا قرار بگیرید به اینکه با ظالمان دوستی و همراهی کردید، سود شما از این معاملۀ نامرضی الهی و ناجوانمردانه را چه کسی پرداخت خواهد کرد؟ امریکا یا اسرائیل؟! چه کسی شما را از دشمنی و غضب جنگ و تحریم امریکا و اسرائیل در امان می دارد؟

گمان بردید فلسطین هرگز از خاکستر جنگ برنخواهد خاست؛ پنداشتید که فلسطین دیگر بر جای نخواهد ماند. آنهم در سرزمینی سوخته که دیگر نه برادر، برادر را و نه مادر، فرزند را و نه پدر، خانواده را می یابد؛ بدون مال و معیشتی. چنان این پندار در دلهای شما فریبنده و زیبنده اثر کرده بود که فلسطینیان و رهبرانشان را هلاک شده پنداشتید. اینک از این گمان سوء فارغ گشته اید؟ آیا بر جای مانده و استوار و قوی تر شده اید؟ آیا ندیدید که نصرت حق فرا رسید و مغلوب، غالب شد؟ ندیدید دست بالای خدا را که فلسطینی را نصرت کرد و از خاک ، بلکه از اعماق خاک و راهروهای زیر زمین لشکریان سایه را که خدا رعب انگیزشان کرده بود پیدا آورد؛ کسانی که هیچکس گمان نداشت دیگر باقی مانده باشند.

مُخلّفون من الأعراب کنونی، آن جهان عرب پر لاف و گزاف در این فقره بخصوص "لا یَفقهون" اند.آنان قرآن را مهجور ساخته اند و پیام آسمانی ذلّت و عزّت اقوام را فراموش کرده اند. دیگر پیامی از سروش آسمانی بسویشان نمی آید. علمایشان در سکوت و خوش نشین محافلِ قال و مقال و نام و عنوان سلطانی غوطه ورند. چه فقاهتی و چه تفقّهی؟ اکنون کار بجایی رسیده که باید از خود در برابر زیاده خواهیهای سیاسی و امنیتی امریکا و اسرائیل دفاع کنند؛ البته اگر بتوانند. اصل مسأله فلسطین به کنار، اینک اصل تمامیت و غرور شیطانیشان در خطر است. آنها که می خواستند از سر حسادت به فلسطین و مقاومت جانانۀ آنها، در وقت نصرت الهی و پیروزی خون بر شمشیر، غنیمت خور شوند و خود را در پیروزی سهیم، بلکه خود را در این پیروزی، جای خدا و نصرت حق قرار دهند؛ اینک باید بدانند نه سهمی و نه غنیمتی در کار است؛ بلکه خود و سرزمین ها و اموال و اهلشان قرار است گروگان طرحهای دشمن یهودی یا به غنیمت امریکایی و سهم اسرائیلی بدل شوند. حال چه کسی این گزند و ضرر را از آنان دفع تواند کرد؟ درست است که خود کرده را تدبیر نیست لیکن هنوز استغفار هست. این سرودۀ جناب مولانا[2] را ای " خواجه گان مِن الأعراب" بسیار بخوانید و تفکر کنید:

خشم مرو خواجه پشیمان شوی

جمع نشین ور نه پریشان شوی

طَیره مشو خیره مرو زین چمن

ور نه چو جغدان سوی ویران شوی

گر بگریزی ز خرابات شهر

بارکش غول بیابان شوی

گر تو ز خورشید حَمَل سرکشی

بِفسُری و برف زمستان شوی

روی به جنگ آر و به صف شیروار

ور نه چو گربه تو در انبان شوی

کم خور از این پاچۀ گاو ای ملک

سیر چریدی خر شیطان شوی

کافر نَفست چو زبون تو شد

گر همه کفری همه ایمان شوی

روی مکن ترش ز تلخی یار

تا ز عنایت گل خندان شوی

دست و دهان را چو بشویی ز حرص

صاحب و هم کاسۀ سلطان شوی

ای دل یک لحظه تو دیوانه ای

با دمی خواجه دیوان شوی

گاه بدزدی ره دیوان زنی

گاه روی شهنۀ توران شوی

گه ز سپاهان و حجاز و عراق

مطرب آن ماه خراسان شوی

بوقلمونی چه شود گر چو عقل

یک صفت و یک دل و یکسان شوی

گر نکنی اینهمه خاموش باش

تا به خموشی همگی جان شوی


[1] )غول بیابان یا همان شیطان جنّی یهودی که واپس ماندگان عرب را در سرگردانی و گمگشتگی می ربایند و اموال و اهلشان، همان که اعراب می گفتند بر آن مشغولند و بخاطر آن از معرکه حمایت از فلسطین پا پس کشیده اند همه را این شیاطین جنّی یهودی می خورند. این است معنی جهانخوارگی یهود.

[2] )غزلی از دیوان شمس تبریزی است