تلقیاتی در معنی و صورت غربزدگی
(متن منتشر نشده، 1400- 1399)
استاد فقید دکتر سید احمد فردید در معنی غربزدگی می گوید:[1]
« اگر بخواهم جهان غربزده را تعبیر کنم می گویم، حوالت چنین است که ما اَصالت را به نیستیِ هست نما می دهیم. آنچه می گوییم هست، در واقع نیست و آنچه می گوییم نیست، در واقع هست. عالم وارونه شده است.»[2]
در شرح و بیان تعبیر استاد از غربزدگی، بهتر آن است که از شرح و بیان ایشان در هر یک از کلمات و مصطلحات مندرج در تعبیر فوق استفاده کنیم. یعنی مصطلحات غربزده، حوالت، هست و نیست و عالم وارونه. بدین نحو، تعبیر ایشان را به کلام خودشان تفسیر و تأویل می کنیم؛ که این معتبرترین روش کشف معنی است.
1- غربزده و غربزدگی
حضرت استاد برای بیان غربزدگی از کلمه ای شگفت، یعنی کلمه dysplexia استفاده کردند. تفحّص در سوابق و معانی این ترکیب شگرف می تواند راهی به سوی باطن و رموز غربزدگی بگشاید. باید توجه داشت وجه تبیینی تقارب و ترادف میان این دو کلمه از طریق تأویل و نه تألیف انجام می شود. بدین قرار که:
اول- دیس (dys) از ریشه یونانی دیسیس (dysis) به معنی غروب آفتاب، زوال خورشید، غرب، آنجا که خورشید غروب می کند آمده است؛ کلمه غرب نزد استاد، نه به جغرافیا بلکه، تأویل به جایی می شود که خورشید حقیقت آنجا غروب می کند؛ این البته از سوابق کلمه مستفاد است. غروبی که روشنایی را در دل ظلمت پنهان می سازد؛ آنچنانکه حقیقت را در حجاب بی حقیقتی، و بیّنات را به الحاد آیات و اسماء فرو می برد. با غروب، میان ما و روشنایی روز، میان ما و حقیقت وجود جدایی می افتد. آنچنانکه از نشانه های غروب حقیقت و غلبۀ ظلمت و تیره روزی، ظهور هر آنچیزی است که در خفا و مستوری شکل میگیرد و اتفاق می افتد مانند نفاق و دشمنی. کلمه دیسیس (dysis) از ریشه هندو اروپایی اولیه، مانند سانسکریت به صورت دُس (dus) و پارسی باستان و پهلوی به صورت دُش duŠ)) و ریشه اوستایی اوزدَئِزا (uzdaeza) آمده و در همۀ اینها، به معنی بد، مریض و شرّ است. در فارسی باستان همین کلمه در ترکیبات مختلف می آید، مانند دشمن که آنرا بدمنش گفته اند.[3] لذا می توان از غروب خورشید حقیقت و اصل کلمه دُس و دُش و غرب، تأویل به آغاز دور و زمانه ای از بدی و شرارت- اعم از بدمنشی و بد طینتی و هر بدی دیگری- و مرض- به معنی مرض نفسانی- و شرّ- به معنی هر چه خصم خیر است- شود.
دوم- پِلکسیا (plexia) از ریشه لاتینی پلکس (plex) به معنی در هم آمیختن یا تنیدن و ریشه یونانی پلکسوس (plexus) به معنی بافتن یا تابیدن است. از طرفی ریشه یونانی پلکسوس در پیوند با ریشۀ یونانی پِلسیا (plesia) و پِلسیس (plesis) است که به معنی سرشت و شاکله و طینت است.
لذا دیسپلکسیا (dysplexia) می تواند به معنای بد شکل و بی قواره و بدسرشت باشد. بنابراین در تأویل معنی کلمه دیسپلکسیا می توان گفت " غرب در غروب خورشید حقیقت، حوالت روزگار و دوره ای است که بشر، بدذات و بدمنش و مرضناک و شریر است." از همه مهمتر، استاد کلمه پِلکسیا (plexia) و ريشه يونانی پلکسوس (plexus) را به کلمه "ابتلا" می برد. با رجوع به معنی ریشه های لاتینی و یونانی کلمه پلکسوس می توان به تأویل گفت، درهم آمیختن یا تنیده شدن خیر و شرّ در بشر، همان ابتلای اوست. شاید در نظر استاد، ابتلا با کلمه پلکسوس هم چم باشد. چنانکه جناب مولانا جلال الدین بلخی گفت:
چونکه صانع خواست ایجاد بشر
از برای ابتلای خیر و شرّ
جبرئیلِ صدق را فرمود رو
مشت خاکی از زمین بستان گرو
خورشید حقیقت در خاک انسان غروب می کند و رهایی از تیرگی و تیره روزی، در رستن از خاک به سوی آسمان و گشایشِ فروبستگی و رهایی انسان از غربت غرب است.
بدین اعتبار، پِلکسوس(plexus) در ترادف با ابتلا به معنی آزمودن و اختبار کردن است که در تیره روزی غرب و غروب خورشید حقیقت، انسان باید قیام به خیرات و مَبرّات کند در حالی که شرّ، کین توزانه یورش آورده، شبیخون میکند. حوالت افتادگی در غرب و ابتلای کوری و ظلمت و ناروشنایی، حوالت قهر خدا به تیره روزی غرب است، نه انسانی که به قدر طاقت خود، سعی در جهاد اکبر و اصغر برای دولت الرحمان و علیه دولت الشیطان می کند. این رنج و دردی است که انسان در این تیره روزی غرب می کشد و البته مستوجب رحم و رحمت پروردگارش می شود. گرچه آنکه به این ظلمت راضی و در شرّ شریران رفیق است، احمقی می ماند که مقهور خداست. چنانکه جناب مولانا گفت:
گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست
ابتلا رنجی است کان رحم آورد
احمقی رنجی است کان زخم آورد
در کلام الله مجید فرمود: { وإذ ابتلى ابراهيمَ ربّهُ بکلماتٍ فَاَتَمّهُنَّ قال انّي جاعلکَ للناسِ إماماً قال ومن ذُرّیّتي قال لا یَنالُ عهدي الظالمین}(بقره 124)
انسان همواره به اسمی و کلمه ای مبتلاست؛ در هر لحظه و هر دم . این ابتلای دم به دمی ماهیت او را شکل می دهد. از آنجا که اسماء متقابلان و در اختصام اند، پس در هر ابتلا و مظهریّتی برای انسان، انتخاب اسم و کلمه ای که از خیر و شرّ بهم آمیخته، ماهیت او را می سازد. این اختصام و جنگ دائمی خیر و شرّ با انتخاب ما، در قول و فعل و حرف ما ظاهر می شود. یعنی گفت ما به خیر و شرّ مبتلاست، کِرد ما به خیر و شرّ مبتلاست؛ حال ما و تفکر ما هم به خیر و شر مبتلا می شود. تنها خداست که به انسان رحم می آورد تا در ابتلای خیر و شرّ، از شرِّ اِنغمار در خاک بِرهَد و به خیر تعالی به سوی آسمان نایل گردد.
حال اینچنین باید گفت: «غربزده کسی است که با فرعونیت، بنیاد طاغوت شریر را می گذارد و در قعر گل سیاه و تیره روز، حقیقت خیر را مستور می کند و خود را از آسمان می کَنَد. سپس در دوره ای با ممارست عقلانی به انانیّت و نحنانیّت، خود، بنیادِ همۀ طاغوت ها و شُرور عالم می شود و ابتلای خیر و شرّ با "خودبنیادی" به عنوان شرّ اکبر در او تمام می گردد {فاتمّهن}.»
لذا بشر شروع می کند در ظلمتکدۀ غرب و بی حقیقتی، نیست را هست انگاشتن؛ با دروغ زنی، جنگ به راه می اندازد تا غارت کند، بکشد، اشغال کند، آواره سازد، به بردگی و بندگی ببرد و بهره کشی نماید و اقویا و کنّازان را که حواری قدرت غالب و ظلمت زده و خود خداپنداشته اند و کاری جز چاپلوسی ودریوزگی و رباخواری و کم فروشی ندارند، عزیز بشمارد و بر مستضعفان حاکم سازد.
همۀ انسانها مبتلایند. در امّت واحدۀ سرآغاز تاریخ و پیش از متافیزیک، بشر با ردّ و طرد شرّ، ابتلای به خیرات و مبرّات و کلمات لطف پیدا می کرد و مظهریت آن، امامت بر کره ارض بود. لیکن با فروپاشی امت واحده و آغاز دوره یونان و متافیزیک، با ردّ و طرد خیر، ظاهر امامت ابراهیمی در مظهریت یونان و یونان زدگی استمرار نیافت و این عهد به آنان نرسید و ابتلای به شرِّ طاغوت و شرک، اساس ظلم عظیمی شد که از دو هزار و پانصد سال پیش از این با طاغوت و فرعونیت تا انانیت و نحنانیت دوره جدید ادامه دارد و می خواهند خود را امام بلکه در جایگاه خدا قرار دهند. این دوره همان غروب خورشید حقیقت و زوال مظهریّت لطف یا عصر غربت و سیطرۀ غربزدگی مضاعفِ ایجابیِ مرکب یا دیس پلکسیاست.
حال می گوییم، آنچنانکه استاد گفت دیس (dys) همان غرب و پلکسیا (plexia) هم ابتلاست؛ ولی ترکیب غرب و ابتلا به چه معناست؟ اگر با پسوند "زدگی" در کلمه غربزدگی یکی است چه معنایی با هم دارند؟ و در آخر، غربزدگی را در اصطلاح چگونه تأویل کنیم؟
فرهنگ برهان قاطع می نویسد: «"زده" به معنی چیزی را خوردن باشد؛ یا آراسته و مزیّن گشتن؛ یا پیراسته و بریده گردیدن؛ و همچنین کهنه و فرسوده بودن». با توجه به معنی "زده" در فرهنگ های فارسی، آن به معنای بیماری و رنجی است که انسان به واسطه تماس یا مجاورت با چیزی، به آن مبتلا می شود. مثلا آفتاب زدگی، نتیجه مبتلا شدن بدن به آفتاب و حرارت بر اثر مجاورت با آن است؛ همینطور سرمازدگی و دریا زدگی. بطوریکه حالتی از نومیدی و خستگی و نارضایتی ایجاد می کند. به این ترتیب غربزدگی، ابتلای انسان به رنج و بیماریِ افتادن در بی حقیقتی و غروب حقیقت و تیره روزیست؛ که در آن حالت، شرّ آراسته و زینت می شود و بر خیر رجحان و غلبه می یابد؛ مجاز جای حقیقت را می گیرد و بشر، "مفلس شراب زده" می ماند. در این حالت بشر از حق و حقیقت بریده و منقطع می گردد. این ضرب[4] و زوری است که به آن بخت بشر، ظلمت نشینی است. در این ظلمت سرای بی حقیقتی، حقیقت فرسوده و کهنه می نماید و نیست انگاریِ حقیقت و مجازهای حقیقت نما، بنام سیاست، هنر، علم و تکنیک، نو و حرف روز به شمار می رود.
غربزدگی، ابتلای بشر به ظلمت و شرّ و نیست انگاری خیر و نیکی است. این همان درد و مرضی است که با آن بخت و اقبال بشر، تیره روزی است و به خواب تیرۀ خاک، از وصال حق و حقیقت محروم می ماند. به قول جناب حافظ:
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
2- حوالت تاریخی
حضرت استاد می گوید: «حوالت تاریخی را ارادۀ خداوند برای آشکار کردن و ظهور اسمااش به صورت مرحله ای و فرجام شناسانه معنا کنیم[5]». در شرح این سخن می توان گفت: با غربزدگی، با انکار و الحاد آیات و اسمائی که در مرحله تجلی و ظهور آمده، بشر در برابر اراده الهی می ایستد؛ خود را به جای مظهر، ظاهر و به جای مجلی، جلی می انگارد. اما چگونه؟ وقتی پرسش از حقیقت وجود جای خود را به پرسش از موجود می دهد؛ به واقع به حسب ماهیت عدمی موجود، اصالت را به نیستی در برابر هستی می دهد. بدتر آنکه برای هست نماییِ نیستی، لباس هستی بر تن نیستی می پوشاند و به نیستِ هست نما اصالت می دهد. فرجام اصالت دادن به نیستیِ هست انگاشته شده و هستی را نیست پنداشتن همان "وارونگی عالم" است. نشانه اساسی این وارونگی اینکه در عالم، مجاز جای حقیقت نشسته است.
3- هست و نیست
هست چیست و نیست کدام است؟ چه نسبتی میان هستی و نیستی با حوالت تاریخی است؟
کلمه "هست" چنانکه حضرت استاد تحقیق کرده اند با کلمه "حق" و "حتم" عربی همریشه و هم چم است؛ بدین معنی که در زبانهای هندواروپایی، کلمه اِس (es) و وِس (wes) به معنی بودن است. از همین کلمه در زبان سانسکریت به صورت "اَسمی" (asmi) و "آسی"asi) ) به معنی من هستم و من وجود دارم آمده است.[6]
همچنین در ریشه یونانی به صورت "اِستی" (esti) و لاتینی "ایستِ" (iste) و "اِست" (est) به معنی "آن" آمده است؛ می توان معنی "آن" را در ترجمه ریشۀ یونانی و لاتینی هستی، به همان معنی "آن" در بیتی از جناب حافظ ارجاع داد.
از بتان "آن" طلب ار حسن شناسی ای دل
کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
"آن" در شعر جناب حافظ و ایضاً در معنی ریشه لاتینیِ "هست"، به معنی تجلّی حق در آینه مظاهر و ماهیات است. بدین قرار که معبود در باطن هر شیء به وجهی پرده از رخ برمی افکند. این نامستوری معبود در هر ماهیتی، حقیقت آن ماهیت است. معنای ریشۀ یونانی هست، یعنی اِستی (esti) و لاتینی اِیستِ (iste) یا همان "آن" در واقع به حوالت تاریخی بشر که همان ارادۀ حق تعالی و تجّلی اسماء و آیات است بازمی گردد.
نکته اساسی اینکه، چنانکه قبلا گفتیم، کلمه "هست" و ریشه های متعددی که در زبانهای هندواروپایی دارد، با "حق" و "حتم" عربی همریشه است؛ بنابه قاعده ای که در زبانهای هندواروپایی نظایر فراوان دارد، "قاف" عربی به "سین" و "شین" در این زبانها تبدیل می شود. لذا حق عربی با اِس(es) و اِستی(esti) هندواروپایی همریشه است. چنانکه هستی در زبان پهلوی به صورت هستی (hastih) و هستو (hastu) به معنی حق و راستی و درستی آمده است. در شعر جناب اسدی طوسی است که:
به هستیش هستو شوی از نخست
اگر خویشتن را شناسی درست
یا جناب مروزی گفته:
خداوند هستی و هم راستی
ازویست بیشی و هم کاستی
بدین اعتبار، "هستی" در این قول، اشاره به ذات است که وجود مطلق عبارت از اوست؛ و آن وجودی است عین وجودات که بی وجود او هیچ ذره ای را وجود نیست و بوجود او موجود است و لاغیر. در مقابل "نیستی" هم به تلفظ پارسی قدیم "نِستی"nesti) ) و پارسی کنونی "نیستی" (nisti) به معنی فنا و بی چیز و عدم و فقر است. همچنین تلفظ قدیم "نِست" (nest) و کنونی "نیست" (nist) که در پازند اوستا "نِست" (nest) و پارسی باستان "نِئی" (naiy) یا همان "نه" آمده است. چنانکه در برهان قاطع "نیست" به "نیسته" تلفظ شده و از جناب مروزی است:
آس شدم زیر آسیای زمانه
نیسته خواهم شدن همی بر کرانه
بدین ترتیب "هست" فارسی، هم ریشه های مشترک عربی و هندواروپایی دارد و هم معادل "وجود" در زبان عربی است. اما چطور؟
قبلا می گویم، به لحاظ معنایی هست بر وجود و نیست بر عدم منطبق است. کما اینکه نیست و عدم را با "کَتم" گرفته اند. یک حَتم داریم و یک کَتم که حتم، هستی و وجود و کَتم، نیستی و عدم است. "موجودات قبل از پیدایی در کتمِ عدم اند". اگر حتم به معنی واجب کردن کاری بر کسی و استوار داشتن و محکم کردن آنست، کتم پنهان داشتن و پوشیدن راز یا چیزی است. چنانکه جناب فخرالدین عراقی در لمعات گفت:
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد
بنمود جمال و عاشق زارم کرد
من خفته بدم به ناز در کتم عدم
عشق تو به دست خویش هوشیارم کرد
اما در باب وجود، در رسالۀ قشیریه چنین آمده: ["وجود"، پس از آن بود که از درجۀ "وجد" درگذرد. وجود نبود مگر پس از آنکه از بشریت مرده گردد؛ زیرا که بشریت را نزدیک سلطان حقیقت، بقا نباشد.
بدین ملاحظه، وجد آن بود که به دل تو درآید بی تکلّفیِ تو[7] و پیران از این سبب گفتند وجد، یافتن بود و مواجید به مقدورِ وردها بود... واردات از وردها خیزد... و هر وجد که صاحب او را در آن کسب بود، آن نه وجد بود... و البته "تواجد" ابتدای وجد است. تواجد، به وجد آوردن بود به تکلّف به نوعی اختیار. گروهی گفته اند تواجد مسلّم است درویشان مجرّد را که چشم دارند به یافتن این معانی و اصل ایشان اندر این خبر رسول (ص) است که می گفت: بگریید و اگر گریستن تان نیاید به ستم بگریید... تواجد، بنده را به وجود برد. وجد، موجب استغراق بنده بود، و وجود ، موجب هلاک بنده بود... صاحب وجود را صحو بود و محو بود. حال صحو، بقا بود به حق و حال محو، فنا بود به حق. این دو حال دائم بر وی همی درآید. چون آن درآید، این برخیزد و چون آن درآید، این برود. آنگاه که صحو توسط حق بر او غلبه کند. در آن حال می تازد و با آن سخن می کند.]
اما آنچه در این فقره باید به تمامت و اکمال از او سخن گفت، همریشه و هم چم بودن "هست" فارسی و "حق" عربی است. زیرا درک این پیوند، در دانستن اصل ثابتِ تفکر غربزدگی که ایدۀ ثابت حضرت استاد بود، راهی یگانه و ممتاز به سوی گذشتن از غربزدگی است.
معنی "حق" کُنه و حاق وجود است و چنانکه از کلام الله مجید به مدد روایات استنباط می شود، کلمه وجه الله به ظاهر وجود، یعنی وجود عام دلالت دارد و حق به کُنه و ذات وجود.
نظر به آنچه گفته شد، حکمای اُنسی اغلب کلمه "وجه الله" را در آیه شریفه: {آینما تولّوا فثم وجه الله}[8]، به وجود عام تفسیر نموده اند. منشأ این تفسیر از تفسیری است که امام علی بن ابیطالب (ع) از این آیه شریفه بیان فرمود و در پاسخ این پرسش که مراد از وجه الله در آیه یاد شده چیست فرمود: هذا الوجود کلّه وجه الله. و بدین قرار، وجه الله را به وجود تفسیر کرد. شاید بتوان در بیان تعبیر وجه الله چنین گفت که هویت غیب برتر از آنست که هیچ ادراکی بر آن احاطه بتواند یافت و تنها چیزی که سالکان از هویت غیب در می یابند، وجود آن هویت و کمال وجود آنست. چنانکه جناب عبدالرحمن جامی گفت:[9]
دوربینان بارگاه الست
بیش از این پی نبرده اند که هست
ذات پاکش ز چونی و چندی
هستی ساده از نشانمندی
در مکین و مکان چه فوق و چه تحت
وحدتی ساذج است و هستی بحت
وحدتی گشته کثرتش طاری
در همه ساری از همه عاری
از حدود تعلقات برون
و ز قیود تعینات مصون
نه به دام قیود صید شده
نه به اطلاق نیز قید شده
هم مقید خود است و هم مطلق
گه ز باطل نموده گاه از حق
قید او سازوار با اطلاق
زهرش آمیزگار با تریاق
اوست مغز جهان جهان همه پوست
خود چه مغز و چه پوست چون همه اوست
بود کل جهان در او مستور
کرد در کل به ذات خویش ظهور
کل در او عین اوست او در کل
عین کل همچو آب اندر گل
آب در گل گل است و گل در آب
عین آب این دقیقه را در یاب
برتر است این سخن ز درک فهوم
کی شود درک جز به ترک رسوم
نرسد کس بدین به بوالهوسی
بگذر از اسم و رسم تا برسی
عقل بگذار کان عقیله توست
دانه مکر و دام حیله توست
عقل جزوی در این نشیمن کسب
بهر آداب بندگیست فحسب
به دلیل علیل و فکر سقیم
کی شناسد صفات و ذات قدیم
بوریا باف اگر چه بشکافد
مو به صنعت حریر چون بافد
بدین قرار، کُنه هویت غیب به ادراک هیچکس درنمی آید، ولی اولین امر و مهمترین امری که از این غیب هویت ادراک می شود، همانا وجود است؛ وجودی که به نحو حقیقی، تنها مختص به اوست و غیر را از آن بهره ای نیست مگر به نحو مجازی؛ بنابر این می توان گفت که: وجود، مظهر و تجلّی اعظم هویت غیب است و به این اعتبار می توان آنرا وجه الله نامید. به اعتقاد حکمای اُنسی، تعبیر وجه الله در کلام الله مجید دلالت بر وجود دارد؛ اما اینکه تعبیر وجه الله با کدام مرتبت از وجود مطابقت می کند، پرسشی است که باید باب آن مفتوح بماند.
پرسش اساسی اینکه تعبیر وجه الله دلالت بر وجود عام یا منبسط می کند یا دلالت بر ذات وجود مطلق دارد؟ این بسیار اساسی است که بدانیم نزد حکمای اُنسی، وجود الله ،موضوع یا اُسّ و اساس تفکر و حکمت الهی و هستی شناسی است. این بدان جهت است که حکمت اُنسی مانند کتب آسمانی، وجود الله را امری در نهایت ظهور و تیقّن می بیند و هیچگاه حق را نیست نینگاشته است تا به واسطۀ غیر حق، به اثبات آن بپردازد[10].
به اعتقاد حکمای اُنسی، ذات حق، برهان بر ذات اوست. « یا من دلَّ علی ذاته بذاته». تمامی موجودات مظهر و مجلای حق اند و مظهر از ظاهر، و مجلی از متجلّی، در ظهور و تجلّی فزونتر نیست و حال آنکه دلیل باید اَظهر و أجلی از مدلول باشد. چنانکه جناب حافظ فرمود:
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرۀ تو حُجت موجه ماست
پس از تلاشی اُمت واحده، بشر متکبر و استکبار زده، در غفلت از حقیقت وجود به سر برده و به بیان دقیقتر، حقیقت وجود را نیست انگاشته است. حکمای اُنسی برای درهم شکستن سدّ این غفلت و متنبّه کردن انسانِ نیست انگار به اینکه آنچه هستی در نظر او جلوه می کند، چیزی نیست جز تجلّی همان معبودی که نیست می انگارند، به بیان "برهان ذات به ذات" به دو نحو حضوری و حصولی پرداخته اند. اساس این دلالت، بر دلالت وجه بر ذات قرار دارد. وجودی که از آن به وجه الله تعبیر شده است[11] همان وجود عام است. زیرا انسان به هر کجا روی کند آنرا شهود می کند، این شهود حجاب غفلت از وجود و نیست انگاری را میدرد و ما انسانها همواره مُدرِک و شاهد این جلوه ها هستیم؛ یعنی اینها جز تجلی حق نیستند. جناب شیخ شبستری فرمود:
میان عاشق و آئینه رازی است
در این بزم فنا خوش سوز و سازی است
گهی لطف است و دیگر گه عِتاب است
که گه آئینه مظهر گه حجاب است
در این آئینه دل مست تجلّی است
ولی درمان مجنون وصل لیلی است
تو ای غافل ز عکس یار، از یار
حجاب آمد تو را آئینه، هشدار
همچنین حکمای انسی کلمه حق را در آیاتی چون: {سنُریهم آیاتنا في الآفاق و في انفسهم حتّی یتبیّن لهم أنّه الحق أولم یکفِ بربّک أنّه علی کلِّ شیءٍ شهید}[12] به کُنه و حاق وجود تعبیر کرده اند. چنانکه قبلا اشاره شد، کلمۀ حق با ریشه هندواروپایی اِس(es) به معنی هستی، اشتراک در ریشه و معنی دارد. در مقابل یک ریشۀ عربی، با ابدالهای گوناگون، کلمات متعددی در زبانهای هندواروپایی وجود دارد. در قبال کلمه حق، به جز ریشۀ اِس هندواروپایی با ابدالی دیگر، کلمه یونانی آگاتون (agaton) از ریشۀ یونانی آگاتوس(agathus) به معنی خیر[13] قرار دارد؛ که البته کلمه آگاتون در عین اینکه بدل "اِس" هندواروپایی است، ولی همریشه با آن و نیز "حق" عربی و "هست" فارسی است. به قول هگل، در تمامی موجودات، آنچه هست، با آنچه باید باشد تفاوت دارد و تنها در ذات حق تعالی است که آنچه هست و آنچه باید باشد با هم متحد می گردد. به نظر می رسد کلمه قرآنی "حق" که نام خداوند است، به این دو امر، یعنی "آنچه هست" و "آنچه باید باشد" به نحو همزمان دلالت دارد؛ یعنی کلمۀ حق، با آن وجه خود که همریشه با کلمه هستی است، بر آن دلالت دارد که حضرت حق آنچه که هست و کُنه و حاق هستی است، و از طرفی، با آن وجهی که با خیر آگاتون همریشه به شمار می رود، دلالت بر این امر دارد که هویت غیب، همان است که باید باشد. یعنی در عین کمال و اطلاق.
این نکته ای است که سالک پس از تعمّق در آیات حق، در آفاق و انفس، به عین الیقین و حق الیقین بدان نائل است. به اعتقاد حکمای اُنسی، هیچیک از ماهیات دارای وجود حقیقی نیست و وجود خاص حق است. به همین جهت دارای افراد و مصادیق متعدد نیست و امری واحد و منحصر بفردی فارد است؛ هر چند که این امر واحد و فردافرد، دارای شئون و مراتب و تجلّیات متعدد باشد که: { کلَّ یومٍ هو فی شأن}[14]. اما دیگر موجودات، یعنی ماسوای حق، از خود وجود مستقل ندارند و به تعبیر حکمای اُنسی، امور وجودی نامیده می شوند. مراد حکمای انسی از امور وجودی که آنها را "اکوان" نیز می نامند، همان ماهیات است که به تجلّی وجودی و معیّت قیومی حق موجود گشته اند و به ظهور رسیده اند.
"قیّوم" از اسماء جلالۀ حق است و از تجلّی این اسم در اعیان ثابته است که این اعیان در عالم خارج نحوی از ظهور می یابند و عالم اکوان متحقّق می گردد.
ما عدم هاییم هستی ها نما
تو وجود مطلق و هستی ما
مراد از مطلق در این مقام، مطلق سِعه ای است نه مطلق مفهومی؛ و مقصود از سعه در این مقام، احاطۀ وجود حق بر تمامی اکوان و سعۀ آن بر تمام ماهیاتِ موجود است. از تجلّی وجودی حق در ماهیات آنها و معیّت قیومی وجود حق با این ماهیات، متحقّق و موجود می شوند و با انقطاع این تجلّی وجودی و معیّت قیومی، به کتم عدم باز می گردند. بنابر این، اطلاق وجود بر امری که مسبوق به عدم است، اطلاقی مجازی است و نه حقیقی. میبدی در کشف الاسرار به نقل از پیرهرات می گوید: وجودی که حدودش بر عدم باز شود، آن را وجود مجاز گویند، نه وجود حقیقت.
4- عالم وارونه
بدین ترتیب هر ماهیتی به جهت "معیّت وجود حق" با آن، حقیقت نامیده می شود؛ به بیان دیگر، حقیقت هر شیء عبارت است از تجلّی حق در آن شیء و ماهیت هر شیء نیز مجلای آن تجلّی است. یعنی هر شیء حقیقتی دارد و ماهیتی. بجای آنکه بگوییم هر شیء، وجودی دارد و ماهیتی. بلکه حقیقت هر شیء به او افادۀ وجود می کند؛ یعنی تعیّنی وجودی دارد که همان ماهیت اوست. آنچه گفته شد به بیانی دیگر قابل تعبیر است. بدین سان که ظهور، اقتضای دو امر دارد، یکی ظاهر و دیگری مظاهر؛ و شیء از آنجا که حق به اسمی از اسماء خود در آن ظاهر و متجلّی است، حقیقت نامیده می شود و از آن حیث که مجلی و مظهر تجلّی است به ماهیت موسوم است. بدین قرار هر شیء بدان جهت که جلوه ای از جلوات حق است با قطع نظر از مَجلی، عین حق است و به همین جهت نیز بدان حق اطلاق می شود؛ اما "حقی مقید" و نه مطلق؛ که تنها وجهی از وجوه حق مطلق است و به همین معنی ناظر است آیه شریفه : {الحقّ من ربّک فلا تکن من الممترین}[15]. این حق مقید به اعتباری دیگر "آیه" نامیده می شود. این جلوه از وجود دلالت بر وجود مطلق است که گفته اند: " و في کلِ شیءٍ لهُ آیةٌ تَدلّ علی أنّه واحدٌ" [16]. آنچه در هنر اُنسی به "آن" تعبیر شده است[17]، چیزی نیست جز همین تجلّی که وجه آیه و نشانه بودن هر شیء است برای حق؛ یا همان تجلّی حق در آینۀ مظاهر است؛ بدین معنا که معبود در باطن هر شیء به وجهی از رخ پرده برمی افکند و این نامستوری معبود در هر ماهیتی، حقیقت آن ماهیت است. لذا به طریق تأویل ظاهر به باطن باید گفت حقیقت همان تجلی و نامستوری غیب هویت وجود و کشف حجاب هویت غیب است. چنانکه مولی الموحدین (ع) در باب حقیقت فرمود: «کشفُ سَبَحاتِ جلال مِن غیر اشارة و محو الموهوم مع صحوالمعلوم[18]». حکمای اُنسی "معلوم" را به حضرت حق که دارای وجود حقیقی است تفسیر کرده اند. و موهوم را به ماسوی که وجودشان مجازی است. تفسیر حقیقت به تجلّی وجود و نامستوری آن، در تفکر پیش از سقراطی یونان نیز سابقه داشت. یونانیان کهن، حقیقت را اَله ثئیا (aletheia) که مرکب از (A) که حرف اول مزید مقدم [19]به معنی نفی و (letheia) به معنی حجاب و پوشش است گرفته اند. چنانکه در تحقیق حضرت استاد، کلمه لثئیا (letheia) یونانی با کلمۀ "لحد" و "الحاد" عربی اشتراک در ریشه و معنی دارد؛ به معنی پنهان نمودن و کتمان کردن است. بدین بیان معنی اصلی آله ثئیا، نامستوری هویت غیب است.
این تعبیر از حقیقت پریروزی است و تعبیر امّة واحدۀ سرآغاز تاریخ است که هنوز به الحاد آیات و اسماء مبتلا نشده اند. یعنی الحاد وجه الله و آیات الله که همان وجودات مقیدند آنان را از اُنس با حق منصرف نساخته است. لیکن چون نیست انگاری با الحاد آیات و اسماء می رسد، وارونگی عالم به معنی انکار و کتمان آیات و اسماء و فروبستن ساحت قدس تجلی و ظهور اتفاق می افتد. چنانکه در مقابل تعبیر اُنسی حقیقت که شرح آن رفت و توجه به نامستوری و کشف المحجوب، اما متافیزیک وجود را وارونه و موجود می انگارد.
ارسطو بجای آنکه حقیقت را به نامستوری و تجلّی وجود تفسیر کند، موافق حوالت تاریخی متافیزیک- که غفلت از وجود و گم شدن در موجود است – حقیقت را در نسبت با "موجود" تعبیر و تفسیر کرده است. ارسطو در مقالۀ آلفای بزرگ متافیزیک، علم مابعدالطبیعه را به "علم به موجود بما هو موجود"[20] تفسیر کرده و در مقالۀ آلفای کوچک به "علم به حقیقت"[21] تعبیر نموده است. بدین طریق، تلویحاً حقیقت و موجود را یکی انگاشته است. این "یکی انگاری حقیقت و موجود"، در تفکر متافیزیکی، با تفسیر حقیقت به "مطابقت خارج با ذهن" تاکید بیشتری یافته است. مارتین هیدگر در کتاب نشانه های راه(wegmarken) می گوید: فیلسوفان مشایی در تمام دوران قرون وسطی، حقیقت را به وسیله این عبارت لاتینی تعریف می کردند: « حقیقت مطابقت اشیاء با ادراک است». در عرف فیلسوفان مشایی، ادراک از آن حیث که مطابق اشیاء و مناسبات موجود در خارج بود، صدق نامیده می شد و اشیاء از آنجهت که مطابق ادراکِ صادق بودند، حقیقت خوانده می شدند. بدین قرار از تفسیر حقیقت و حقانیّت امور، تفکر و ادراک انسان در کار می آمد و این امر، ریشه های موضوعیت نفسانی (سوبژکتیویته) یعنی حوالت تاریخ دوره جدید را در تفکر یونانی نشان می دهد. با اینهمه در دوره یونانی و قرون وسطی هنوز صدق قضایا به "انطباق ذهن با خارج" تفسیر می شود؛ حال آنکه در تاریخ جدید غرب همراه با تسلط سوبژکتیویته بر تفکر، این تمایل پدیدار آمده است که صدق قضایا را نیز نه در انطباق ذهن با خارج، بلکه در "انطباق خارج با ذهن" بدانند. سرسلسله این گونه از فیلسوفان و متفلسفان امانوئل کانت است؛ که صراحتاً ملاک صدق و حقانیت و صحت علوم را در انطباق خارج با ذهن می داند. بدین قرار، ملاک حقیقت در متافیزیک، مطابقت دو نحو از موجود با یکدیگر است که یکی "ذهن" و دیگری "عین" خارجی است. ولی در مسیر تاریخی متافیزیک، گاهی خارج و گاهی ذهن اصالت می یابد. اما آنچه به کلی فراموش می شود و مورد نیست انگاری قرار می گیرد، ذات وجود مطلق و هویت غیب و تجلّیات اوست. تنها در پایان تاریخ متافیزیک است که مارتین هیدگر، طریقت فکری خود را در مقابل متافیزیک، Denken یعنی "تفکر" می نامد و از نو حقیقت را به نامستوری[22] تفسیر می کند که بازگشتی است به سوی تفکر پریروزی انسان که حقیقت را تجلّی هویت غیب می دانسته است[23].
5- اجماع مطلب، درخت وجود
بدین ترتیب وقتی حوالت بشر و تاریخ جدید، الحاد آیات و اسماء الهی و انکار تجلّیات است؛ وقتی بشر هست را نیست می انگارد و نیست را هست نما می کند؛ وقتی حقیقت را در نسبت با موجود تعبیر کرده و آنرا با وجود بیگانه می انگارد؛ وقتی نامستوری و کشف المحجوب از معنی حقیقت انکار می شود و صحو موهوم و محو معلوم وارونه می گردد؛ وقتی حقیقت را به عنوان انطباق ذهن با خارج و با تاریخ جدید، انطباق خارج با ذهن تفسیر می کنند، حقیقت دیگر امری واحد نیست، بلکه در نزد هر فردی و هر ذهنی حقیقتی هست. ذهن یعنی آنچه بشر خود اراده می کند؛ فهم و ادراک می کند؛ ارزشگذاری می کند. خارج هم یعنی موجودات عالم که بشر موجود موجودات و اشرف بلکه خدای آنهاست. پس حقیقت، آنچیزی است که بشر اراده می کند باشد؛ و هر آنچه بشر ادراک و شناسایی می کند پس ظرفیت موجود بودن دارد؛ و هر آنچه ارزش می گذارد پس قابلیت موجودیت دارد؛ هرآنچه ارادۀ معطوف به قدرت بشر قلدر نخواهدش، نباید باشد؛ هر آنچه فهم و درک بشر قلدر شناسایی نکند ظرفیت بودن ندارد و به اصطلاح امروز شکست خورده است و هر آنچه مورد ارزشگذاری بشر قلدر قرار نگیرد باید برود؛ حال می خواهد زمین باشد، آسمان و اقتصاد، سیاست، اخلاق، هنر، حقوق، کشور، قوم و نژاد، دین و مذهب یا هرچیزی مرتبط با آنها باشد. این اصل الحاد آیات و اسماء الهی و غربزدگی است که جهان را چنین در برگرفته، اعم از شرق و غرب جغرافیایی؛ اگر چه آن، به تزلزل افتاده و در بحران است.
از دیگر سو بحران غربزدگی و تزلزل نیست انگاری حقیقت با توجه به حق تعالی و " جاهدوا فینا" گفتن شهریاران جهاد کبیر و نفی خودبنیادی گمراه و مفلس و ورشکسته به تقصیر شدّت گرفته است. معارف حکمت اُنسی قدیم هم هنوز مددکار است. چنانکه باید گفت آنچه در این چهاربند در شرح قول حضرت استاد در باب غربزدگی گفتیم، در کلمه درخت وجود است. اصطلاحی که جناب رشیدالدین فضل الله میبدی، صاحب تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار در ذیل تفسیر سوره واقعه آورده است؛ بدین شرح:
« ما آن خداوندیم که در صفت قدرت ما، هم آفریدن است و هم میراندن. از آفریدن خبر داد که، {أ أنتم تخلُقونه أم نحن الخالقون}؛ از میراندن خبر داد که سخن،{قدّرنا بینکم الموت}، در آفریدن صفات لطف نمودم در میراندن کمال، قهر نمودم. بیافریدم تا قدرت و لطف بینی؛ بمیرانم تا سیاست و قهر بینی؛ باز زنده گردانم تا هیبت و سلطنت بینی. چون میدانی که قادر و تواناام؛ حکیم و داناام و در توانایی بی همتاام. {فسبّح باسم ربّک العظیم}. پیش آدم که من در ازل حکم چنین کرده ام و خود در کلام قدیم فرموده ام، {فأمّا کان من المقرّبین فروحٌ و ریحانٌ و جنةُ نعیم}. یکی از بزرگان دین گفته که روح و ریحان هم در دنیاست و هم در عقبی؛ و روح در دنیاست و ریحان در عقبی. روح آنست که دل بندۀ مؤمن را به نظر خویش بیاراید تا حق از باطل واشناسد؛ آنگه به علم فراخ کند تا دیدار قدرت در آن جای یابد؛ آنکه بینا کند تا به نور، مَنَت بیند؛ شنوا کند تا پند ازلی می نیوشد؛ پاک کند تا هم صحبت او جوید؛ به عطر وصال خوش کند تا در آن مهر دوست روید. به نور خویش روشن کند تا از او به او نگرد. به صیقل عنایت بزداید تا در هر چه نگرد او را بیند. بنده چون بدین صفت به سرای سعادت رود، آنجا ریحان کرامت بیند؛ نسیم اُنس دمیده زیر درخت وجود ، تخت رضا نهاده، بساط اُنس گسترده، شمع عطف افروخته، بنده ملک وار نشسته و دوست ازلی پرده برگرفته و به سمع بنده سلام رسانیده و دیدار ذوالجلال نموده...»
حال من می گویم، اگر دل بینا شود، به بینایی آراسته گردد. بینایی جز نور نیست، زیرا بینایی به مدد نور است که می بیند؛ بینایی، نورانی بودن چشم است که در پرتو آن انوار، هر چیز تاریک و معدوم، شیء و موجود می شود و به منظر می آید. این انوار، انوار نظر است. نظر نه به معنی نظر متافیزیکی و غربزده یونانی یا نظر زبون اندیش و نیست انگار دوره جدید، بلکه علم نظر که در آن، علم همان نور است. یعنی به نور تجلّیات بیناست. به قول جناب حافظ:
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل
کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
شناسایی و علم نظر است که بشر را در این عصر الحاد آیات و اسماء و "جاهدوا عنّا" گفتن بیقراران بحران زده، قادر می سازد ملاقی قدرت و قهریت با اسماء قدیر و قهّار شود؛ {لِمَن المُلک الیومَ لله الواحد القهّار} (غافر 16).
بدین ترتیب به مدد علم نظر، به سلسله تجلّیات اسمائی واقف گردیده و سینه را به علم الاسماء فراخ گردانیده و از تجلّیات انوار وجود در مراتب تجلّی ساطع گردیده است. ندای وجود در هر تجلّی، نیوشایان وجود را هشیار ساخته و لبیک گویان، دل، صافی صحبت وجود کرده اند. این است آن که روح با دل بنده، از حیث تجلّیات اسمائی وهست انگاری وجود و حتم انگاری حقیقت می کند. تجلّیات وجودی و انوار حقیقت هستی در مراتب تجلّی، درخت وجود [24]را در سعادت سرای تلقّی کلمۀ روح و ریحان غرس کرده اند. بشر از نظر در محفل تجلّیات به اُنس با وجود در مراتب تجلّی می رود و همه تجلّیات وجودی را در هیکل درخت وجود می یابد. آنگاه اُنس با وجود و هست انگاری حقیقت، مَقضی مَرضی است که شناسایان و نظر بازان ساحت قدس اختیار می کنند و از آن، به شجرۀ طیّبه اسماء الحسنی متّصل می شوند.
مسأله غربزدگی و وجود
غربزدگی کار اصلی اش اینست که میان ظاهر و باطن اشیاء و امور جدایی و تفرقه می اندازد. توحید کلمه در اشیاء و امور را که پایه وحدت ظاهر و باطن است از بین میبرد. اساساً ظاهر وِلایت را از باطن وَلایت جدا می کند و یکسره به جدایی دین از سیاست اصرار می ورزد. آنوقت وِلایت بدن وَلایت، ارادۀ بسوی قدرت و سیاست امپریالیستی است که حتی ماهیت را از هویت جدا می کند. وقتی هویت غیبی موجودات را - که همان اجمال قبل از تفصیل وجود و مراتب تجلّیات و ظهورات وجود به مثابه اجمال بعد از تفصیل است - از ماهیات موجوداتِ متجلّی جدا کرد، آنوقت موجود بینی، باعث غفلت از وجود است.
حضرت استاد می گوید: « اگر بخواهیم غربزدگی را درست مطرح کنم باید مسأله وجود را مطرح کنم و سوال اصلی اینکه وجود موجود چیست؟ یکی می گوید خداست؛ یکی می گوید زمان؛ ارسطو می گوید فعلّیت و افلاطون می گوید دیدار یا ایده و عین ثابت؛ در قرآن از وجود موجود سوال نشده؛ چرا که این پرسش فلسفی و متافیزیکی به معنی عام است». این پرسش از نسبتی است که انسان با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم دارد، بدین قرار: در نسبت وجود موجود با آدم می گوید، وجود موجود حق است. در نسبت وجود موجود با عالم می گوید، وجود موجود حق است و در نسبت وجود موجود با مبدأ عالم و آدم می گوید حق است. این حق، حاق و کُنه و ذات وجود و غیب وجود است. همین در دورۀ بنیاد اندیشی یونانی، نسبت وجود موجود با آدم و عالم و مبدأ آدم و عالم طاغوت است. اینجاست که موجود جای وجود می نشیند و طاغوت، کُنه و ذات موجود می شود. در دورۀ خود بنیادی جدید، نسبت وجود موجود با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، بشر است. اینجا بشر، کُنه و ذات موجود است.
حضرت استاد می فرماید: « این نسبتی است که هیچ پیوندی و تعهدی به وحی ندارد و ترس آگاهی و دل آگاهی اش متافیزیکی است. فلسفه به پرسش از وجود موجود بدون التزام به وحی پاسخ می دهد؛ اگر چه فلسفه گاهی با وحی مخالفت می کند و گاهی مخالفت ندارد. در هر حال، ذات فلسفه در بنیاد اندیشی و خود بنیادی، چیزی جز زندقه نیست. چه با عقل پرسش کند و برود به فلسفه مشایی یا با کشف و اشراق برود به فلسفه افلاطون و شیخ اشراق.»
نیچه می گوید: وجود موجود در اراده به سوی قدرت است . اما ذات این اراده چیست؟ بازگشت جاودان همان؛ یعنی متافیزیک و آخرین مرحلۀ متافیزیک؛ یعنی بنیاد اندیشی طاغوتی و خود بنیادی بشرانگارانه. در این پرسش، از وجود پس فردا سوال نشده است و در آن درد اسلام و درد کلام الله مجید و قرب به آن نیست. لذا حتی نیچه هم در طرح مسأله وجود موجود، گرفتار فلسفه و زندقه و هرطقه و غربزدگی و بشرانگاری است.
حال می گوییم وجود موجود یا موجود وجود چیست؟ این دو اضافه که باید دانست چه فرقی دارند. وجود موجود، پرسشی پریروزی و پس فردایی است ولی موجود وجود، پرسش دیروزی بنیاداندیش و پرسش امروزی خودبنیاد است و هر دوی اینها در فردای بحران زدۀ انکار حق و حقیقت وجود افتاده اند. بحث های فلسفی هست که وجودِ الله یا اللهِ وجود. مسلم آنکه وجود الله نیست، بلکه الله تعالی اجمالی از حق و حقیقت است. و لذا حقیقتِ وجود آری؛ چه حقیقت مطابق با واقع باشد و چه حقیقت به معنی نامستوری و تجلّی. یا دوگانه اضافی دیگری مانند، اللهِ زمان و زمانِ الله. مسلم آنکه زمان، الله نیست، بلکه الله تعالی در مقام ربوبیت زمان باقی است و لذا زمان باقی، زمان بقّیة الله الأعظم است «فیا من توحّد بالعزّ و البقاء». یا دوگانه اضافه دیگری مانند، طاغوتِ زمان و زمانِ طاغوت. درست آنکه زمان، طاغوت نیست؛ بلکه این طاغوت زمان است که بر چهرۀ حق و حقیقت حجاب می افکند و در این حال زمان باقی، فانی به فنای طاغوت خواهد بود که فرمود: «و قَهَرَ عباده بالموت و الفناء». مسلم آنکه وجود، ظهورِ بطون و تجلّی غیب و اجمال قبل از تفصیل است. مراتب تجلّی تا به عالم شهادت و حقیقتی که متنزّل است تا به مرتبه ای که بشر آنرا نیست می انگارد و موجود وجود را پرسش می کند. موجود وجود از طاغوت انگاری و طاغوت زدگی گذشته و اینک در خودبینی و بشرانگاری افتاده؛ اساس این پرسش موجود وجود همان نیست انگاری وجود است. ارادۀ به سوی قدرت و بازگشت جاویدان، از بنیاداندیشی تا خودبنیادی. دیگر زمان باقی ندارد؛ تجلیّات ندارد؛ اجمال قبل از تفصیل ندارد. فقط اصالت به زمان فانی است زیرا خود را مالک زمان فانی می بیند. آنگاه به خود می گوید، این عالم و آدم فانی خراب نمی شود و هر چه می تواند سعی برای بقا و جاودانگی به توسعۀ مقدوراتش بیفزاید؛ بخصوص به مدد تکنولوژی. پس بشر امروز صاحب الزمان به زمان فانی است. خدا می رود و با او "ایام الله اش" و آنچه می ماند، بشر و "ایام البشر" است. او موجودِ موجودات و خود منشأ و مبدأ ابداعات و اختراعات تکنولوژیک است و آنرا به مثابه تجلّیات بشر، بدون آنکه به آسمان نیازی داشته باشد تلقّی می کند. این انکار و الحاد وجود آیات و اسماء و نیز زمان باقی به بقیة الله صاحب الزمان است. با قدرت طلبی در صدد مبارزه با صاحب الزمان باقی است. دیگر وجود موجود مطمح نظر و مورد پرسش نیست بلکه موجود وجود یا بشر، وجود موجود را از مرکزیت تجلیات و ظهورات غیبی بیرون انداخته و خود که بر محیط این دایره ایستاده بود جای مرکز را می گیرد. به قول جناب عبدالقادر بیدل دهلوی:
مرکز افتاده برون بس که شد این دایره تنگ
رفت مرآت دل از کلفت آفاق برنگ
وجود، نقطه مرکزی و در بطون است. تجلیات در دایره های موجود، حول نقطۀ مرکزی وجود پیدا می شوند. و تا بینهایت تجلیات، موجودات بر این مرکز می چرخند. حال بشر آمده و محیط خود را مرکز موجودات عالم کرده و مرکز وجود را از دایره تجلیات غیبیِ وجود بیرون گذاشته است. بدین ترتیب، وجودِ موجود، در کثرت غالب موجود و نیز واقع و واقع بینی- به زبان امروزما – تمام شده است.
مسأله غربزدگی و زمان
آن نیستیِ هست نما، دروغی بیش نیست. همچنین هستی را نیست انگاشتن هم دروغ است. اساسا غربزدگی، در قول و فعل و حرف، اصالت دروغ است. به بیانی، وقتی مبدأ عالم و آدم را به دروغ وارونه ساختند، و آدمی نیز در وارونگی دروغ افتاد، مطلوب حاصل شد و عالم هم وارونه گردید. در این بازار وارونگی، آنچه می خرند و می فروشند حقیقت وارونه یا همان نیستِ هست نما و هست نیست انگاشته شده است.
چنانکه حضرت استاد گفت: « دروج زدگی بیان دیگری از غربزدگی است». یک وقتی وارونگی عالم و دروج زدگی آدم برای آنست که یونان اله خود را و طاغوت را حقیقت بینگارد و اصالت بدهد؛ آنوقت این نیستِ هست نما، این طاغوت حقیقت نما، این بنیان متعالی از بشر اصالت پیدا می کند. بعد از این، طاغوت ها را به نفع اله هوای نفس می شکنند و آنرا عین حقیقت یا جای چیزی که حقیقت خلق می کند می گذارند[25]. اینجا بنیان طاغوتی یونانی هم نیست انگاشته می شود و هستِ هست همان نفس النفس است و خود بنیادی. اینجا دیگر دروغ در دروغ است؛ نیست در نیست. ولی نکته اساسی اینکه وارونگی عالم و غربزدگی از اختصاصات زمان فانی است و این زمانی است که برای نیست را هست نمودن و هست را نیست انگاشتن، دروج و دروج زدگی در کار است.
بدین ترتیب غربزدگی به نسبت زمان، عبارت است از اصالت زمان فانی به عنوان نیستِ هست نما و مستوریت زمان باقی یا هستِ نیست انگاشته شده در ضمن آن. هر چیز در زمان فانی، ضد و نقیض خود را در خود دارد. پس همه چیز در حال تبدیل و تغییر یا به عبارتی فنا و بقای دایم است. تقابلی دائمی میان اشیاء و امور که در مورد انسان، آنرا اختصام دائمی یا سیر اختصامی می خوانیم. این تقابل یا سیر و اختصام در زمان فانی می رود تا به بقای بی نقض و بی ضدّی برسد. ولی بدون زمان باقی و گشایش ساحت بقیة الله، سیر دیالکتیکی، بی نهایت و الی الابد ادامه می یابد. تنها یک چیز است که آنرا اداره می کند. یعنی اراده معطوف به قدرت نفس اماره است که این تضادها و تناقض ها را در حدود منافع و مَضار کنترل می کند تا از تصادفات و جنگ ها، با ایجاد یک نظم استکباری جلوگیری کند؛ سلطه و قهر و غلبه است که می گوید کدام ضد یا نقیض- نفع یا ضرر آن دیگری باید تسلیم، مهار یا نابود شود. همچنین تضاد میان غم و شادی، پیروزی و شکست، خنده و گریه، خوشی و ناخوشی، بیماری و سلامت، دارایی و افلاس، علم و جهل، صبر و شتاب، جنگ و صلح، فقر و غنی و متقابلان پرشمار دیگری در عالم وارونه و در زمان فانی که دائما رو در روی یکدیگرند و ضدیتشان را اراده و قدرتی که خود را مسلط کرده کنترل می نماید. اینجا همه هست ها، مثل دادخواهی، عدالت طلبی، استقلال جویی، عزت خواهی، همه در تقابل و تضاد با ظلم و جور و سلطه و تحقیر و بوسیله همان ارادۀ قاهر و مستکبر، دائما نیست انگاشته شده و آنچه از این نیست ها بدست می آید اصالت می یابد. بدین قرار هست ها و آنچه باقی و فناناپذیرند، برای بشر در این عالم وارونه و حیات دنیا، ملال انگیز، مزاحم و حتی نفرت آور می شود. آنگاه در حالی که حیات دنیا تحت سلطۀ ارادۀ قدرت نفس النفس، برای بشر تنوع و تکثر و رفاه و لذت فراهم می کند، جذبش ساخته و هست های دائم البقا و امور باقی و دیدار بقیة الله را از فهرست امیدها و آرزوهایش حذف می کند. دیگر نمی خواهد در شب یا روز فانی به ندای حق لبیک بگوید و به حضور حق بار یابد. یا نمی خواهد در عبادت، برای بقای ابدی امور و چیزهایی که در حیات دنیا نیاز دارد از آخرت تقاضا کند. بدین ترتیب بشر با دل بریدن و قطع امید از دیدار پروردگارش که نقطه اتصال او به زمان باقی در عین افتادگی در زندگی دنیوی است؛ و با رضایت خاطر و اطمینان حیات دنیا که اراده معطوف به قدرت حتی در اوج لذّت و بندگی نفس اماره برایش فراهم کرده، در زمان فانی انغمار می یابد و خطاب کلام الله مجید است که { الذین لایرجون لقاءَنا و رضوا بالحیاة الدنیا و اطمَأَنّوا بها} (یونس 7).
آدمی در این وارونگی، بر آیات و نشانه هایی که در زمین، چراغ راه گذشت از زمان فانی به سوی زمان باقی، از قدرت به سوی همت، از نیست ها به سوی هست ها و خَرق حجاب غربزدگی است، چشم می بندد و روی برمی گرداند تا نبیند و نداند؛ قلبش مُهر می خورد، گوشش سنگین می شود و چشمش نابینا و حواسش گنگ می گردد. با تفسیر همه امور به فنا و نیست ها، بجز نفس النفس و اله هوایِ هست نما، "غربزدگی" چیزی نیست جز، کاسبی در زمان فانی و معامله با الهه هوی و هر چیز غیر خداست؛ آنهم در شب و روزی که از پی هم با مکر می آید و هستِ مرگ را به نیست حیات دنیا فراموش می کند؛ با خدعۀ غفلت از وجود و غیبت از حضور به هر چیز فانی و نیستی دل می بندد. بدین قرار سرانجام، غربزدگی مأوی گزیدن در آتش است. فنا و نیست، عدم است؛ هستِ نیست انگاشته شده و نیستِ هست نما، اموری موهومند "محو موهوم" به تقدیر عزیز مقتدر خواهد بود. چگونه؟
آیا در این عالم، "احقابِ" نیست انگاران ممکن است؟ آیا تبدیل عذاب به استعذاب در این عالم میسّر است؟ در برابر محو موهوم، صحو معلوم هست و حق انگاری در زمان باقی و دیدار بقیة الله الاعظم هست. به تحقیق و شهود می گویم آری ممکن و میسّر است. در این دیدار بینی شاهد ازالۀ زمان فانی - که زوالِ از بُعد موهومی که خلق می پندارند میان آنان و حق تعالی وجود دارد –خواهیم بود. این با حضور و ظهور مهدی موعود واقع خواهد شد (معارف ص 467و466). باطن آتش یا مأوای گزیدن غربزدگی و غربزده در آتش، همانا رحمت ربوبی، ولو به رحمت ارحم الراحمین است. زیرا این آتش سبب سوختن حجاب انانیت و زوال بُعد موهوم یا همان غربزدگی است. چنانکه حجاب غربزدگی کنار رفته و خشم به مهر و فروبستگی به گشایش بدل خواهد شد. از اینجاست که کلام الله مجید می فرماید: { یا أیها الانسان انّک کادحٌ الی ربّک کدحًا فملاقیه} (انشقاق/ 6). بهر تقدیر اقتضای رحمت حق تعالی این است که در کل عالم، شرّ، بیش از خیر نباشد و شرّ عالم بر خیر غلبه نکند و این البته با زوال بُعد موهوم و زمان فانی غربزده و طلوع بُعد معلوم و زمان باقی هست انگارِ حق طلب ممکن است. البته که آتش، برترین مطهرات و نیست انگاشتنِ هست، سخت ترین خبیثان است؛ پس آتش آخرت و دنیا، معنی سوزاندن ناپایداری ها و نیست های هست نما و کلاً محو آثار زمان فانی و هر چه با اوست. اگر چه ممکن است آتش که خود بقول حکما، "خفیف مطلق" است، مقدّر باشد غربزده را با "خفّت" با خود ببرد. شاید آتش در دنیا، هر نیست هست نما و در آخرت هر موهوم معلوم نمایی را "خفیف" کند؛ زیرا گفته اند آتش، اصل و اساس عالم، بخصوص برای سیر از سفلی به علوی یا سیر از فانی به بقا است؛ که فنای هر نیست هست نما و هر چیز فانی و موهوم به عنوان اینکه اصل اش ثقیل و خفیف نسبی است، بوسیلۀ آتش را خدای قهّارِ جبّار وعده کرده است. وقتی اصالت با زمان فانی و نیست انگاری باشد، انسان نسبتی با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم پیدا می کند: ابتدا یونان و عصر فلسفه، که غرب و غربزدگی از آنجا منشأ می گیرد و اولین بار حقیقت، در آنجا به غروب و مغرب مستوری می رود؛ وتلألؤ و نور آن به سوسو می افتد، در این دوره به زمان فانی و نیست های هست نما و هست را نیست انگاشتن متعالی از بشر اصالت می دهد، و اینگونه این نسبت را محقق ساخت؛ امری که در تاریخ بی سابقه بود. با هر نسبتی، پاسخی در کار می آید؛ پاسخی به پرسش از وجود و زمان؛ پرسش از عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم.
ادوار و مفاهیم غربزدگی
--- ادامه دارد
[1] ) اساس ثابت اندیشه استاد سید احمد فردید یا همان Fixed Idea تفکر حکمی ایشان، غربزدگی است و بقیۀ مطالب فرعی است که در پرتو این اصل ثابت قابل تفسیرند.
[2] ) دیدار فرّهی و فتوحات آخر الزمان، محمد مددپور، نشر آرمان نوین، تهران،1378، ص100
[3] ) کلمات دُشهومت یا بداندیش، دُشهوخت یا بدگفتار، دُشخوارْشْت یا بدکردار، دُشراز یا بی ارزش، دُش چشم یا بدچشم، دُشچیر یا بدسرشت، دُشدِن یا بددین، دُشمنیش یا بداندیش، دُشخم یا بدخیم و دژخیم یا دشوردیشینه یا الحاد، دُشنام یا بدنام، دُشاگاه یا دژآگاه یا دشمن.
[4] ) شاید معنی آیه {ضُرِبت علیهم الذِلّة و المَسکنة و باءُوا بغضبٍ من الله} (بقره 61)، اشاره به همین بخت بشر باشد.
[5] ) غرب و غربزدگی: دوازده درسگفتار فردید
[6] ) همین ریشه های اخیر در پیوند با برخی ریشه های یونانی قریب المعنی قرار می گیرد. مثلا "آیمی" (eimi) و "آی" (eî )و ریشه لاتینی "سُوم" (sum) به معنی هست.
[7] ) بی فشار بر تو یا تکلف از جانب تو
[8] ) به هر سوی که روی آورید به جانب خدا روی آورده اید. (بقره 115)
[9] ) هفت اورنگ، سلسلة الذهب دفتر اول، بخش 3، در بیان آنکه حقیقت حق سبحانه و تعالی هستی ساذج است و وجود طلق
[10] ){ أفي الله شکٌّ فاطر السماوات و الأرض} ( ابراهیم 10)
[11] ) {کلُّ من علیها فان و یَبقی وجه ربّکَ ذوالجلال و الاکرام}(رحمن 27و26)
[12] ) نشانه های خود را در آفاق و جانهایشان به آنها نشان خواهیم داد تا برای ایشان روشن گردد که براستی خداوند حق است. آیا برای پروردگارت کافی نیست اینکه او بر همه چیز شهود دارد. (فصلت 53)
[13] ) آگاتوس به معنی خیر در رسالۀ ریپابلیکا (Republica) افلاطون آمده است.
[14] ) خداوند هر زمانی در شأنی دیگر است ( الرحمن 39)
[15] ) حق از پروردگار توست پس از تردیدکنندگان مباش (آل عمران 60)
[16] ) اصل شعر از لبید بن ربیعه العامری از شعرای عرب جاهلی است و از مؤلفة قلوبهم در زمان حضرت رسول اعظم (ص) است
فیما عَجَباً کیفَ یُعصی الالهُ ام کیفَ یَجحدوهُ الجاهِدُ
و في کلّ شیءٍ لهُ آیةٌ تُدلُّ علی أنّهُ واحدٌ
ولله في کلِّ تحریکةٍ وتسکینةٍ ابداً شاهدُ
[17] ) اشاره به شعر جناب حافظ:
از بتان "آن" طلب ار حسن شناسی ای دل کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
[18] ) حقیقت، پرده گشایی از قداست جلال بدون اشاره است و محو شدن امر موهوم (مجاز) همزمان با آشکارگی امر معلوم- حقیقی-.
[19] ) مزید مقدم، به معنی "پیش وند" و تعبیر حضرت استاد است
[20] ) اپیستمه تیس اون هه اون
[21] ) اپیستمه تیس آله ثئیا
[22] ) unverborgenheit
[23] ) این قسمت عیناً از بخش سوم کتاب نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی اثر استاد سید عباس معارف، نشر پرسش، چاپ اول 1390، آورده شد.
[24] ) این تعبیری منحصر به فرد است که تقریبا در هیچ متنی دیده نشده است.
[25] ) روی سخن کلام الله مجید با اینان است که فرمود: { أأنتم تَخلقونه أم نحن الخالقون}.