مجموعه تلقیّاتِ خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله (6)

تلقیاتی از آیه 20 سوره مجادله: حدِّ عقل دوراندیش یهود در ستیز با توحید

إنّ الذین یُحادّون اللهَ و رسوله اولئک في الأذلیّن

طاغوتِ " عقل دور اندیش"[1] یهود، خیلی زود همتای خود را در طاغوت یونانیِ " عقل پتیاره" یافت. پس با " حدّی" که بشر با یونان، بنام متافیزیک " تعریف" کرده بود و با آن در ستیز با عقل قدسیِ امّتِ واحدۀ توحیدیِ پریروزی بود، مرز مشترک یافت؛ و آن، " حدّ عقل دوراندیش یهود" شد، در مقابل و ستیز با عقل قدسی پریروزی که همان عقل وحیانی کتاب موسی و انبیاء پیشین بود. یهود به مدد حدانگاری ستیزگر و مستکبر متافیزیکی و باب معرَّف کفر و زندقه یونانی و نیز نهان روشی ویژه خود که آنرا در دوران بندگی فرعون در مصر آموخته بود، برای غلبه بر عقل قدسیِ نیوشایِ وحی، عِدّه و عُدّه جمع کرد. عِدّۀ عقل دور اندیش یهود با غنی سازی اموال و اولاد و عُدّۀ این عقل نیز، همپیمانی با کسانی از مسلمانان است که در دوستی و پیمان بستن با یهود و شکستن قُبح دوستی با مغضوبین الله تجرّی می کنند. با این دور اندیشی، یهود از تقدیر و ام اللکتاب می گریزد و به مقابله آن از طریق تدبیر در زمان فانیِ فردا می رود تا نسبت جدیدی بر اساس اسمی که مظهر آن است با موجود – و نه وجود – در عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم طرح ریزی کند. نسبتی که بر موضوعیت هوای نفس و فعلیت مطلق عقل پتیارۀ خود بنیاد استوار است و بر سیطرۀ روح تاریک اصرار دارد. این آزمونِ عقلِ پتیاره، (experience) اختبارِ 2500 سال سیطرۀ " روح زمانۀ نیست انگار یونانی و تجربه خاص همپیمانی اندیشه سالاران و زورمندان عالم است، و نیز آزمونِ عقلِ دوراندیشِ، (ampric) تجربه عام " روح تاریک یهود" در مشارکت شیطان در اموال و اولاد است[2]. در این دوراندیشی، یهود " نصیب مفروض"[3] خود را برداشته است. عقل دوراندیش یهود، در لفافۀ عقل پتیاره یونانی، آزمون های جهانگشایی و سیطره نهان روشانه را گذرانده و اکنون، موضوعیت نفسانی بشر، موضوعیت نفسانی یهود است؛ زیرا بنا به قول جناب استاد سید احمد فردید: « بعد از کانت، فلسفه ( و حدانگاری ستیز با توحید) را یهود در اختیار گرفت ( بلکه دزدید).»

اعتماد به نفس امارۀ یهود که { یحسبون أنّهم علی شیئ}[4]، و منطق و صورت بندی الفاظ و قضایای نفوذ، به قصد راه خدا را زدن و ذکر پریروزی را به افسانه های دیروزیِ تاریخی " محدود" کردن و ریشه های امت واحده را به باستان انگاری قومی و نژادی تقلیل دادن، همه و همه برای آنست که عقل پتیاره، که پایه و اساس آن عقل قیاسیِ { أنا خیرٌ منه}[5] ابلیسی است، در مقابل خدا می ایستد.

عقل پتیاره، در دوراندیشی یهود برای " تعریف حد و حدود" غلبه بر توحید و امت واحدۀ رسول الله، عقلی کلیدی است. پس هر چه عِدّه و عُدّه لازم است باید فراهم سازد و با آن حزب الشیطان را بسازد[6]. همه " کفر و زندقۀ یونانی"، استعداد " صدّ عن سبیل الله" را دارد. " اجتماع دو عقل قدس ستیز"، ذکر پریروزی کلام الله را در میان خواص و عوام مسلمانان منحرف و مهجور می سازد، { و قال الرسولُ یا ربّ إنّ قومي اتّخذوا هذا القرآن مهجورا}[7] و با سلطه بر حوزه های تاریخنگاری و جعل و ایجادِ وضّاعین احادیث که سر خط آن در دست یهودی های نو مسلمان، بلکه مفتی و مقرب درگاه خلافت بود، ذکر به آرامی مهجور و از " موضع" خود دور می افتد[8] و روایات تاریخی در " ناموضع" اَفهام و مجالس و مدارس جای می گیرد. اینها همه و همه اسباب سلطه و سلطان یهود است.

لیکن خداوند به اسم قهرِ القوی و العزیز، " سلطۀ عقل پتیاره را در مقدّمِ سپاه ستیزه جوی یهود با کلام الله درهم می شکند و نیز "سلطان عقل دوراندیش" را در قلب سپاه ستیزه گر نگونسار می سازد. حدّ و مرز کفر و زندقه و اتحادِ محادّون الله و رسوله که اجتماع دو عقل پتیاره یونانی و عقل دوراندیش یهودی، در مخالفت با عقل قدسیِ توحیدی است، هرگز غلبه نخواهد یافت؛ از آنرو که در کلام الله سرنوشت این اجتماع آشکار و پنهانِ دو عقلِ قدس ستیز تعیین شده که { کتب اللهُ لَأغلِبنّ أنا و رسلي إنّ الله قوّيٌ عزیزٌ}[9].


[1] )شعر جناب مولانا: آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را

[2] )آیه 64/سوره اسراء

[3] ) آیه 118/ سوره نساء

[4] ) آیه 18/ سوره مجادله

[5] ) آیه 12/ سوره اعراف

[6] ) چرا حزب الشیطان نامیده می شود؟ زیرا قیاس { أنا خیر منه}، قیاسی شیطانی است و منطقی استکباری در لفظ و عبارت دارد. همین پایه اجتماع دو عقل قدس ستیزِ یهود و یونان می شود.

[7] )آیه 30 / سوره فرقان

[8] ) شعر جناب مولانا: عدل چه بود وضع اندر موضعش ظلم چه بود وضع در ناموضعش

[9] ) آیه 21/ سوره مجادله

مجموعه تلقیاتِ خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله (5)

تلقیاتی از آیۀ 5 سوره مجادله: حدِّ عقل پتیاره یونانی در ستیز با توحید

{ إنّ الذین یُحادّون اللهَ و رسولَهُ کُبِتوا کما کُبتَ الذین من قبلهم و قد انزلنا آیاتٍ بیّناتٍ و للکافرین عذابٌ مهینٌ}

با یونان، بشر غربزده "حدّی" به نام متافیزیک " تعریف" کرد و باب "مُعَرَّف" را برای کفر و زندقۀ طاغوتِ " عقل پتیاره"[1] گشود. این مرزبندی میان عقل پتیارۀ غربزده با عقل قدسیِ امّت واحدۀ توحیدی ونبوی، به معنی مخالفت و دشمنی یا بهتر بگوییم ستیزه گری مُحادّونِ متافیزیک زده با عقل نبوی و توحیدیِ پریروزی بود. تدبیری با شدّت عمل برای انهدام و سرنگونی " بنیان های عقلِ خیراندیش" از طریق " بنیاد اندیشیِ عقل حارسِ[2] خیره سر متافیزیک". پس در این حدّ نگاری و مرزبندی، جهانی تعریف شد بر اساس نظامی از بردگی و بندگی مستضعفان در مقابل سروری و سیادت مستکبران که به توحید کافرند و مُحادّون الله و رسوله هستند. پس جنگ ها به قصد کشورگشایی ها و امپراطوری ها برای غلبه و استیلاء بر حدود هر چه غیر عقل پتیارۀ غربزدۀ یونانی است، دستور و دکترین امثال اسکندر مقدونی شد. " او که مرد گردن فرازِ عملِ[3] کشور گشایی بود، کسی نبود جز دستهای ارسطو".

با تاریخ جدید، بشر حتی از همین مرزبندی و حدّ انگاری هم گذشت و بی حدّ و اندازه در کفر و زندقه و محادّون الله و رسولَه و کتابَه اصرار کرده است. بگونه ای که کفر و زندقه را به نهایت رسانده و شدّت عملش، بخصوص عملِ اکنون زدۀ امروزی علیه حدود الله، حتی از عقلانیت متافیزیکی و غربزدۀ یونانی هم بدور است!

بشر امروز در بحرانِ سرنگونی اساس دیانت و توحید و بخصوص نبوت خاتم و ولایت مهدی موعود به هر حشیشی از افسانه بافی تا جعل حدیث و روایت، متوسل شده و لیکن این یحادون الله و رسوله، غیر از یحاربون الله و رسوله است؛ جرأت دست به شمشیر شدن ندارد و این ترس و اضطراب از نشانه های بحرانِ غربزدگی و نیست انگاریِ مضاعفِ بشر دوران جدید است؛ و خدا او را در همین پروژۀ سرنگون سازی، بدست خودش نگونسار خواهد ساخت. زیرا آیات و بیّنات همیشه هست، و در مقابلِ « شرار بولهبیِ باب معرَّفِ غربزدۀ عقلِ پتیاره، چراغ مصطفویِ[4] تعاطیِ کلمه متعالی و لقاء الإسم مهدی موعود هست». او که آیة الله العظمی و بیّنة اللهِ الأعظم است.


[1] ) عقلی که در برابر خدا قد علم می کند و می ایستد. این اصطلاح را از استاد فقید دکتر سید احمد فردید اخذ کرده ام.

[2] ) جناب مولانا : تا درآمد حکم و تقدیر اله

عقلِ حارس خیره سر گشت و تباه ....

[3] ) سخن معروف شاعر آلمانی هاینریش هاینه که گفت:

« هان شما ای مردان گردن فراز عمل، کسی نیستید جز دستان مردان اندیشه

ماکسی میلیان روبسپیر که بود، جز دستان ژان ژاک روسو

[4] ) جناب حافظ: در این چمن گل بی خار کس نچید آری

چراغ مصطفوی با شرار بولهبی ست

مجموعه اندیشه سالاران یهود /1-  گابریل مارسل


رهنمودهای فلسفی گابریل مارسل برای بقای اسرائیل

(متن منتشر نشده، تابستان 1391)



مدخل

پایگاه اطلاع رسانی جینفو(jinfo.org) به عنوان پایگاهی که میراث بشری یهود را ثبت و معرفی میکند، دستۀ بزرگی از یهودیان را که در حوزه‌های مختلف هنر، علوم و اندیشه شهرت و نامی دارند، معرفی کرده‌ است. ما در این مجموعه، بخصوص از یهودیان حوزۀ اندیشه که صاحب نامند یا زمینه‌ساز شهرت برخی دیگر شده‌اند پرده‌برداری می‌کنیم تا خوانندۀ ما بداند، حوزه‌‌های اندیشه بخصوص فلسفه، از قرون متمادی تا چه اندازه تحت سلطه و سیطرۀ جریان و روح تاریک یهود بوده است.

از جمله این اندیشه سالاران گابریل مارسل، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس فرانسوی است که چهرۀ دوگانۀ او بسیاری را دچار اشتباهات اساسی کرده است.

گابریل مارسل، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس فرانسوی(1889-1973) که او را در زمرۀ فیلسوفان اگزیستانسیالیست شمرده‌اند، خودش به جهت تداعی نام "ژان پل سارترِ" ملحد با اگزیستانسیالیم، فلسفه‌اش را فلسفۀ سقراطی می‌خوانده است. او با این کار مدعی بود پادزهر الحاد فلسفی را فراهم می‌کند؛ پادزهری که در فلسفه یافت نمی‌شود. او که در فضایی لیبرال رشد یافته بود به مذهب کاتولیک گروید و معتقد بود این مذهب، همان پادزهر الحاد فلسفی است.

پدرش یک دیپلمات لائیک بود که سعی می‌کرد فضای پرورش گابریل لائیک باشد. لیکن مادرش یک یهودی بود که خیلی زود در چهارمین سال زندگی مارسل از دنیا رفت. مارسل همواره تأکید می‌کرد که اگرچه چند تصویر مبهم از مادرش بیشتر در ذهن ندارد، لیکن در تمام زندگی، حضور مادرش را در کنار خود حس کرده و روحیۀ معنوی و روحانی مادر، او را به شدّت تحت تأثیر قرار می‌داد. اگر این تأثّر روحی را همراه فشار نظام تعلیم و تربیت بر مارسل در نظر بگیریم، این دورانی است که او آن را "عالم برهوت" زندگی‌اش می‌خواند. همین الفت عمیق او با مادری که ندیده، در ادامه، او را تحت سرپرستی خاله‌اش، که اینک نامادری‌اش هم بود، قرار داد. گویی پدرش هیچگاه تأثیری بر او نداشته و سنّتِ نسبت بردن از مادر در آیین یهود، وظیفۀ خاله‌اش را به عنوان یک مربّی، در حدّ یک وظیفۀ دینی بالا می‌برد و بالمآل از او یک یهودی خالص میساخت.

در جوانی، مارسل به فلسفه روی می‌آورد و همین او را به آشنایی با حوزۀ فلسفی برگسون می‌کشاند. مهم‌ترین دلیل علاقۀ مارسل به فلسفه- به زعم خودش- همین برگسون یهودی است. او در جوانی، بخصوص تحت تأثیر جنگ جهانی اوّل، توجه‌اش معطوف به ایده‌آلیسم گردید و شاید متأثّر از نسب یهودی و تربیت فلسفی برگسون یهودی، تعلّقات جدّی به ایده‌آلیست‌های انگلیسی مانند برادلی، که اتّفاقاً فراماسون هم بود، پیدا کرد. او همچنین عمیقاً به موسیقی علاقمند بود تا جایی که با یک موسیقیدان به نام ژاکلین بوگنر که اتّفاقاً یهودی بود آشنا و بعدها ازدواج کرد. مارسل در دوره‌های مختلف فعالیت‌اش، دوست و همفکر و حتی متأثّر از فیلسوف یهودی- صهیونی، مارتین بوبر بود که نشانه‌های این تأثیر، در وام گرفتن استعاره‌های فلسفی بوبر مانند " من و تو" از سوی مارسل بود.

او در جریان جنگ جهانی اوّل علیه امپراطوری رایش با خدمت در صلیب سرخ حضور یافت. مارسل از جمله مخالفان هزل اندیش مارتین هیدگر متفکّر و حکیم آلمانی بود که یهود، او را دشمن بزرگ خویش می‌دانست. مارسل، هیدگر را در کنار ژان پل سارتر، یک اگزیستانسیالیست ملحد می‌خواند؛ چیزی که هیدگر به شدّت آن را رد می‌کرد و حتی عکس آن، اطلاق اگزیستانسیالیست دیندار را هم به خود، به همان اندازه مردود می‌دانست. درواقع این ظاهر قضیه بود و دشمنی مارسل با هیدگر، دشمنی با تفکّری بود که می‌گفت، روح تاریک یهود بر کلّ عالم سیطره یافته است. او تفکّر خود را به صورت بیانیه‌ای علیه یهودزدگی فلسفه و حوالت کفر و الحاد حاکم بر عالم اعلام می‌کرد.

مارسل در سال 1956 جایزۀ گوته که یکی از معروفترین جوایز محافل یهودی صهیونی است را دریافت کرد. او در سال 1958 جایزه ملّی ادبیات که تحت اشراف یهود بین الملل اعطا می‌گردید را به دست آورد. در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم، فعالیت و شهرتش اوج می ‌گیرد. به شهرهای مهم اروپا و امریکا و ژاپن برای ایراد سخنرانی سفر می‌کند. از فرهنگستانها و دانشگاه‌ها جایزه و دکتری افتخاری می‌گیرد و در سال 1952 به عضویت فرهنگستان علوم اخلاقی و سیاسی انتخاب می‌شود. شهرتی که بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم و سیطرۀ یهود و صهیونیسم بر ارکان سیاسی علمی فرهنگی بین الملل، فقط با نظر و اشراف آنها به دست می‌آمد.

با این اوصاف برشمرده، عجیب نبود که مراجع اطلاع‌رسانی قدرتمند یهودی مانند جینفو، رسماً نام گابریل مارسل را در زمرۀ فیلسوفان یهودی ثبت و منتشر کند. این پایگاه، تبار یهودیِ مادر مارسل را دلیل روشن یهودی بودنش می‌داند. همچنین در مأخذ metzler philosophen lexicon با ویراستاری Bend lutz از اشتوتگارد به سال 1989 در صفحۀ 503 بر یهودی بودن مارسل تأکید می‌کند. همچنین در دایرة‌المعارف یهودی Judaica، مارسل را یک یهودی با نسب روشن معرفی می‌کند.

امّا ماجرا چیست؟ چرا علی‌رغم نظر اغلب شرح حال‌نویسانِ فیلسوفان در اروپا که مارسل را کاتولیکی متدیّن و برخی اگزیستانسیالیستی دیندار در برابر اگزیستانسیالیست‌های ملحد می‌خواندند، محافل یهودی، بر تبار یهودی و غیر قابل خدشه‌اش اصرار دارند؟ پاسخ اجمالی آن که مارسل مذهب کاتولیک را بی‌شک اختیار کرده بود، از این جهت، سخن گزافی نگفته‌اند. لیکن تعهد او به تبار یهودی‌اش و آرزوهای یهود هم گزافه نیست. اما باید توجه داشت:

آنکه تبار یهودی و تربیت یهودی دارد؛ آنکه دست‌پرورۀ هانری برگسون، فیلسوف یهودی است، کسی که ارادتمند حوزۀ ایده‌آلیست‌های فراماسون و یهود‌ی‌زدۀ انگلیسی، نظیر برادلی است؛ کسی که دشمن هیدگر است؛[1] کسی که یک موسیقیدان یهودی را به همسری برمی‌گزیند؛ مهم‌تر آنکه دوست، همفکر و هم‌رأی مارتین بوبر صهیونیست است که گفته می‌شود مارسل بیش از همه به او شباهت داشته؛ با این همه تعلّق و شباهت و نیز وابستگی و پیوستگی با یهودیان و محافل یهودی، او یهودی است؛ حتی اگر کاتولیک خوانده شود! چنانکه بعد از مرگ مارسل، یهودیان، او را بخشی از میراث جهانی یهود دانستند؛ میراثی که یهود بخصوص اسرائیل اصرار دارد، آن را جهانی سازد. نظیر آنچه با فرانتس کافکا یا مارتین بوبر کردند. اینها پشتوانه‌های فرهنگی و تمدنی اسرائیل شدند. بنابراین یهودیان همواره با حفظ هویت یهودی و پنهانی خود، به عنوان مسیحی، مسلمان، بودایی و ... در جوامع آنها حضور داشته‌اند. مسألۀ اصلی آن است که روح حاکم و بر اندیشۀ فلسفی بتواند در کالبد حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، حقوقی و فرهنگی و اساساً زندگی بشر جریان پیدا کند و ضامن بقا و حفظ وضع موجود عالم و مناسبات آن باشد. هر زمان هم که لازم بود دگرگونی ضروری را، مطابق آنچه روح حاکم زمانه می‌خواهد پدیدار سازد. این روح تاریک یهود، جامعه‌شناس، روانشناس، سیاستمدار، موسیقیدان، هنرمند، نویسنده، دانشمند، فیلسوف و ... همه را برای این هدف به صف می‌کند. گابریل مارسل یهودی باشد یا کاتولیک، آنوسی باشد یا فراماسون، آنچه مهم است این که، همسنگ ملحدان مدعی الحاد چون کارل مارکس یا موحدان مدعی مسیحیّت، چون اتین ژیلسون است. او و همۀ اینها به یک اندازه ملحدند. اسمی که اینها از آن دفاع می‌کنند اسم توحید نیست بلکه، اسم الحاد است. اسمی که ماهیت واحد آن، روح خبیث و نفس امارّۀ جمعی و نحنائیت است. « از دکارت گرفته تا اگزیستانسیالیست‌ها تا گابریل مارسل، همگی به این ماهیت که در کلمۀ "ما" جمع می‌شود تعهد دارند: روحی ننگین‌تر از ننگین؛[2] روح تاریک یهود!»

سرشت و سرنوشت یهودی گابریل مارسل، خدمت به الحاد و کفر زمانه و حفظ اسرائیل و فلسفیدن برای گسترش رهیافت‌های تکمیل و تحکیم پایه‌های این رژیم است.

گزارش‌های پیوست این مقدمه، استفسار آراء و اقوال گابریل مارسل است؛ که رمزگونه تلاش دارد رهنمودهایی برای حفظ و بقا و استحکام رژیم اسرائیل باشد؛ چرا که او فلسفۀ خود را بر راز مبتنی می‌سازد و معتقد است هرگاه مسأله شخصی شود و فراتر از موجودیت شخص نرود به راز تبدیل می‌شود و این باعث می‌شود که ما دریابیم باید در نحوۀ فهم و برخورد خود تغییر دهیم. بدین سان مارسل مسألۀ اسرائیل را به راز اسرائیل تبدیل می‌کند و تلاش دارد به جهان نشان دهد مسألۀ اسرائیل کاملاً شخصی است و کسی نپندارد که مسألۀ اسرائیل را می‌توان به دلیل آنکه داده‌های مسأله فراتر از اسرائیل رفته، با راه‌حل‌های بین المللی درک و چاره کرد. همچنین به یهودیان بفهماند از این جهت باید درک و دریافت و نحوۀ برخورد خود را برای حفظ موجودیتشان تغییر دهند.







گزارش اوّل: "اسرائیل، در میانۀ داشتن و بودن"



فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «داشتن به بودن تأویل می‌شود و نه، بودن به داشتن برمی‌گردد.» استسفار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی است برای حفظ و بقای اسرائیل؛ بدین شرح:

اشغال و غصب سرزمین‌های فلسطینی و به طور کلی بلاد اسلامی، توسط اسرائیل ممکن است به تملک یا مالک بودن تأویل شود ولی هرگز، مشروعیت وجودی برای اسرائیل نمی‌آورد. این بدان معناست که "بودن" برای اسرائیل، با اشغال سرزمین‌ها از طریق جنگ یا توسّل به زور و خشونت برای حفظ آن یا صرف به رسمیت شناختن حق موجودیت در سطح بین الملل، بدست نمی آید و آن به معنی "داشتنِ" سرزمین‌هایی که قبلاً به دیگران متعلّق بوده و با جنگ و زور اشغال شده نیست. هست بودن اسرائیل به داشتن سرزمین‌ها و تشکیل قلمروی کوچک یا بزرگ به نام اسرائیل بر نمی گردد و اطلاق سرزمین و قلمرویی به نام اسرائیل به منزلۀ موجودیت و هست بودن اسرائیل نیست.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: « هنگامی که آدمی به احساس یکی شمردن خود با آنچه دارد تمکین می‌کند، نسبت به هست بودن خود جهل می‌ورزد.» استفسار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی برای بقای اسرائیل است؛ بدین شرح:

همان هنگام که اسرائیل هست بودن خود را با داشتن سرزمین یکی می‌شمارد؛ یا به عبارتی وجود خود را با اشغال و غصب سرزمین های اسلامی یکی می‌کند و اشغالگر خوانده می‌شود، نتیجه آن میشود که میل به داشتنِ بیشتر در او قوّت می‌گیرد و می‌خواهد بیشتر اشغال کند. مثل کاری که در توسعۀ سرطانی شهرک‌های صهیونیستی می‌کند. بدین ترتیب، اسرائیل موجودیتش و در نتیجه مشروعیتش را با آنچه در اشغال دارد عوض و معامله کرده است؛ این یعنی جهل به آنچه باعث بودن و هست بودن اوست؛ و به قول مارسل "ترجیح فیزیک بر متافیزیک است." مفهوم زندگی به زور کشتار و اشغال سرزمین‌های دیگران، بنا به مشیت الهی، مفهومی باستانی و مربوط به زمانی است که یهودیان هیچ نظام اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی سیاسی مستقر در جهان نداشتند، بلکه قومی آواره و دربدر بودند. اینک با تسلّط یهود به همۀ نظام‌های جهانی، مفهوم زندگی یهود، مفهومی مدرن، مبتنی بر هویت جمعی جهانی است و نه هویت قومی. بنابراین آنچه این هویت جمعی جهانی را انسجام می‌بخشد، متافیزیک فراسرزمینی و فراملیتی است. یک مفهوم جهانی شده که هست بودن اسرائیل را در هست بودن جهانی ادغام می‌کند و این اصل وجودی را برای آن محقّق می‌سازد. به عبارتی فیزیک سرزمینی در متافیزیک فراسرزمینی ادغام و مفهوم متافیزیکی یهود استقرار می‌یابد.

این بدان معناست که اسرائیل صرفاً با قرار گرفتن در حصار و زندان سرزمین‌های اشغالی برای دشمنانش چندان خطرناک نیست. همچنین اشغالگری بیشتر هم فقط به محاصره شدن و وابستگی بیشتر این رژیم به داشته‌هایش تا مرز یکی دانستن اسرائیل و اراضی اشغالی می‌انجامد. پس اسرائیل از هست بودن و محقّق و مشروع بودن غافل می‌ماند. این نقطۀ ضعف اصلی و چالش بلند مدت و استراتژیک اسرائیل است که مسلمانان می‌توانند با نظریه‌پردازی دربارۀ چالش‌ "خود جهالتی وجودی اسرائیل" به آن حمله کنند. این یعنی که اسرائیل فقط در قلمرو سرزمین‌های اشغالی به عنوان اشغالگر، اسرائیل است و تنها با این عنوان یکی شمرده می‌شود.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «مقولۀ داشتن، آنجا که دارنده با آنچه دارد متمایز است معنی دارد؛ یعنی قلمرو اجسام و اشیا» استفسار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی برای بقای اسرائیل است؛ بدین شرح:

اسرائیل هرگز نمی‌تواند از آنچه اشغال کرده، موجودیتش را متمایز سازد. یعنی موجودیت اسرائیل از قلمرو سرزمین‌های اشغالی و اماکن مقدسۀ غصب شده جدا نیست؛ زیرا آنچه که غصب و اشغال شده، مدعیان و صاحبان خود را دارد که به غصب آن توسط اسرائیل و در نتیجه به اسرائیلی بودن آن معترضند؛ پس تمایزی نیست. اسرائیل با آنچه دارد و مربوط به او نیست متمایز نمی‌شود بلکه، صرفاً با اشغالگری است که متمایز شده؛ از این روست که داشتن سرزمین‌های اشغالی باعث سه سطح تمایل در اسرائیل شده است:

اوّل- تمایل به مطیع‌سازی و فرمانبردارسازی همۀ کسانی که در این سرزمین‌ها زندگی می‌کنند. یا در خارج از آن نسبت به سرزمین ادعایی دارند؛ همچنین زمین و خاک و آب را به ابزار اعمال قدرت بدل کردن، آن هم از طریق پادگانهای مدنی که به شهرک‌سازی و اسکان یهودیان آواره به صورت دائمی و در حالتِ خشونتِ آماده باش موسوم است.

دوم- تمایل به تحت فرمان سرزمین درآمدن، یعنی وابستگی عاطفی و ایدئولوژیک به سرزمین و تعلّق خاطر ایجاد کردن نسبت به آن؛ به معنی اشغال ذهنیت‌ها و فرمانبردارسازی خودی در درون سرزمین، به منظور حداکثر سازی قدرت دفاع از اشغالگری.

سوم- طرد دیگری (اعم از فلسطینی و غیر آن)؛ از اینکه کسی بخواهد سرزمین‌های اشغالی تحت سلطه و تقدّس آنها را با صلح یا جنگ تصاحب کند و از چنگشان بیرون آورد؛ چه به صورت خروج دست جمعی ساکنان سرزمین‌های اشغالی به حاشیه و از آنجا به خارج مرزهای سرزمین‌های اشغالی و چه اینکه اسرائیل این سرزمین‌های داشته شده را "مزیّتی شخصی" برای خود به شمار آورد؛ مانند شکارچی که آنچه را شکار می‌کند، مزیّت و شکار خود می‌داند؛ در حالی که هرگز "مزیت وجودی" اسرائیل نبوده‌اند. هیچکس این سرزمین‌ها را به خاطر مزیّت وجودی به اسرائیل نبخشیده و آنان را به آنجا فرا نخوانده است. هیچکس آنان را برتر و مهم‌تر، چه به عنوان مهمان یا صاحبخانه به آنجا دعوت نکرده است!

فلسفه گابریل مارسل می‌گوید: « هنگام داشتن، میل به تملّک و دارایی، مستلزم نگرانی و تشویش خاطر است؛ از آن رو که همواره می‌ترسد آنچه را دارد از دست بدهد و با یأس و ناامیدی از اینکه همه چیز ندارد.» استفسار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی است برای بقای اسرائیل؛ بدین شرح:

اسرائیل با تصاحب و اشغال سرزمین‌های فلسطینی و اسلامی، همواره دچار نگرانی و اضطراب است و خاطری مشوّش دارد. از اینکه مبادا آنچه را دارد از دست بدهد. از اشغال سرزمین‌های بیشتر و رویای رسیدن به نیل تا فرات یا فراتر از آن، مأیوس است. از طرفی در نتیجۀ این تشویش و اضطراب برای حفظ داشته‌ها یا به دست آوردن داشته‌های بیشتر، اسرائیل به تکنیک پناه می‌برد.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «غایت و مقصد تکنیک، تسخیر جهان، تسلط بر آدمیان و مطیع ساختن آنان و آنها را به صورت آلات و اسباب درآوردن است. این یعنی منتهای آنچه از داشتن مطلوب است، تکنیک به آدمی می‌دهد.»

استفسار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی است برای حفظ و بقای اسرائیل؛ بدین شرح:

اسرائیل باید کشوری پیشرفته به لحاظ تکنولوژی باشد؛ زیرا برای حفظ داشته‌ها و افزون‌طلبی‌های آینده و برای بودن ضروری است. تسخیر غرب آسیا، تسلط بر اعراب و مسلمانان و فرمانبردار ساختن آنها، به‌گونه‌ای که ابزار دست و ارادۀ اسرائیل باشند، نیازمند ارائۀ تصویری مدرن، توسعه یافته و مرفه، زیبا و در عین حال قهّار و جبّار از اسرائیل است. با این کار آنچه را اسرائیل اشغال کرد، از نو میسازد؛ به صورتی پیشرفته و مدرن و راحت. اساساً هرچه را اسرائیل اشغال کند، محکوم به توسعه و پیشرفت است و غیر آن جز عقب‌ماندگی چیزی باقی نمی‌گذارد. به یک اعتبار پیشرفت و توسعه مناطق اشغالی به کمک تکنولوژی، راهی برای غلبه بر تشویش و اضطراب حفظ داشته‌هایش است؛ ولی همزمان باید توجه کند که صرف داشته‌های مدرن و پیشرفته متضمن به رسمیت شناخته شدن نیست.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: « به اقتضای استقلال، باید خواستار مالکیت بر نفس و تدبیر زندگانی خود بود؛ آن گونه که دارایی خود را بدون دخالت یا تعرض دیگران اداره کرد.» استفسار این قول فلسفی مارسل، رهنمودی است برای حفظ و بقای اسرائیل؛ بدین شرح:

اسرائیل پیش از آنکه مالک سرزمین‌های اشغال شده باشد، باید مالک نفس موجودیت اسرائیل باشد؛ یعنی زمانی می‌تواند موجودیت خود را سرپرستی کند که دولت و نظام باشد که با موجودیتش به رسمیّت شناخته شود. تنها این هنگام است که اسرائیل استقلال دارد و می‌تواند مدعی زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی باشد و سازوکارهای آن را مستقر سازد. بدون این، اسرائیل پادگانی است مدنی که بدون مداخلات حمایت‌طلبانه و دایه‌گونۀ قدرت‌های جهانی، به سرعت فرو می‌ریزد. درواقع استقلال اسرائیل، از دو سو خدشه‌دار می‌شود؛ یکی از سوی کسانی که او را به رسمیّت نمی‌شناسند و نامشروع می‌دانند، و دیگر از سوی غربی‌ها که او را مشروع می‌دانند و تنها با حمایت‌های جنون‌آمیز این مشروعیت را حفظ می‌کنند. آیا اسرائیل با آنچه دارد و خود را با آن یکی می‌انگارد، یک دولت و یک نظام است؟

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «از این خطرناک‌تر آن است که آدمی اغلب مقولۀ داشتن و مِلک را به عناصر روحی و شخصی‌اش هم اطلاق می‌کند و می‌گوید: ما افکار و تصوراتی داریم؛ یعنی ما مطیع و فرمانبردار ذهن خود هستیم و برای حفظ و بر کرسی نشاندن آن افکار و عقاید در برابر دیگران مقابله و ایستادگی می‌کنیم؛ می گوییم من عقیده دارم؛ یعنی ذهن جامد و ضابطه‌ای ثابت و دستورالعملی خشک که آن را مزیّت خود می‌داند و از آن اصلی برای جدا ساختن خود از دیگران می‌سازد.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای بقای اسرائیل رهنمودی دارد؛ بدین شرح:

اسرائیل، موجودیت خود را بر پایۀ خطرپذیری ساخته و از این رو، همیشه به دنبال ماجراجویی است؛ خطرناک‌ترین ماجراجویی آن است که، افکار و عقاید خود را چه در قالب آموزه‌های یهودی و چه در قالب آموزه‌های صهیونی، به عنوان ضابطه‌ها و چارچوب‌هایی غیرقابل انعطاف و جزمی قرار دهد و اسرائیل را به وسیلۀ آن به عنوان قوم برتر یا کشور برتر از هر چه غیر آنست جدا سازد؛ آنگونه که پروتکل‌های صهیون می‌گوید. آنگاه بر اساس این مزیّت خودخوانده، داشته‌های ذهنی و ایدئولوژیک یهودی و صهیونی را حاکم بر رفتار خود سازد و برای غلبه دادن آن و به کرسی نشاندن این ایدئولوژی در برابر مخالفان محکم بایستد و از هیچ کاری فروگذار نکند؛ به عبارتی شرط لازم برای حفظ داشته‌های فیزیکیِ ناشی از اشغال سرزمین‌ها، توسّل به داشته‌های ذهنی و ایدئولوژیک است. از طرفی شرط کافی آنست که به سرعت اشغال سرزمین‌های بیشتر متوقف و از راه مصالحه و سازش، به تدریج افکار و تصورات و اعتقادات مسلمانان و اعراب را اشغال کرد. این دستورالعمل جدید است: ذهن و تصورات اعراب و مسلمانان را اشغال کنید؛ آن گاه آنچه را از سرزمین‌های عربی و اسلامی اشغال کرده یا می کنید مشروعیت خواهد یافت! لازمۀ این کار مهندسی ذهن و عقاید اعراب و مسلمانان است.[3] بدین ترتیب، با عقاید و تصورات مهندسی شده، هنگامی که اعراب و مسلمانان می‌خواهند تصورات و مطلوب خود را به کرسی بنشانند، درواقع گویی فرمانبردارانه، ذهن و تصورات اسرائیل را به کرسی می‌نشانند! آنها بی آنکه بدانند بر سر هر منبری حاضر خواهند شد و این اتفاق، تحقّق "من و تو"، مقدمۀ "ما" است که در آن، بودن اسرائیل بمنزلۀ موجودیت رسمیت یافته، در عین حفظ داشتن آنچه اشغال کرده خواهد بود؛ در حالی که اسرائیل اینک چه به لحاظ داشتن سرزمین‌های اشغالی و چه به لحاظ داشتن عقاید و تصورات ایدئولوژیکش، خود را با آنچه دارد یکی می‌شمارد.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: « وقتی انسان خود را با آنچه دارد یکی می‌شمارد، درواقع به لحاظ داشتن با اشیا هم‌ سطح می‌گردد. در حالی که آدمی باید از این سطح تعالی جوید و یک "هست" باشد. به عبارتی بیش از داشتن به بودن نیاز دارد.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای بقای اسرائیل رهنمودی دارد؛ بدین شرح:

اسرائیل اگر با آنچه دستاورد جنگ و کشتار و آوارگی و اشغال است و آنچه رهاورد فریب و تزویر و جنگ نرم می‌باشد، خود را یکی بشمارد، بواقع چیزی بیشتر از یک جنگ‌طلب، خونریز، اشغالگر، نژادپرست، فریبکار و پیمان‌شکن نخواهد بود. این یعنی درگیری بیشتر، چه در جنگ و چه در حین سازش. اسرائیل باید میل به جنگ و اشغالگری و نژادپرستی و فریبکاری و پیمان‌شکنی را مهار کند و گرنه، موجودیتش و بودنش با چالشی جدّی روبروست؛ با این چالش، بزودی میدان تغییر می‌کند. یعنی تهدید دیگران به جنگ یا اقدام به اشغالگری بیشتر در قالب شهرک‌سازی و ... یا ترغیب به سازش و مذاکره برای حفظ داشته‌هایش نخواهد بود؛ بلکه برای حفظ بودنش است؛ درحالی که در متن و بطن آن، همواره نگرانی و اضطراب از دست دادن داشته‌هایش بوده و هست. این تناقض پایان‌ناپذیر در اسرائیل است؛ همه چیز علیه داشته‌هایش در جریان است؛ داشتن، "مسأله" اسرائیل بوده که اینک در بحران افتاده و بودن "راز" اسرائیل است. اکنون داشتن سرزمین و اماکن مقدّسه، مسألۀ اسرائیل شده و همواره برای نگهداشت داشته‌هایش و حلّ مسأله، تکنیک‌هایی را از کشتار، غصب، شهرک‌سازی، سرکوب، فریبکاری، مذاکره و بالاخره قهر و آشتی‌های پی‌در ‌پی به کار بسته است و همواره در صدد ایجاد نوعی موازنۀ مثبت در داشته هایش بوده است. ولی بودن اسرائیل و مشروعیتش، مسأله‌ای نیست که تکنیکی برای حلّ آن وجود داشته باشد. در مسألۀ داشتن، عیناً همه چیز در برابر جهانیان قرار می‌گیرد و راه را بر مانور های دینی، قومی و ملّی می‌بندد و به جای آن، از تکنیک‌های حقوقی و نهادهای بین المللی، تدابیر منطقه‌ای، بازی‌های رسانه‌ای و... استفاده می‌شود. همواره میان مفهوم سرزمین‌های اشغالی به عنوان داشته‌های اسرائیل با مفهوم سرکوب، کشتار و اشغال و میل به سازش و مذاکره اسرائیلی برای حلّ مسأله نوعی تلازم هست. آن‌چنان که مارسل می‌گوید: « مفاهیم، مسأله و تکنیک ملازم یکدیگرند.» به این ترتیب دیگر مسأله، شخصی نیست و هر کس چه میانجی، چه طرف گفتگو و چه درگیر منازعه، تلاش می‌کند تکنیکی برای حلّ آن به کار بندد و مسأله جنبۀ بین الاذهانی پیدا می‌کند. همه می‌خواهند ابتکار عمل در دست آنها باشد و مسابقه‌ای به جریان می‌افتد؛ به عبارتی مسألۀ داشته‌های اسرائیل و سرزمین‌های اشغالی بین‌المللی می‌شود. چنانکه مارسل می‌گوید: « مسأله امری غیرشخصی است و هرکس با استفاده از تکنیکی درست می‌تواند آن را حل کند؛ مانند مسألۀ ریاضی.» اسرائیل با لجاجت بر سر حفظ داشته‌هایش و جهل نسبت به بودن و مشروعیتش، در آستانۀ فروپاشی قرار می‌گیرد. کافی است ذهن و تصورات اعراب و مسلمانان از اشغالگری اسرائیل خارج شود؛ پس به طور طبیعی سرزمین‌های اسلامی و عربی هم از اشغال خارج می‌شوند. آیا این چیزی است که بواقع اسرائیل می‌خواهد!



رهیافت ما در این گزارش

رهیافت سیاسی نظریۀ داشتن و بودن گابریل مارسل برای اسرائیل در اواخر قرن بیستم، به صورت شکاف میان رهبران و احزاب اسرائیل ظهور کرد. دو گِرَوِش کلی، یکی مبتنی بر روند سازش و طرح به اصطلاح صلح در برابر زمین بود که منجر به آغاز گفتگوهای سازش در مادرید، آناپولیس، اسلو، کمپ دیوید و ... و تشکیل حکومت خودگردان فلسطین گردید. منطق این مذاکرات به رسمیت شناخته شدن و تأکید بر بودن اسرائیل به بهای چشم‌پوشی از بخشی از سرزمین‌های اشغالی و داشته‌های اسرائیل بود. در مقابل، گروش دوم مبتنی بر حفظ داشته‌های سرزمینی تا آخرین وجب و مذاکره و تهدید و کشتار همزمان برای به رسمیت شناخته شدن و اذعان طرف‌های عربی و اسلامی بر بودن و موجودیت اسرائیل و سرزمین یهودی. چیزی که در هر دو گروش آشکار است اینکه اسرائیل برای نخستین بار، هم داشتن و هم بودن را توأمان در دستور کار سیاسی و نظامی‌اش قرار داد. یعنی همزمان هم جنگ و اشغالگری، و هم مذاکره و سازش را به پیش می‌برد.

به هر تقدیر فلسفۀ گابریل مارسل این رهنمود اساسی را برای حفظ و بقای اسرائیل دارد که " اگر صرفاً ماشین جنگی و اشغالگری اسرائیل در حرکت باشد نتیجه‌اش، مقاومت ملل مسلمان و وادار شدن اسرائیل به خروج از سرزمین‌های اسلامی و فلسطینی و از دست رفتن داشته‌هایی است که اسرائیل با آن یکی است. در مقابل اگر بودن و به رسمیت شناخته شدن محور سیاست‌ورزی باشد، با عقب‌نشینی آبرومند از بخشهایی بسیار محدود می‌توان ضمن حفظ داشته‌ها، بودن را نیز حفظ کرد. چنانکه حکومت خودگردان و اعراب در طرح صلح عربی خود از یکسو، فلسطینی‌ها را وادار می‌سازند کشور فلسطینی را در فقط حدود 20 درصد از اراضی اشغالی سال 1967 و آن هم با چشم‌پوشی از بیت المقدس تشکیل دهند و از سویی خود را بسوی عادی‌سازی روابط و به رسمیت شناختن "بودنِ دولت یهودی" می‌کشانند. گرچه در این بین، اسرائیل میان داشتن و بودن هنوز سرگردان است و دایم میدان بازی را تغییر می‌دهد؛ گویی حوالت سرگردانی و فلک‌زدگی یهود و اسرائیل حتی در اشغالگری و دولت‌سازی هم دست از سر قوم یهود بر نمی‌دارد!








گزارش دوم: "اسرائیل رازی که باید گشود"



مقدّمه

مارسل، ذهن خود را بر تمایز میان مسأله و راز متمرکز می‌کند. او برخلاف معنی اصیل، راز را در حدّ یک مفهوم قابل شناسایی تنزّل می‌دهد، تا بتواند از آن برای تحلیلِ بودنِ اسرائیل استفاده کند. او می‌خواهد میان مسأله داشتن اسرائیل، شامل همۀ سرزمین‌های اشغال شده و رازِ بودنِ اسرائیل، شامل حقّ موجودیت آن، توازن برقرار سازد. او راز یا بودنِ اسرائیل یا حق موجودیتِ آن را مسأله‌ای حل شدنی قلمداد می‌کند. او می‌خواهد حق موجودیت اسرائیل را مفهومی غیرقابل مناقشه و بی چند و چون جلوه دهد. او در واقع، حقّ موجودیت اسرائیل را - صرف نظر از همۀ سرزمین‌هایی که اشغال کرده- فراتر از گفتگوها، مناقشات و قواعد و مقررات بین المللی می‌داند و آن را دیگر مسأله‌ای منطقه‌ای یا بین المللی تلقی نمی‌کند! به عبارتی قائل است منطقه و جهان چه بخواهند و چه نخواهند، همه دربند و گرفتار حق ّ موجودیت اسرائیل‌اند و جایی برای مناقشۀ اعراب یا دیگران در برابر موجودیت اسرائیل نیست. حق موجودیت اسرائیل، به آن معنی است که اسرائیل در برابر هیچکس و یا هیچ چیز نیست و هیچ چیز و هیچکس هم در برابر حقّ موجودیت اسرائیل نیست.

گزارش حاضر، با عنوان اسرائیل رازی که باید گشود، شامل اقوال فلسفی گابریل مارسل است که استفسار آنها، طرح حفاظت از بقای اسرائیل را در قالب یک اندیشه فلسفی افشا می‌کند. فلسفه مارسل به نحو شگفتی قابل تفسیر به عناصر وجودی و روحی اسرائیل است و در آن می‌توان روش و منش یهودی اسرائیل را برای حال تحلیل و برای آینده تبویب کرد و قابلیت استخراج رهنمود رفتار سیاسی از این فلسفه بسیار بالاست.



فلسفه گابریل مارسل می گوید: «راز یک امر ناشناختنی نیست. منظور از ناشناختنی، مسأله‌ای حل ناشدنی است؛ یعنی نهایت مشکل. این ناشناختنی تصوّری است طبعاً متناقض. اگر ناشناختنی است چگونه من می‌دانم که ناشناختنی است و اگر من می‌دانم ناشناختنی است از کجا من آن را می‌دانم؟ راز امری متعالی و ورای مسائل نظری است.» استفسار این قول فلسفی مارسل، در تعهد به منافع بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد؛ بدین شرح:

بودن و موجودیت اسرائیل، امری شناخته شده است؛ زیرا بر یک تأسیس استوار بوده؛ درست آن هنگام که تصور کنیم اسرائیل ناشناخته مانده و می‌ماند، اعتراف می‌کنیم که اسرائیل فقط "مسألۀ"‌ سرزمین‌های اشغال شده‌ای است که همگان می‌خواهند راه حلّی برای حفظ یا عقب‌نشینی از آن بیابند. بدتر آنکه آن سوی راه حل مسأله، با تضاد منافع طرفین منازعه، حل‌ناشدگی هم وجود دارد؛ اگر مسأله‌ای حل نشده بماند، نهایت مشکل است و اسرائیل به مشکلی لاینحل یا موجودی ناشناس در منطقه بدل می‌شود. بنابراین برای "تصدیق" موجودیتِ اسرائیل، باید این "تصور" متناقض را که ناشی از موجودیت ناشناختۀ اسرائیل است کنار بگذاریم. اسرائیل با صرفِ داشته‌هایش، یعنی سرزمین‌هایی که اشغال کرده، مسأله‌ای است که ممکن است در نهایت، کسی برای آن راه حلّی نشناسد. چنانکه طی چندین دهه بحث و مناقشه و منازعه، به مسأله‌ای حل ناشدنی می‌ماند. ولی رازی که در عین آشکاری، کسی متعرض آن نشده آن است که " اسرائیل چرا هست، به جای آن که نباشد؟" هرگز چنین پرسشی، مبنای جنگ‌ها، منازعات و مشاجرات و مذاکرات، طی این چند دهه نبوده و کسی دربارۀ هست و نیست اسرائیل حرفی نزده است.[4] این رازی است که در عین شناخته شده بودن، متعالی از چند و چون سیاسی و حتی نظامی باقی مانده است؛ پس بقای اسرائیل، در گرو رازِ بودن و نه مسألۀ داشتن است.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «راز مسأله‌ای است که از همۀ معلومات دربارۀ خود می‌گذرد و تخطّی می‌کند؛ بر آنها سلطه می‌یابد. درست از همین جاست که از یک مسأله بودن فراتر می‌رود و تعالی می‌جوید.» استفسار این قول فلسفی مارسل، شامل رهنمودی است برای بقای اسرائیل بدین شرح:

اسرائیل را اغلب به درستی نمی‌شناسند؛ زیرا آن را نتیجۀ حادثه یا تصادفی استعماری در نیمۀ قرن بیستم، با ریشه‌هایی که تا اواخر قرن نوزدهم می‌رسد و با اعلامیۀ بالفور محقّق شده می‌شناسند. با این تلقی، اسرائیل یک راز نیست؛ مسلماً با این معلومات، اسرائیل از آنچه دربارۀ آن می‌دانند فراتر رفته است و به مسأله‌ای پیچیده و لاینحل می‌ماند. در مقابل، راز اسرائیل، مسأله‌ای شخصی است و مربوط به قرنهای متمادی مجادلات لفظی و کبتی اندیشه‌سالاران یهود است که اینک مرزهای معلومات کنونی را دربارۀ خود درمی‌نوردد و می‌گذرد و به راحتی بر هر قلمرو ذهنی در این باره مسلّط می‌شود. لذا باید نحوۀ درک و شناخت از اسرائیل تغییر کند؛ زیرا مسأله شخصی اندیشه‌سالاران یهود در سده‌های گذشته، با تأسیس اسرائیل، رازِ بودن را آشکار کرده و باید از آنچه صرفاً یک مسأله یا موضوعی قابل حل و یا لاینحل، مربوط به سرزمین‌های در اشغال است بگذرد و اساساً تعالی جوید.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: « مسأله، امری است که من با آن روبرو می‌شوم و تمام آن مسأله در مقابل من قرار می‌گیرد. می‌توانم به گرد مسأله بگردم و حتی مسأله را از میان بردارم. راز، امری است که من خود دربند آنم و در آن گرفتار شده‌ام. عالمی است که در آن تمایزی بین "در من" و "در برابر من" وجود ندارد. هیچکس یا هیچ چیز در برابر من نیست و من هم در برابر هیچکس و هیچ چیز نیستم. مسأله را همیشه می‌توان با تکنیکی حل کرد. اما راز از هرگونه تکنیکی که تصور کنیم فراتر رفته و می‌گذرد.» استفسار این قول فلسفی مارسل، برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

اسرائیل با مسألۀ فلسطین، مسألۀ اراضی اشغالی 48، 67 و73، مسألۀ شهرک‌سازی، مسألۀ یهودی‌سازی بیت‌المقدّس، مسألۀ قطعنامه‌های بین المللی، مسألۀ مذاکرات سازش و از همه مهمتر مسأله مقاومت اسلامی و ده‌ها مسألۀ دیگر روبروست. این مسائل مانند دیواری مقابل اسرائیل‌اند. اسرائیل می‌تواند با این مسائل مدارا کند؛ می‌تواند آنها را انکار نماید؛ می‌تواند به ستیز با آنها برخیزد و به هر حال تکنیکی برای حلّ این مسائل بیابد. نکتۀ مهم آن است که این تنها پنجاه درصد راه حل است. پنجاه درصد دیگر مربوط به طرف مقابل است که او نیز اتّفاقاً اسرائیل را نگوئیم فراتر، حداقل در قامت یک مسأله می‌بیند. این تقارن مسأله ها مربوط به تضاد منافع دوطرف بر سر داشته‌ها و از دست داده‌های آنهاست. به نظر نمی‌رسد در تقابل مسائل، راه حلّی صلح آمیز و لااقل مرضی‌الطرفین وجود داشته باشد؛ در این تقابل، جنگ نیز مغلوبه است؛ هیچکس به دیگری اعتماد ندارد؛ همۀ مسائل در سطح بین المللی مطرح شده است؛ پس راه حلّ مسأله کدام است؟! این یک بن‌بست واقعی است که بیش از هر چیز موجودیت اسرائیل را تهدید می‌کند. اما وقتی اسرائیل، مسألۀ شخصی قوم یهود است، دیگر مسألۀ بین المللی و بین‌الاذهانی نیست. آنچه مهم است، بودن و تلاش و تقلّای هست بودن است. اسرائیل تنها از طریق بودن است که با دیگر کشورهای منطقه تمایزی ندارد؛ سرزمینی است یهودی که در آن، دیگر اعراب و مسلمانان به دنبال سرزمین‌های اشغال‌شدۀ خود نمی‌گردند؛ یعنی نه "در اسرائیل" می‌گردند و نه کسی به دنبال بازپس‌گیری آن سرزمین‌ها "دربرابر اسرائیل" قرار می‌گیرد. اگر اسرائیل، مسألۀ داشتن و سرزمین‌های اشغالی را سخاوتمندانه با واگذاری چند قطعه زمین بیشتر، حتی بیشتر از 20 درصد اراضی به فلسطینیان حل کند_ کاری که همزمان است با کاشتن بذر بیم و نگرانی دائمی در دل اعراب فلسطین بابت از دست دادن این اراضی پس داده شده، درست مانند کاری که با مصر کرد، هنگامی که می‌خواست از صحرای سینا عقب‌نشینی کند_ درمقابل اسرائیل می‌تواند، به هست بودن خود، یعنی به رسمیت شناختن وطن یهودی رسماً و علناً اعتراف بگیرد. می‌توان به جرأت پیش‌بینی کرد دیگر هیچکس در برابر اسرائیل نیست و اسرائیل هم در برابر هیچکس نیست. این راز حق موجودیت اسرائیل است که دیگر هیچ تکنیکی برای حذف یا حلّ آن به عنوان مسأله وجود ندارد و اساساً فراتر از تکنیک و راه حل می‌رود.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «راز از آنجا که امر عینی و خارجی نیست، نه می‌توان آن را تصویر کرد و نه آنرا می‌توان حل کرد. ممکن است کسانی همواره راز را در حدّ یک مسأله تنزّل بدهند و به صورت مسأله درآورند. این راهی است اساساً دور از درستی که نشان از فساد حقیقی عقل دارد و اینکه عقل در مقابل تکنیک تسلیم شده است. زیرا تکنیک در برابر مسأله قرار می‌گیرد و عقل در مقابل راز، کار درست و به قاعده آن است که اول، انسان در برابر راز ابتدا به وجود راز اعتراف کند و موجود بودن آن را بپذیرد. دوم، به راز نزدیک شود؛ آن هم با نوعی رفتار و سلوک خاص یا تجربه‌های انضمامی؛ و البته هرگز از راه منطق نرود. سوم، اندیشیدن و تفکر دربارۀ راز است؛ ولی نه تفکر انتزاعی و ذهنی، بلکه تفکر به معنی مراقبه و در خود فرو رفتن؛ یعنی در راز فرو رفتن.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد؛ بدین شرح:

در نزد اعراب و مسلمین نقشه‌های تصویر شدۀ فراوانی از سرزمین‌های اشغالی هست که وقتی به آن می‌نگرند، حتی لیبرال‌ترین طرف‌های قضیه، باز در دل می‌اندیشند چگونه باید راه حلّی برای رفع اشغال و دفع اشغالگری‌های آینده و علامت‌گذاری شده بیابند؟ زیرا داشته‌های اسرائیل امری روی زمین و در یک محیط خارجی است؛ لیکن هنگامی که از بودن اسرائیل سخن به میان می‌آید، دیگر از یک نقشه یا یک سرزمین خاص سخن نمی‌گوییم. دیگر کسی، حتی رادیکال‌ترین نیروهای عرب هم به دنبال حل و فصل بودن یا حق موجودیت اسرائیل نیستند.

در عین حال کسانی می‌خواهند موجودیت و بودنِ اسرائیل را در حدّ یک مسأله تنزّل بدهند و با غدّۀ سرطانی خواندن یا شرّ مطلق[5] خواندن آن می‌خواهند مسأله را رفع و به کلّی پاک کنند؛ اسرائیل در مقابل باید زیرکانه خود را از اینکه مسأله خوانده شود با استدلال برهاند؛ بخصوص تأکید بر اینکه این مسأله‌سازی نادرست و ناشی از عقلی منزوی و در رکود افتاده است؛ اگر اسرائیل همواره یک مسأله باقی بماند، ناگزیر هم اسرائیل و هم آنها که می‌خواهند آن را از بین ببرند باید همزمان دست به تکنیک‌های حلّ مسأله و ضدّ حمله بزنند. این یعنی آتش جنگی شعله‌ور و فراگیر که عقل دوراندیشِ مسالمت‌جو در آن تباه می‌شود و می‌سوزد. باید به مدافعان حذف اسرائیل تفهیم کرد اگر تکنیک بر عقل غلبه یابد، صلح به خطر می‌افتد و تکنیک، جنگ‌افزار رعب‌آور می‌شود که کشتارهای فراوان می‌کند و عقل آن وقت فقط ناگزیر از تأیید یا تکذیب آن است.

پس باید به درستی نشان داد که اسرائیل نه یک مسأله که یک ضرورت وجودی و یک راز کوچک در یک قوم بزرگ است. کار درست آن است که اوّلاً، بپذیرند یک قوم بزرگ و برگزیده حق دارد راز کوچکِ بودنِ خود را در منطقه در قالب وطن یهودی داشته باشد و همگان باید با تطمیع یا تهدید یا تفهیم به این موجودیت اعتراف کنند و آن را به رسمیت بشناسند. ثانیاً، باید همۀ کشورهای اسلامی و عربی را ترغیب و تشویق کرد به اسرائیل نزدیک شوند و با ترفندهای تجاری، سیاسی و فرهنگی و تجربۀ مکرّرِ این ترفندها، بدون توجه به منطق برابری و همگونی تجاری، سیاسی و فرهنگی، آن را کامل و کامل‌تر کنند. ثالثاً، تأمل دربارۀ بودنِ اسرائیل و به رسمیت شناختن آن، به معنی تفاهم با تاریخ و تعامل با یک قوم تاریخی است که اینک در جهان، دست بالا را دارد. کافی است اعراب و مسلمانان نگاهی عمیق به خود و ناکامی‌ها و عقب‌ماندگی خود بیندازند و همزمان نگاهی به اسرائیل و همۀ مواهب زندگی که با او بودن به همراه دارد. ولی باید همواره دقت شود، تفکر در این باره، یعنی اندیشیدن در خصوص اسرائیل از طریق مطالعه و تحقیق قرآنی دربارۀ قوم یهود منع و نهی شود!

فلسفه گابریل مارسل می‌گوید: «درنظر بگیرید وجود شرّ را؛ هرگاه شرّ را یک مسأله بدانیم، آن را مانند یک تصادف و حادثه‌ای که در چرخۀ گردش ایّام ایجاد می‌شود می‌یابیم و خود را هم مانند کسی که بی‌طرفانه از بیرون جهان آن را مشاهده می‌کند تصور می‌کنیم. ولی شرّ را نمی‌توانیم آن طور که واقعاً هست درک کنیم مگر آن هنگام که خود به شرّی گرفتار و مبتلا شویم و از آن رنج ببریم. پس من، خود گرفتار آنم و شرّ امری بیرونی و درمقابل من نیست.» استفسار این قول مارسل برای حفظ بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

مقاومتی که غرب آن را شرارت می‌خواند، به عنوان یک مسأله، حلقه‌ای از حلقه های یک تصادف و اتّفاق بزرگ در منطقه است. تلاش غرب برای آن که صرفاً ناظری بی‌طرف و حتی مشاهده‌گری بیرون از منطقه به نظر بیاید برای اسرائیل بیهوده است؛ حتی اگر بنیانهای اساسی اسرائیل در بیرون این سرزمین و در غرب پی‌ریزی شده باشد؛ ولی شرّی که غرب آن را مسألۀ شرارت در منطقه می‌خواند، فقط اسرائیل آن را با همۀ وجود - آن طور که هست – احساس می‌کند؛ زیرا گرفتار و مبتلای به آن است و رنج آن را حس می‌کند. نکتۀ مهم آن است که شرِّ مقاومت، امری بیرونی و منطقه‌ای نیست که در مقابل اسرائیل ایستاده باشد. درواقع این شرّ، درون خود اسرائیل است؛ " اسرائیل شرّ مطلق" و به عبارتی "اسرائیل به شرّ خود درمانده است"! شرّ اشغالگری، شرّ کشتار، شرّ ارعاب، شرّ شهرک‌سازی، شرّ افراطیون صهیونیست، شرّ تجاوزگری، شرّ تضادهای درونی و ... اسرائیل باید از شرّ خود خلاص شود تا از شرّ مقاومت در برابر خود رهایی یابد.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «همۀ رازها جلوه‌هایی از راز اساسی و بنیادین است و آن راز وجود است. اینکه بپرسیم آیا وجود هست به جای آنکه نباشد بی‌معنی است. برای اثبات وجود نیازی به دلیل و برهان نیست؛ زیرا وجود بی‌واسطه و بی‌درنگ، دلیل هست بودن خود است و ما مستقیماً آن را درمی‌یابیم. پرسش درست و بجا اینکه وجود چیست؟ مسلماً وجود یک مسأله نیست؛ زیرا وجود امر عینی که در برابر من قرار بگیرد نیست. من هم موجودی بهره‌مند از وجودم و سهمی از آن دارم. نمی‌توان اینکه وجود چیست را از اینکه من که هستم که از وجود پرسش می‌کنم جدا کرد. زیرا اگر من می‌توانم وجود را درک کنم و بیابم فقط به جهت بهره‌مندی من از وجود است که بنیان و اساس وجود من است و مرا می‌سازد. وجود، امر عینی و بیرون از من نیست که بتوان آن را منطقاً تصور و تصدیق کرد و سپس مبرهن ساخت. آن را در خود می‌یابیم و گواهی به بودنش می‌کنیم. نه می‌توان تعریفش کرد، نه اوصافش را برشمرد. فقط به آن اذعان می‌کنیم و به آن نزدیک می‌شویم.» استفسار این قول فلسفی مارسل، برای حفظ بقای اسرائیل، رهنمودهایی دارد؛ بدین شرح:

اسرائیل فقط جلوه‌ای از ذات و بنیان وجود استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است. ذات اسرائیل در اومانیسم و استکبار فردی و جمعی است؛ چیزی که نباید و نمی‌توان آن را اثبات و مدلّل ساخت؛ زیرا به مثابه روح زمانه و حوالت تاریخ بشر است. استکبار یهودی و اومانیسم، روح حاکم بر همۀ مناسبات بشری است و خود دلیل بودن خود است؛ زیرا نسبتی است که بشر با عالَم دارد. از این رو اسرائیل هم، در همپیوندی و جلوه‌گری از این ذات حاکم، نیازی به دلیل برای "بودن" ندارد. می‌توان پرسید استکبار چیست؛ ولی نمی‌توان پرسید چرا استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی هست به جای آنکه نباشد. مسلماً استکبار یک مسأله نیست؛ زیرا آن بالذات امر عینی و خارجی که قابل دریافت باشد نیست؛ بلکه اسرائیل موجودی بهره‌مند از نسبت استکباری با عالم و آدم است که سهمی مهم از آن دارد. اسرائیل از این روست که استکبار را درک می‌کند و با رجوع به بنیان و اساس خود، یک مستکبر است. اسرائیل را استکبار ساخته و پرداخته کرده و لذا استکبار، بیرون از اسرائیل نیست. اومانیسم را نمی‌توان تصور کرد، مگر در قالب اسرائیل که قابل تصدیق هم باشد. همین بهره‌مندی از روح استکباری است که گواهی روشن و محکمی به بودن اسرائیل دارد. با اذعان و اعتراف همگان به بودنِ اسرائیل و نزدیک شدن به آن، با تجربه‌های انضمامی است که منطقه به استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی نزدیک می‌شود وگرنه با تعریف و توصیف، استکبار شناخته نمی‌شود. بنابراین اسرائیل کار را از دست فلسفه و حکومت هم گرفته است. دیگر مسائل منطقه با فلسفه و حکمت حل نمی‌شود؛ زیرا با وجود اسرائیل، دیگر نیازی به راه‌حل‌های ذهنی و فکری نیست. حتی راه‌حل‌های عملیِ حلّ مسائل منطقه، برآمده از فلسفه و حکمت هم لازم نمی‌آید. با وجود اسرائیل هرگونه نظام جامع و نظم جهانی از منطقه شروع می‌شود و نظام‌هایی که برآمده از فلسفه و حکمت‌اند بی‌مورد شمرده می‌شوند؛ زیرا هیچ نظامی منسجم و کامل وجود ندارد. کافی است مفاهیمی چند، مانند آزادی، اختیار، تسلیم، وفاداری، التزام، صلح را تألیف کنیم تا نظم جهانی جدید بر پایۀ حاکمیت استکبار و با محوریت اسرائیل در منطقه ساخته شود. در این صورت دیگر نیازی به یک سیستم فلسفی انتظام بخش نیست. هیچ شک و شبهه‌ای دربارۀ حاکمیت استکبار نیست؛ در این باره چیز مبهمی وجود ندارد که فلسفه بخواهد به عنوان مجهول آن را کشف و معلوم سازد؛ این پایان تاریخ است و اسرائیل در این پایان، آغازگر است.



رهیافت ما در این گزارش

رهیافت سیاسی نظریۀ رازگشایی موجودیت اسرائیل، مبیّن رازگشایی از حاکمیت استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است که اینک در منطقه، متزلزل و در بحران است. شکست در جنگ‌ها، منازعات، مذاکرات، تحرّکات، در دو دهۀ اخیر، محافل استکباری را مترصّد کرده تا بیش از این، اسرائیل را در منطقه به سطح مسأله تنزّل ندهند و راز پنهان خود را بگشایند؛ یعنی به بخشی از مجادلات و مباحثات لفظی و کتبی اندیشه‌سالاران یهود که طیّ قرنها بر هست بودن اسرائیل گواهی داده بودند و ثمرۀ آن تأسیس رژیم اسرائیل بوده اذعان و اعتراف کنند؛ درست مانند اسناد محرمانه‌ای که با گذشت نیم‌قرن از عمر آن، از طبقه‌بندی خارج و منتشر می‌شود.

آنها می‌خواهند با آشکار کردن رازِ بودنِ اسرائیل، بر نحوۀ درک و شناخت مسلمانان و اعراب از رازِ موجودیت اسرائیل در منطقه تأثیر بگذارند. بخصوص آنها درصدند از یکسو، اسرائیل برای مسلمانان همچنان یک مسأله باقی بماند و در همان سطح چانه‌زنی کنند؛ و از سوی دیگر، رازِ بودن اسرائیل را فاش نمایند تا بن‌بست از میان برود. آنها می‌خواهند تا تمایز میان اسرائیل و منطقه و نیز اسرائیل و کشورهای منطقه از میان برود و اساساً نامیدن این منطقه به خاورمیانه، برای جاگیر کردن اسرائیل در اینجا بود. آنها حاضرند بهای به رسمیّت شناختن موجودیت و بودن اسرائیل را بپردازند. آنها در گام اوّل به وضعی توجه دارند که در آن کسی در برابر اسرائیل نیست و اسرائیل هم در برابر کسی نیست. گام بعدی آنکه منطقه به این موجود نامتمایز با ترفندهای تجاری و سیاسی و فرهنگی نزدیک شوند و گام آخر، منطقه با برخورداری از مواهب همزیستی با اسرائیل، با تاریخ این راز بزرگ کنار بیایند و برتری و قدمت و برگزیدگی استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی در منطقه و ارض موعودشان را بپذیرند.

غرب درصدد است محور شرارت یا شرّ منطقه را ناشی از هر اقدام علیه امنیت و حق موجودیت اسرائیل تعریف کند؛ بخصوص آن هنگام که خود را شاهدی بی‌طرف و ناظری منصف معرفی می‌کنند! درواقع آنها اسرائیل را دائماً ترغیب و تشویق می‌کنند تا خود را در آیینۀ مقاومت ملتهای منطقه ببیند. درست همین هنگام است که خوی استکباری اسرائیل باعث دیده شدن شرّ درونی اسرائیل توسط خودش می‌شود. درواقع اسرائیل، شرّ مطلق و تجلّی یک آرزوی بزرگ و تاریخی برای کفّار صهیونیست است.









گزارش سوم: "اسرائیل و التزام به پیمانها"



مقدّمه

مارسل همۀ استعداد فلسفی خود را به کار می‌گیرد تا بتواند برای یکی از غامض‌ترین مشکلاتی که موجودیت اسرائیل را از درون تهدید می‌کند چاره‌ای بجوید. موضوع التزام و تعهد اسرائیل، چه در درون یهودیان و چه با ملتها و مردمانی که از جور و ستم آنها به ستوه آمده‌اند، از اساسی‌ترین عناصر فلسفۀ مارسل است. او کوشش می‌کند تا با طرح دقیق آن، رهنمودهایی برای اصلاح رفتار حقوقی اسرائیل ارائه کند. گزارش حاضر با عنوان اسرائیل و التزام به پیمانها، بر این نکتۀ اساسی تمرکز دارد که معنی و لوازم التزام برای اسرائیل، چیزی غیر از پایبندی ادیان ابراهیمی به تعهد و قرارداد است و اساساً متأثّر از سیر تاریخی تلاشهایی است که اندیشه‌سالاران یهود برای گواهی به هست بودن اسرائیل داشته‌اند.

گزارش حاضر، شامل اقوال فلسفی مارسل است که با استفسار آنها، طرح حفاظت از بقا و موجودیت اسرائیل در قالبی فلسفی افشا می‌گردد.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: « راز من جز در تجربه‌ای بی‌واسطه و انضمامی نیست؛ تجربه‌ای که از لحاظ شناخت وجود باید التزام و وفا نامید. نگاه کنید به عمل قول و قرار گذاشتن یا متعهد و ملتزم شدن؛ با این عمل، آیندۀ خود را دربند و گرفتار کرده‌ایم. خود را در آینده در برابر دوراهی قرار می‌دهیم که هرکدام از آنها، عقلاً به بن بست یا قیاس ذوحدّین[6] منتهی می‌شود. بدین معنی که ملتزم شدن و متعهد شدن، مستلزم آن است که در احساس قلبی اکنون من، در آینده تغییری حاصل نشود. در این صورت التزام و تعهد صرفاً یک توهّم است؛ زیرا احساسات و وجدان دائماً تغییر می‌کنند و احساس فردای من مانند احساس امروز من نخواهد بود. اگر التزام و تعهد به این معنی باشد که به عهدی که بسته‌ام عمل خواهم کرد، حتی اگر مقدور است و وضع من در این فاصله زمانی تغییر نکند، چنین وعده‌ای جز ترفند و فریبکاری و عدم صمیمیت نیست.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

اساساً گشودن راز اسرائیل، یعنی بودن اسرائیل در زمینۀ تاریخی آن؛ بخصوص در تاریخ اندیشه‌سالاران یهود که طی قرون متمادی به هست بودن اسرائیل گواهی کرده‌اند؛ یعنی بودن، بدون واسطۀ هرکسی یا هر چیزی_ از جمله، اعلامیۀ بالفور یا لابی صهیونیستی در امریکا یا... – تجربۀ منضم کردن اسرائیل به این سابقۀ تاریخی، آنهم بدون واسط؛ فقط این وفاداری و التزام به همۀ کوششهای تاریخی اندیشه‌سالاران یهود است که اصالت دارد و راز بودن اسرائیل را می‌گشاید. اما التزام و وفا به چه معنی است؟ همۀ قول و قرارها، تعهدات و پیمانهای اسرائیل را چه از منظر ایده‌آلهای تاریخی و مذهبی یهود بنگریم و چه از دریچۀ طرفهای فلسطینی، عرب و مسلمانِ منازعه و مذاکره در نظر آوریم، از هر دو طرف ملتزم شدن اسرائیل به معنی دربند و گرفتار شدن در آینده‌ای است که برای اسرائیل هنوز نیامده است. اسرائیل همواره در آیندۀ خود، در برابر قیاس ذوحدّین و بن‌بست دوراهی است. همواره برای اسرائیل دو احتمال با یک نتیجه وجود دارد؛ یا بدان عمل می‌کند و متعهد می‌ماند یا بدان عمل نمی‌کند و پیمان می‌شکند. در هر دو صورت بن‌بستی است که عقلاً اسرائیل خود را محکوم می کند. واقعاً کسی نمی‌داند در درون اسرائیل، چه به لحاظ عقلانیت یا احساسات ملّی و مذهبی و چه به لحاظ تغییرات ژئوپولیتیکی و سیاسی پیرامونش چه خواهد گذشت. پس هرگونه التزام و پیمان سپاری از هر دو سو یک توهّم است! درون و بیرون اسرائیل عرصۀ تغییرات و تحوّلات دائم‌التزاید در منافع، اهداف، ارزشها و اصول است. مطمئناً اسرائیل امروز، اسرائیل دیروز نیست. یا اسرائیل در آینده به لحاظ منافع، ارزشها و اصول و ضرورت‌ها تغییر می‌کند؛ در آن صورت یا به پیمانش عمل می‌کند که با تغییرات آینده در تعارض است و یا تعهداتش را نقض می کند که با اصول و حقوق بین المللی در تخالف است و نزد جهانیان سرزنش یا محکوم می‌شود. پس در هر دوصورت، با التزام به هر تعهد و پیمانی، اسرائیل محکوم است. اگر اسرائیل ناگزیر باشد به هر پیمانی بپیوندد و هر قول و قراری را چه از سوی جبهۀ ایده‌آلیست های مذهبی و قومی یهود باشد و چه از سوی صهیونیست های جبهۀ معارضه و مذاکرۀ توأمان با فلسطینیان، اعراب و مسلمانان، متعهدانه بپذیرد و مهم‌تر از آن، به عهدی که می‌بندد پایبند بماند، بی‌تردید چنین قول و قراری از طرف اسرائیل، به قیمت حفظ بقا و توسعۀ منافع، اصول و ارزشهای آینده اسرائیل شکسته خواهد شد؛ چنین التزامی جز ریاکاری، فریب‌ و خدعه نخواهد بود. ممکن است این پیمان شکنی به نوعی دشمنی و ناراستی بیمارگونه از سوی جبهه‌های داخلی و خارجی رو در روی اسرائیل تعبیر شود که البته بجا و درست است؛ ولی غیرقابل اجتناب است!

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «اما آیا کسی هست که در زندگانی خود متعهد و ملتزم نشود؛ قول و قراری نگذارد؟ راه حل التزام چیست؟ به طور متعارف، خود هر کسی، سلسله‌ای از احساسات و حالات وجدانی است. در این میان دیگر التزام بی‌معنی و ناممکن است؛ زیرا فعل التزام به نحو واقعی بازیابی و بازشناختن ثبات در استمرار وجودی شخصی است که وابسته به پدیدارها و حالات متغیر روانی نیست؛ بلکه ورای تغییرات روحی، و متعالی از آن است. » استفسار قول فلسفی مارسل برای بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد؛ بدین شرح:

جهان امروز، مجموعه‌ای به هم پیوسته و درهم تنیده شده که هیچکس از دیگران بی‌نیاز نیست و تأمین نیازهای متقابل همواره به پشتوانه‌ای از تعهدات و التزام به پیمانها وابسته است. هیچ قوم یا ملتی یا کشوری نیست که خود را ملتزم نسازد و پیمانی را امضا نکند. جدا شدن از معاهدات، نوعی انزواطلبی توأم با رنج و درد برای یک ملّت است. اسرائیل هم شخصیتی ساخته و پرداختۀ احساسات و حالات وجدانی است که دائماً تحت تأثیر آنها قرار دارد. در چنین حالتی حتی با فرض نیاز به روابط متقابل، باز هم التزام به پیمانها بی‌معنی و ناممکن است؛ زیرا حتی با فرض التزام هم، اسرائیل با توجه به پشتوانۀ تاریخیِ در حال استمرار خود، یعنی استکبار یهودی و ماسونی و صهیونیِ با ثبات، در خود اکنونی‌اش، دوباره قابل بازیابی و شناسایی است. هرچیزی به اصلش بازمی‌گردد؛ تنها در این وضعیت با ثبات و اتصال و اتصاف اسرائیل به منشأ و مأخذ تاریخی و استکباری‌اش است که می‌تواند بدون وابستگی یا اثرپذیری از تغییرات و انفعالات روانی و محیطی ملتزم شود و تعهداتش مصون و متعالی از آن دگرگونی‌ها باشد. به عبارتی اگر هم ملتزم شد از موضع بالا و مستکبرانه، می‌تواند با یک توجیه یا حتی بدون دلیل پیمانش را زیر پا بگذارد!

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «شخص ملتزم در عالم امکان، موجودی است که خود را با موقعیت‌هایی که در هر لحظه دارد یکی نمی‌پندارد و به تفاوتی که میان خود او و موقعیت او هست واقف باشد. در نتیجه خود را وجودی بداند برتر و متعالی از موقعیت‌های آیندۀ خود و مسئول اعمال خود نه موقعیت‌های خود.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

اسرائیل همواره از گذشته تاکنون و در آینده، دائماً در معرض موقعیت‌های متفاوتی قرار گرفته و می‌گیرد. موقعیت جنگ، موقعیت تجاوز، موقعیت اشغال، موقعیت کشتار، موقعیت سرکوب، موقعیت ترور، موقعیت مذاکره و سازش و موقعیت پیمان و نظایر اینها. حال اگر اسرائیل ملتزم به پیمان و تعهدی باشد، بنا به خصلت ممکن بودن همه چیز در جهان، نباید احساسات ملّی یا مذهبی و وجدانیات برتری‌طلبانه و در عین حال دائم‌التغییر خود را با این موقعیت‌ها یکی بشمارد؛ به عبارتی بگوید این موقعیت ناشی از فلان احساس ملّی یا بهمان وجدان مذهبی است؛ بلکه اسرائیلِ در حال التزام، باید به تفاوت اساسی میان موقعیت‌هایش با احساسات و وجدانیاتش واقف باشد. نتیجۀ این مرزبندی آن است که اسرائیل فقط با تعهد و التزام تاریخی‌اش، احساسات و وجدانیات خود را همواره برتر و متعالی از هر موقعیتی بداند که در آینده در آن قرار می‌گیرد. بنابراین در حالت التزام، اسرائیل مسئول اعمالی است که از احساسات و وجدانیات تاریخی و معهودش ناشی میشود و نه مسئول موقعیت‌هایی که با تلوّن احساسات و دگرگونی وجدانیات ناشی از تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی داخلی یا ژئوپولیتیکی بیرونی به وجود می‌آید، تغییر می‌کند و اسرائیل را به تجدید نظر در التزام‌ها فرا می‌خواند!

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «وقتی کسی ملتزم و متعهد می‌شود، من در درون خود سلسله مراتبی میان اصلی مسلّط(التزام) و نوع زندگی که جزئیات آن قابل پیش‌بینی نیست برقرار می‌کنم. این اصل، مسلّط و حاکم بر خود است و نه بر آن جزئیات پیش‌بینی نشده. به سخن درست‌تر، تبعیت از این اصل مسلّط بر خود، یا تبعیت از خود را بر عهدۀ التزام دارم. آن وجود شخصی(خود)، متعالی و برتر از آیندۀ متغیر پیش‌بینی نشده، امر پایداری است که استمرار دارد و مستلزم یا مقتضی چیزی است تاریخی.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد؛ بدین شرح:

اسرائیل باید در حالت التزام و تعهد بتواند سلسله مراتبی را برای احساسات و وجدانیات تاریخی معین کند. در این نظام سلسله مراتبی، دو قطب هست؛ یکی اصل حاکم و مسلّط بر احساسات و وجدانیات که همان اندیشۀ بنیادین و تاریخی استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است. دیگری نوع زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و بین المللی که جزئیات آن را نمی‌توان در چنین محیط پرخطری، با حدس و گمان پیش‌بینی کرد. مطمئناً اصل مسلّط التزام، بر جزئیات پیش‌بینی نشدۀ این نوع زندگی نه می‌خواهد تسلّط داشته باشد و نه دارد. این بدان معنی است که اسرائیل تبعیت از پیمان‌ تاریخی یا اصل بنیادین و فرمان استکباری را در قالب احساسات و وجدانیات تاریخی اندیشه‌سالاران یهود برعهده التزام گرفته است. این احساسات و وجدانیات تاریخی در واقع شکل‌دهندۀ روح استکبار شخصی اسرائیل‌اند که مسلّماً برتر و عالی‌تر از هرگونه التزام و پیمانی با اعراب و مسلمین برای آینده، یا تغییر و امر غیر قابل پیش‌بینی در منطقه است. این استکبار شخصی، هویت پایداری است که اسرائیل را در تاریخ استمرار می‌بخشد و همواره به الهام مدام اندیشه‌سالاران یهود نیاز دارد. اسرائیل برای التزام به چیزی تاریخی وابسته است.



رهیافت ما در این گزارش

آنچه ما دربارۀ اسرائیل می‌دانیم و می‌شناسیم از رهگذر تحولّات سیاسی، بخصوص بعد از قیمومیت انگلیس بر فلسطین تا واگذاری آن به اسرائیل است. این روایتی است که ما آن را باور کرده‌ایم! در حالی که زمینۀ تاریخی فراهم شده برای تأُسیس اسرائیل به قرنها پیش بازمی‌گردد؛ به فیلسوفان و اندیشه‌سالاران یهودی و ماسونی و صهیونی که با دزدیدن فلسفه و گمراه کردن آن، با استفاده از موضوع، مبادی و مسائل فلسفی، هریک به نوبۀ خود به هست بودن اسرائیل گواهی و برای تحقّق آن کوشیده‌اند. اسرائیل این راز خود را خواهد گشود و اساساً به این راز ملتزم و وفادار است. اسرائیل نه به پیمان با فلسطین و اعراب ملتزم می‌ماند و نه به ایده‌آل‌های تاریخی مذهبی قوم یهود متعهد میماند؛ چرا که هر دو برای اسرائیل یک نتیجه دارد و آن شکست است. اصول، ارزشها، اهداف و منافع اسرائیل با استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی که تاریخ اسرائیل است گره خورده و در هر دو سوی داخلی و خارجی‌اش، پیمان تنها یک ابزار فریب و خدعه است. اسرائیل حتی در جبهۀ داخلی هم جز با ریاکاری متعهد نمی‌شود. اساساً صلح و سازش یا منازعه یک فریب بزرگ است. اسرائیل فقط به چیزی متعهد است که خصلت و ضرورت تاریخ استکبار است. اسرائیل به دنبال بازیابی و بازشناسی استمرار استکبار تاریک یهودی و ماسونی و صهیونیِ با ثبات، آن هم مطابق روح تاریخی است. این التزام حقیقی اسرائیل است. اسرائیل چه در موقعیت جنگ و چه در موقعیت صلح و سازش، هیچگاه با این موقعیت‌ها یکی نشده و نمی‌شود. زیرا جنگ و صلح برای اسرائیل تعهدآور نیست، بلکه فریبی است برای پنهان داشتن احساسات و وجدانیات تاریخی و استکباری‌اش. بنابراین اسرائیل هیچگاه خود را مسئول موقعیت‌های شکست خوردۀ صلح و سازش نمی‌داند! بلکه همواره مسئول اعمال ناشی از احساسات و وجدانیات تاریخی و استکباری خود است. اسرائیل همواره به یک اصل مسلّط پایبند است و احساسات و رفتار خود را با آن تطبیق می‌دهد. آن اصل عبارت از استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی، به نحو تاریخی است. جزئیات پیش‌بینی نشده در صلح و سازش یا جنگ و منازعه یا در حیات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی اسرائیل، همواره با فریبکاری یا ریاکاری کنار گذاشته شده و فراموش می‌شوند. اسرائیل درصدد ایجاد نوعی استکبار شخصی، براساس شخصیت ایده‌آلِ استکبار تاریخی اندیشه‌سالاران یهودی و ماسونی و صهیونی است. این بدان معنی که ما باید در مواجهه با اسرائیل و تحلیل موقعیت‌های مختلف این رژیم، طیّ چند دهۀ گذشته، به تاریخ استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی عمیقاً توجه کنیم و آن را از نو بشناسیم.










گزارش چهارم: "التزام تاریخی اسرائیل"



مقدّمه

اسرائیل اصولاً برای التزام و تعهد به دیگران ساخته و پرداخته نشده است. تاریخ فیلسوفان و اندیشمندان یهودی و ماسونی و صهیونی مملو از توهین‌ها و تهمت‌ها به ملل اروپایی یا مسیحیان بوده و هست که مثلاً با قوم یهود چنین و چنان کردند. هرگز سخنی از تعهدات یهودیان به جوامع میزبانشان به میان نمی‌آید. برای همین، التزام اسرائیل به تاریخش به معنی التزام همۀ تاریخ به قوم یهود و مشخصاً اسرائیل است. مارسل تلاش می‌‌کند تا با تفکیک میان دو گذشتۀ تاریخی و همچنین واقعیت و حقیقت حوادث تاریخی، رهنمودهایی را برای تصمیم‌گیری و تصحیح اشتباهات در اسرائیل ارائه دهد. گزارش حاضر با عنوان التزام تاریخی اسرائیل، شامل استفساریه‌هایی برای رمزگشایی از رهنمودهای فلسفی مارسل برای حفظ بقای اسرائیل است؛

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: « تاریخ، سلسله‌ای از حوادث که با نوعی نظم جریان می‌یابند و آنها را می‌‌توان مانند امور عینی و قابل مشاهده از یکدیگر متمایز کرد نیست؛ بدین ترتیب که هرکس یک زندگینامه برای خود می‌نویسد. این تاریخ، این زندگینامه، فقط نمود از یک شاکله و شبحی از وقایع و درست‌تر بگوییم حاصل نوعی انتزاع وقایع است؛ خالی از وصف خصوصیات ذهنی و حالات نفسانی و وجدانی که شاخص اصلی هست بودن آن کس است. چنین زندگینامه‌ای اساساً شبهه‌آمیز است؛ زیرا بازتاب تجربۀ باطنی من نیست.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

استکبار، شاخص هویت پایدار و استمرار اسرائیل در تاریخ است؛ بدون آن، "اسرائیل در تاریکیِ عدمِ ژئوپولیتیکی است".

این هویت، همواره از تاریخ اندیشه‌سالاران یهود الهام می‌گیرد و اسرائیل را به هست بودن تاریخی‌اش ملتزم می‌سازد. همین التزام است که باعث می‌شود اسرائیل نگران تاریخی که ندارد نباشد!

بدین ترتیب تاریخ برای اسرائیل، سلسله حوادثی از مهاجرت‌ها، زدوبندهای بین المللی، دسیسه ها، گروه‌سازیها، ترورها، اشغالها، کشتارها، سرکوب‌ها، دولت‌سازی‌ها، جنگ‌ها، ویرانی‌ها، مذاکرات، سازش‌ها، تهدیدها و ... نیست. همۀ اینها شبح واقعیتی گریزناپذیر بوده است! نباید تاریخ اسرائیل را با ایجاد نوعی نظم از کارهای بد به کارهای خوب یا بالعکس تنظیم و ترتیب کرد. یا براساس اتّفاقات و حوادثی که در معرض قضاوت جهانیان قرار می‌گیرد و با معیارهایی قابل تفکیک‌اند، فصل‌بندی و تبویب نمود. نباید تصور شود این زندگینامۀ اسرائیل است که نوشته می‌شود یا نوشته شده است. مسلماً چنین تاریخی فقط شرح وقایعی است که خوب یا بد، برداشت شده؛ مفاهیمی که شبحی از واقعیت‌اند. کلیّاتی که هرگز دربارۀ کنه وقایع و امور چیزی بدست نمی‌دهد. بدون توجه به همۀ احساس آوارگی، بیگانگی، طرد شدن و وجدان عمیق این امور و نفسانیات پرعقدۀ اسرائیلی که او را با سرنوشت تاریخی مسکنت و ذلّت‌بارش پیوند می‌زند و شاخص اصلی هست بودنش است، قضاوت دربارۀ تاریخ حوادث چند دهۀ اخیر منصفانه نیست. شبهه‌های فراوانی دربارۀ چنین زندگینامه‌ای وجود دارد؛ از آن جهت که تجربۀ هست بودن اسرائیل را در تاریخ اندیشه‌سالاران یهودی و ماسونی و صهیونی و تجربه‌های باطنی آنها برای تأسیس چنین دولتی بازتاب نمی‌دهد؛ چه آنها هر یک به تنهایی یا با یکدیگر بارها چنین دولتی را در ذهن و آثار خود به صورت اتوپیایی یهودی تجربه کرده و ساخته‌اند. این تجربه‌ها، تاریخ اسرائیل است؛ اسرائیل بارها در ذهن و آثار فیلسوفان از دورۀ سقراطی_یهودی تا دورۀ جدید بارها تأُسیس شده بود و اسرائیل امروز، بازتاب تجربۀ باطنی این تاریخ است.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید:«درواقع تاریخ من، امری درونی و نفسانی است. اگر چنین است، بسته به آنچه از درون و احساسات تغییر می‌کردم نمی‌توان گذشته و تاریخم را به یقین امری ثابت بینگارم. جداکردن حوادث که به لحاظ واقعیت مادی‌شان ثابت درنظر گرفته می‌شوند و به لحاظ حقیقت، به وجود آورنده یا کانون‌های حقیقت روشنی‌بخش این حوادث متغیر به نظر می‌آیند مشکل است.» استفسار این قول فلسفی مارسل برای حفظ و بقای اسرائیل رهنمودهایی دارد، بدین شرح:

تاریخ اسرائیل، نسخ و فسخ احساسات، وجدانیات و نفسانیات استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است که از قرون گذشته که اسرائیل در مجادلات کتبی و لفظی اندیشه‌سالاران یهود، در قالب اتوپیا ساخته و پرداخته می‌شده، به صورت امری درونی و نفسانی موجود بوده و اکنون نیز چنین است. نسخ و فسخ ایجاب می‌کرده، حتی گذشته و تاریخ اسرائیل، از جنگ، کشتار، اشغال، ترور، سرکوب، دولت، ملّت، مذاکره، سازش، تجاوز و ... همواره یک "واقعیت" در صحنۀ عمل سیاسی و بین المللی داشته باشد که به نظر امری ثابت و لایتغیر در نظر گرفته می‌شود. در کنار آن، همین حوادث یک "حقیقت" نیز دارد که به وجود آورنده یا الهام‌بخش وقوع این حوادث بوده‌اند. تفکیک میان واقعیت و حقیقت این حوادث بسیار مشکل است. این بدان معناست که همۀ عملکرد اسرائیل در دهه‌های اخیر، مبتنی بر یک حقیقت تاریخی ثابت و متیقّن است و آن عبارت از روح تاریک استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است که کالبد و قالب این حوادث و واقعیات را بعد از تأسیس اسرائیل چنین سیاه، پی‌ریزی می‌کرده است.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «گاهی ما به گذشته لعنت می‌فرستیم. در همان حال با آن آشتی می‌کنیم. ولی این دو گذشته دقیقاً عین یکدیگر نیستند. آینده را نیز فقط هنگامی که چون گذشته، سراسر واقعیت مادی بینگاریم ثابت پیش‌بینی می‌کنیم. وقتی گذشته و آینده سراسر واقعیت مادی و قابل پیش‌بینی باشد، گذشته را به آینده تسرّی می‌دهیم- تاریخ تکرار می‌شود- و آینده را در آینۀ گذشته می‌بینیم و از اینجا به جبر معتقد می‌شویم. حالا اگر آیندۀ ما معلوم باشد و چگونگی آن قبلاً معیّن شده باشد، دیگر التزام و قول و قرار گذاشتن معنایی ندارد.» استسفار این قول فلسفی مارسل رهنمودهایی برای بقای اسرائیل دارد، بدین شرح:

اسرائیل دو گذشته دارد؛ یکی گذشته‌ای سراسر دارای واقعیت مادی که تاریخ شروعش هم مشخص است؛ دارای یک قرائت رسمی از تأسیس اسرائیل؛ ثابت و قابل پیش‌بینی؛ پر از جنگ و ترور، سرکوب، کشتار، غارت، اشغال؛ گذشته‌ای که باید به آن لعنت بفرستند؛ زیرا هرگز به "قوام" اسرائیل نینجامید؛ اگرچه باعث "دوام" آن شد. دیگری، گذشته‌ای دارای حقیقت الهام‌بخش که در طی قرون متمادی استمرار داشته و هردم اسرائیل را در ذهن خلق کرده و در مجادلات لفظی و کتبی تأسیس کرده است؛ یک قرائت گمشده و نامعلوم؛ متغیر و غیر قابل پیش‌بینی که در آن هیچ ردّپایی از جنایت و خیانت، لااقل در ظاهر نیست؛ گذشته‌ای که اسرائیل باید با آن آشتی و به آن تمسّک جوید؛ تاریخ درست و گذشته‌ای که باعث قوام و دوام اسرائیل، توآمان خواهد شد. اگر اسرائیل آیندۀ خود را مانند گذشته صرفاً میدانی با متغیرهای مادی از قبیل متغیرهای سیاسی و امنیتی بینگارد و ثابت و قابل پیش‌بینی فرض کند؛ بدان معنی است که اسرائیل بر مسیر قرائت رسمی می‌رود. در این صورت برای آیند همچون گذشته، پیش‌بینی جنگ، کشتار، ترور، اشغال، سرکوب و فریب اجتناب ناپذیر است. گذشته قابل تسرّی و تعمیم به آینده است؛ به عبارتی تاریخ همواره برای اسرائیل تکرار می‌شود و اسرائیل، آیندۀ خود را در آینۀ گذشته می‌بیند؛ این جبری است که بر رفتار سیاسی، نظامی امنیتی و بین المللی اسرائیل حاکم می‌شود. بدین ترتیب اگر آیندۀ اسرائیل معلوم باشد و چگونگی رفتارش قبلاً معیّن شده، بواقع آیا می‌تواند بر سر میز مذاکره بنشیند؟ آیا دیگر التزام و تعهد و امضای پیمان معنایی دارد؟ چگونه اسرائیل برای آینده‌ای مملو از جنگ و کشتار به صلح و سازش ملتزم شود؟



رهیافت ما از این گزارش

ما باید به درستی میان دو قرائت از تاریخ اسرائیل تفاوت قائل شویم. قرائت اوّل آن چیزی است که اسرائیل را در سرزمین فلسطین و در تاریخ معین تأسیس کرد و قرائت دوم آن چیزی است که طیّ قرون متمادی در ذهن اندیشمندان یهودی و ماسونی و صهیونی، به نام اسرائیل دائماً خلق می‌شد و در مجادلات لفظی و کتبی‌شان، به شکل اتوپیا، دائماً تأُسیس می‌گردید. اگرچه تفاوت‌هایی در این نحو تأسیس وجود داشت ولی همگی برای تأُسیس خارجی این رژیم، جایی بیرون از ذهن و لفظ انتظار می‌کشیدند تا اینکه بعد از جنگ جهانی دوم، با اعلامیه‌ای تأسیس شد. تأسیس اول درواقع نهایت تلاش و پایان تاریخ تلاش اندیشه‌ورزانه دربارۀ تأسیس اسرائیل بود که با آغاز این رژیم مقارن شد. اسرائیل به این تاریخ بسیار توجّه دارد. تلاش وافری برای بنیانگذاری میراث معنوی خود انجام می‌دهد که در متن و بطن آن، همین تاریخ نهفته است. این تاریخ برای اسرائیل مبدأ الهام و روح اقدامات هولناکی است که طیّ چند دهۀ اخیر انجام داده است. تمام احساسات ملّی و وجدانیات مذهبی در اسرائیل، در گرو این نفسانیات تاریخی است. یک استکبار شخصی؛ یک راز کوچک، با تاریخی بزرگ؛ تاریخ فلسفه؛ ما باید میان حقیقت و واقعیت حوادثی که ایجاد اسرائیل را باعث شدند تفکیک کنیم. گذشتۀ اسرائیل بر مبنای واقعیاتی چون اشغال، جنگ، ترور، سرکوب، گرچه باعث دوام آن شده، ولی نباید ما را فریب دهد یا باعث اعتماد به نفس اسرائیل شود؛ زیرا گذشته مبنای حقیقت هم دارد که در آن اسرائیل بارها در ذهن و به صورت لفظی و کتبی خلق و تأسیس شده و بسیار روح‌ها و جانها را بر سر این تأُسیس ذهنی کشته است. تردید اسرائیل در رجوع به یکی از این دو گذشته، بخصوص در جبهه‌بندی‌های سیاسی داخلی این رژیم بوضوح آشکار است. نتیجۀ آن هم اینکه، در این رژیم احساسات ملّی و وجدانیات مذهبی نه در حال نسخ و فسخ که درست‌تر، در حال مسخ و رسخ است و سیر نزولی دارد. ارتباط ارگانیک اسرائیل با مبدأ الهام‌بخش تاریخش قطع شده است. لذا سردرگمی عمیقی به لحاظ تاریخی در اسرائیل اتّفاق افتاده است و میراث‌جویی و آنها حکایت از این مسخ و رسخ دارد. چه اینکه دیگر هیچ ابداع جدیدی در اندیشه و فکر اندیشه‌سالاران یهود اتّفاق نمی‌افتد. بسیاری چون مارسل با درک این واقعیت، درصدد بازسازی تاریخ، از طریق ارائۀ رهنمودهای فلسفی به اسرائیل افتاده‌اند؛ بحران هویداست. اسرائیل از مذاکره طفره می‌رود؛ از پیمان سرباز می‌زند؛ در عین حال تهدید به جنگ هم از مجادلۀ لفظی فراتر نمی‌رود. اسرائیل نمی‌داند آینده مانند گذشتۀ جنایتکارانه‌اش هست یا نیست؟ پس هم برای ملتزم شدن به پیمانها تردید دارد و هم برای گسستن کامل از پیمانها و مذاکرات ملاحظه میکند.









گزارش پنجم: "گریز اسرائیل از رنج تنهایی یا رنج حقیقی"



مقدّمه:

یهود تنهاست؛ حتی اگر در قالب یک رژیم به نام اسرائیل تأسیس شود؛ سرزمین‌های زیادی را به اشغال درآورد و کسان زیادی از آن طرف دنیا او را تشویق و حمایت کنند! این تنهایی یک ویژگی تاریخی است برای قومی که، هم سرنوشت اش تنهایی بوده و هم، برای حفظ و بقای خود تنهایی را برگزیده و هم از سوی جوامع میزبان به تنها ماندن محکوم شده تا خطری برای کسی نداشته باشد. اما مهمترین توجیه و دلیل تأسیس رژیم اسرائیل، از قرنها پیش چه در مجادلات ذهنی و کتبی اندیشه‌سالاران یهود و چه در آثار فیلسوفان قرن بیستم یهودی، عبارت است از، گریز از رنج تنهایی؛ گابریل مارسل تلاش دارد با فلسفۀ خود مبتنی بر هست بودن و طرح نظریۀ رهایی ‌بخشی مبتنی بر حقّ موجودیت و ارتباط متقابل، رهنمودهایی را برای بقا و ابقای موقعیت متزلزل رژیم اسرائیل در منطقه، که ناشی از رنج بی‌پایان تنهایی و بیگانگی است ارائه دهد، بدین قرار؛



فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «ساختار زیرین وجود انسان، بی‌قراری است. آدمی موجودی گرفتار غم غربت و همیشه در آرزوی رضایت خاطری است که از چنگش می‌گریزد. او دل‌نگران وضع و حال خویش است. کنار خود نیز آسوده نیست و پیوسته در پی پیروز شدن بر این غربت و بیگانگی است.» استفسار این قول فلسفی مارسل مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

یهود ذاتاً و هم به لحاظ ساختار قومی‌اش، ناآرام و بی‌قرار است. حوالت تاریخی یهودی، غربت‌زدگی و در غم دوری و دورافتادگی از دار و دیار است. یهود تنها با استقرار توأم با داشتنِ سرزمین و بودنِ موجودیت می‌توانست رضایت‌مندانه، خاطری آسوده داشته باشد. آسودگی یا رضایت خاطری که هیچگاه در طول تاریخ به دست نیاورده بود. دل‌نگرانی و اضطراب باعث بی‌قراری همیشگی است و اضطراب، حاصل غربت و انزوای تاریخی این قوم بوده است. آنها همیشه وضعی نامستقر و حالی دگرگون داشته‌اند. آنها قومی بودند که طیّ قرون، در درون کلونی‌های مخصوص خود یا همان "گتوها" آسوده خاطر نبودند؛ زیرا جوامع میزبان، آنها را بیگانه، غیرقابل معاشرت، شرور و فتنه‌گر می‌پنداشتند و به شدّت معتقد بودند فقط احساس شکست خورده بودن و بیگانگی و ناآسودگی در میان این قوم است که می‌تواند تهدیدات ناشی از آنها را رفع کند. پس برعکس این تصور، قوم یهود همواره تلاش داشته تا بر غربت و بیگانگی و انزوا فایق آید. اسرائیل نیز باید بتواند خود را در منطقه، بیگانه احساس نکند؛ زیرا بیگانه قلمداد شدن مساوی است با تنهایی و اضطراب و تشویش خاطر. در عین حال می‌خواهد به عنوان عضوی از یک جامعۀ بزرگ باشد تا به بی‌قراری، بی‌ثباتی و ناامنی درونی‌اش غلبه کند. اسرائیل رضایت خاطر خود را باید به چنگ آورد و راه آن نیز پیروزی بر بیگانه شمرده شدن و بی‌قراری ناشی از دورافتادگی و غم غربت و تنهایی در میان دیگران است. این وضعیت از آنجا که اسرائیل حتی در درون خود و با مردم خود نیز راحت نیست، همواره تشدید شده است.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «امید راهی است برای استعلا پیدا کردن از تنگناهای زندگی که به شکل مرض، غربت، جدایی و بندگی بروز می‌کند؛ امید در قالب تنگنا شکل می‌گیرد و نه فقط با آن مطابق است بلکه، واکنش تمام عیار وجود ما را نیز تعیین می‌کند. تنگناهایی چنین، علت و انگیزۀ بالقوه ناامیدی‌اند که اشخاص در چنبرۀ آنها از پای می‌افتند و یا خود را می‌بازند. پس هیچ امیدی بدون وسوسۀ تسلیم شدن، به نومیدی نمی‌انجامد. این نه امیدی ارادی، که امیدی خُلقی است. من به تو برای ما امید دارم. ارتباط من با شخص یا اشخاص دیگر که به ایشان امید بسته‌ام، ارتباطی ابزاری نیست؛ بلکه ارتباطی اخلاقی و مشترک با جمع است.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی برای بقای اسرائیل است، بدین شرح:

یهودیان در گتوها، جایی که سمبل بیماری، غربت، جدایی، دورافتادگی، بیگانه شمرده شدن، بندگی و غیرقابل پذیرش بودن برای جوامع میزبان به شمار می‌رفته، در تنگناهایی هولناک به سر می‌برده‌اند. چنین زندگی خفّت‌باری، علّت ناامیدی سادۀ این قوم و دلیلی برای از پا افتادن و خود را باختن و تسلیم شدن بوده است. همواره تلاشهای امیدوارانۀ آنها برای رهایی از این زندگی، با وسوسه‌های جبّارانه و متقابل جوامع میزبان که از آنها می‌خواست تسلیم و برده باشند و هیچ امیدی به رهایی نداشته باشند سرکوب شده بود. درواقع ارادۀ معطوف به امید نبوده که این قوم را از اسارت گتوها رهایند؛ زیرا چنین امیدی هم می‌توانست و می‌بایست معطوف به قدرت باشد؛ چیزی که یهود از آن بهره‌ای نداشت. بلکه این رسالت اخلاقی بود که یهود را حتی در تنگناهای زندگی در گتوها، هنوز سرپا نگه داشته بود. اساساً همین رسالت اخلاقی باعث پیروزی آنها شد. پس امید اسرائیل برای رهایی از تهدیدها، امیدی اخلاقی باید باشد.

مسألۀ قدرت از مسألۀ داشتن ناشی می‌شود؛ درحالی که حقّ موجود بودن، حقّی اخلاقی است. احقاقِ حقِّ بودن، لزوماً با زور و اسلحه و اشغال به دست نمی‌آید. برعکس نیاز اسرائیل به ارتباط با دیگران برای تأکید بر حق بودن و به رسمیت شناخته شدن در میان دیگران است. پس چنین ارتباطی، ابزاری نیست. باید ارتباطات اخلاقی و مشترک اسرائیل با هم‌پیمانان استراتژیک اش یعنی غربی‌ها و نیز هم‌پیمانان تاکتیکی‌اش یعنی اعرابِ همسو ایجاد شود. این معنی ساخته شدنِ "ما" از حاصل جمع "من و تو" است. منِ اسرائیل با توِ غربی و عربی، می‌شود "ما"؛ اسرائیل باید به ما امید داشته باشد یا یک رسالت اخلاقی جمعی برای جامعۀ جهانی ایجاد شود که یهود و اسرائیل را از تنگناهای بیگانگی و انزوا خارج کنند، تا هرچه غیر از این باشد، بی‌اخلاقی محسوب گردد. اسرائیل بدون امید به چنین هم‌پیمانانی، خود فقط یک گتوی بزرگ است؛ این ایده‌ای واقع‌پندارانه برای چیرگی بر تنگنای ناآرامی و بی‌قراری ناشی از غربت و انزوا و بیگانه بودن است.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید:«جهنم در تنهایی است و برجسته‌ترین مشکل آدمیان تنهایی است که باید با حضور و مشارکت دیگران این جهنم را تقلیل داد یا تلطیف کرد.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

مسلماً اسرائیل اگر بخواهد بقول مارسل از جهنم تنهائی یا از همان مسکنت انزوا و بیگانگی که ناشی از قرنها آوارگی و تنهایی است بگریزد، بناچار باید خود را در ارتباط با دیگران قرار دهد؛ حتی اگر لازم باشد خود را به آنها یا به هر اجتماعی تحمیل کند؛ به قواعد ارتباطات احترام بگذارد، ولو به آن ملتزم نباشد؛ به هر شکل، خود را حیوان ارتباطی تعریف کند. باید مشارکت جویانه یا بنا به قاعدۀ دشمن دشمن من دوست من است، نظر اعراب را چه داخل سرزمین‌های اشغالی و چه در اطراف آن جلب کند و دشمنی ها را به سمتی دیگر متوجه سازد؛ این یعنی خروج از تنهائی و انزوا به هر قیمتی و با هر وسیله ای. اینچنین ارتباطاتی می تواند جوّ پرآشوب، درهم و برهم و مشتعل منطقه علیه اسرائیل را تلطیف و یا تقلیل دهد.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «نحوۀ برقراری ارتباط با دیگران مستلزم دانستن مفهوم راز است. آنچه رازآمیز است درواقع جزئی از وجود ما شده است و تمایز میان آنچه من است و آنچه در برابر من است، فاقد معناست. راز، حقیقی است نه فراتر از من که فراگیرندۀ من. روش غالب برقراری ارتباط با دیگران مسأله محور است. یعنی ارتباط به مثابه یک مسأله و نه یک راز. مسأله رو به سوی راه حل دارد. و با یافتن راه حل، خود مسأله از میان برداشته می‌شود.» استفسار این قول فلسفی مارسل مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

اسرائیل باید بداند در برقراری ارتباط با دیگران، دیگران دانستن مفهوم رازِ بودنش را برای خود ضروری میدانند. این بدان معناست که صرفاً با اتکاء به مفهوم مسألۀ داشتن، یعنی تملّک سرزمین‌های تحت اشغال نمی‌تواند طرف‌های مناسبی برای ارتباط بیابد. از این طریق است که می‌توان ارتباطی را سازمان داد که میان اسرائیل و کسانی که در برابر اسرائیل‌اند تمایزی موجود نباشد؛ زیرا بودن "من" و بودنِ "تو"، ناگزیر ارتباطی را رقم می‌زند بر پایۀ حقّ موجودیت و بودن ما؛ چرا که بودن و حقّ موجودیت، فراتر از اسرائیل و کشورهای اطراف آن است و همه به نوعی درگیر این حق و به دنبال احقاق آن هستند. اگر اسرائیل به این دلخوش باشد که برای ارتباط با دیگران می‌تواند به مسألۀ داشته‌های اشغالی یا غصبی تکیه کند، باید بداند که رویکرد مسأله محور، همواره در جستجوی راه حل است و راه‌حل‌ها خود به خود، نافی همۀ داشته‌ها یا لااقل باعث دست برداشتن از قسمتی از آنها می شود. این راهی برای امیدوار بودن به پایان انزوا و بیگانه شمرده شدن و خروج از تنگناهای زندگی در گتوی بزرگ اسرائیل نیست. کما اینکه تاکنون ارتباط در قالب طرح‌های صلح برای اسرائیل دستاوردی نداشته است؛ زیرا صلح مبتنی بر حلّ مسألۀ داشته‌های اسرائیل و نه حقّ موجودیت، متضمن خروج اسرائیل از تنگنای بیگانگی نیست؛ نفرت و خشونت همچنان پابرجاست. فقط یک رنج حقیقی برای اسرائیل هست و آن رنج تنهایی است.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: « وجود همان بین الاذهانیت و ما است؛ من و تو فقط بهره‌هایی از آنیم و به عنوان حدّها و طرفین این نسبت و ربط در دایرۀ هستی موجود نیستند. ما مقدّم بر من و تو و بنیانگذار و سازندۀ من و توست.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

موجودیت اسرائیل باید بین الاذهانی تعریف شود. یعنی اسرائیل بدون پیوند با دیگران در منطقه‌ای قرار دارد که به شدّت بیگانه قلمداد می‌شود و هرگز در هیچ ذهنی جای نمی‌گیرد و پذیرفته نمیشود. درواقع با بین الاذهانی شدن اسرائیل است که منِ اسرائیل در برابر توِ منطقه‌ عربی – اسلامی، به منطقۀ خاور میانۀ ما معنا می‌شود. اسرائیل باید همان وجودی باشد که بنیانگذار هر من و تویی در منطقه باشد. به عبارتی هر موجودیتی خود را منشعب از یک مای منطقه‌ای هم‌پیمان اسرائیل بداند. چه در هیأت کشوری بزرگ و چه در هیأت کشورهای تجزیه شدۀ کوچک! هرچه من و توی بیشتری در منطقه شکل بگیرد، در مای تأسیسی، اسرائیل قدرتمندتر است. این اصل حاکم بر نظریۀ تجزیه سرزمینی در منطقه خاور میانه است.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «در ارتباط من و تو، طرفین در حضور یکدیگر و نسبت به هم حالت گشودگی و از خودگذشتگی دارند. وقتی شخصی دیگر برای من یک تو می‌شود، ارتباط برقرار شده، غایت فی نفسه می‌گردد و چیزی جز عشق و مشارکت در کار نیست. این مشارکت از آن حیث که دو طرف را دگرگون و غنی می کند، خلّاق است. من وقتی من می‌شود که با تویی مواجه شوم.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

اسرائیل باید در ایجاد پیوند و ارتباط با دیگر کشورها، خصوصاً کشورهای منطقۀ خاور میانه بکوشد؛ آن هم ارتباطی که باعث گشایش اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و امنیتی برای اسرائیل شود. باید دیگران را ترغیب کرد تا برای چنین ارتباطی از خواسته‌های خود بگذرند یا آنها را تعدیل کنند. البته این یک ارتباط دوسویه است و اسرائیل نیز باید گشایش و از خودگذشتگی را به نمایش بگذارد. اسرائیل فقط زمانی به عنوان اسرائیل به رسمیّت شناخته می‌شود که خلّاقانه درصدد دگرگون یا غنی سازی ارتباط خود با دیگران، بصورت ارتباطی مشارکت‌جویانه باشد. برای آن، اسرائیل باید امتیاز بدهد حتی اگر روبنائی باشد و در عوض امتیازات زیربنائی بستاند؛ عینی اگر اعراب و مسلمانان این ارتباط را بپذیرند فی الواقع زیربنائی ترین امتیازات را به اسرائیل داده اند.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «بدون تبادل و مفاهمه، من همیشه موجودی جدا افتاده و اسیر تنهایی و ناامیدی خواهم بود." استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی برای بقای اسرائیل است، بدین شرح:

اسرائیل باید دو اصل را در ارتباطات با مسلمانان و اعراب مدّ نظر قرار دهد. یکی اصل مبادله و دیگری اصل مفاهمه. بدون درک متقابل و نیز مبادلۀ آنچه اسرائیل می‌خواهد و آنچه از اسرائیل می‌خواهند، اسرائیل از تنگنای زندگی در منطقه‌ای به شدّت سخت و بیگانه انگاشته شده و نیز منزوی بودن و تنهایی و سرانجام ناامیدی و تسلیم شدن رهایی نمی‌یابد. درواقع درک متقابل و تفاهم، زمینه‌ساز مبادلۀ اساسی داشتن‌ها با بودن‌هاست. این امید واقعی برای رهایی اسرائیل از تاریخ گتوها ئی است که حتی اسرائیل امروز را هم به گتوئی دیگر بدل ساخته است.

فلسفۀ گابریل مارسل می گوید: «مشارکت، یک داده یا امر ذهنی نیست، بلکه درخواست فکر آزاد است. درخواستی که همان تحقّق آن، آن را انجام می‌دهد؛ زیرا به شرطی بیرون از آن نیازمند نیست.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

اسرائیل به مشارکت، نه به عنوان پیمانی کتبی یا مشغولیتی ذهنی، بلکه به عنوان رهائی و کاستن از قیود یهود ارتدوکس یا یهود قومی نژادی باید بیندیشد. مشارکت اگرچه درگذشته، در جامعۀ به شدّت بستۀ یهود با غیر یهودی ناممکن، ناشایست بلکه خیانت محسوب می‌شد، اینک اما در جامعۀ باز اسرائیل، باید از ذهنیّت محافظه‌کار تاریخ یهود آزاد شود؛ بدون این ذهنیّت بسته و با مشارکت بدون پیش شرط، امکان زمینه‌سازی ارتباطی برای ایجاد امید خواهد داشت.

فلسفۀ گابریل مارسل می‌گوید: «خصوصیت کسی که در دسترس است و حاضر اینکه برای او هیچ کس یک مورد بین موارد دیگر نیست و اصلاً در نظر او "هیچ موردی" وجود ندارد. در دسترس بودن نوعی اشتیاق و بلکه نوعی خیزش و هجوم است. این ویژگی کسی است که هستی پیچیده و بسته‌ای نداشته باشد تا چیزی به آن نفوذ نکند.» استفسار این قول فلسفی مارسل، مفید رهنمودهایی است برای بقای اسرائیل، بدین شرح:

اسرائیل باید در دسترس و دسترس‌پذیر باشد. یعنی هیچ موردی از برتری جوئی بر عرب، مسلمان، مسیحی و یهودی شرقی، سفیدپوست و رنگین‌پوست، شرقی و غربی و... برایش مطرح نباشد؛ تا بر اساس این تمایز خود را از جامعه و منطقه متمایز و دور از دسترس سازد. در عین حال اشتیاق به هجوم و حضور در صحنه‌ها و میدان ها، بخصوص به صورت مشارکت و ارتباط باعث می‌شود همیشه یک بازیگر اصلی و در دسترس برای همه باشد. زمان پیچیده بودن و بسته بودن در گتو یا جامعۀ یهودی خود، به دور از پیوند و ارتباط با دیگران به سر آمده است؛ اسرائیل باید به لحاظ ارتباط نفوذپذیر باشد.

حقِّ موجودیت اسرائیل، در باز بودن و دسترس پذیری‌اش بهتر استیفا می‌شود و از اینرو اسرائیل خود را برای هر چیزی که مربوط به ارتباط و مشارکت با دیگران باشد پاسخگو کند. او باید یک بازیگر منطقی شناخته شود.



رهیافت ما از این گزارش:

راز غربت و بیگانگی، راز تنهایی و مسکنت یهود، حوالتی است که این قوم پیمان‌شکن و پیامبرکش بدان محکوم شده‌اند. همۀ حقیقت این قوم از گذشته تا به حال، حتی با تشکیل یک رژیم اشغالگر به نام اسرائیل، باز هم همان مسکنت در بیگانگی، در تنهائی و انزوا است؛ چه متحد شوند، چه صلح و سازش کنند یا جنگ و کشتار راه بیندازند. اسرائیل همۀ تلاش‌هایش معطوف به امیدی برای رهایی از تنگنای انزوا و تنهایی و بیگانه شمرده شدن در جهان و منطقۀ غرب آسیاست. این تنهایی بخصوص، بخشی مربوط به آنست که همواره غرب به جایش اندیشیده و عمل کرده؛ و در واقع اسرائیل به نیابت از غرب حاکم منطقه ای بوده که بخاطر پذیرفته شدن اسرائیل خاورمیانه خوانده شد؛ و موجودی غیرشخصی و موجودیتی نیابتی تلقّی شده است. بخش دیگری مربوط به حالات وجدانی یهودی است که اسرائیل خود را دائماً در آیینۀ آن می‌بیند و براساس آن هویت و ماهیتش را نو به نو و دائماً تعریف می‌کند.

لذا گاهی، کامل‌ترین دمکراسی در سطح منطقه خوانده می‌شود و همان وقت از یک رویای تاریخیِ نیل تا فرات، که مستلزم یورش و اشغالگری است سخن می‌گوید! این تناقض ناشی از تضاد این دو بخش است و نتیجۀ آن، تنهایی بیشتر، بیگانگی دائمی و مسکنت و ذلّتی است که در کتاب الله به آن حواله شده است.







[1] . همان گونه که می‌دانیم در تفکر مارتین هیدگر، همۀ اسمها تبدیل به فعل می‌شوند. می‌گوید هستی یعنی هستیدن، مرگ یعنی مرگیدن، زبان یعنی زبانیدن؛ گابریل مارسل در یکی از نمایشنامه‌هایش، در جنوب آلمان حلقه‌ای را توصیف می‌کند که در آن کُنت نشسته و کُنتس به او می گوید: خوب فرمودید سیب یعنی سیبیدن؛ گلابی یعنی گلابیدن؛ آن هلو هم می‌شود هلوئیدن! این طعن و هزلِ تفکّر هیدگر را در مسیر دشمنی اندیشه‌سالاران یهود با این متفکّر بزرگ آلمانی باید جستجو کرد.



[2] . دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان؛ ص 444-442

[3] . ابزار مهندسی ذهن و عقاید، همان دانشگاه‌های امریکایی یا فرانسوی، شوراهای فرهنگی، مجتمع‌های آموزشی، مطبوعات، سازمانهای غیردولتی، اتاق ها و اندیشکده‌ها، شخصیت‌های مرجع، بازیهای کامپیوتری و ... هستند.

[4] . به جز با ظهور انقلاب اسلامی ایران که به صورت آشکار موجودیت و هست بودن اسرائیل را انکار و امام خمینی صراحتاً آن را غدّۀ سرطانی خواندند که باید از بین برود.

[5] . اصطلاحی است که امام موسی صدر، اسرائیل را بدان متصف می‌کردند.

[6] . قیاسی که قالب آن این است که امر دایر میان دو صورت است و هر دو صورت ما را به مقصود و نتیجه می‌رساند. مثلاً می‌گویند فرمانده جنگ برای محکوم کردن نگهبانی که او را از ورود سربازان دشمن آگاه نکرده بود به او می‌گوید: یا تو سر نگهبانی حاضر بوده‌ای یا نبوده‌ای. اگر حاضر بوده‌ای و ما را از ورود دشمن باخبر نکرده‌ای کوتاهی کرده و محکومی و اگر حاضر نبوده‌ای باز هم کوتاهی کرده‌ای و محکومی.





تلقیاتی در معنی و صورت غربزدگی


تلقیاتی در معنی و صورت غربزدگی

(متن منتشر نشده، 1400- 1399)


استاد فقید دکتر سید احمد فردید در معنی غربزدگی می گوید:[1]

« اگر بخواهم جهان غربزده را تعبیر کنم می گویم، حوالت چنین است که ما اَصالت را به نیستیِ هست نما می دهیم. آنچه می گوییم هست، در واقع نیست و آنچه می گوییم نیست، در واقع هست. عالم وارونه شده است.»[2]

در شرح و بیان تعبیر استاد از غربزدگی، بهتر آن است که از شرح و بیان ایشان در هر یک از کلمات و مصطلحات مندرج در تعبیر فوق استفاده کنیم. یعنی مصطلحات غربزده، حوالت، هست و نیست و عالم وارونه. بدین نحو، تعبیر ایشان را به کلام خودشان تفسیر و تأویل می کنیم؛ که این معتبرترین روش کشف معنی است.

1- غربزده و غربزدگی

حضرت استاد برای بیان غربزدگی از کلمه ای شگفت، یعنی کلمه dysplexia استفاده کردند. تفحّص در سوابق و معانی این ترکیب شگرف می تواند راهی به سوی باطن و رموز غربزدگی بگشاید. باید توجه داشت وجه تبیینی تقارب و ترادف میان این دو کلمه از طریق تأویل و نه تألیف انجام می شود. بدین قرار که:

اول- دیس (dys) از ریشه یونانی دیسیس (dysis) به معنی غروب آفتاب، زوال خورشید، غرب، آنجا که خورشید غروب می کند آمده است؛ کلمه غرب نزد استاد، نه به جغرافیا بلکه، تأویل به جایی می شود که خورشید حقیقت آنجا غروب می کند؛ این البته از سوابق کلمه مستفاد است. غروبی که روشنایی را در دل ظلمت پنهان می سازد؛ آنچنانکه حقیقت را در حجاب بی حقیقتی، و بیّنات را به الحاد آیات و اسماء فرو می برد. با غروب، میان ما و روشنایی روز، میان ما و حقیقت وجود جدایی می افتد. آنچنانکه از نشانه های غروب حقیقت و غلبۀ ظلمت و تیره روزی، ظهور هر آنچیزی است که در خفا و مستوری شکل میگیرد و اتفاق می افتد مانند نفاق و دشمنی. کلمه دیسیس (dysis) از ریشه هندو اروپایی اولیه، مانند سانسکریت به صورت دُس (dus) و پارسی باستان و پهلوی به صورت دُش duŠ)) و ریشه اوستایی اوزدَئِزا (uzdaeza) آمده و در همۀ اینها، به معنی بد، مریض و شرّ است. در فارسی باستان همین کلمه در ترکیبات مختلف می آید، مانند دشمن که آنرا بدمنش گفته اند.[3] لذا می توان از غروب خورشید حقیقت و اصل کلمه دُس و دُش و غرب، تأویل به آغاز دور و زمانه ای از بدی و شرارت- اعم از بدمنشی و بد طینتی و هر بدی دیگری- و مرض- به معنی مرض نفسانی- و شرّ- به معنی هر چه خصم خیر است- شود.

دوم- پِلکسیا (plexia) از ریشه لاتینی پلکس (plex) به معنی در هم آمیختن یا تنیدن و ریشه یونانی پلکسوس (plexus) به معنی بافتن یا تابیدن است. از طرفی ریشه یونانی پلکسوس در پیوند با ریشۀ یونانی پِلسیا (plesia) و پِلسیس (plesis) است که به معنی سرشت و شاکله و طینت است.

لذا دیسپلکسیا (dysplexia) می تواند به معنای بد شکل و بی قواره و بدسرشت باشد. بنابراین در تأویل معنی کلمه دیسپلکسیا می توان گفت " غرب در غروب خورشید حقیقت، حوالت روزگار و دوره ای است که بشر، بدذات و بدمنش و مرضناک و شریر است." از همه مهمتر، استاد کلمه پِلکسیا (plexia) و ريشه يونانی پلکسوس (plexus) را به کلمه "ابتلا" می برد. با رجوع به معنی ریشه های لاتینی و یونانی کلمه پلکسوس می توان به تأویل گفت، درهم آمیختن یا تنیده شدن خیر و شرّ در بشر، همان ابتلای اوست. شاید در نظر استاد، ابتلا با کلمه پلکسوس هم چم باشد. چنانکه جناب مولانا جلال الدین بلخی گفت:

چونکه صانع خواست ایجاد بشر

از برای ابتلای خیر و شرّ

جبرئیلِ صدق را فرمود رو

مشت خاکی از زمین بستان گرو

خورشید حقیقت در خاک انسان غروب می کند و رهایی از تیرگی و تیره روزی، در رستن از خاک به سوی آسمان و گشایشِ فروبستگی و رهایی انسان از غربت غرب است.

بدین اعتبار، پِلکسوس(plexus) در ترادف با ابتلا به معنی آزمودن و اختبار کردن است که در تیره روزی غرب و غروب خورشید حقیقت، انسان باید قیام به خیرات و مَبرّات کند در حالی که شرّ، کین توزانه یورش آورده، شبیخون میکند. حوالت افتادگی در غرب و ابتلای کوری و ظلمت و ناروشنایی، حوالت قهر خدا به تیره روزی غرب است، نه انسانی که به قدر طاقت خود، سعی در جهاد اکبر و اصغر برای دولت الرحمان و علیه دولت الشیطان می کند. این رنج و دردی است که انسان در این تیره روزی غرب می کشد و البته مستوجب رحم و رحمت پروردگارش می شود. گرچه آنکه به این ظلمت راضی و در شرّ شریران رفیق است، احمقی می ماند که مقهور خداست. چنانکه جناب مولانا گفت:

گفت رنج احمقی قهر خداست

رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست

ابتلا رنجی است کان رحم آورد

احمقی رنجی است کان زخم آورد

در کلام الله مجید فرمود: { وإذ ابتلى ابراهيمَ ربّهُ بکلماتٍ فَاَتَمّهُنَّ قال انّي جاعلکَ للناسِ إماماً قال ومن ذُرّیّتي قال لا یَنالُ عهدي الظالمین}(بقره 124)

انسان همواره به اسمی و کلمه ای مبتلاست؛ در هر لحظه و هر دم . این ابتلای دم به دمی ماهیت او را شکل می دهد. از آنجا که اسماء متقابلان و در اختصام اند، پس در هر ابتلا و مظهریّتی برای انسان، انتخاب اسم و کلمه ای که از خیر و شرّ بهم آمیخته، ماهیت او را می سازد. این اختصام و جنگ دائمی خیر و شرّ با انتخاب ما، در قول و فعل و حرف ما ظاهر می شود. یعنی گفت ما به خیر و شرّ مبتلاست، کِرد ما به خیر و شرّ مبتلاست؛ حال ما و تفکر ما هم به خیر و شر مبتلا می شود. تنها خداست که به انسان رحم می آورد تا در ابتلای خیر و شرّ، از شرِّ اِنغمار در خاک بِرهَد و به خیر تعالی به سوی آسمان نایل گردد.

حال اینچنین باید گفت: «غربزده کسی است که با فرعونیت، بنیاد طاغوت شریر را می گذارد و در قعر گل سیاه و تیره روز، حقیقت خیر را مستور می کند و خود را از آسمان می کَنَد. سپس در دوره ای با ممارست عقلانی به انانیّت و نحنانیّت، خود، بنیادِ همۀ طاغوت ها و شُرور عالم می شود و ابتلای خیر و شرّ با "خودبنیادی" به عنوان شرّ اکبر در او تمام می گردد {فاتمّهن}.»

لذا بشر شروع می کند در ظلمتکدۀ غرب و بی حقیقتی، نیست را هست انگاشتن؛ با دروغ زنی، جنگ به راه می اندازد تا غارت کند، بکشد، اشغال کند، آواره سازد، به بردگی و بندگی ببرد و بهره کشی نماید و اقویا و کنّازان را که حواری قدرت غالب و ظلمت زده و خود خداپنداشته اند و کاری جز چاپلوسی ودریوزگی و رباخواری و کم فروشی ندارند، عزیز بشمارد و بر مستضعفان حاکم سازد.

همۀ انسانها مبتلایند. در امّت واحدۀ سرآغاز تاریخ و پیش از متافیزیک، بشر با ردّ و طرد شرّ، ابتلای به خیرات و مبرّات و کلمات لطف پیدا می کرد و مظهریت آن، امامت بر کره ارض بود. لیکن با فروپاشی امت واحده و آغاز دوره یونان و متافیزیک، با ردّ و طرد خیر، ظاهر امامت ابراهیمی در مظهریت یونان و یونان زدگی استمرار نیافت و این عهد به آنان نرسید و ابتلای به شرِّ طاغوت و شرک، اساس ظلم عظیمی شد که از دو هزار و پانصد سال پیش از این با طاغوت و فرعونیت تا انانیت و نحنانیت دوره جدید ادامه دارد و می خواهند خود را امام بلکه در جایگاه خدا قرار دهند. این دوره همان غروب خورشید حقیقت و زوال مظهریّت لطف یا عصر غربت و سیطرۀ غربزدگی مضاعفِ ایجابیِ مرکب یا دیس پلکسیاست.

حال می گوییم، آنچنانکه استاد گفت دیس (dys) همان غرب و پلکسیا (plexia) هم ابتلاست؛ ولی ترکیب غرب و ابتلا به چه معناست؟ اگر با پسوند "زدگی" در کلمه غربزدگی یکی است چه معنایی با هم دارند؟ و در آخر، غربزدگی را در اصطلاح چگونه تأویل کنیم؟

فرهنگ برهان قاطع می نویسد: «"زده" به معنی چیزی را خوردن باشد؛ یا آراسته و مزیّن گشتن؛ یا پیراسته و بریده گردیدن؛ و همچنین کهنه و فرسوده بودن». با توجه به معنی "زده" در فرهنگ های فارسی، آن به معنای بیماری و رنجی است که انسان به واسطه تماس یا مجاورت با چیزی، به آن مبتلا می شود. مثلا آفتاب زدگی، نتیجه مبتلا شدن بدن به آفتاب و حرارت بر اثر مجاورت با آن است؛ همینطور سرمازدگی و دریا زدگی. بطوریکه حالتی از نومیدی و خستگی و نارضایتی ایجاد می کند. به این ترتیب غربزدگی، ابتلای انسان به رنج و بیماریِ افتادن در بی حقیقتی و غروب حقیقت و تیره روزیست؛ که در آن حالت، شرّ آراسته و زینت می شود و بر خیر رجحان و غلبه می یابد؛ مجاز جای حقیقت را می گیرد و بشر، "مفلس شراب زده" می ماند. در این حالت بشر از حق و حقیقت بریده و منقطع می گردد. این ضرب[4] و زوری است که به آن بخت بشر، ظلمت نشینی است. در این ظلمت سرای بی حقیقتی، حقیقت فرسوده و کهنه می نماید و نیست انگاریِ حقیقت و مجازهای حقیقت نما، بنام سیاست، هنر، علم و تکنیک، نو و حرف روز به شمار می رود.

غربزدگی، ابتلای بشر به ظلمت و شرّ و نیست انگاری خیر و نیکی است. این همان درد و مرضی است که با آن بخت و اقبال بشر، تیره روزی است و به خواب تیرۀ خاک، از وصال حق و حقیقت محروم می ماند. به قول جناب حافظ:

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

2- حوالت تاریخی

حضرت استاد می گوید: «حوالت تاریخی را ارادۀ خداوند برای آشکار کردن و ظهور اسمااش به صورت مرحله ای و فرجام شناسانه معنا کنیم[5]». در شرح این سخن می توان گفت: با غربزدگی، با انکار و الحاد آیات و اسمائی که در مرحله تجلی و ظهور آمده، بشر در برابر اراده الهی می ایستد؛ خود را به جای مظهر، ظاهر و به جای مجلی، جلی می انگارد. اما چگونه؟ وقتی پرسش از حقیقت وجود جای خود را به پرسش از موجود می دهد؛ به واقع به حسب ماهیت عدمی موجود، اصالت را به نیستی در برابر هستی می دهد. بدتر آنکه برای هست نماییِ نیستی، لباس هستی بر تن نیستی می پوشاند و به نیستِ هست نما اصالت می دهد. فرجام اصالت دادن به نیستیِ هست انگاشته شده و هستی را نیست پنداشتن همان "وارونگی عالم" است. نشانه اساسی این وارونگی اینکه در عالم، مجاز جای حقیقت نشسته است.

3- هست و نیست

هست چیست و نیست کدام است؟ چه نسبتی میان هستی و نیستی با حوالت تاریخی است؟

کلمه "هست" چنانکه حضرت استاد تحقیق کرده اند با کلمه "حق" و "حتم" عربی همریشه و هم چم است؛ بدین معنی که در زبانهای هندواروپایی، کلمه اِس (es) و وِس (wes) به معنی بودن است. از همین کلمه در زبان سانسکریت به صورت "اَسمی" (asmi) و "آسی"asi) ) به معنی من هستم و من وجود دارم آمده است.[6]

همچنین در ریشه یونانی به صورت "اِستی" (esti) و لاتینی "ایستِ" (iste) و "اِست" (est) به معنی "آن" آمده است؛ می توان معنی "آن" را در ترجمه ریشۀ یونانی و لاتینی هستی، به همان معنی "آن" در بیتی از جناب حافظ ارجاع داد.



از بتان "آن" طلب ار حسن شناسی ای دل

کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

"آن" در شعر جناب حافظ و ایضاً در معنی ریشه لاتینیِ "هست"، به معنی تجلّی حق در آینه مظاهر و ماهیات است. بدین قرار که معبود در باطن هر شیء به وجهی پرده از رخ برمی افکند. این نامستوری معبود در هر ماهیتی، حقیقت آن ماهیت است. معنای ریشۀ یونانی هست، یعنی اِستی (esti) و لاتینی اِیستِ (iste) یا همان "آن" در واقع به حوالت تاریخی بشر که همان ارادۀ حق تعالی و تجّلی اسماء و آیات است بازمی گردد.

نکته اساسی اینکه، چنانکه قبلا گفتیم، کلمه "هست" و ریشه های متعددی که در زبانهای هندواروپایی دارد، با "حق" و "حتم" عربی همریشه است؛ بنابه قاعده ای که در زبانهای هندواروپایی نظایر فراوان دارد، "قاف" عربی به "سین" و "شین" در این زبانها تبدیل می شود. لذا حق عربی با اِس(es) و اِستی(esti) هندواروپایی همریشه است. چنانکه هستی در زبان پهلوی به صورت هستی (hastih) و هستو (hastu) به معنی حق و راستی و درستی آمده است. در شعر جناب اسدی طوسی است که:

به هستیش هستو شوی از نخست

اگر خویشتن را شناسی درست

یا جناب مروزی گفته:

خداوند هستی و هم راستی

ازویست بیشی و هم کاستی

بدین اعتبار، "هستی" در این قول، اشاره به ذات است که وجود مطلق عبارت از اوست؛ و آن وجودی است عین وجودات که بی وجود او هیچ ذره ای را وجود نیست و بوجود او موجود است و لاغیر. در مقابل "نیستی" هم به تلفظ پارسی قدیم "نِستی"nesti) ) و پارسی کنونی "نیستی" (nisti) به معنی فنا و بی چیز و عدم و فقر است. همچنین تلفظ قدیم "نِست" (nest) و کنونی "نیست" (nist) که در پازند اوستا "نِست" (nest) و پارسی باستان "نِئی" (naiy) یا همان "نه" آمده است. چنانکه در برهان قاطع "نیست" به "نیسته" تلفظ شده و از جناب مروزی است:

آس شدم زیر آسیای زمانه

نیسته خواهم شدن همی بر کرانه

بدین ترتیب "هست" فارسی، هم ریشه های مشترک عربی و هندواروپایی دارد و هم معادل "وجود" در زبان عربی است. اما چطور؟

قبلا می گویم، به لحاظ معنایی هست بر وجود و نیست بر عدم منطبق است. کما اینکه نیست و عدم را با "کَتم" گرفته اند. یک حَتم داریم و یک کَتم که حتم، هستی و وجود و کَتم، نیستی و عدم است. "موجودات قبل از پیدایی در کتمِ عدم اند". اگر حتم به معنی واجب کردن کاری بر کسی و استوار داشتن و محکم کردن آنست، کتم پنهان داشتن و پوشیدن راز یا چیزی است. چنانکه جناب فخرالدین عراقی در لمعات گفت:

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد

بنمود جمال و عاشق زارم کرد

من خفته بدم به ناز در کتم عدم

عشق تو به دست خویش هوشیارم کرد

اما در باب وجود، در رسالۀ قشیریه چنین آمده: ["وجود"، پس از آن بود که از درجۀ "وجد" درگذرد. وجود نبود مگر پس از آنکه از بشریت مرده گردد؛ زیرا که بشریت را نزدیک سلطان حقیقت، بقا نباشد.

بدین ملاحظه، وجد آن بود که به دل تو درآید بی تکلّفیِ تو[7] و پیران از این سبب گفتند وجد، یافتن بود و مواجید به مقدورِ وردها بود... واردات از وردها خیزد... و هر وجد که صاحب او را در آن کسب بود، آن نه وجد بود... و البته "تواجد" ابتدای وجد است. تواجد، به وجد آوردن بود به تکلّف به نوعی اختیار. گروهی گفته اند تواجد مسلّم است درویشان مجرّد را که چشم دارند به یافتن این معانی و اصل ایشان اندر این خبر رسول (ص) است که می گفت: بگریید و اگر گریستن تان نیاید به ستم بگریید... تواجد، بنده را به وجود برد. وجد، موجب استغراق بنده بود، و وجود ، موجب هلاک بنده بود... صاحب وجود را صحو بود و محو بود. حال صحو، بقا بود به حق و حال محو، فنا بود به حق. این دو حال دائم بر وی همی درآید. چون آن درآید، این برخیزد و چون آن درآید، این برود. آنگاه که صحو توسط حق بر او غلبه کند. در آن حال می تازد و با آن سخن می کند.]

اما آنچه در این فقره باید به تمامت و اکمال از او سخن گفت، همریشه و هم چم بودن "هست" فارسی و "حق" عربی است. زیرا درک این پیوند، در دانستن اصل ثابتِ تفکر غربزدگی که ایدۀ ثابت حضرت استاد بود، راهی یگانه و ممتاز به سوی گذشتن از غربزدگی است.

معنی "حق" کُنه و حاق وجود است و چنانکه از کلام الله مجید به مدد روایات استنباط می شود، کلمه وجه الله به ظاهر وجود، یعنی وجود عام دلالت دارد و حق به کُنه و ذات وجود.

نظر به آنچه گفته شد، حکمای اُنسی اغلب کلمه "وجه الله" را در آیه شریفه: {آینما تولّوا فثم وجه الله}[8]، به وجود عام تفسیر نموده اند. منشأ این تفسیر از تفسیری است که امام علی بن ابیطالب (ع) از این آیه شریفه بیان فرمود و در پاسخ این پرسش که مراد از وجه الله در آیه یاد شده چیست فرمود: هذا الوجود کلّه وجه الله. و بدین قرار، وجه الله را به وجود تفسیر کرد. شاید بتوان در بیان تعبیر وجه الله چنین گفت که هویت غیب برتر از آنست که هیچ ادراکی بر آن احاطه بتواند یافت و تنها چیزی که سالکان از هویت غیب در می یابند، وجود آن هویت و کمال وجود آنست. چنانکه جناب عبدالرحمن جامی گفت:[9]

دوربینان بارگاه الست

بیش از این پی نبرده اند که هست

ذات پاکش ز چونی و چندی

هستی ساده از نشانمندی

در مکین و مکان چه فوق و چه تحت

وحدتی ساذج است و هستی بحت

وحدتی گشته کثرتش طاری

در همه ساری از همه عاری

از حدود تعلقات برون

و ز قیود تعینات مصون

نه به دام قیود صید شده

نه به اطلاق نیز قید شده

هم مقید خود است و هم مطلق

گه ز باطل نموده گاه از حق

قید او سازوار با اطلاق

زهرش آمیزگار با تریاق

اوست مغز جهان جهان همه پوست

خود چه مغز و چه پوست چون همه اوست

بود کل جهان در او مستور

کرد در کل به ذات خویش ظهور

کل در او عین اوست او در کل

عین کل همچو آب اندر گل

آب در گل گل است و گل در آب

عین آب این دقیقه را در یاب

برتر است این سخن ز درک فهوم

کی شود درک جز به ترک رسوم

نرسد کس بدین به بوالهوسی

بگذر از اسم و رسم تا برسی

عقل بگذار کان عقیله توست

دانه مکر و دام حیله توست

عقل جزوی در این نشیمن کسب

بهر آداب بندگیست فحسب

به دلیل علیل و فکر سقیم

کی شناسد صفات و ذات قدیم

بوریا باف اگر چه بشکافد

مو به صنعت حریر چون بافد

بدین قرار، کُنه هویت غیب به ادراک هیچکس درنمی آید، ولی اولین امر و مهمترین امری که از این غیب هویت ادراک می شود، همانا وجود است؛ وجودی که به نحو حقیقی، تنها مختص به اوست و غیر را از آن بهره ای نیست مگر به نحو مجازی؛ بنابر این می توان گفت که: وجود، مظهر و تجلّی اعظم هویت غیب است و به این اعتبار می توان آنرا وجه الله نامید. به اعتقاد حکمای اُنسی، تعبیر وجه الله در کلام الله مجید دلالت بر وجود دارد؛ اما اینکه تعبیر وجه الله با کدام مرتبت از وجود مطابقت می کند، پرسشی است که باید باب آن مفتوح بماند.

پرسش اساسی اینکه تعبیر وجه الله دلالت بر وجود عام یا منبسط می کند یا دلالت بر ذات وجود مطلق دارد؟ این بسیار اساسی است که بدانیم نزد حکمای اُنسی، وجود الله ،موضوع یا اُسّ و اساس تفکر و حکمت الهی و هستی شناسی است. این بدان جهت است که حکمت اُنسی مانند کتب آسمانی، وجود الله را امری در نهایت ظهور و تیقّن می بیند و هیچگاه حق را نیست نینگاشته است تا به واسطۀ غیر حق، به اثبات آن بپردازد[10].

به اعتقاد حکمای اُنسی، ذات حق، برهان بر ذات اوست. « یا من دلَّ علی ذاته بذاته». تمامی موجودات مظهر و مجلای حق اند و مظهر از ظاهر، و مجلی از متجلّی، در ظهور و تجلّی فزونتر نیست و حال آنکه دلیل باید اَظهر و أجلی از مدلول باشد. چنانکه جناب حافظ فرمود:

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهرۀ تو حُجت موجه ماست

پس از تلاشی اُمت واحده، بشر متکبر و استکبار زده، در غفلت از حقیقت وجود به سر برده و به بیان دقیقتر، حقیقت وجود را نیست انگاشته است. حکمای اُنسی برای درهم شکستن سدّ این غفلت و متنبّه کردن انسانِ نیست انگار به اینکه آنچه هستی در نظر او جلوه می کند، چیزی نیست جز تجلّی همان معبودی که نیست می انگارند، به بیان "برهان ذات به ذات" به دو نحو حضوری و حصولی پرداخته اند. اساس این دلالت، بر دلالت وجه بر ذات قرار دارد. وجودی که از آن به وجه الله تعبیر شده است[11] همان وجود عام است. زیرا انسان به هر کجا روی کند آنرا شهود می کند، این شهود حجاب غفلت از وجود و نیست انگاری را میدرد و ما انسانها همواره مُدرِک و شاهد این جلوه ها هستیم؛ یعنی اینها جز تجلی حق نیستند. جناب شیخ شبستری فرمود:

میان عاشق و آئینه رازی است

در این بزم فنا خوش سوز و سازی است

گهی لطف است و دیگر گه عِتاب است

که گه آئینه مظهر گه حجاب است

در این آئینه دل مست تجلّی است

ولی درمان مجنون وصل لیلی است

تو ای غافل ز عکس یار، از یار

حجاب آمد تو را آئینه، هشدار

همچنین حکمای انسی کلمه حق را در آیاتی چون: {سنُریهم آیاتنا في الآفاق و في انفسهم حتّی یتبیّن لهم أنّه الحق أولم یکفِ بربّک أنّه علی کلِّ شیءٍ شهید}[12] به کُنه و حاق وجود تعبیر کرده اند. چنانکه قبلا اشاره شد، کلمۀ حق با ریشه هندواروپایی اِس(es) به معنی هستی، اشتراک در ریشه و معنی دارد. در مقابل یک ریشۀ عربی، با ابدالهای گوناگون، کلمات متعددی در زبانهای هندواروپایی وجود دارد. در قبال کلمه حق، به جز ریشۀ اِس هندواروپایی با ابدالی دیگر، کلمه یونانی آگاتون (agaton) از ریشۀ یونانی آگاتوس(agathus) به معنی خیر[13] قرار دارد؛ که البته کلمه آگاتون در عین اینکه بدل "اِس" هندواروپایی است، ولی همریشه با آن و نیز "حق" عربی و "هست" فارسی است. به قول هگل، در تمامی موجودات، آنچه هست، با آنچه باید باشد تفاوت دارد و تنها در ذات حق تعالی است که آنچه هست و آنچه باید باشد با هم متحد می گردد. به نظر می رسد کلمه قرآنی "حق" که نام خداوند است، به این دو امر، یعنی "آنچه هست" و "آنچه باید باشد" به نحو همزمان دلالت دارد؛ یعنی کلمۀ حق، با آن وجه خود که همریشه با کلمه هستی است، بر آن دلالت دارد که حضرت حق آنچه که هست و کُنه و حاق هستی است، و از طرفی، با آن وجهی که با خیر آگاتون همریشه به شمار می رود، دلالت بر این امر دارد که هویت غیب، همان است که باید باشد. یعنی در عین کمال و اطلاق.

این نکته ای است که سالک پس از تعمّق در آیات حق، در آفاق و انفس، به عین الیقین و حق الیقین بدان نائل است. به اعتقاد حکمای اُنسی، هیچیک از ماهیات دارای وجود حقیقی نیست و وجود خاص حق است. به همین جهت دارای افراد و مصادیق متعدد نیست و امری واحد و منحصر بفردی فارد است؛ هر چند که این امر واحد و فردافرد، دارای شئون و مراتب و تجلّیات متعدد باشد که: { کلَّ یومٍ هو فی شأن}[14]. اما دیگر موجودات، یعنی ماسوای حق، از خود وجود مستقل ندارند و به تعبیر حکمای اُنسی، امور وجودی نامیده می شوند. مراد حکمای انسی از امور وجودی که آنها را "اکوان" نیز می نامند، همان ماهیات است که به تجلّی وجودی و معیّت قیومی حق موجود گشته اند و به ظهور رسیده اند.

"قیّوم" از اسماء جلالۀ حق است و از تجلّی این اسم در اعیان ثابته است که این اعیان در عالم خارج نحوی از ظهور می یابند و عالم اکوان متحقّق می گردد.

ما عدم هاییم هستی ها نما

تو وجود مطلق و هستی ما

مراد از مطلق در این مقام، مطلق سِعه ای است نه مطلق مفهومی؛ و مقصود از سعه در این مقام، احاطۀ وجود حق بر تمامی اکوان و سعۀ آن بر تمام ماهیاتِ موجود است. از تجلّی وجودی حق در ماهیات آنها و معیّت قیومی وجود حق با این ماهیات، متحقّق و موجود می شوند و با انقطاع این تجلّی وجودی و معیّت قیومی، به کتم عدم باز می گردند. بنابر این، اطلاق وجود بر امری که مسبوق به عدم است، اطلاقی مجازی است و نه حقیقی. میبدی در کشف الاسرار به نقل از پیرهرات می گوید: وجودی که حدودش بر عدم باز شود، آن را وجود مجاز گویند، نه وجود حقیقت.

4- عالم وارونه

بدین ترتیب هر ماهیتی به جهت "معیّت وجود حق" با آن، حقیقت نامیده می شود؛ به بیان دیگر، حقیقت هر شیء عبارت است از تجلّی حق در آن شیء و ماهیت هر شیء نیز مجلای آن تجلّی است. یعنی هر شیء حقیقتی دارد و ماهیتی. بجای آنکه بگوییم هر شیء، وجودی دارد و ماهیتی. بلکه حقیقت هر شیء به او افادۀ وجود می کند؛ یعنی تعیّنی وجودی دارد که همان ماهیت اوست. آنچه گفته شد به بیانی دیگر قابل تعبیر است. بدین سان که ظهور، اقتضای دو امر دارد، یکی ظاهر و دیگری مظاهر؛ و شیء از آنجا که حق به اسمی از اسماء خود در آن ظاهر و متجلّی است، حقیقت نامیده می شود و از آن حیث که مجلی و مظهر تجلّی است به ماهیت موسوم است. بدین قرار هر شیء بدان جهت که جلوه ای از جلوات حق است با قطع نظر از مَجلی، عین حق است و به همین جهت نیز بدان حق اطلاق می شود؛ اما "حقی مقید" و نه مطلق؛ که تنها وجهی از وجوه حق مطلق است و به همین معنی ناظر است آیه شریفه : {الحقّ من ربّک فلا تکن من الممترین}[15]. این حق مقید به اعتباری دیگر "آیه" نامیده می شود. این جلوه از وجود دلالت بر وجود مطلق است که گفته اند: " و في کلِ شیءٍ لهُ آیةٌ تَدلّ علی أنّه واحدٌ" [16]. آنچه در هنر اُنسی به "آن" تعبیر شده است[17]، چیزی نیست جز همین تجلّی که وجه آیه و نشانه بودن هر شیء است برای حق؛ یا همان تجلّی حق در آینۀ مظاهر است؛ بدین معنا که معبود در باطن هر شیء به وجهی از رخ پرده برمی افکند و این نامستوری معبود در هر ماهیتی، حقیقت آن ماهیت است. لذا به طریق تأویل ظاهر به باطن باید گفت حقیقت همان تجلی و نامستوری غیب هویت وجود و کشف حجاب هویت غیب است. چنانکه مولی الموحدین (ع) در باب حقیقت فرمود: «کشفُ سَبَحاتِ جلال مِن غیر اشارة و محو الموهوم مع صحوالمعلوم[18]». حکمای اُنسی "معلوم" را به حضرت حق که دارای وجود حقیقی است تفسیر کرده اند. و موهوم را به ماسوی که وجودشان مجازی است. تفسیر حقیقت به تجلّی وجود و نامستوری آن، در تفکر پیش از سقراطی یونان نیز سابقه داشت. یونانیان کهن، حقیقت را اَله ثئیا (aletheia) که مرکب از (A) که حرف اول مزید مقدم [19]به معنی نفی و (letheia) به معنی حجاب و پوشش است گرفته اند. چنانکه در تحقیق حضرت استاد، کلمه لثئیا (letheia) یونانی با کلمۀ "لحد" و "الحاد" عربی اشتراک در ریشه و معنی دارد؛ به معنی پنهان نمودن و کتمان کردن است. بدین بیان معنی اصلی آله ثئیا، نامستوری هویت غیب است.

این تعبیر از حقیقت پریروزی است و تعبیر امّة واحدۀ سرآغاز تاریخ است که هنوز به الحاد آیات و اسماء مبتلا نشده اند. یعنی الحاد وجه الله و آیات الله که همان وجودات مقیدند آنان را از اُنس با حق منصرف نساخته است. لیکن چون نیست انگاری با الحاد آیات و اسماء می رسد، وارونگی عالم به معنی انکار و کتمان آیات و اسماء و فروبستن ساحت قدس تجلی و ظهور اتفاق می افتد. چنانکه در مقابل تعبیر اُنسی حقیقت که شرح آن رفت و توجه به نامستوری و کشف المحجوب، اما متافیزیک وجود را وارونه و موجود می انگارد.

ارسطو بجای آنکه حقیقت را به نامستوری و تجلّی وجود تفسیر کند، موافق حوالت تاریخی متافیزیک- که غفلت از وجود و گم شدن در موجود است – حقیقت را در نسبت با "موجود" تعبیر و تفسیر کرده است. ارسطو در مقالۀ آلفای بزرگ متافیزیک، علم مابعدالطبیعه را به "علم به موجود بما هو موجود"[20] تفسیر کرده و در مقالۀ آلفای کوچک به "علم به حقیقت"[21] تعبیر نموده است. بدین طریق، تلویحاً حقیقت و موجود را یکی انگاشته است. این "یکی انگاری حقیقت و موجود"، در تفکر متافیزیکی، با تفسیر حقیقت به "مطابقت خارج با ذهن" تاکید بیشتری یافته است. مارتین هیدگر در کتاب نشانه های راه(wegmarken) می گوید: فیلسوفان مشایی در تمام دوران قرون وسطی، حقیقت را به وسیله این عبارت لاتینی تعریف می کردند: « حقیقت مطابقت اشیاء با ادراک است». در عرف فیلسوفان مشایی، ادراک از آن حیث که مطابق اشیاء و مناسبات موجود در خارج بود، صدق نامیده می شد و اشیاء از آنجهت که مطابق ادراکِ صادق بودند، حقیقت خوانده می شدند. بدین قرار از تفسیر حقیقت و حقانیّت امور، تفکر و ادراک انسان در کار می آمد و این امر، ریشه های موضوعیت نفسانی (سوبژکتیویته) یعنی حوالت تاریخ دوره جدید را در تفکر یونانی نشان می دهد. با اینهمه در دوره یونانی و قرون وسطی هنوز صدق قضایا به "انطباق ذهن با خارج" تفسیر می شود؛ حال آنکه در تاریخ جدید غرب همراه با تسلط سوبژکتیویته بر تفکر، این تمایل پدیدار آمده است که صدق قضایا را نیز نه در انطباق ذهن با خارج، بلکه در "انطباق خارج با ذهن" بدانند. سرسلسله این گونه از فیلسوفان و متفلسفان امانوئل کانت است؛ که صراحتاً ملاک صدق و حقانیت و صحت علوم را در انطباق خارج با ذهن می داند. بدین قرار، ملاک حقیقت در متافیزیک، مطابقت دو نحو از موجود با یکدیگر است که یکی "ذهن" و دیگری "عین" خارجی است. ولی در مسیر تاریخی متافیزیک، گاهی خارج و گاهی ذهن اصالت می یابد. اما آنچه به کلی فراموش می شود و مورد نیست انگاری قرار می گیرد، ذات وجود مطلق و هویت غیب و تجلّیات اوست. تنها در پایان تاریخ متافیزیک است که مارتین هیدگر، طریقت فکری خود را در مقابل متافیزیک، Denken یعنی "تفکر" می نامد و از نو حقیقت را به نامستوری[22] تفسیر می کند که بازگشتی است به سوی تفکر پریروزی انسان که حقیقت را تجلّی هویت غیب می دانسته است[23].

5- اجماع مطلب، درخت وجود

بدین ترتیب وقتی حوالت بشر و تاریخ جدید، الحاد آیات و اسماء الهی و انکار تجلّیات است؛ وقتی بشر هست را نیست می انگارد و نیست را هست نما می کند؛ وقتی حقیقت را در نسبت با موجود تعبیر کرده و آنرا با وجود بیگانه می انگارد؛ وقتی نامستوری و کشف المحجوب از معنی حقیقت انکار می شود و صحو موهوم و محو معلوم وارونه می گردد؛ وقتی حقیقت را به عنوان انطباق ذهن با خارج و با تاریخ جدید، انطباق خارج با ذهن تفسیر می کنند، حقیقت دیگر امری واحد نیست، بلکه در نزد هر فردی و هر ذهنی حقیقتی هست. ذهن یعنی آنچه بشر خود اراده می کند؛ فهم و ادراک می کند؛ ارزشگذاری می کند. خارج هم یعنی موجودات عالم که بشر موجود موجودات و اشرف بلکه خدای آنهاست. پس حقیقت، آنچیزی است که بشر اراده می کند باشد؛ و هر آنچه بشر ادراک و شناسایی می کند پس ظرفیت موجود بودن دارد؛ و هر آنچه ارزش می گذارد پس قابلیت موجودیت دارد؛ هرآنچه ارادۀ معطوف به قدرت بشر قلدر نخواهدش، نباید باشد؛ هر آنچه فهم و درک بشر قلدر شناسایی نکند ظرفیت بودن ندارد و به اصطلاح امروز شکست خورده است و هر آنچه مورد ارزشگذاری بشر قلدر قرار نگیرد باید برود؛ حال می خواهد زمین باشد، آسمان و اقتصاد، سیاست، اخلاق، هنر، حقوق، کشور، قوم و نژاد، دین و مذهب یا هرچیزی مرتبط با آنها باشد. این اصل الحاد آیات و اسماء الهی و غربزدگی است که جهان را چنین در برگرفته، اعم از شرق و غرب جغرافیایی؛ اگر چه آن، به تزلزل افتاده و در بحران است.

از دیگر سو بحران غربزدگی و تزلزل نیست انگاری حقیقت با توجه به حق تعالی و " جاهدوا فینا" گفتن شهریاران جهاد کبیر و نفی خودبنیادی گمراه و مفلس و ورشکسته به تقصیر شدّت گرفته است. معارف حکمت اُنسی قدیم هم هنوز مددکار است. چنانکه باید گفت آنچه در این چهاربند در شرح قول حضرت استاد در باب غربزدگی گفتیم، در کلمه درخت وجود است. اصطلاحی که جناب رشیدالدین فضل الله میبدی، صاحب تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار در ذیل تفسیر سوره واقعه آورده است؛ بدین شرح:

« ما آن خداوندیم که در صفت قدرت ما، هم آفریدن است و هم میراندن. از آفریدن خبر داد که، {أ أنتم تخلُقونه أم نحن الخالقون}؛ از میراندن خبر داد که سخن،{قدّرنا بینکم الموت}، در آفریدن صفات لطف نمودم در میراندن کمال، قهر نمودم. بیافریدم تا قدرت و لطف بینی؛ بمیرانم تا سیاست و قهر بینی؛ باز زنده گردانم تا هیبت و سلطنت بینی. چون میدانی که قادر و تواناام؛ حکیم و داناام و در توانایی بی همتاام. {فسبّح باسم ربّک العظیم}. پیش آدم که من در ازل حکم چنین کرده ام و خود در کلام قدیم فرموده ام، {فأمّا کان من المقرّبین فروحٌ و ریحانٌ و جنةُ نعیم}. یکی از بزرگان دین گفته که روح و ریحان هم در دنیاست و هم در عقبی؛ و روح در دنیاست و ریحان در عقبی. روح آنست که دل بندۀ مؤمن را به نظر خویش بیاراید تا حق از باطل واشناسد؛ آنگه به علم فراخ کند تا دیدار قدرت در آن جای یابد؛ آنکه بینا کند تا به نور، مَنَت بیند؛ شنوا کند تا پند ازلی می نیوشد؛ پاک کند تا هم صحبت او جوید؛ به عطر وصال خوش کند تا در آن مهر دوست روید. به نور خویش روشن کند تا از او به او نگرد. به صیقل عنایت بزداید تا در هر چه نگرد او را بیند. بنده چون بدین صفت به سرای سعادت رود، آنجا ریحان کرامت بیند؛ نسیم اُنس دمیده زیر درخت وجود ، تخت رضا نهاده، بساط اُنس گسترده، شمع عطف افروخته، بنده ملک وار نشسته و دوست ازلی پرده برگرفته و به سمع بنده سلام رسانیده و دیدار ذوالجلال نموده...»

حال من می گویم، اگر دل بینا شود، به بینایی آراسته گردد. بینایی جز نور نیست، زیرا بینایی به مدد نور است که می بیند؛ بینایی، نورانی بودن چشم است که در پرتو آن انوار، هر چیز تاریک و معدوم، شیء و موجود می شود و به منظر می آید. این انوار، انوار نظر است. نظر نه به معنی نظر متافیزیکی و غربزده یونانی یا نظر زبون اندیش و نیست انگار دوره جدید، بلکه علم نظر که در آن، علم همان نور است. یعنی به نور تجلّیات بیناست. به قول جناب حافظ:

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

شناسایی و علم نظر است که بشر را در این عصر الحاد آیات و اسماء و "جاهدوا عنّا" گفتن بیقراران بحران زده، قادر می سازد ملاقی قدرت و قهریت با اسماء قدیر و قهّار شود؛ {لِمَن المُلک الیومَ لله الواحد القهّار} (غافر 16).

بدین ترتیب به مدد علم نظر، به سلسله تجلّیات اسمائی واقف گردیده و سینه را به علم الاسماء فراخ گردانیده و از تجلّیات انوار وجود در مراتب تجلّی ساطع گردیده است. ندای وجود در هر تجلّی، نیوشایان وجود را هشیار ساخته و لبیک گویان، دل، صافی صحبت وجود کرده اند. این است آن که روح با دل بنده، از حیث تجلّیات اسمائی وهست انگاری وجود و حتم انگاری حقیقت می کند. تجلّیات وجودی و انوار حقیقت هستی در مراتب تجلّی، درخت وجود [24]را در سعادت سرای تلقّی کلمۀ روح و ریحان غرس کرده اند. بشر از نظر در محفل تجلّیات به اُنس با وجود در مراتب تجلّی می رود و همه تجلّیات وجودی را در هیکل درخت وجود می یابد. آنگاه اُنس با وجود و هست انگاری حقیقت، مَقضی مَرضی است که شناسایان و نظر بازان ساحت قدس اختیار می کنند و از آن، به شجرۀ طیّبه اسماء الحسنی متّصل می شوند.



مسأله غربزدگی و وجود

غربزدگی کار اصلی اش اینست که میان ظاهر و باطن اشیاء و امور جدایی و تفرقه می اندازد. توحید کلمه در اشیاء و امور را که پایه وحدت ظاهر و باطن است از بین میبرد. اساساً ظاهر وِلایت را از باطن وَلایت جدا می کند و یکسره به جدایی دین از سیاست اصرار می ورزد. آنوقت وِلایت بدن وَلایت، ارادۀ بسوی قدرت و سیاست امپریالیستی است که حتی ماهیت را از هویت جدا می کند. وقتی هویت غیبی موجودات را - که همان اجمال قبل از تفصیل وجود و مراتب تجلّیات و ظهورات وجود به مثابه اجمال بعد از تفصیل است - از ماهیات موجوداتِ متجلّی جدا کرد، آنوقت موجود بینی، باعث غفلت از وجود است.

حضرت استاد می گوید: « اگر بخواهیم غربزدگی را درست مطرح کنم باید مسأله وجود را مطرح کنم و سوال اصلی اینکه وجود موجود چیست؟ یکی می گوید خداست؛ یکی می گوید زمان؛ ارسطو می گوید فعلّیت و افلاطون می گوید دیدار یا ایده و عین ثابت؛ در قرآن از وجود موجود سوال نشده؛ چرا که این پرسش فلسفی و متافیزیکی به معنی عام است». این پرسش از نسبتی است که انسان با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم دارد، بدین قرار: در نسبت وجود موجود با آدم می گوید، وجود موجود حق است. در نسبت وجود موجود با عالم می گوید، وجود موجود حق است و در نسبت وجود موجود با مبدأ عالم و آدم می گوید حق است. این حق، حاق و کُنه و ذات وجود و غیب وجود است. همین در دورۀ بنیاد اندیشی یونانی، نسبت وجود موجود با آدم و عالم و مبدأ آدم و عالم طاغوت است. اینجاست که موجود جای وجود می نشیند و طاغوت، کُنه و ذات موجود می شود. در دورۀ خود بنیادی جدید، نسبت وجود موجود با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، بشر است. اینجا بشر، کُنه و ذات موجود است.

حضرت استاد می فرماید: « این نسبتی است که هیچ پیوندی و تعهدی به وحی ندارد و ترس آگاهی و دل آگاهی اش متافیزیکی است. فلسفه به پرسش از وجود موجود بدون التزام به وحی پاسخ می دهد؛ اگر چه فلسفه گاهی با وحی مخالفت می کند و گاهی مخالفت ندارد. در هر حال، ذات فلسفه در بنیاد اندیشی و خود بنیادی، چیزی جز زندقه نیست. چه با عقل پرسش کند و برود به فلسفه مشایی یا با کشف و اشراق برود به فلسفه افلاطون و شیخ اشراق.»

نیچه می گوید: وجود موجود در اراده به سوی قدرت است . اما ذات این اراده چیست؟ بازگشت جاودان همان؛ یعنی متافیزیک و آخرین مرحلۀ متافیزیک؛ یعنی بنیاد اندیشی طاغوتی و خود بنیادی بشرانگارانه. در این پرسش، از وجود پس فردا سوال نشده است و در آن درد اسلام و درد کلام الله مجید و قرب به آن نیست. لذا حتی نیچه هم در طرح مسأله وجود موجود، گرفتار فلسفه و زندقه و هرطقه و غربزدگی و بشرانگاری است.

حال می گوییم وجود موجود یا موجود وجود چیست؟ این دو اضافه که باید دانست چه فرقی دارند. وجود موجود، پرسشی پریروزی و پس فردایی است ولی موجود وجود، پرسش دیروزی بنیاداندیش و پرسش امروزی خودبنیاد است و هر دوی اینها در فردای بحران زدۀ انکار حق و حقیقت وجود افتاده اند. بحث های فلسفی هست که وجودِ الله یا اللهِ وجود. مسلم آنکه وجود الله نیست، بلکه الله تعالی اجمالی از حق و حقیقت است. و لذا حقیقتِ وجود آری؛ چه حقیقت مطابق با واقع باشد و چه حقیقت به معنی نامستوری و تجلّی. یا دوگانه اضافی دیگری مانند، اللهِ زمان و زمانِ الله. مسلم آنکه زمان، الله نیست، بلکه الله تعالی در مقام ربوبیت زمان باقی است و لذا زمان باقی، زمان بقّیة الله الأعظم است «فیا من توحّد بالعزّ و البقاء». یا دوگانه اضافه دیگری مانند، طاغوتِ زمان و زمانِ طاغوت. درست آنکه زمان، طاغوت نیست؛ بلکه این طاغوت زمان است که بر چهرۀ حق و حقیقت حجاب می افکند و در این حال زمان باقی، فانی به فنای طاغوت خواهد بود که فرمود: «و قَهَرَ عباده بالموت و الفناء». مسلم آنکه وجود، ظهورِ بطون و تجلّی غیب و اجمال قبل از تفصیل است. مراتب تجلّی تا به عالم شهادت و حقیقتی که متنزّل است تا به مرتبه ای که بشر آنرا نیست می انگارد و موجود وجود را پرسش می کند. موجود وجود از طاغوت انگاری و طاغوت زدگی گذشته و اینک در خودبینی و بشرانگاری افتاده؛ اساس این پرسش موجود وجود همان نیست انگاری وجود است. ارادۀ به سوی قدرت و بازگشت جاویدان، از بنیاداندیشی تا خودبنیادی. دیگر زمان باقی ندارد؛ تجلیّات ندارد؛ اجمال قبل از تفصیل ندارد. فقط اصالت به زمان فانی است زیرا خود را مالک زمان فانی می بیند. آنگاه به خود می گوید، این عالم و آدم فانی خراب نمی شود و هر چه می تواند سعی برای بقا و جاودانگی به توسعۀ مقدوراتش بیفزاید؛ بخصوص به مدد تکنولوژی. پس بشر امروز صاحب الزمان به زمان فانی است. خدا می رود و با او "ایام الله اش" و آنچه می ماند، بشر و "ایام البشر" است. او موجودِ موجودات و خود منشأ و مبدأ ابداعات و اختراعات تکنولوژیک است و آنرا به مثابه تجلّیات بشر، بدون آنکه به آسمان نیازی داشته باشد تلقّی می کند. این انکار و الحاد وجود آیات و اسماء و نیز زمان باقی به بقیة الله صاحب الزمان است. با قدرت طلبی در صدد مبارزه با صاحب الزمان باقی است. دیگر وجود موجود مطمح نظر و مورد پرسش نیست بلکه موجود وجود یا بشر، وجود موجود را از مرکزیت تجلیات و ظهورات غیبی بیرون انداخته و خود که بر محیط این دایره ایستاده بود جای مرکز را می گیرد. به قول جناب عبدالقادر بیدل دهلوی:

مرکز افتاده برون بس که شد این دایره تنگ

رفت مرآت دل از کلفت آفاق برنگ

وجود، نقطه مرکزی و در بطون است. تجلیات در دایره های موجود، حول نقطۀ مرکزی وجود پیدا می شوند. و تا بینهایت تجلیات، موجودات بر این مرکز می چرخند. حال بشر آمده و محیط خود را مرکز موجودات عالم کرده و مرکز وجود را از دایره تجلیات غیبیِ وجود بیرون گذاشته است. بدین ترتیب، وجودِ موجود، در کثرت غالب موجود و نیز واقع و واقع بینی- به زبان امروزما – تمام شده است.



مسأله غربزدگی و زمان

آن نیستیِ هست نما، دروغی بیش نیست. همچنین هستی را نیست انگاشتن هم دروغ است. اساسا غربزدگی، در قول و فعل و حرف، اصالت دروغ است. به بیانی، وقتی مبدأ عالم و آدم را به دروغ وارونه ساختند، و آدمی نیز در وارونگی دروغ افتاد، مطلوب حاصل شد و عالم هم وارونه گردید. در این بازار وارونگی، آنچه می خرند و می فروشند حقیقت وارونه یا همان نیستِ هست نما و هست نیست انگاشته شده است.

چنانکه حضرت استاد گفت: « دروج زدگی بیان دیگری از غربزدگی است». یک وقتی وارونگی عالم و دروج زدگی آدم برای آنست که یونان اله خود را و طاغوت را حقیقت بینگارد و اصالت بدهد؛ آنوقت این نیستِ هست نما، این طاغوت حقیقت نما، این بنیان متعالی از بشر اصالت پیدا می کند. بعد از این، طاغوت ها را به نفع اله هوای نفس می شکنند و آنرا عین حقیقت یا جای چیزی که حقیقت خلق می کند می گذارند[25]. اینجا بنیان طاغوتی یونانی هم نیست انگاشته می شود و هستِ هست همان نفس النفس است و خود بنیادی. اینجا دیگر دروغ در دروغ است؛ نیست در نیست. ولی نکته اساسی اینکه وارونگی عالم و غربزدگی از اختصاصات زمان فانی است و این زمانی است که برای نیست را هست نمودن و هست را نیست انگاشتن، دروج و دروج زدگی در کار است.

بدین ترتیب غربزدگی به نسبت زمان، عبارت است از اصالت زمان فانی به عنوان نیستِ هست نما و مستوریت زمان باقی یا هستِ نیست انگاشته شده در ضمن آن. هر چیز در زمان فانی، ضد و نقیض خود را در خود دارد. پس همه چیز در حال تبدیل و تغییر یا به عبارتی فنا و بقای دایم است. تقابلی دائمی میان اشیاء و امور که در مورد انسان، آنرا اختصام دائمی یا سیر اختصامی می خوانیم. این تقابل یا سیر و اختصام در زمان فانی می رود تا به بقای بی نقض و بی ضدّی برسد. ولی بدون زمان باقی و گشایش ساحت بقیة الله، سیر دیالکتیکی، بی نهایت و الی الابد ادامه می یابد. تنها یک چیز است که آنرا اداره می کند. یعنی اراده معطوف به قدرت نفس اماره است که این تضادها و تناقض ها را در حدود منافع و مَضار کنترل می کند تا از تصادفات و جنگ ها، با ایجاد یک نظم استکباری جلوگیری کند؛ سلطه و قهر و غلبه است که می گوید کدام ضد یا نقیض- نفع یا ضرر آن دیگری باید تسلیم، مهار یا نابود شود. همچنین تضاد میان غم و شادی، پیروزی و شکست، خنده و گریه، خوشی و ناخوشی، بیماری و سلامت، دارایی و افلاس، علم و جهل، صبر و شتاب، جنگ و صلح، فقر و غنی و متقابلان پرشمار دیگری در عالم وارونه و در زمان فانی که دائما رو در روی یکدیگرند و ضدیتشان را اراده و قدرتی که خود را مسلط کرده کنترل می نماید. اینجا همه هست ها، مثل دادخواهی، عدالت طلبی، استقلال جویی، عزت خواهی، همه در تقابل و تضاد با ظلم و جور و سلطه و تحقیر و بوسیله همان ارادۀ قاهر و مستکبر، دائما نیست انگاشته شده و آنچه از این نیست ها بدست می آید اصالت می یابد. بدین قرار هست ها و آنچه باقی و فناناپذیرند، برای بشر در این عالم وارونه و حیات دنیا، ملال انگیز، مزاحم و حتی نفرت آور می شود. آنگاه در حالی که حیات دنیا تحت سلطۀ ارادۀ قدرت نفس النفس، برای بشر تنوع و تکثر و رفاه و لذت فراهم می کند، جذبش ساخته و هست های دائم البقا و امور باقی و دیدار بقیة الله را از فهرست امیدها و آرزوهایش حذف می کند. دیگر نمی خواهد در شب یا روز فانی به ندای حق لبیک بگوید و به حضور حق بار یابد. یا نمی خواهد در عبادت، برای بقای ابدی امور و چیزهایی که در حیات دنیا نیاز دارد از آخرت تقاضا کند. بدین ترتیب بشر با دل بریدن و قطع امید از دیدار پروردگارش که نقطه اتصال او به زمان باقی در عین افتادگی در زندگی دنیوی است؛ و با رضایت خاطر و اطمینان حیات دنیا که اراده معطوف به قدرت حتی در اوج لذّت و بندگی نفس اماره برایش فراهم کرده، در زمان فانی انغمار می یابد و خطاب کلام الله مجید است که { الذین لایرجون لقاءَنا و رضوا بالحیاة الدنیا و اطمَأَنّوا بها} (یونس 7).

آدمی در این وارونگی، بر آیات و نشانه هایی که در زمین، چراغ راه گذشت از زمان فانی به سوی زمان باقی، از قدرت به سوی همت، از نیست ها به سوی هست ها و خَرق حجاب غربزدگی است، چشم می بندد و روی برمی گرداند تا نبیند و نداند؛ قلبش مُهر می خورد، گوشش سنگین می شود و چشمش نابینا و حواسش گنگ می گردد. با تفسیر همه امور به فنا و نیست ها، بجز نفس النفس و اله هوایِ هست نما، "غربزدگی" چیزی نیست جز، کاسبی در زمان فانی و معامله با الهه هوی و هر چیز غیر خداست؛ آنهم در شب و روزی که از پی هم با مکر می آید و هستِ مرگ را به نیست حیات دنیا فراموش می کند؛ با خدعۀ غفلت از وجود و غیبت از حضور به هر چیز فانی و نیستی دل می بندد. بدین قرار سرانجام، غربزدگی مأوی گزیدن در آتش است. فنا و نیست، عدم است؛ هستِ نیست انگاشته شده و نیستِ هست نما، اموری موهومند "محو موهوم" به تقدیر عزیز مقتدر خواهد بود. چگونه؟

آیا در این عالم، "احقابِ" نیست انگاران ممکن است؟ آیا تبدیل عذاب به استعذاب در این عالم میسّر است؟ در برابر محو موهوم، صحو معلوم هست و حق انگاری در زمان باقی و دیدار بقیة الله الاعظم هست. به تحقیق و شهود می گویم آری ممکن و میسّر است. در این دیدار بینی شاهد ازالۀ زمان فانی - که زوالِ از بُعد موهومی که خلق می پندارند میان آنان و حق تعالی وجود دارد –خواهیم بود. این با حضور و ظهور مهدی موعود واقع خواهد شد (معارف ص 467و466). باطن آتش یا مأوای گزیدن غربزدگی و غربزده در آتش، همانا رحمت ربوبی، ولو به رحمت ارحم الراحمین است. زیرا این آتش سبب سوختن حجاب انانیت و زوال بُعد موهوم یا همان غربزدگی است. چنانکه حجاب غربزدگی کنار رفته و خشم به مهر و فروبستگی به گشایش بدل خواهد شد. از اینجاست که کلام الله مجید می فرماید: { یا أیها الانسان انّک کادحٌ الی ربّک کدحًا فملاقیه} (انشقاق/ 6). بهر تقدیر اقتضای رحمت حق تعالی این است که در کل عالم، شرّ، بیش از خیر نباشد و شرّ عالم بر خیر غلبه نکند و این البته با زوال بُعد موهوم و زمان فانی غربزده و طلوع بُعد معلوم و زمان باقی هست انگارِ حق طلب ممکن است. البته که آتش، برترین مطهرات و نیست انگاشتنِ هست، سخت ترین خبیثان است؛ پس آتش آخرت و دنیا، معنی سوزاندن ناپایداری ها و نیست های هست نما و کلاً محو آثار زمان فانی و هر چه با اوست. اگر چه ممکن است آتش که خود بقول حکما، "خفیف مطلق" است، مقدّر باشد غربزده را با "خفّت" با خود ببرد. شاید آتش در دنیا، هر نیست هست نما و در آخرت هر موهوم معلوم نمایی را "خفیف" کند؛ زیرا گفته اند آتش، اصل و اساس عالم، بخصوص برای سیر از سفلی به علوی یا سیر از فانی به بقا است؛ که فنای هر نیست هست نما و هر چیز فانی و موهوم به عنوان اینکه اصل اش ثقیل و خفیف نسبی است، بوسیلۀ آتش را خدای قهّارِ جبّار وعده کرده است. وقتی اصالت با زمان فانی و نیست انگاری باشد، انسان نسبتی با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم پیدا می کند: ابتدا یونان و عصر فلسفه، که غرب و غربزدگی از آنجا منشأ می گیرد و اولین بار حقیقت، در آنجا به غروب و مغرب مستوری می رود؛ وتلألؤ و نور آن به سوسو می افتد، در این دوره به زمان فانی و نیست های هست نما و هست را نیست انگاشتن متعالی از بشر اصالت می دهد، و اینگونه این نسبت را محقق ساخت؛ امری که در تاریخ بی سابقه بود. با هر نسبتی، پاسخی در کار می آید؛ پاسخی به پرسش از وجود و زمان؛ پرسش از عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم.

ادوار و مفاهیم غربزدگی

--- ادامه دارد



[1] ) اساس ثابت اندیشه استاد سید احمد فردید یا همان Fixed Idea تفکر حکمی ایشان، غربزدگی است و بقیۀ مطالب فرعی است که در پرتو این اصل ثابت قابل تفسیرند.

[2] ) دیدار فرّهی و فتوحات آخر الزمان، محمد مددپور، نشر آرمان نوین، تهران،1378، ص100

[3] ) کلمات دُشهومت یا بداندیش، دُشهوخت یا بدگفتار، دُشخوارْشْت یا بدکردار، دُشراز یا بی ارزش، دُش چشم یا بدچشم، دُشچیر یا بدسرشت، دُشدِن یا بددین، دُشمنیش یا بداندیش، دُشخم یا بدخیم و دژخیم یا دشوردیشینه یا الحاد، دُشنام یا بدنام، دُشاگاه یا دژآگاه یا دشمن.

[4] ) شاید معنی آیه {ضُرِبت علیهم الذِلّة و المَسکنة و باءُوا بغضبٍ من الله} (بقره 61)، اشاره به همین بخت بشر باشد.

[5] ) غرب و غربزدگی: دوازده درسگفتار فردید

[6] ) همین ریشه های اخیر در پیوند با برخی ریشه های یونانی قریب المعنی قرار می گیرد. مثلا "آیمی" (eimi) و "آی" (eî )و ریشه لاتینی "سُوم" (sum) به معنی هست.

[7] ) بی فشار بر تو یا تکلف از جانب تو

[8] ) به هر سوی که روی آورید به جانب خدا روی آورده اید. (بقره 115)

[9] ) هفت اورنگ، سلسلة الذهب دفتر اول، بخش 3، در بیان آنکه حقیقت حق سبحانه و تعالی هستی ساذج است و وجود طلق

[10] ){ أفي الله شکٌّ فاطر السماوات و الأرض} ( ابراهیم 10)

[11] ) {کلُّ من علیها فان و یَبقی وجه ربّکَ ذوالجلال و الاکرام}(رحمن 27و26)

[12] ) نشانه های خود را در آفاق و جانهایشان به آنها نشان خواهیم داد تا برای ایشان روشن گردد که براستی خداوند حق است. آیا برای پروردگارت کافی نیست اینکه او بر همه چیز شهود دارد. (فصلت 53)

[13] ) آگاتوس به معنی خیر در رسالۀ ریپابلیکا (Republica) افلاطون آمده است.

[14] ) خداوند هر زمانی در شأنی دیگر است ( الرحمن 39)

[15] ) حق از پروردگار توست پس از تردیدکنندگان مباش (آل عمران 60)

[16] ) اصل شعر از لبید بن ربیعه العامری از شعرای عرب جاهلی است و از مؤلفة قلوبهم در زمان حضرت رسول اعظم (ص) است

فیما عَجَباً کیفَ یُعصی الالهُ ام کیفَ یَجحدوهُ الجاهِدُ

و في کلّ شیءٍ لهُ آیةٌ تُدلُّ علی أنّهُ واحدٌ

ولله في کلِّ تحریکةٍ وتسکینةٍ ابداً شاهدُ

[17] ) اشاره به شعر جناب حافظ:

از بتان "آن" طلب ار حسن شناسی ای دل کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

[18] ) حقیقت، پرده گشایی از قداست جلال بدون اشاره است و محو شدن امر موهوم (مجاز) همزمان با آشکارگی امر معلوم- حقیقی-.

[19] ) مزید مقدم، به معنی "پیش وند" و تعبیر حضرت استاد است

[20] ) اپیستمه تیس اون هه اون

[21] ) اپیستمه تیس آله ثئیا

[22] ) unverborgenheit

[23] ) این قسمت عیناً از بخش سوم کتاب نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی اثر استاد سید عباس معارف، نشر پرسش، چاپ اول 1390، آورده شد.

[24] ) این تعبیری منحصر به فرد است که تقریبا در هیچ متنی دیده نشده است.

[25] ) روی سخن کلام الله مجید با اینان است که فرمود: { أأنتم تَخلقونه أم نحن الخالقون}.

ادامه نوشته