رفرنس نویسیِ تفکر، مقبولات یهودی تحمیلی و آمیخته با زبون اندیشی است

یهود، بعد از آنکه دید عقلِ نصاری به عنوان مسیحیت قرون وسطی، با پذیرش حجیت عقل یونانی در تفسیر عالم و آدم و مبدا عالم و آدم، عقلی ممسوخ شده و با این ممسوخیت، خیالش از انهدام علم المقامات و در هم شکستن حکمت اُنسی مسیحی آسوده شد، به سراغ آلوده کردن منبع و مرجع و منشأ تعقّل و تفکّر می‌رود. بطور کلی اندیشه یهود این است که بجای مبارزه نهان ­روشانه با کلیسا، یا در ائتلاف و اتحاد با فلسفه یونانی برای تأسیس شعبه فلسفه مسیحی یا شعبه فلسفه اسلامی، و در تناقض و اختصام آوردن کلام ملتزم به وحی با کلام غیر ملتزم به وحی، اساساً به جنگ روشِ تفکّر و تعقّلِ قدس انگار برود و آب را از سرچشمه منحرف کند.

می‌دانیم که بعد از ادواری که به فلسفه گذشت و اتحادی که عقل ممسوخ یهودی با عقل متافیزیکی بر علیه عقل قدسی داشتند، به گفته استاد دکتر سید احمد فردید: در قرن 18 و بعد از کانت، فلسفه در دست یهود قرار میگیرد؛ درست تر، یهود است که فلسفه را می­ دزدد. چرا؟

قبلا می­دانستیم که یهود صقّار و ساقور بدست است. او دزد اماکن مقدس و اشیاء مقدس است. اینبار نیز چون گذشته و بنابه خصلت روح تاریک و سرشت تلخ اندیشۀ مسموم و اسنوخردی یهود، نباید انتظار میوۀ شیرین از تولیت جدید فلسفه داشت! که حکیم ابولقاسم فردوسی سروده:

درختی که تلخ است وی را سرشت

گرش در نشانی به باغ بهشت

گر از جوی خُلدش بهنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوه تلخ بار آورد

اما علت ربودن و دزدی یهود آنست که بر سر تعقل فلسفی بایستد و با شمشیر عقل معکوس[1]، ناظر و حارس باشد و مبادی و مراد حرکت عقل متافیزیکی را رصد و دلالت کند به سوی جهتی که بعدها ثمره اش را بچیند!

پس نیاز به تاسیسات و تشکیلات و ساز و برگ تازه ای هست، افراد جدید و حوادث جدید. همه اینها باید سعی شان در ایجاد غفلت و غفلت زدگی بشر باشد، طوری که نه تعقّل فلسفی چپ روی کند و نه تفکّر اُنسی به کوشش درآید؛ هیچکدام نتوانند از زنجیر دغلِ این غفلت برهند و برهانند.

آنها بعد از دوره ای از پشتیبانی مالی و عقیدتی و عملیاتی وسیع از سرکوب وحشیانه و خونین جریانهای حکمت اُنسی و علم المقامات مسیحی، بعد از رنسانس، در دورۀ جدید شروع به ایجاد جریانهای تفکر جدید و علم المقامات قلّابی می­ کنند. این جریان جدید بر اساس وحی و وحدت حاضر و محضر قدس و طی مراحل سلوک إلی الله و تلقی کلمه رحمانی از حضرت قدس و علم حضوری بنا نشده است، بلکه برپایۀ انکار و الحاد آیات و اسماء الهی و دشمنی با قدس و حضور در بارگاه نفس امّاره و سلوک إلی الشیطان و تلقّی کلمه شیطانی از نفس امّاره و علم حصولی جدیدی بنا شده تا اینکه آنچنانِ حصول یونانی رومی و قرون وسطایی و حتی رنسانس و وجه مشترک در مبادی و مراد و جهت را، آنچنانتر کند. این حصول جدید که یُلقِي الشیطان و برپایۀ غفلت و غفلت زدگی مضاعف بشر است، همان علم المقامات قلّابی و نه قلبی است؛ اولین تجلی­اش در این بنیانگذاری جدید، تأسیس اساس دایرةالمعارف بوسیله اصحاب دایرة االمعارف است.

اگر یهودی و ماسونی و صهیونی بخواهد بالای سر تعقل فلسفی و تفکر آُنسی بایستد و شمشیر ناظر و حارس در دست بگیرد، باید خط مشی و قواعد و رویه هایی ایجاد کند که به عنوان رویه­ های استاندارد و قواعد معیارِ علم و جهل، تحقیق درست و نادرست، گزارش راست و دروغ، همه را وادارد به آن تشبّه کنند. اگر در گذشته معیار تعقل، وحی الهی و کتاب الله و سنت الله و سنت انبیاء بود؛ یا حتی بر خلاف آنها، در میان دسته­ ای دیگر از معیارها، تفکّر بدون التزام به وحی بود و کسانی می­گفتند: نحن معاشر الحکماء لا نحتاج إلی الأنبیاء و معیار تعقل فلسفی را، اعم از مشّاء و اشراق می­دانستند؛ در وضع جدید یهود همه اینها را، اعم از اینکه در تعقّل و تفکّر ملتزم به وحی باشند یا نباشند ممیزی می­کند؛ و ایستاده، شمشیر بر بالای سر اندیشه­ ها و نوشته­ ها می گیرد؛ و آنها را به علم یا غیر علم، به علم یا جهل، به روش علمی درست یا روش علمی نادرست متّصف می­کند تا اینگونه آنها پذیرفته شوند یا پذیرفته نشوند و مانع حضور هر اندیشه ای که نمی پسندد یا از آن می ترسد می شود. از اینروست که استاد دکتر سید احمد فردید در نامه اش خطاب به امام خمینی می نویسد: سید احمد فردید آدمی است که برای خودش کار کرده است و اگر کتابی ننوشته، نخواسته تشبّه به کثافات دیگران بکند.

اساس این وضع جدید در دایرةالمعارف و روش رفرنس کردن آثار گذاشته می­شود، و باید یک روشِ معیارِ جهانی باشد و همۀ آکادمی­ها، دانشگاهها، حوزه های علمی، نشریات علمی، موسسات، مدارس و اساسًا هر چه چاپ و نشر می­شود با آن هماهنگ و همسو گردد.

اما این کار چگونه انجام شد و اثرش چه بود؟

انسیکلوپدیا یا دایرةالمعارف یا فرهنگ مستند علوم، صنایع و حِرَف که قبل و در جریان و بعد از انقلاب فرانسه آغاز و به انجام رسید، در 28 مجلد با 74 هزار مدخل و تصویر و یکصد نویسنده منتشر شد. به این اسامی توجه کنید: دیدرو، مونتسکیو، روسو، ولتر، دالامبر، هولوسیوس، دلباک، تورگو، کِنه، کوندیاک، اولباک، مارمنوتل، مارکی دو کوندرسه، بارون فن گریم، فردریش ملکیور، کنت. اینها اغلب یهودی و بلا استثناء ماسونهایی هستند که به عنوان اصحاب دایرةالمعارف، نویسندگان و موسسان آن به شمار می­روند؛ و کل کار دایرةالمعارف به فرانسیس بیکن تقدیم می­شود! آنان کسانی اند که خود به معنی مصطلح فیلسوف نبودند ولی، خود را فیلوزوف می­خواندند که به یک اعتبار وهن فیلسوف و فلسفه بود. بعد از آنکه مؤمنین و دین را به خرافه انگاری و اوهام پنداری تمسخر و وهن و طرد کرده بودند. اینان متعلق به یک جریان قدرتمند یهودی و ماسونی و صهیونی بودند که بر حوزه­ های علوم، ادب، هنر، حقوق، فلسفه، جامعه شناسی، سیاست و اقتصاد، برای تقسیم علوم مسلّط بودند؛ ایشان بنام منوّرالفکری در برابر دیانت و فلسفه انقلاب کردند و هر چه با عنوان وحدت علوم بود را تاریک دانستند. ولی دایرةالمعارف قرار بود اثرش این باشد که بجای مرجعیت قدس در علوم و ارجاع به کلام الله و حکمت الهی و حتی فلسفه، نفس اماره مرجع قرار گیرد و ارجاع به اندیشه اومانیستی علوم باشد. به عبارتی از حالت استعلایی در نگاه به علم و مرجعیت علمی، به ایمان به خودِ نفسانی و به علم و اندیشۀ خود و خود بسندگی، بدون وحی و فلسفه برسد. اینبار بشر به انقلاب فرانسه و دایرةالمعارف می­گوید: نحن معاشر النفس الأمارة بالسوء و لا نحتاج إلی الأنبیاء والحکماء!

این معنی زبون اندیشی است که به تعبیر استاد دکتر سید احمد فردید: «این زبون اندیشی به تعبیر بنده، مقدّم از همه، با روح خبیثِ فاسد یهودیِ ظاهرپرست، که با خودِ روح غربی هم جور آمده بود سازگار است». پس هر کار علمی وقتی علمی شناخته می شود که مستند به مرجعیت علمی دایرةالمعارفی و روش رفرنس نویسی باشد؛ یعنی به مستند فکر خود و رأی خود، اعم از خودِ فردی و خودِ جمعی.

پس دیگر کسی حق ندارد مطالعه و تحقیقی ارائه کند که به تعقل فلسفی یا تفکر اُنسی راهی نو بگشاید و حرفی و نظری جدید در تلقی از قدس داشته باشد. بلکه زبون اندیشی قرن هجده و دایرةالمعارف حکم می­کند هر کار حتی اگر از قدس بگوییم و بنویسیم باید ارجاع و رفرنس به منابع و مصادر فهرست شده داشته باشد و گر نه، علمی نیست و فاقد اصالت تحقیق است و هرگز پذیرفته نمی شود. این مراجع که عمدتاً در انحصار مرجعیت علمی یهودی و ماسونی و صهیونی علوم و حتی فلسفه و دیانت است، انحصاری مطلق ایجاد می­کند که کسی حق نداشته باشد فکر کند و سیر از باطل بسوی حق و از ظاهر به سوی باطن کند و آنرا نشر نماید. بلکه تعقل و تفکر به حدّی " زبونی" و سطحیت می­گیرد که به تألیف یا تحصیل و تجزیه و ترکیب و تنظیم و سرهم بندی کردن معنی میشود؛ و دیگر نه مبادی هست نه مراد، نه نوری هست نه راه.

دایرةالمعارف یک کارِ از خود راضی است روی کاغذ و نه کاری در مجامع و محافل دینی و فلسفی. بقول کاترین، امپراطریس روسیه خطاب به دریدو سردبیر دایرةالمعارف: «شما روی کاغذی کار می­کنید که هر چیزی را می­پذیرد؛ همواره نرم است و نه با تحلیل شما و نه با قلمتان مخالفتی نمی­کند». معنی این سخن آنکه هرگز خود را و طرح خود را در میز آزمون بزرگان دیانت و اکابر فلسفه ارایه نکرده ­اید، بلکه یکسره و پنهانی و غیابی حکم به جهالت و خرافه پرستی و ضدیّت با دانش آنها کرده­ اید و به آثار اجتماعی و سیاسی کار خود نیندیشیده­ اید. کاترین با مشاهدۀ خونریزیها و زوال فرانسه در جنگهای بی پایان خطاب به دریدو می­گوید: «کسانی که صرفاً در خدمت تباهی هستند مصائبی بی هدف و مردمان بدبخت پدید می­آورند».

دین به انسان امر می­کند در عالم آفاق و انفس یعنی همان جهان بیرون و درون بنگرد و نظر کند؛ در جزء جزء آن و در کل مجموعی آن. چرا که نظر کردن در خاک و باد و آب و آتش و در هر مزاج و در هر جزء از گیاهان و حیوانات و جمادات همه و همه، ما را به نحو تجربۀ شهودی، به معرفت و علم می­ رساند و این معرفت ماتقدّم است. همه این مشاهدات و تجربیات و علم و معرفت گردآمده منظم میشود، مدوّن میشود و دانش بشری شکل می­گیرد و قوام می­ یابد و نوشته می شود و درس گفته می شود تا منتقل گردد. در فلسفه و هم دیانت، رفرنسِ علم و آگاهی همان تجربه شهودی ماست. همان عالم خاک و باد و آب و آتش، عالم فعل و انفعالات نفسانی ماست؛ تأثیرات این عالم بر ما و فعل و انفعالات ما بر عالم، که هر بار به نحو ماتأخّر موجد علمی برای ماست. البته رفرنس آن بر مشاهدات ثبت شده و تجربیات مدون شده ماتقدّم قرار می­گیرد. ولی این امکان هست که هربار از نو به نحو ماتقدّم یا ماتأخّر و با مراجعه دست اول، به تجربیّات شهودی از عالم و آدم رسید؛ بی ­آنکه الزامی به ثبت رفرنسی از آرشیو تجربیات شهودی ثبت شده و مدوّن یا بقولی دانش پیشینیان در آن خصوص داشته باشیم.

همه معرفت مکتوب نزد مؤمنین و حتی فیلسوفان به همین روش بدست آمده است و اساس آنست که دائما عالم و آدم را از نو بنگریم و نظر و پرسش کنیم و از ظاهر آن بگذریم و به باطنش سیر کنیم و همواره طرحی نو در نظر به عالم و آدم دراندازیم.

لیکن نزد سازمان علمی جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی هیچ چیز نو و هیچ طرح نویی دیگر وجود ندارد. پوپر یهودی مدافع چنین سازمانی است. او می­گوید: «در فیزیک چیزی بنام ابداع و خلق وجود ندارد و آنچه هست چگونگی چیدن اجزاء موجود به شکلی جدید است...» این بدان معنی است که تفکرِ سیر از ظاهر به باطن یا سیر از باطل بسوی حق ممنوع بوده، کاری بسته و خودکامی است. او می­گوید: «هر متن به یافته های متون پیش از خود متکی است و انتظار دارد که خود مورد اتکای متون بعدی قرار بگیرد». یعنی نظر کردن به عالم و آدم می­ رود، و عالم و آدم را از منظر متون گذشته می ­نگری و نه تجربۀ شهودی؛ از منظر نظر خودبنیادِ غربی نگاه کن و به آن رفرنس بده که اگر ندادی نظرت بی­ قدر و قیمت است و شهودت، تجربه­ ای ناقص از نفسی ناشناس و کار نابلد!

پس در سازمان علمی جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی که پوپر مُبلّغ آنست مطلب وقتی علمی است که معتبر و قابل بررسی به اعتبار نوشته­ ها و تجربیات شهودی گذشته باشد؛ یعنی به آن رفرنس شده باشد. زیرا آنچه که شما تجربه و شهود می­کنید یا در مراجعه بی­واسطه به عالم و آدم بدست می­ آورید صرفا یک ادعاست؛ خام و غیر قابل اعتمادست! بخصوص وقتی در هاروارد یا ییل یا کمبریج و اکسفورد و سوربن درس نخوانده باشی!

پس ادعا بی­ اعتبار است، تا وقتی که برای آن سند و مدرک از یافته­ های گذشتگانِ مرجع، ارایه کنید. وقتی شما به این گذشتگان رجوع نکنی معنی اش آن میشود که مرجعیت علمی جهانی اینان را نادیده گرفتی و شما تسلطی بر موضوع تحقیق و درک و فهم مطالب پیشینیان دربارۀ موضوع نداری!

این فرهنگ استنادی، یک رسم و رویۀ علمی تاریخی قلمداد می شود. شما باید یک یا دو پای خود را در تحقیق به نتایج تحقیقات و تجربیات شهودی گذشته مرتبط با موضوع زنجیر کنید و قدم از قدم برندارید؛ طوری که اثر آن دیده شود یا بقولی رفرنس شود. آنها این کار را ایجاد پشتیبانان بیشتر برای دفاع از آنچه مطرح می­ کنید می­ دانند.

البته مسأله ارجاع چیزی نیست که ما با آن دشمنی داشته باشیم، لیکن باید دانست ما در یک موضوع، کتب متعددی می­ خوانیم و تجربیات شهودی متنوعی می­ بینیم، ولی ممکن است فقط به یک نظر اجماعی از آنها یا امعان نظر یا الهام از آن بسنده کنیم که در این صورت نمی­ توان آنرا رفرنس کرد؛ یا لااقل به شیوه های استانداردی که قالب بندی کرده ­اند عمل نمود.

نیاز ما چیست؟

این جریانی است که از قرن 18 و با اصحاب دایرةالمعارف یهودی و ماسونی و صهیونی آغاز گشت و ادامه، آن به علم سالاری بجای تفکّر رسید، و کار را به تعیین مرجعیت علمی برای تفکر و تحقیق کشانید و با مرجعیت علمی، مسأله رفرنس و ارجاع هر تفکری به آنچه که قبلا اندیشیده شده مطرح گردید و تایید شد. علم دیگر ابداع و نظر نیست، بلکه تغییر چینش و از نو مرتب کردن اجزاء موجود در شکل و هیأتی متناسب با نیازهای ماست. نیاز ما چیست؟

البته لذّت است که بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «غرب در قرن 18 رسمًا سعادت را با استیفای لذّات یکی می­گیرد و با شهوات. این قرن 18 هر چه بخواهید هست، جز آن سادگی و اصالت سادگی انسان. به عقیده من تو همین ابیات هست:

وبالي ابالي من ثیاب تجلدي

به اللذّات في الاعلام ینطت بلذة

مسابقه در ارضاء شهوات نفس بنام تمدن و سعادت است. حالا خدا باشد یا نباشد. غالباً که خدا را قبول ندارند؛ حالا آقای ولتر بیاید و خدا را هم قبول کند. خدا را وسیله قرار میدهد و شکار میکند. یکی دیگر میآید و خدا را ردّ میکند. تور و دام گستری مطابق سیستم فلسفی، یکبار اثبات خدا میکند و برای ارضاء شهوات نفس و یکبار هم ردّ میکند.»[2]

پس علم با تغییر شکل و صورت اجزاء در دفعات متعدد همان چیزی است که فیلسوفان و متحدان فلسفۀ علم در مذهب اصالت لذّت و سعادت دنیوی بشر گفته بودند؛ از یونان تا قرن 18 و هر چه بعد از این باشد هم باید مدار و مدرار آن همین اصالت لذّت و سعادت دنیوی باشد. پس رفرنس باید رفرنس به اندیشۀ استیفای لذّت و سعادت دنیا و شهوات نفس و تمدن برگردد و هر چه غیر این است علمی نیست! این سطحیّت اندیشه لذت پرستانه دنیوی و پست، در قرن 18 چنان بسط می ­یابد که بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «بحقّ برخی فلاسفۀ تاریخ به تصریح گفته­ اند، قرن هجدهم قرن Platitude است. یعنی اندیشه سطحی یا فکر سطحی. هم سطحیت است هم پست و دون و زبون... در یونانی یک کلمه ای هست که عیناً با "زبون" فارسی یکی است؛ تاپینوس (Tapinus) و تاپینوفرون ( tapinophron) میشود زبون اندیشی و تاپینوفرونیزیس ( tapinophronesis) میشود زبون اندیشی. هم سطحی است و هم پست. زبون اندیشی قرن 18، راسیونالیسم هم هست؛ اصالت رأی هم هست و این غیر از reason است. بلکه اصالت رأی است. اصالت استقلال رأی، استبداد رأی. این عین زبون اندیشی است. زبون اندیشی حوالت تاریخ جهانی است».

البته اضافه می­کنیم این، حوالت جهان است از چهارصد سال پیش به اینطرف. حال با این زبون اندیشیِ لذت پرستانه که حتی تقدیر تاریخی این کلمه هم، استبداد و اصالت رأی خود است، می­توان گفت، انحصار اندیشه به اندیشه مفیدِ به فایدۀ رفاه و لذت، و استیفای لذات و شهوات نفس، از طریق مراجع معیّن و علومی که سعادت و تمدن لذت طلب دنیوی را تضمین کرده، و عدم صدور جواز و ممنوعیت تفکر آزاد از بندگی اندیشه این و آن، آنهم آزادیی که باطل­ السحر ظاهربینی و دنیاپرستی لذت جویانه، یعنی سیر از باطل به سوی حق است، حقاً و انصافاً استبداد به رأی است. آنهم رأی مراجعی که جز با رفرنس آثار آنان نمی­توان مقبولیت و مشروعیت علمی و عملی داشت. این اصالت رأی همان " حُجّة القویّة" قرن 18 است که تعالی را از تفکّر می­گیرد و زبونی را در آن تعبیه میکند. ما را واداشته ­اند با رفرنسِ تفکر، به رأی و عقلِ زبون اندیشان و نظر مستبدانِ حق ستیزِ علمِ خودبنیاد عادت کنیم. به استناد این قول حضرت استاد: عقل یهودی ممسوخ قرن 18 که هیچ ارتباطی با قرآن ندارد و همه­ اش عقل سخیف آخرالزمانی است؛ این عقل سخیف دستور العملی دارد که، عاقلانه تفکر کنیم، یعنی رفرنس کنیم؛ عاقلانه حقیقت را کشف کنیم، یعنی با تغییر در ترتیب اجزاء و رفرنس­های تحقیقِ حقیقتِ زبون لذت و شهوت نفس، حقیقت جدیدی که چیزی جز شکل جدیدی از همان حقیقت ممسوخ یهودی­ زده و رفرنس شده نیست بسازیم و آنرا تحقیق عالمانه و مطالعه علمی بنامیم. این خود یک رفرنس جدید میشود برای آیندگان که باید همین کار ارجاع را برای رنسانس لذت پرستی و شهوت نفس، بنام علم انجام دهند.

تمدن به مقوّم ذات نیازمند است و همانا مقوّم ذات تمدن، لذت و شهوت نفس است. زیرا با اومانیسم،همه چیز، عالم و آدم و مبدا عالم و آدم عالم به آدمی ختم می­شود و در آخر، آدمی به خودش. بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «ودایع تاریخی غرب به عبارت دیگر فرهنگ غرب از قرن 18 به بعد به سنن تاریخی و تعابیری به تمدن تبدیل می­شود. بنده می­گویم کسانی که راست هستند ندانسته طرفدار همان "اسنو خرد" قرن 18 هستند؛ اسنو خرد نهان روشانه عبارت است از سلطنت الدهماء یعنی دموکراسی. مرحله ای است که اسنو خرد و خرد طبیعی ( عقل مطبوع)[3] فرد و جمع در آن به جایی می­رسد که هر انسانی هرکس و هر جمع دعوی خدایی کند.» (دیدار فرّهی، ص 124)

بشر برای علم به عنوان نگهبان و کارخانۀ تولید لذت و شهوت، قداست و حجیّت قایل است. عالمان اصالت رأی و استبدادِ به رأی علمی، همان رب النوع های معقول یونانی اند. کسانی که انوار اندیشه زبون اندیشانه شان­، زندگی لذت پرستانه را به نسبت ادوار پیشین روشن کرده است. این قرن هجدهم، قرن منورالفکری و منورالفکران زبون اندیش است. با منورالفکری که بقول جناب استاد: ترانساندانس(Trascendence) و ایمنانس(Immanence) می­آید. نفس اماره می­آید و اسمش را می­ گزارند خرد و ارادۀ بسوی قدرت و پایانش میشود "ابرمرد". این منورالفکرانِ ابرمرد که قدرتمندانه حوزۀ علوم را به تسخیر خود درآورده ­اند، همان خردورزان نفس اماره­ اند که باید با زبونی و نه تعالی، به آنان رفرنس علمی و تحقیقاتی کرد. ولو تحقیقات در باب الهیّات یا ادبیات و هنر یا حتی حافظ و کلام الله و اسلام باشد!

ولی یهود رازی که پنهان می ­دارد و قولی را که آشکار می­ کند، همۀ حقیقت رفرنس سازی و منورالفکری و ارادۀ معطوف به قدرت است. آن راز اینست که بقول جناب استاد: همین منورالفکری زبون اندیش قرن 18 در آمیخته با کابالا(Cabbala) یا قَبَله که مساوی با مقبولات یهودیِ غیر ابراهیمی است که از راه لژهای ماسونی به عناوین مختلف همواره بیشتر دارد در ممالک شرق و از جمله ممالک اسلامی وارد می­شود و حتی از آن بنام دیانت تبلیغ می­شود.[4]

رفرنس و مرجع سازی جهانی یهود و لژهای ماسونی، برای آنست که ذات اندیشۀ زبون و رأی مستبد و خودبنیاد لذت­ جویی و تمدن­ سازی غربی به چالش نیفتد؛ پرسش مطرح نشود و کسی نسبت به حقّانیت و حجیّت تمدن و شهوت­ پرستی که مقوّم ذات آنست، شک نکند و شبهه نیندازد. لذا رفرنس جزو مقبولات و قبّاله زبون اندیشانه برای هر کوشش علمی است!

کلام آخر اینکه:

ما با رفرنس اثر حقیقی مخالف نیستیم. پیشینیان ما هم در علم رجال و حدیث و حتی حکمت ذوقی و بحثی به این معنا توجه جدّی داشته­ اند. آنچه ما را باید برآشفته کند، استبداد به رأی است. اینکه هیچ تحقیقی، هیچ مطالعه­ ای و هیچ تفکری نباید ابداعی و گشاینده راه و دارای افق­های جدید، و در اختصام با آنچه که مقرّر شده باشد. این تنگ نظری و بازی با اجزاء، همان صورت مسلّط و حوالت قطعی دوران، یعنی تمدن و لذّات و شهوات نفس امّاره، بلکه مقوّم آنست؛ و نمی­ تواند به عنوان رأی نهایی و قطعی، خود را مستبدانه در هر تحقیق و مطالعۀ حرّ و تفکّر باطل­ ستیز و حق­ طلب تحمیل نماید. نباید تن به خفّت پرستش رب النوع­های معقول و منفوسِ تمدن غربی داد و تفکّر را به زبون­ اندیشی و سخافتِ عقل مطبوع محدود و محصور، و سپس محکوم به رفرنس کردن این اله های نفس اماره کرد.


[1] ) جناب مولانا فرمود:

عقل کاذب هست، خود معکوس بین

زندگی را مرگ بیند ای غبین

ای خدا بنمای تو هر چیز را

آنچنانکه هست در خدعه سرای

[2] ) از امام صادق ع حدیث است که: «کل ما میّزتموه باوهامکم في الأدقّ المعانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم.»

مولانا هم میگوید: نیستی هست نما و هستی نیست نما.

ما هست را نیست تلقی میکنیم و به "یُلقي الشیطانُ" می رویم.

[3] ) انتوئیسیون( Intuition) همان عقل مطبوع و اسنوخرد است که در قرن 18 مطلق میشود. ( دیدار فرهی، ص 393)

[4] ) جناب استاد می گوید: «تفاسیر جدید کلام الله مجید و مآثر و مأثورات دینی دانسته و ندانسته با ابتدای به منورالفکری قرن 18 شروع شده بود. باید پرسید این منورالفکری در هر کس چقدر باقی است. حتی امروز بنده در حضور شما تا اندازه ­ای منورالفکر زده ام. منورالفکری نهان روش می­ شود. منورالفکری و روشنفکری هر یک نسبت به دیگری مثل سگ زرد برادر شغال است.»

تلقیاتی از صورت و معنی توپوس (tupos ) در علم المقامات معنوی

حقیقت همیشه پشت ابرهای تیره دوران مُختفی است. کشف حقیقت به معنای کشف المحجوب یا به معنای " محوِ نیستِ هست نما" و " صحوِ هستِ نیست نما"، کاری بس بزرگ است که هیبت آن دل را می لرزاند و زیرو زبر می­کند. حقیقت کلمه جز از طریق کشف هویت پریروزی آن میسّر نیست. کلمه در این مرتبه، ذکر است؛ باید دورخیزی بسوی ریشه های پریروزی کلمه داشت. اگرچه بر آن، ادواری دیروزی و امروزی هم میگذرد. توجه به ریشه ­ها و سوابق کلمه در این ادوار، توجه به علم الأسماء تاریخی از طریق اتیمولوژی و فقه اللغه است و ما را به ادواری که بر صورت و معنی کلمه گذشته می­ برد. در هر دوره ­ای مطابق مظهریت اسمی و نوری که از آن بر دوره افتاده، معنی کلمه افاده می شود.

با این مقدمه اجمالی، در تفصیل میگوییم، به کلمه Tupos نظر می کنیم و به ذکر پریروزی ما قبل فلسفۀ این کلمه و نیز صورت و معنی دیروزی دورۀ فلسفی و دورۀ قرون وسطای مسیحیِ کلمه و نیز صورت و معنی امروزی چهارصد سال تاریخ نیست انگاری و غربزدگی مضاعف آن نظر کرده و توجه می کنیم که در همۀ این ادوار، توپوس عین " مقام معلوم" است. سپس به دورۀ زمان باقی کلام الله و انعکاس کلام الله در کلام حافظِ کلام الله و " مقام محمود" این کلمه توجه می کنیم. همه این طلب و همت ما برای دورخیزی به ذکرِ خیر کلمه توپوس است تا مقدمه ای برای دورجهش به فکر مقام امین مهدی موعود باشد ان شاء الله.

کلمه توپوس (tupos) را که حضرت استاد دکتر سید احمد فردید به ازای کلمۀ مقام گرفته[1] و توپولوژی (topologyیاtupology) را به علم المقامات برده­ اند، واجد سوابقی است در صورت و معنی کلمه.

ابتدا توجه کنیم که علم المقامات معنوی، در برابر سیر و سلوک معنوی یا اخلاق اسلامی و در اختصام با آن نیست. بلکه آن، دل آگاهی در مقام اُنس با فنای فی الله و بقای بالله و نه خودآگاهیِ فضیلت محور و رذیلت گریز است. آن، سیری در منازل و مراحل است به سوی مرگ و فنا از هرچه غیر حق است و نیز زندگی و بقای به حق. بدین قرار، کلمه تِیپ (Type) از ریشه لاتینی تیپوس (Typus) به معنی نوع و فرم و تصویر و فیگور آمده است. چنانکه خواهیم دید معنی ریشه لاتینی کلمه، بیشتر متاثر از معنی کلمه در دورۀ فلسفی و اصالت سوفوس(sophos) است. اما از ریشه یونانی تیپوس (Typos) و توپوس (Tupos) و همچنین از ریشه هند و اروپایی اولیه(PIE)، که ناظر بر ریشه های اوستایی و سانسکریت است، به صورت کلمه توپ (Tup) و به معنی ریشه و اصل تنوع، و سرچشمه و منشأ تبادل یا تبار نوعی، آمده و نیز از همین ریشه به صورت تُو (Tou) به معنی، چیزی یا کسی را به شور و حال و وجد (نفسانی) یا پاتوس (Pathos) یعنی، به کاری و راهی ترغیب کردن و طوری او را ورانگیزاندن که جلو و جلوتر برود و در این راه به قدر مقدور ممارست نماید (ممارست نفسانی) و از مسیر منحرف نشود. بگونه ای که سفت و سخت به کار بچسبد و در مقابل سختی ها با مقاومت و پایمردی دوام آورد تا نهایت به غرض و مقصود واصل شود. این مستلزم مرارات ها و ضربت خوردنها و کوفته شدن جسم و جان است.- چه اینکه خود تن و جان به ریاضت بِخَلی و عذاب کنی و چه در طریق حق طلبی تن و جان به محاربه با شیطان ها بدهی ­­– در این راه دل­خستگی و درماندگی سراغ آدمی می آید و احساس شکست و بی­توفیقی- اگر صادق باشی-. پس باید دایما در جستجو بود و با کوبیدن راه بر مشکلات فائق آمد.

اما با ملاحظه ادواری که بر کلمه توپوس (Tupos) گذشته، معنی کلمه در این ادوار بدین قرار است[2]:

1- دورۀ ماقبل فلسفه. حضرت استاد توپوس را به ارکتیپ (Archtuposو Archtyp) که با طباع اصلی همریشه است می­ بردند. لذا آنرا به معنی کسی که مستعد و واجد (نفسانی) بازگشت کامل و تمام به حالات و مراحل متعدد نفسانی است می­دانستند؛ کسی که امکان استکمال نفس بر اساس راهنمایی اسوه، مرشد و قدوه دارد؛ و تجدید وضع و حال مثالی انسان در تأسی به طباع اصلی یا ایزدیان آسمانی می دانستند که قطع این مراحل و طیّ این منازل با رنج و مرارت و البته درنگ گاه­هایی برای تجدید قوی همراه بود.

2- دوره یونانی و فلسفی. افلاطون، ارکتیپ و طباع اصلی را به مُثُل و ایده (Idea) می برد و دیدار ایزدیان غیرمقدس که اینک ایزدیان معقول هستند، به گونه ای که توپوس با این ایده و در این دیدار ایزدیان، جهان بنیاد است که به فرم غار و مثالِ معقول آن ایزدیان می­شود. نزد ارسطو، توپوس، به فرم و صورتِ بیانیِ منطقی از حالات و فضیلت های نفسانی در می­ آید که بصورت الفاظ و عبارات تبیین می­شود. در افلاطون و ارسطو هر دو، توپوس صورتی معقول (مثالی و بیانی) از دیدار ایزدیانی که دیگر نه مقدس اند و نه آسمانی، بلکه اسوه ها و قدوه های معقول و انتزاعی اند که راه سعادت و برتری بر اساس فضایلِ نژادی و طبقاتی را در این جهان نشان می دهند؛ و انسان باید آنها را بطور معقول و با طی مراحلی ادراک نماید و سعی کند آن شود. در هر دو، "عادت" و نظمی و ترتیبی منطقی، اعم از دیالکتیک یا فرمال برای اندیشیدن و طی طریق معقول است که " وجود را در تار و پود موجود می بافد" و آنرا هر چه بیشتر به حجاب موجود می برد. این از عقل لافیدن و طاماتِ مقاماتِ معقول بافتن، چه دیالکتیکی و چه فرمال، جهان را " مقام اصلی" انسان می کند و می گوید: طاغوت، عقلِ نیست قدس انگار یونانی را خیر دهاد که جهان و کاسموسانتریموس را عمارت کرد!

3- در مسیحیت اصیل. توپوس، به معنی، برهم زدن موقع و وضعی که فرم و طباع ماست و اینکه هر فرم در موقع خود، اگر مستقر شود و نتوان از آن گذشت ( مانند فرم مثالی و بیانی منطقی یونانی) به مقامِ اصلی طاغوتی و عقلی بدل شده و عادت می شود. باید با برهم زدن نظم و ترتیبی که در هر موقع و جایگاهی در درون و بیرون انسان (نفس و جهان) ایجاد می شود، از طریق جوش و خروش و انقلابِ حال، آمادۀ گذشت از آن عادت یا خرق عادت و خلاف آمد عادت شد. این نابهنگام بودن، لازمۀ انقلابِ حال است.

در قرون وسطای مسیحی. توپوس، اولین بار علناً به مقام تعبیر، و به ارکتیپ تأویل می شود. ولی در قرون وسطای مسیحی طباع اصلی برای انسان، ارجاع به مراتب و رجعت به طبقات نه گانۀ فرشتگان خداست. پس به قدس بازمی گردد ولی، این بار قدس صورتی معقول به عقل یونانی دارد. همین طبقات است که مقامات و منزلت مقدّسین و کشیشان را تعیین می کند و سازمان کلیسا و اجتماع اولیاء کلیسا بر اساس عناوین مانند پاپ، کاردینال، اسقف، کشیش و نظایر آن به صورتی معقول مرتب می گردد و همگان مجازند رسما و بطور معقول از مقامی به مقامی جست و خیز کنند! وسعی ­شان در حفظ مراتب و ارتقاء مقام و رعایت فاصله و سلسله مراتب و مراحل است؛ که البته برای آن علاوه بر دروس مدارس دورۀ اسکولاستیک و سعی در حفظ فاصله با دیگران، و بلکه ترک دنیا به سوی عقبی و رهبانیت و ریاضت و مرارت کشیدن و با خمیرۀ توأم با درد و رنج ورزیدن، از منزلی به منزل دیگر سلوک کردن و به درنگ گاه­هایی آسودن و نظر به " احوال دل خویشتن" داشتن هم می آید[3]. اگرچه همین مراحل و منازل و سلسله مراتب در قرون وسطای اسلامی نیز حاکم شد و عناوین رسمی مقامات دینی و کسب مدارج و طی مراحل برای رسیدن به آن معین گردید. بدین ترتیب در قرون وسطای مسیحی، آنها در جماعات و گروههایی از " زاهدان عالی مقام" و صاحب منزلتهای معنوی و در سلک برگزیدگان اولیاء کلیسایند و سعی­ شان " حفظ مرتب" و ارتقاء مقام و رعایت فاصله ­هاست. که اگر از این حفظ مراتب تخطی شود به دیانت مسیحی، زندیق­انند!

4- در حکمت اُنسی اسلام. توپوس(Tupos)، به مقامات اصیل معنوی، شامل میدانی از هزار یا یکصد مقام، از یقظه و توبه تا فنا و بقا اطلاق می­شود. تهذیب نفس که بعدها تحت تأثیر الهیات متافیزیکی و مذهب فلسفی افلاطونی در حیطه علم اخلاق و درس اخلاق و معلم اخلاق قرار گرفت، در حکمت اُنسی به جهاد اکبر و اصغر برده می شود. یعنی پس از جهاد اصغر و مبارزه با کفر و خصم برون، اگر به مقام شهادت نرسیدی، در مقام مجاهد فی سبیل الله باید نفس را با تزکیه به جهاد اکبر با خصم درون و وصول به مقامات الهیۀ اُنس برد. طی این منازل و قطع این مراحل بی همرهی خضر زمان، بی مرشد کامل، بی اسوه و بی قدوه، و در یک کلام بدون امام، ظلمات و گمراهی است که به نفس پرستی می­ انجامد. زیرا ظلمات طمس و فسق رجس، مقصود صحو معلوم را ناپیدا می کرد. اساس توپوس بر تزکیه و حضور در محضر خدا و اسمی که مظهر آن بود و نیز گشایش ساحت قدسِ آن اسم و شاید اسم الله است؛ حتی در دورۀ فروبستگی، از طریق نشانه ها و علم حضور یا علم به حضور ایزدیان و اسماء الله تعالی، راه مبارزه، عظم جهاد و قوّت ایمان در جهاد اصغر با کفر و زندقه را می ­گشاید.

لذا اگر در تعابیر حضرت استاد دکتر سید احمد فردید، علم المقامات به توپولوژی(Tupology) آمده[4]، اساس آن بر علم الأسماء تاریخی و اتیمولوژی قرار می­گیرد. کلام الله مجید و احادیث نبوی و روایات اهل الله، همه بر مقامات معنوی و طی طریق و قطع مراحل حضور در محضر قدس ربوبی یا سیر از ظاهر و مظاهر وجود، یعنی وجه الله و آیات الله به باطن آن، یعنی حق الله و حقیقت اشعار دارد. بگونه­ ای که مقصود اقصای حقیقت، به معنی «کشف سبحات الجلال مِن غیر إشارة محو الموهوم و کشف المعلوم» است. در این سیر است که از مقام معلوم تا مقام محمود، از مقام امین تا مقام ابراهیم، همه برای انسانِ پیوسته و دلبسته به قدس میسّر است.

بی شک جناب حافظ، آخرین مجاهد اُنسیِ میدان علم المقامات در تپه­ های قرون وسطی است. بعد از آنکه یهود در همداستانی با عقل یونانی بد اندیشِ غربزده، علم المقامات مسیحی جهان بین را به مرض خودبینی و خودستایی اولیاء کلیسا، با زهد و سجاده ­کشی و فرشته خویی تباه کرد و عادت را به جای مقام نشاند؛ و تقلید را بجای سلوک گذاشت و مدعی شد مسیح بر دار شد تا کفاره گناه بنی آدم باشد! سپس به تحریک و دسیسه­ ای عالمگیر، توانستند مغول بی فرهنگ و بی ادب را برای انهدام اساس علم المقامات اُنسی اسلامی بسیج کنند و با زر و تزویر راه یورش و ایلغار مغول را هموار سازند. به ظاهر کار به انجام رسید؛ ولی "حافظ شهر[5]" با " اهرمن شهر عریانِ" عادت پرستی و اباحه گری یهود و عقل پتیاره یونانی در افتاد. چرا که همواره چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است. او فقیر و خسته به درگاه قدس می­آید و وَلای حق و حقیقت طلب می­کند تا دستاویزی باشد که به آن، علم المقامات و توپوس را به زبان اشارت، رمز و راز کند تا برای " حافظان جهان[6]" ودیعه شود؛ و ودایع و مأثورات آسمانی نزد اهل الله محافظت گردد. حافظ چه در مقام رضا و چه در مقام عیش یا مقام امن، به حضور و همراهی رفیق شفیق صد میدان مقامات، توفیق دارد. پس در عین یورش و ایلغار مغول و عقل پتیاره یونانی و سعیِ مقام کُش یهودی، در وقت جهاد اکبر، به حفظ و تقویت علم المقامات اُنسی می­ پردازد.


[1] ) اگر به مقاله " حمکت و فلسفه تنزیهی" در همین وبلاگ مراجعه کنید، می یابید که از قول حضرت استاد گفته ایم اتوس (Ethos) به مقام تعبیر شده است. حالا در این مقاله از توپوس (Tupos) به عنوان مقام به نقل غیر مستقیم از استاد استناد کرده ایم. تفاوت در چیست؟ توجه داریم که Ethos یونانی از ریشه هند و اروپایی اولیه (PIE) به صورت S(w)e آمده و معنی آن تأویلاً، به روح و فرشته موکل انسان که بر سرنوشت سعید یا شقی او تأثیر می گذارد و او را در موقعیت های دشوار حفظ می کند باز می گردد؛ در حالی که ریشۀ یونانی اتوس Ethos به تجلی نبوغ و استعداد و هوشمندی ذاتی در تشخیص خوب و بد می رود و معنی می شود، به گونه ای که صفت ممیزه و خصوصیت فرد بشود؛ شخصی که بر این اساس خوی و خصلت، رفتار و سکنات خود را مرتب و تنظیم می کند؛ به گونه ای بنظر میرسد که این خو و رفتار در او ریشه دار و دیرینه است. به عبارتی سعی در تخلّق از طریق ریاضت، آموختن، عادت کردن و عمل کردن دارد. اتوس یونانی معادل با مورِس Mores لاتینی است. اتوس یونانی پایۀ Ethics و مورس لاتینی پایۀ Morality است و هر دو اخلاق هستند. ولی اولی اخلاق نخبگان و برگزیدگان و دومی اخلاق بردگان و فرومایگان.

نکته کلیدی آنست که اتوس یکی از اصول سه گانه سخنوری و خطابه در فلسفه ارسطو در کنار پاتوس Pathos و لوگوس Logos است. از همین روی باید گفت اساساً پایۀ اخلاق متافیزیکی بر اتوس قرار دارد و اتوس Ethos، " مقام حکمت فلسفی" و اخلاق سروران متکبر است و توپوس Tupos، " مقام حکمت معنوی" و مکارم الاخلاق و اخلاق اللهِ مستضعفان و آزادگان و مؤمنان است. اولی " مقام موجود" است و دومی " مقام وجود".

[2] )در این صورت بندی مطالب، در تلقی مان از صورت و معنی کلمه اتوس، در کنار سایر فرهنگنامه ها به ویژه به فرهنگنامه A Greek-English Lexicon, Henry G. Liddell & Robert Scott توجه کرده ایم.

[3] ) در این بخش نگاهی بیندازید به رسالۀ پولس به غلاطیان در مجموعۀ عهد جدید

[4] ) این تعبیر را استاد جناب حبیب الله سلطانی به نقل از حضرت آقای فردید آوردند.

[5] ) اشاره به این شعر حافظ است:

من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر

این متاعم که تو می بینی و کمتر زینم

[6] )اشاره به این شعر حافظ:

زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطایف حِکمی با کتاب قرآنی

ساقور یهود: از کشتار خدا تا کشتار بشر


د. رضا جلالی

مطلب منتشر نشده از سال 98



مدخل: نیست‌خدا انگاری و روح خبیث سَقّار یهودی

"... خدا کجاست؟ هان! باید که به شما بگویم ما او را کشته‌ایم. شما و من؛ ما همه کشتار اوییم... آیا از جیغ و داد گورکنانی که خدا را به گور می‌سپارند بانگی نمی‌شنوی؟ از بوی پوسیدگی خدایی هیچ نمی‌شنوی؟ خدایان هم می‌پوسند و می فتالند‌. خدا مرده است و خدای مرده باز می‌ماند و این ماییم که او را میرانده‌ایم... مگر این خانه خداها، دیگر جز گورستان آن خدایان چه می‌توانند بود". (قطعۀ 125، کتاب حکمت شادان، فریدریش نیچه، ترجمه این قطعه از استاد دکتر سید احمد فردید است)

در شرح کشتار خدا و گورستان خدایان، از کلمات جناب استاد دکتر سید احمد فردید در باره خدایان و سرنوشت بشرِ افتاده در دامگه حادثه نیهیلیسم تلقیاتی کرده ایم و اجمالاً چنین می گوییم:

"برای نیچه، خدا مرده است. به قول مارتین هیدگر، خدایان مشایخ بنی اسرائیل و خدای مواعظ عیسی مسیح تا امروز، همه مرده‌اند. حقیقتاً چه اتفاقی افتاده است. ابتدا، خدای دورۀ ماقبل فلسفه است که پشت زئوس، طاغوت یونانی پنهان شد. سپس طاغوت یونانی معقول میشود و می‌رود به نیست انگاری عقل قدسی و در حالی که اصالت را به زمان فانی میدهد، هر موجودی، معقول و هر معقولی، موجود می شود؛ و این هر دو نیست هایی هست نما و معتبر به اعتبار زمان فانی اند که در ذات نیست انگاری وجود قرار دارند. آنگاه نوبت میرسد به، ابتدا خدای مشایخ بنی اسرائیل و سپس، خدای مواعظ عیسی مسیح که جای آنها را بگیرد. بعد اینها، اینک و در دورۀ جدید، بشر جای همۀ خدایان از خدایان مقدس و غیر مقدس و معقولِ یونان تا خدای مسیح را می‌گیرد. همۀ خدایان، پشت بشر در استتارند. اینک بشر، پشت به خدا و رو به خلق دارد ؛ یعنی رو به خود. نیچه نام این مرحلۀ غیبت خدا و پشت کردن به او را غیبتِ خدا از تاریخ می‌گذارد؛ یعنی نیست‌خدا انگاری تاریخی. او می‌گوید در چهارصد سال تاریخ جدید، همواره غرب، گورکن خداست. امروز دولت‌های غربی در حوزه‌های مختلف تاریخ‌نگاری، سینما، سیاست و غیره نمی گذارند انسان توجه پیدا کند که چگونه خدا را کشته‌اند؟ نیچه می‌گوید: بشر هرچه جلوتر رفته، در نیهیلیسم جلوتر رفته است و این نیهیلیسم را نیست‌انگاری یا غیبت و غیاب خدا می‌گوید. چگونه چنین چیزی آغاز شد؟ نیچه می‌گوید برای تعریف نیست‌انگاری باید به اندیشیدن منطقی نظر کنیم؛ به نهایت این اندیشۀ منطقی، که در آن معقولات ثانی بسیار انتزاعی اند و آنها اصالت دارند. این یعنی نیهیلیسم عبارتست از اینکه عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، یعنی خدا، به نهایتِ منطق، به صورت معقول و موجود انتزاعی اندیشه شده باشد. نیهیلیسم، با یونانِ سقراط و افلاطون و ارسطو آغاز می‌شود. در این منطقِ به نهایت اندیشیده شده، عالم و آدم همه مفهوم می‌شوند و انتزاعی، و خدای خالق این مفاهیم انتزاعی، خدای یونانی است که بنیاد فهم همۀ این مفاهیم انتزاعی می شود؛ این خدا، طاغوت یونانی است. با رنسانس، دکارت، این خدای طاغوتیِ یونانی را رد میکند و خود بشر را بنیاد فهم همۀ مفاهیم انتزاعی می‌انگارد؛ و نیست‌ خدا انگاری وارونه می‌شود و خودْ بنیادْ اندیش است. به عبارتی منطق صوری یونانیِ اندیشیده شده می‌رود و منطق دیالکتیک هگلیِ اندیشیده شده، جای آن را می گیرد و نیست‌انگاری را وارونه می‌سازد.

بطور کلی، نیست‌انگاری چهار مرحله دارد: یک مرحله نیست‌انگاری ناقص، مربوط به یونانِ سقراط و افلاطون و ارسطو است تا می‌رسد به نوکانتی‌های جدید معاصر...، همراه با ارزش و اخلاقی که در غرب مطرح می شود. مرحلۀ دوم، نیست‌انگاری منفعل است؛ مربوط به عامۀ مردم که کارشان "عَرَق و وَرَق" است و اسیر عادات و روزمرگی‌اند. مرحلۀ سوم نیست‌انگاری فعّال است؛ مربوط به سیاستمداران، از مارکس و ناپلئون و بیسمارک تا نازیسم و امپریالیسم و امروزیها که اساس آن خودکشی و دیگرکشی و نفی ارزشهاست. چهارم، مرحلۀ نیست‌انگاری بیخودانه، کلاسیک و استاتیک است؛ که امثال نیچه را شامل می شود و آن بیخود بنیادانه و متوقف به وقوفِ خودآگاهی است. ولی این مرحلۀ آخر چیست؟ در این قسم، بشر از خود بنیادی بی خود می شود و فنای از خود پیدا می کند، ولی هنوز حق برایش تجلی اعظم نکرده، پس این فنا حقیقی نیست.

ولی چرا چنین است؟ ابتدا باید بدانیم درد ما چیست؟ آیا دردمندیم از اینکه حق رفته و در حجاب و استتار افتاده و ما در غربتیم؟ برای علاج درد اول باید رنج غربت و غیاب حق را حس کنیم و آهی بکشیم. آخرِ نیست‌انگاری به بازگشت میرسد؛ آنگاه نیچه علاج درد را در "بازگشت جاودانِ همان" می‌داند. چیزی که تنها با آن، ارزشهای عامیانه نفی و ارزشهای تازه جان می‌گیرد؛ که این تنها با بیخود شدن از خود بنیادی و خلسه اتفاق می‌افتد. وقتی که دیگر منطق درایی و دیالتیک درایی و این مسابقه منطق اندیشی که در سیر خود_ اندیشگی، به منطق علوم انجامیده، در آن راه ندارد. خلسه‌ای که ابتدای پرسشگری است و می‌تواند آغازی برای بازگشت و گذشت باشد و راه به اُنس باز شود.

نیست‌انگاری بیخودانه همین است. ولی کیست که چنین کند؟ آیا ابرمرد نیچه همان- نیست‌انگار بزرگ- ابرمردهای امروزی‌ا‌ند؟ او کسی است که علاج ضعف دل ماست. با ظهور اوست که حیات توأم با رنج و نکبت بشر دگرگون می‌شود و ارزشهای عامیانه نفی می گردد. دل غم دیدۀ ما حالش بِه خواهد شد و نیز سر شوریده ما سامان خواهد گرفت. در این ابرمرد تراژدی هست، ولی درام راه ندارد. آیا ابرمرد، مردان سیاست و جنگ، و کارگزاران و فن سالاران و دیوانسالاران امروزند؟ همان ابر مردهای امروزی، همان ابرقدرت‌های امروزند که بعد از کشتار خدا آمده‌اند؟

حالا که خدایان مرده‌اند و خدای آخر‌الزمان در پس ابرهای تیره، از تاریخ در غیبت است. زمینِ تیره و تار، کشتارگاه خدایان شده است. بشر کشتار خداست. قرنها این کشتار به طول انجامید. برای این کار سترگ، ابتدا بشر، خدا را از قدس پایین کشید و بر مسند عقل نشاند. پس خدای مقدس،برای بشر خدای معقول شد؛ آنگاه او را از مرتبۀ عقل به ادراک حسّی فرو غلطاند تا خدای محسوس شود. آنگاه عالم را پر کردند از تمثال‌ها و شمایل‌ها و نشانه‌هایی که نماد و تجسم محسوس خدا بودند. ولی در پس هر نقشی که از خدا در این نمادها می‌زدند، پیشتر بشر نشسته بود و خدا را بر صورت انسان نقش می‌زدند؛ آنسان که گویی این بشر است که خدا را به صورت خود می‌آفریند. آنگاه خدای محسوس را هم تاب نیاوردند و یکسره خدا، خدای منفوس شد؛ خدایی که به شکل بشر بود، بلکه خود بشر بود. این سیر تاریخی کشتار خداست. سیری که در آن ساقور عقل، قدس را کشت، ساقور احساس، عقل را ویران کرد و ساقور نفس احساس را زدود؛ این چنین مرحله به مرحله خدا را کشتند.

اینک دیگر، بشر پشت به خدا و به هرچه از خداست دارد؛ اعم از زمان باقی و وجود، یا وجود و زمان؛ و رو به خود و هرچه از بشر است. در این پشت به خدا کردن، زمان فانی(نبود، نیست و نخواهد بود) همواره آئینۀ آرمان و حسرت بشر شد. حسرت، حسرت و حسرت؛ حسرت اموال دیگران، مقام دیگران، ثروت دیگران، موفقیت دیگران، شهرت دیگران، منفعت دیگران، سرزمین دیگران، سوق الجیشی و منابع طبیعی دیگران مانند اینها؛ پس بدنبال این حسرت می دود. ولی به کجا و برای چه؟ دوندگی برای به چنگ آوردن همه چیزهایی که حسرت آن را دارد. چیزهای فانی در زمان و چیزهائی در زمان فانی. این حسرت‌ها او را می‌فریبد. زیرا او در زمان فانی گرفتار "مکر لیل و نهار" است. حسرت چیزی که نبود، نیست و نخواهد بود.

نیست‌انگاری نیچه به ارادۀ به سوی قدرت یا همان متافیزیک باز می‌گردد. او می‌گوید: این اراده‌ای حقیقی و انسانی نیست؛ بلکه اراده‌ای پویا برای به چنگ آوردن؛ یعنی چشم بستن و قدرتمندانه به سوی هرچه حسرت است اراده کردن و آن را به دست آوردن؛ به سوی هرچیز فانی که در لیل و نهار هست. نیچه با این ارادۀ به چنگ آوردن است که دردمندانه و با تراژدی می‌پرسد: همۀ این چیزها چیست؟ همۀ چیزهایی که در زمان – فانی - موجود است؟ جواب می‌گیرد: حیات، زندگی. وقتی می‌پرسد ماهیت زندگی چیست؟ پاسخ می‌دهد ارادۀ به سوی قدرت. یعنی هرآنچه در زمان و مکان برای زندگی هست، اراده کن و قدرتمندانه به چنگ آور! اراده‌ای که نیچه می‌گوید، ضدّش کراهت است. هم اراده و هم کراهت، هر دو حقیقی هستند و هر دو زیر بار زمان فانی قرار دارند. هم آنکه حریصانه در پی چنگ‌اندازی به همۀ آن چیزهایی است که حسرت آن را دارد و هم آنکه با کراهت از زندگی جدا می‌شود و زاهدانه عزلت می‌گزیند، هر دو به دنبال چیزهائی در زیر بار زمان فانیِ نبود، نیست، و نخواهد بود، گرفتار شده‌اند. ارادۀ معطوف به قدرت برای به چنگ آوردنِ هرچه حسرت دارد، به یورش منجر می‌شود. بمب می‌سازد و جنگ به راه می‌اندازد، کشتار می‌کند و غارت و اشغال و تجاوز. از اینجاست که ساقور دوم کشتار بشر است، بعد از ساقور اول که کشتار خدا بود پیدا می‌شود. فخرالدین عراقی سروده،

به طلب در جـهان چه می پویی

چو تو گم‌ گشته‌ای چه می جویی

دربارۀ قدرت و ارادۀ پویا – در اصطلاح - باید گفت، پویا و پوینده، به راه رفتن نه آهسته و نه تندِ حیوان می‌گویند. در شاهنامۀ فردوسی آمده: " زره از چرم پویندگان ساخته ". در جهان امروز، با اصالت یافتن سوژه و ابژه، همه پویا و پوینده شده‌اند و نیست‌انگارانه، پوست یکدیگر را می‌کنند. بشر پوینده، جای حیوان را در پویندگی و درنده‌خویی گرفته است؛ پویه زدن، صفتی است که به جست و خیز حیوانی گفته‌اند و تکاور و تکاپو و تاختن- از - حیوانی بوده که انسان سوارش می‌شده است. امروز دیگر حیوان نمی‌پوید؛ پویایی از لوازم ذات انسان شده است. آنگاه، هم هستی شده پویا و گرگ پو و هم زندگی. و حسرت گرگ جز گوسفندان نیست.

در نظر مارتین هیدگر، وجود معنایی است که هر بار در ادوار تاریخ به نحوی تجلی پیدا کرده، و امروز تجلیِ وجود گرگ پو در تاریخ، تکنولوژی و صنعت است. این وجود است که به صورت صنعت ظهور پیدا کرده است. صنعتی که انسان به عنوان وجود، بر آن مسلط است. صنعتی که وسیله شده برای ساختن بمب و جنگ‌افزارهای ویرانگر. این چیزی جز تجلی قهر الهی در تاریخ نیست. وجود با تجلی قهری‌اش، صنعت کشتار بشر شده است. این صنعت پویا، این وجود گرگ‌پویِ حادث، مظهر تام و تمامش تکنولوژی است و اصالت با آن است. دنیا را میان خودشان تقسیم کردند و حسرت‌های خود را با کشتار بشر پوییدند و نام خودشان را ابرقدرت گذاشتند. در یک طرف ابرهاروت غربی و امریکایی که جریان راستِ ویرانگر را نمایندگی می‌کرد و قصدش نگه داشتن بنیاد مستکبرین بود. اقلیتی سرمایه دار، که به نام امپریالیسمِ پوینده، پوست بشر را کندند و حاکم شدند و رِجز و عذاب خدا را می‌کشند؛ بیگانگانِ مردم‌گریز و دشمنان انسان. جریانی که ریشه‌اش به اومانیسم و اصالت بشر باز می‌گردد و نقطۀ آغاز دشمنی با بشر است؛ زیرا دشمنی ابناء بشر با یکدیگر و گرگ‌پویی شان نسبت به یکدیگر، با اصالت ارادۀ به سوی قدرت و عصر میزآنتروپی آغاز می شود. در طرف دیگر ابرماروت شرقی شوروی سابق که جریان چپ‌ ویرانگر را نمایندگی می‌کرد و قصدش جاگیرکردن مستضعفین به جای مستکبرین و دیکتاتوری مستضعفینِ پرولتر بود؛ اقلیتی دیگر که به نام کمونیسمِ پوینده، پوست مستضعفان را کندند و حاکم شدند. آنها نیز دشمنان انسان بودند و بنیادشان بر اومانیسم و گرگ‌پویی بود. بالاخره چه ابرهاروت و چه ابرماروت، این تکنولوژی که نشانۀ قهر الهی است، کرۀ زمین را ویران می‌کند. مگر آنکه بشر از وضع موجود بگذرد.

نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت – دربارۀ نجات- برای گذشت از وضع موجود، مبحثی دارد تحت عنوان، رستگاری از دی راخه. پیشنهادی که می‌گوید انسان چگونه می‌تواند از ارادۀ پویایی که منجر به یورش شده خلاصی یابد. فهرستی از ریشه‌های کلمۀ Die Rache آلمانی و معانی آنها به شرح زیر است:

از ریشه لاتین Urge(اورژه) و Urgere به معنی، راندن به زور و فشار، تعقیب کردن یا شکارکردن و دنبال کردن کسی یا چیزی است و کلمۀ اورژانس یا Urgency از همین ریشه است. همچنین از ریشه یونانی Rhesos و eirgein، نام دو اسب نامدار که اولیس در جریان فتح تروا به آنها دست یافت. به معنی زندان کردن و پنهان کردن آمده است و از ریشه گوتیک Uragu، به معنی دشمن آمده؛ و ریشه ایندوژرمنیک آن W(e)reg، به معنی کشتن، با زور و فشار راندن و تعقیب کردن. و ریشه فارسی یورش، به معنی تاخت و تاز و تاراج است. ریشه کردی آن، فریش، هرشه، به معنی جنبش آمده. همچنین از ریشه عربی ترخش و رخشه، به معنی دنبال کردن انسان توسط گرگ؛ و از ریشه هرشمه و تهارش، به معنی آغالانیده شدن سگها بر یکدیگر؛ و از ریشه تهارج و هرج و مرج، به معنی برانگیخته شدن قومی علیه قوم دیگر. همچنین ریشه ترکی-مغولی آن، ایلغار و ریشه ترکی-آذری آن، یوگور به معنی تعقیب کردن یکدیگر در جنگ یا تعقیب آهو با سگان است.

بدین ترتیب جهان امروز با یورشی همراه با تاخت و تازِ پوینده در سرزمین ها، و تاراج و غارت ثروت بلاد، و تعقیب و گریز و کشتن مردمانشان توسط خود آن مردم، راندنِ مردم به زور فشار و تهدید از دیار و خانه هایشان و اشغال آنها، و برانگیختن اقوام و ملل علیه همدیگر با دوبهم زنی و تفرقه سازی، کینه توزی و دشمنی با یکدیگر، و زندانهای بزرگتر و مخوف تر و زندانیان خاص، و ناامنی و جنگ و آشفتگی و شورش علیه دولتهای قانونی به اسم جنبش های مدنی گرفتار شده است. در یک کلام، عصر هرج و مرج یا مظهر همان Ares خدای جنگ و سرکشی یونانی که علیه دیگر خدایان شورش و یورش می کند و Mars که خدای جنگ رومی است. وضع به گونه‌ای است که " اینک ما در آستانۀ جنگ جهانی سومیم و در هیاهو و ولوله این کشت و کشتار متوجه آن نیستیم! دیگر الآن نه جنگ است و نه صلح، بلوا است و هرج و مرج. همۀ اینها برای آن است که خدایِ لطفِ پس ابر، در تاریخ ظهور نکند و به تبع آن، حجت خدا نیز از غیبت به در نیاید. همه چیز علیه خدایی است که هنوز نیامده و علیه حجت در غیبت خدا و تفکر و انتظار آماده‌گر به جهاد اکبر و اصغر برای ظهور او؛ با اوست که خدا در تاریخ به لطف تجلی میکند. به خصوص در ممالک اسلامی کسانی که دست در آیات و روایات دارند و تفاسیر منورالفکرانه و زبون اندیشانه اومانیستی از قرآن ارائه می‌کنند سخت ازو می هراسند و می هراسانند!

جهانِ نیست‌انگارِی که پشت به خدا کرده، جهانِ یورش و حمله و هرج و مرج است. ایلغار بشرِ نیست‌خداانگار که به نام گروه‌ها، مذاهب و احزاب یا جنبش‌های مختلف به جان یکدیگر افتاده‌اند. اکنون سیستم‌های فلسفی می‌خواهند جهان را تسخیر کنند. این اقتضاء دی راخه است. جهانخواری ابرهاروت و ابرماروت را سیستمهای فلسفی ایجاد کردند. همیشه دو دسته بشر به جان هم افتاده‌اند. این یورش آخرالزمانی که یا چپ و راست اند یا شرق و غرب یا شمال و جنوب یا اسلام و مسیحیت یا شیعه و سنی یا عرب و عجم و... – البته یهود در میانشان غایب، بلکه پنهان است-. هر روز ایلغار به شکلی عوض می‌شود. زمانۀ ما- زمان فانی- غرق در نفرت و کین‌توزی است. نفرت پراکنی همراه با وحشت‌افکنی به نام تروریسم همه جا را فرا گرفته است.

ولی این یورش و ایلغار، این تهارج و هرج و مرج به کجا بازمی‌گردد؟ جز به اراده، آن هم ارادۀ به سوی قدرت؟ و اینکه، قدرتمندانه هر چه را حسرت داری به چنگ آوری؟ به زور و با جنگ و دشمنی! زمان در ارادۀ به سوی قدرت، زمان فانیِ "نبود خدا، نیست خدا و نخواهد بود خدا" است. لازمۀ زمان بی‌خدایی، حالت نفرت، کین‌توزی و یورش است. چگونه می‌توان از این زمان فانی و ایلغار گذشت؟ چگونه می‌توان از روح یورش خلاصی یافت؟ اما در این زمانۀ یورش زده، نفرت و کراهتی نسبت به ارادۀ به سوی قدرت پیدا شده است و می‌خواهد دست از یورش و ایلغار بردارد و از دی راخه رستگار شود. اینجاست که زمان دیگری لازم می‌آید. به قول نیچه: " همه چیز [زمان را] می‌سِپَرَد؛ پس همه چیز سزاوار سپری شدن است."

به تعبیر مارتین هیدگر، "بازگشت جاودانِ همان" نیچه، زمان سه بعدی گذشته و حال و آینده یا زمان فانی نخواهد بود. زمان باقی، زمان جاودان الله، با پشت کردن به خود بزرگ بینی و خودبرتر بینی قومی مذهبی و نژادی و با تقوی، روی به خدا آوردن است. اینسان فقط، از ایلغاری بدتر از ایلغار مغول نجات پیدا کرده و رستگار می‌شود. ایلغار بزرگ، ایلغار خودبنیادی- بشر- است. غربزدگی که مستلزم افتادگی در مکر لیل و نهار است؛ و تحت احکام زمان فانیِ نبود، نیست و نخواهد بود قرار گرفتن؛ زمان حسرت و با یورش به چنگ آوردن هر چه حسرت دارد. بشر امروز، ایلغار زده، وقت ندارد. اصلاً در زمان فانی، وقت نیست. از هرکه بپرسی وقت ندارد. زیرا حسرت‌هایش زیاد است. ماهیت حیات، زمان باقی و وقت است که جاودان باز می‌گردد و انسان را از نفرت و کین‌توزی و یورش و کشتار خودبنیاد رهایی و رستگاری می‌بخشد؛ این مقدمۀ انقلاب جهانی است. نیچه، اخلاق یهودی، همان قومی که قرنها در بردگی زیسته‌اند را در پیوند با کین‌توزیِ اخلاق بردگان مطرح می‌کند و آن را تا لیبرالیسم و سوسیالیسم مدرن پی می‌گیرد. در واقع این یک موضع سیاسی نیست، بلکه نیچه، ریشه‌های سقراطی- یهودی تمدن غرب را پی می‌‌گیرد. او غرب را محصول دست یهود می‌داند و اینکه در تاریخ 2500 سالۀ غرب، این یهود است که نقش اصلی را ایفا کرده است. عقل یهودی- یونانی، عقل غربزده و با جُربُزه است؛ عقلی که در خروج از اعتدال و بی حدّ یقف و افراطی در کار ابداع شبهه و دقایقی غیر مطابق با واقع است؛ عقلی که مدارش حق نیست و حق نمی‌جوید؛ اصرار به الحاد و کفر و فساد و فسق عقیده دارد. بی‌گمان میان روح "کین‌توزی" یهودی و "گرگ‌پویی" اومانیستی جدید نسبتی هست و این نسبت را باید با اصطلاح "یهودیت" مطرح کرد. زیرا عقل یهودی، با جُربزه یا گُربز و عقلی است فریبنده که با خباثت، خود را در لباس عقلانیت می‌پیچد؛ ولی جز نفسانیت و هوای نفس چیز دیگری نیست. عقلی گُربز یا گرگ - بز است؛ یعنی چونان گرگ، خود را در لباس بز جلوه می‌دهد؛ عقلی مُحیل و مکار. همین گربزی و گرگ‌پویی عقل یهودی در عرصۀ سیاست ظهور جدی و تام دارد و مظهر کامل آن صهیونیسم است. اگر غرب، دنیای غرور است؛ تاریخ غرب، دورۀ ایلغار و یورش و تاخت و تاز شیطان مغرور آخرالزمان- یهود و صهیونیسم- است. تاریخ ظلوم شرّ و حقیقت شرّ است. آنچنان که امام موسی صدر، اسرائیل را "شرّ مطلق" می‌خواند. به واقع علت موجدۀ غرب، که همان یهود و تاخت و تازها و ایلغارها و یورشهای تمام نشدنی‌اش است و علت مُبقیۀ آن، عادت و خو کردن امت و اقوام به هرچه مظاهر تمدنی این عقل یهودی-غربی است. همۀ اینها رهآورد عقل باجربزه، عقل فریبکار و زبان‌باز به زبان رسانه و دیپلماسی، عقلی که حقایق هستی و حتی واقعیات را آن‌طور که هستند، نفی و انکار می‌کند؛ عقلی که فقط در کار تاختن و یورش آوردن و غارت و اشغال و کشتار است؛ عقلی که خود گورستان و مرگ را فراموش کرده و از مرگ می‌گریزد و دنیاپرستانه، همه چیز را خوار و ذلیل می‌خواهد، و از طرفی مرگ‌آور و کشتار دیگران است. عقل فساداندیشی که زندگی دیگران را مرگ‌آلوده‌ کرده است. عقل یهودی، عقل سخیف جربزه زده، خِرَد شیطانی مرگ‌آور برای دیگران و جَست‌آور برای خودش هست. عقل امپریالیستی که با جست و خیز از مرگ میگریزد. و همۀ نتایج زودهنگامش غیر مطابق با واقع است. عقل سخیف، عقل مرگ‌آور- کشتار بشر- و جست‌آور، یعنی که به سوی رها شدن و خلاصی از خدا و آخرت است. این عقل منحوس، اساس امپریالیسم و صهیونیسم است و همۀ علوم، حقوق، هنر، سیاست، فلسفه و تکنیک، همه جربزه‌زده و ظلمانی‌اند. بلکه همه در خدمت ایلغار و یورش آنها قرار دارد. در دورۀ جدید خصوصاً، این صنعت و تکنولوژی است که در دست یهود، پیام‌آور مرگ‌آوری و جست‌آوری و ذلّت و نابودی بشر است". (پایان تلقیات ما از کلام استاد)

و سرانجام کلام استاد و سرآغاز سخن ما:

یست‌انگاری و خودبنیادی در تکنولوژی و صنعت قابل مشاهده است. در آخرالزمان وقتی روح خبیث[1] با ساقور آمد، تفرقه ایجاد کرد و تن و جان را از هم جدا ساخت. یهودی، سِقّار آمده و وحدت تن و جان را گرفته است. در حالی که کتب آسمانی و معادشان، وحدت تن و جان است. یهودی اینک به بشر ساقور می‌زند که مظهرش صنعت است. این صنعت خطرش در زمستان هسته‌ای آشکار می‌شود. مقدمۀ این زمستان با دکارت آغاز شد و بدتر از همه، ساقور در دست سِقّار یهودی است". (دیدار فرّهی و فتوحات آخرالزمان، محمد مددپور، تهران، چاپ و نشر نظر، 1381، 64 تا 68)



باب اوّل: ساقور چیست؟


الف- مأخذ لفظ ساقور

1- ساقور به عنوان اسم، به معانی مختلف آمده است بدین شرح:

- گرمی(اقرب الموارد)؛ الحَرّ (رائد)

- آهنی که بدان خر داغ کنند. (منتهی الارب)؛ آهنی که در آتش می‌تابند تا اسب و شتر و امثال آن را داغ و نشان زنند (تعلیقات تاریخ بیهقی، ص236، احمد بهمنیار)؛ حَدیدةٌ تُحْمی و یُکوی بها الحیوان( المعجم الوسیط، رائد)؛ حَدیدةٌ تحمی و یکوی بها الحیوان او توضع علامة علیه (المعجم الغنی)

- نوعی زخم و جراحت: در هر ولایتی آفتی و مرضی بود زشت. در ولایت دهستان، ساقور خیزد و آن ریشی بود پلید. (همان، بهمنیار، ص 31)

- چکش بزرگ( در نشان چکش جریان مارکسیت لنینیستها توجه کنیم!)

2- از کلمات نزدیک به ساقور، کلمۀ السَّقّار است که به معانی مختلف آمده، بدین شرح:

- الکافر(المعجم الوسیط).

- آنکه غیر مستحق لعنت را بسیار لعنت کند (آنندرداج) (اقرب الموارد) (منتهی الادب)؛ والسَّقّارُ اللِّعّان من لایستحقّ اللعن (المعجم الوسیط)

- دروغگو(آنندراج) (اقرب الموارد) (منتهی الارب)؛ والسقّار الکذّاب (المعجم الوسیط)

3-از دیگر کلمات نزدیک به ساقور، کلمۀ سَقَر است که به معانی مختلف آمده، بدین شرح:

- اسمٌ من اسماء الجهنّم (المعجم الوسیط)

- اسمٌ من اسماء النار (مختار الصحاح)

- قیادت بر حرم (آنندراج) – به قصد دزدی اماکن مقدسه-

4- همچنین کلمۀ ساقور در زبانهای هند و اروپایی وارد شده، بدین شرح:

- کلمۀ Saqoor از کلمۀ لاتینی Sicarius به معنی دزد و راهزن؛ از ریشۀ لاتین Sica به معنی خنجر و دشنه آمده است.

- ریشۀ یونانی کلمه، Sikarios به معنی سارق و راهزن، همچنین به معنی کسی است که یک خنجر یا چاقوی کوتاه زیر لباسش مخفی می‌کند؛ از آن رو که ممکن است بخواهد مخفیانه و خائنانه کسی را بکشد.

- ریشۀ سانسکریت این لفظ، Sikar-a به معنی قاتلی که با خنجر می‌کشد.

- همچنین کلمه به صورت Saqqara به معنی رنگ کردن که مجازاً به معنی فریفتن و خدعه کردن است آمده یا به معنی رو به زوال و رو به فراموشی و نیز محتضر بودن.

ب- مدلول لفظ ساقور

با توجه به معانی مأخوذ از لفظ ساقور و وحدت تاریخی معانی در عین تکثر آنها می‌توان دریافت از گذشته‌های دور تا به امروز، دلالت لفظ ساقور بر مدلول‌هایی است واقعی که مطابق همین معانی لفظی ساقور بوده‌ و زیسته اند. بدین شرح:

1- با نگاهی به تاریخ مسیحیت، شخصی معروف در میان حوّاریون عیسی مسیح(ع) را می‌یابیم که معروف است به او خیانت کرد و او را به درهم و دینار یهودیان فروخت؛ یهودا اسخریوطی (Juda Iscariot). او کیست؟ احتمالاتی دربارۀ این نام هست؛ از جمله گفته شده:

1-1 نام اسخریوطی (Iscariot) از شکل سامی Iscarioth که پیشوند Is، اشاره به مکان، به عنوان مسقط الرأس یهودا است. همان شهر قِریوت در سرزمین جنوبی یهودا که در کتاب یوشع نبی (25:15) آمده است.(.New catholic Ency)


1-2 نام اسخریوطی(Iscariot) می‌تواند مسخ شده یا تحریف شدۀ کلمۀ لاتین Sicarius به معنی قاتل یا عضو گروهی فدایی و انتحاری یا همان Assassin و معرّبش، حشّاشین بوده باشد. کلمۀ اخیر به معنی قاتلین است که به دلایل فرقه‌ای، مذهبی یا سیاسی مرتکب قتل‌های مخفیانه می‌شدند و در تاریخ مشهورند. حتی می‌توان تروریست‌های انتحاری امروز را نیز با همین نام خطاب کرد.

(J.s.Mackley- kissing Heaven's Door: The medieval legend of Judas Iscariot; uni.of North Hampton; NECTAR;2007)

بر همین اساس مورخی مسیحی قرون میانی، به نام فلاویوس ژوزفوس(Flavius Josephus) از یک گروه رادیکال و متعصب یهودی در تاریخ به نام Sicarri به بدی و خباثت یاد می‌کند. او می‌گوید آنها اعضای گروه فدائیان یا حشّاشین بودند که مانند برخی اعراب امروزی خنجر خمیده‌ای را همیشه حمل می‌کردند. (همان، J.s.Mackley)

1-3 نام اسخریوطی ممکن است از لفظ Saqor در زبان آرامی به معنی "رنگ قرمز" و کلمۀ Sheqarya و Shiqrai به معنی شخص متقلّب و ریاکار یا شیّاد و فریبکار آمده باشد. همچنین مأخوذ از لفظ عبریSachar به معنی جعلی، تقلّبی، دروغین و عوضی که اشاره‌ای به خیانت و بی‌وفایی است باشد. چنانکه در زبان آرامی فلسطینی، Shakri به معنی دروغگو یا مزوّر و ریاکار است. می‌توان چنین پنداشت که نام اسخریوطی، دال بر رفتار خیانت‌آمیز مدلولی به نام یهودا در میان حواریون عیسی مسیح(ع) بوده است. (همان، J.s.Mackley)

1-4 کلمۀ عبری Sachar که در کتاب اشعیاء نبی به کار رفته است به معنی دزدیدن، اشغال کردن، تصرّف کردن، اسیر کردن، تسلیم کردن، واگذارکردن یا دست یافتن و رسیدن به کار رفته است. این در حالتی است که پیشوند (I) و پسوند (R) را از اول و آخر کلمۀ عبری برداریم. آن وقت مدلول لفظ یعنی اسخریوطی را بهتر می‌توان شناخت. (همان، J.s.Mackley)

1-5 کلمۀ اسخریوطی Iscariot را یک تفسیر خاخامی از کتاب مقدس و تورات می‌داند که عبارتی سخت و دشوار در داستان عیسو- Esou- دوقلوی همزاد یعقوب پیامبر را توضیح می‌کند. عیسو، همان که سرخ فام متولد شد(سفر پیدایش 25:25) و به خاطر واماندگی و گرسنگی، نخست زادگی خود را به یعقوب واگذار کرد.(سفر پیدایش:34-25:30) از اینرو سرخورده شد و عشق را با فریب و خدعه به نفرت بدل ساخت. عاقبت نفرت نصیب او و عشق نصیب یعقوب شد. (سفر پیدایش: 43- 27:31) عیسو سرور قوم اِدوم یا سرزمین سرخ است.( Forums. Catholic.Com)

1-6 در متنی به نام Nashim که یکی از 6 قانون میشنا Mishna یا همان تلمود -و تورات شفاهی- مربوط به 180 تا 220 م است، اشاره شده به حزبی انقلابی در بیت‌المقدس به نام Siqarii در طول دورۀ شورش بزرگ یهود علیه روم- در 70 م- که رهبری آن را خواهرزاده خاخام بزرگ یوحنا بن زکّی به نام Abba Saqqara برعهده داشته است. عنوان این فرد به عبری، Reysh Biryone di- yerushalayim بود که آن را به Head of Saqarii تعبیر کرده‌اند. برخی بزرگان یهود مانند لوئیز گینزبرگ به صورت دقیق استدلال می‌کنند که Abba Saqqara به سادگی به معنای رئیس یا رهبر نبوده و هرگز در ادبیات خاخامی به این معنی وارد نشده است. گینزبرگ حتی نشان می‌دهد ارتباطی میان Saqqara و Siqari وجود ندارد. او می‌گوید Saqor به معنی رنگ کردن یا نقش قرمز زدن است و در واقع یهودا اسخریوطی و هم ابّا سقّارا هر دو رنگرز بودند و نه سرخ سر. اگرچه ممکن است کلمۀ dyer را به موجودی رو به زوال یا رو به فراموشی یا در حال احتضار هم بتوان معنی کرد.

(Albert Ehrman; Iscariot & Abba Saqqara; Journal of Biblical Litereture; No.4 ; vol.27;1978)

1-7 به هر تقدیر، اسخریوطی نقطۀ اتصال دو جریان عمدۀ طاغوت یونانی و استکبار یهودی است که تمدن سقراطی- یهودی غرب امروز را می‌سازند. دیروز، طاغوت عقلی یونانی- رومی یا فلسفه با استکبار یهودی یا دقیقتر، جریان سقراطی- یهودی علیه استضعاف عیسی مسیح(ع) بود که مسیح به جنگ آنها آمد. راه به هم پیوستگی این دو و سلطه بر جریان استضعاف، از طریق دروغ، خیانت و قتل است. راهی که از یهودا اسخریوطی، همان او که نشان داده شد با Saqara و Saqor یکی است و در واقع یکی از مدلول های واقعی لفظ ساقور است. پس راه تسلط استکبار سقراطی- یهودی بر مسیح و جریان مسیح (ع)، ساقور زدن بر تن و جان مسیح(ع) بود. لذا اگر اماکن و بقاع مقدس مسیحی را امروز تروریست‌ها و حشّاشین زمان تخریب و منهدم می‌کنند، در واقع وحدت تن و جان یا همان شریعت و طریقت مسیحی و پیوند غیب و شهادت مسیح را هدف قرار داده‌اند. روم کشف کرد که مسیح به جنگ طاغوت عقلی یونان آمده است؛ پس با همان عقل نیست انگار صلح کرد و غرب امروز هم، استمرار سنت پاگانیستی یونانی رومی-مسیحی یا همان سنت سقراطی-مسیحی است. اسرائیل نیز استمرار سنت استکبار یهودی که پیوند مشترک سقراطی-یهودی، یا سقراطی-مسیحی، یا مسیحی-یهودی (اوانجلیستها)، اساس تمدن کُشت و کشتار، غارت و اشغال غرب است. ساقور یهود در هر دوره، اسخریوطی ای در هر جا دارد. امروز اسخریوطی در میان مسلمانان، جریان داعش است که ابوسقّارها را در خود جای داده است!



ج- ساقورِ کشتار خدا و کشتار بشر

بدین قرار، ساقور همان ارادۀ معطوف به عمل قهری کشنده و قدرتمندانه سقراطی- یهودی است. فئودور داستایوفسکی در رمان برادران کارامازوف از قول یکی از برادران به نام ایوان می‌گوید:

"هرگاه انسانیت به کلی خدا را انکار کرد، آنگاه بشر خود به خود عوض خواهد شد و اصول اخلاقی کهن تغییر خواهد یافت و همه چیز تجدید حیات خواهند کرد و افراد بشر دست اتحاد و اتفاق به هم خواهند داد؛ تا از زندگی تا جایی که میسّر است بهره‌مند گردند. زیرا تنها، نیکبختی و لذّت را در این جهان مورد توجه قرار خواهند داد. در این صورت یک تکبّر مطلق والهی، روح بشر را به درجۀ الوهیت خواهند رسانید. لذا بشر با ارادۀ مصمّم بر طبیعت فائق خواهد آمد و هرکس درخواهد یافت که ابدی نیست و هیچ چیز بار دیگر احیاء نخواهد شد و مرگ را با آرامش قبول خواهد کرد... هرگاه چنین دوره‌ای فرا رسد همه چیز مرتب خواهد شد و بشر به طور قطع سامان خواهد یافت... بنابراین هر فردی که از امروز حقیقت را درک کند می‌تواند زندگی را به میل خود و بر طبق اصول نوین مرتب سازد. از این لحاظ همه چیز برای او مجاز خواهد بود؛ چون خدا و جاودانگی روح وجود ندارد. انسان جدید کاملاً حق دارد که به صورت خدا درآید؛ حتی اگر تنها نوع خود در روی زمین باشد. چون به این مقام عالی رسید اجازه دارد در صورتی که لازم بداند از حوزه‌های اخلاقی انسان بریده، تجاوز کند. چنانکه برای خدا قانون وجود ندارد و در هر جا که باشد، آن محل مقدس است و هرجا که او باشد نخستین جاست... برای انسان نیز همه چیز مجاز خواهد بود."

بی‌گمان اگر یهود با ساقور به کشتار خدا رفته و خدا مرده باشد، دیگر به قول ژان پل سارتر، "هیچ هدف عالی یا امر اخلاقی یا غیر اخلاقی وجود ندارد. دیگر جهان تحت مالکیت یک موجود روحانی نیست". حال به اسم نظم نوین جهانی باشد که حاصل سازمان یافتن بشر بعد از کشتار بشر طی دو جنگ عالمگیر است یا سازمان ملل باشد، که حاصل سیستم فلسفی کانت بعد از کشتار خداست. آنان که به صورت خدا درآمده‌اند، با نظم نوین جهانی، امروز با اراده و مصمم می‌خواهند بر طبیعت که بشر هم بخشی از آن است مسلّط شوند. هر سلطه‌ای اگر ساقور در کار بیاید، بی‌گمان سلطه‌ای کشنده است. اینک که خدا مرده است، همه چیز مجاز است. از جمله کشتار بشر به وسیلۀ ساقورِ ترور، بمب، جنگ و ... کشتار طبیعت به وسیلۀ ساقورِ گازکربنیک، قطع جنگل‌ها، تخریب زمین‌های کشاورزی، آلوده ساختن آبها و انقراض جانوران و... بی‌گمان داستایوفسکی به خوبی می‌دانست که وحدت تن و جان، با کشتار خدا خواهد رفت. زیرا به قول او "ابدیتی در کار نیست و هیچ چیز بار دیگر احیا نخواهد شد". کشتار بشر اینک آغاز شده است. وحدت تن و جان یا شریعت و طریقت باید برود. حتی اگر لازم باشد از حشّاشین تروریست استفاده شود. یا جنگی ویرانگر یا بمب هسته‌ای نابودگر به کار آید. این نظمی است که بعد از نظمی دیگر می‌آید. هیچ نظمی در جهان ابدی نیست. نظمِ بعد از کشتار خدا و نظمِ بعد از کشتار بشر؛ ساقور یهود مجاز است که همه چیز را تعیین کند.

به طور طبیعی، داستایوفسکی نتیجه می‌گیرد همان تکبّر مطلق الهی است که اینک بشر را به مقام کبریایی رسانده و به استکبار می‌برد و این نظم استکباری به هر کاری مجاز است. به قول راسکولنیکف، شخصیت داستان جنایت و مکافات داستایوفسکی: "من می‌خواستم ناپلئون شوم؛ برای همین آن پیرزن را کشتم. من فقط یک شپش را کشتم. یک شپش کثیف، یک جانور بدعمل و بی‌فایده را... کسی در حد نیوتن یا کپلر حق دارد یک نفر یا صدهزار نفر را قربانی کند تا کشفیاتش را به جهان بنمایاند." این ارادۀ معطوف به عملِ فاقد اخلاق، بی‌خدا و ارزشهای مرده است که استکبار را هویت می‌دهد. چنگ انداختن به جان دیگران برای رسیدن به جایی که آرزو داری، برای حسرت ناپلئون شدن، حسرت کپلر و دیگران شدن.

همانطور که نیچه از ویرانی ارزشها به شدت نگران بود. او می‌دانست که با کشتار خدا و فروپاشی ارزشها و فراگیری نیست‌انگاری فعّال و رونق کسب و کار سیاستمداران، جهان به ورطۀ جنگ‌های بزرگ و ویرانگر فرو می‌افتد! در حالی‌ که کشتار خدا و مرگ ارزشها ناخودآگاهانه رخ داده و بشر هنوز از عمق و کنه جنایتش آگاه نیست، کشتار بشر در دستور کار قرار می‌گیرد. ماشین جنگی این ساقور کشتار به کار افتاده و توقف‌ناپذیر است. بشر نتوانسته مسئولیت جنایت قبلی‌اش یعنی کشتار خدا را بر عهده بگیرد. برای همین خلق ارزشهای جدید، ناممکن بلکه غیر ضروری بود. باید با همین ارزشهای ویران شده بسازیم و در مخروبۀ ارزشهای کهن باقی بمانیم. بی هیچ خوف و هراسی، نظم جدیدی برپاست؛ بر پایۀ اراده‌ای که میگوید، اگر میلیونها نفر از ابناء بشر را کشتار کند، برای حفظِ نظم نوین جهانی حق دارد!

زیرا کشف جدید بشر، نظمی نو و جهانی است که خود، ارزشِ ارزشهاست. بدین ترتیب، ارادۀ به سوی قدرت، انجیل بشر آینده است؛ بلکه انجیل امپریالیسم. همچنانکه نیچه پیش‌بینی می‌کرد که نیست‌خداانگاری، در جنگ‌های ایدئولوژیکی که جهان را به لرزه خواهد انداخت، خود را نشان خواهد داد. چنان جنگ‌هایی به پا خواهد کرد که هرگز بر روی زمین مثل و مانندی نداشته باشد. این آخرین و مؤثرترین ساقور یهود است.



باب دوم: سَقّارون یا ساقور به دستان کیستند؟

در منابع معرفتی ما آمده، سقارون کافرانند. کسانی که دیگران را که مستحقّ لعنت نیستند بسیار لعنت می‌کنند؛ پس آنان دروغگویانند؛ آنها کسانی هستند که با داغ لعنت و تکفیر، مردمانی را که ملعون و کافر نیستند ملعون و کافر میخوانند؛این بدان سبب است که می‌خواهند کفر و لعنت خدا بر خودشان را که کلام الله تصریح کرده پوشیده نگاه دارند. پس دروغ می‌زنند؛ آنها در پس پرده، درصددند بر حرم مسلمین مسلط شوند و اماکن مقدسه را بربایند. آنها دزدان شب‌رو هستند؛ آنها زخم و جراحتی چرکین بر چهره و پیکرۀ اسلام اند. سه حدیث از پیامبر اکرم(ص) دربارۀ کیستی سقّارون وارد شده است؛ بدین شرح:

الف- اخبرتنا ام الفتوح فاطمة بنت محمد بن عبدالله القَسیّة بأصبهان، قالت اخبرتنا عائشة بنت الحسن بن ابراهیم الورکانیة الواعظةُ قالت عبدالله بن عمر بن الهیثم، املاءً انا ابوعمرو بن عقبه، اخبرنا حمّاد بن الحسن بن عنبسة الورّاق، اخبرنا سیّار بن حاتم، اخبرنا جعفر بن سلیمان، اخبرنا ابراهیم بن عمر الصنعانی عن الوضین بن عطاء، قال رسول الله(ص): " ثمانیةُ أبغضُ خلیقة الله الیه یوم القیامة، السقّارون، و هم الکذّابونَ و الخیّالونَ و هم المستکبرون، والذین یکنزون البغضاءَ لإخوانهم فی صدورهم، فاذا لَقُوهم حلفوا لهم والذین اذا دُعوا الی الله و رسوله کانوا بِطاءً و اذا دُعوا الی الشیطان و أمرهِ کافوا سِراعاً والذین لایَشرُفُ لهم طمعٌ من الدنیا الّا استحلّوا بأَیمانهم و ان لم یکن لهم بذلک حقٌّ و المشّاؤون بالنمیمة و المفرِّقون بین الاحبّة و الباغون البُراءَ الدّحضَةِ (او البراء العَنَة)، اولئک یَقذَرُهم الرحمنُ عزّ و جلّ." [(تاریخ دمشق ابن عساکر، ج 7، ص86(4897)؛ (کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، ج 16، ص 91(44044) ، علاءالدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی)؛ (ذم ذی الوجهین و اللسانین، ابن عساکر.)]

در روز قیامت دشمن‌ترین مردم نزد خداوند هشت گروه هستند:

1- سقّارون و آنها دروغ‌زنانند.

2- خیّالون و آنها مستکبرانند.

3- کسانی که کینۀ برادرانشان را در دل نگه می‌دارند و چون آنها را ببینند(به دروغ) برای آنها قسم می‌خورند (که دوستشان دارند).

4- کسانی که چون به سوی خدا و پیامبرش خوانده می‌شوند، درنگ نموده و کندی می‌کنند و چون به سوی شیطان خوانده می‌شوند، شتاب می‌ورزند.

5- کسانی که چون طمع دنیا بر آنها عرضه شود، اگرچه بدان حقی نداشته باشند ولی با قسم‌های خود، آن را برای خویش حلال می‌کنند.

6- کسانی که راه می‌روند جهت سخن‌چینی.

7- کسانی که در میان دوستان تفرقه می‌افکنند.

8- کسانی که برای بی‌گناهان لغزش و عیب می‌تراشند.

اینها کسانی‌اند که خداوند عزّ و جلّ، آنها را پلید می‌شمارد.

جلال الدین سیوطی در کتاب جامع الصغیر فی احادیث البشیر و النذیر، ج 1، در شرح این حدیث می‌نویسد:

" در حدیث از پیامبر آمده؛ ویظهر فیهم السقّارون، و می‌پرسند ای رسول خدا سقّارون چه کسانی هستند؟ می‌فرماید مردمی هستند که در آخر الزمان درود و احوال‌پرسی‌شان در وقت ملاقات یکدیگر، با لعنت و ناسزا شروع می‌شود.

سقّار کسی است که کسانی را که مستحقّ لعنت نیستند لعنت می‌کند. او کسی است که با زبانش مردم را ساقور می‌زند. آنسان که گویی با پتک بر صخره می‌کوبد. پس ساقور همان پتک و چکش است. ذکر سقّارین در این حدیث آمده و تفسیر آن اینکه آنها کذّابین هستند. گفته شده به سبب خبث و پلیدی در آنچه می‌گویند به این نام خوانده می‌شوند. و خیّالون، کسانی که با عُجب و کبر، بغض و کینۀ برادرانشان را در سینه انبار می‌کنند، در حالی که وقتی به آنها می‌رسند به نیکویی و دوستی تظاهر می‌کنند؛ ولی منافق‌اند. آنها برای تخلّق به این صفت سرزنش نمی‌شوند، بلکه برای کثرت بغض و کینه‌توزی‌شان سرزنش می‌شوند. آنها وقتی به سوی خدا و رسولش فراخوانده می‌شوند، یعنی به اوامر و نواهی الهی دعوت می‌شوند سست هستند... همانطور که در قاموس از مصدر کلمۀ "بطي" آمده و مشخص است که سستی و کندی به معنای کناره‌گیری و سستی ورزیدن است. آن هنگام که به طاعت امر شیطان، و نه به سوی خود او، دعوت می‌شوند شتابانند. یعنی به امتثال امر او مبادرت می‌ورزند. این کسانی را شامل می‌شود که پهنۀ زمین را پُر کرده‌اند. آنها که دعوت به احکام شرع می‌کنند، ولی طاغوت را انتخاب کرده‌اند. "لا یَشرُفُ" با شین و راء و فاء الفبایی، یعنی آنها که طمعی بر دنیا ندارند و طمع‌ورز نیستند و برایشان همه چیز دنیا معلوم شده است. "طَمَعٌ" یعنی چیزی که مورد طمع است. یعنی آنها برای طلب حلال به سوی حقی می‌روند و از او طلب حلال می‌کنند. آنها سعی در روی‌گردانی از گناه دارند. حتی اگر در طلب آن حقی نداشته باشند. پس طمع در چیزی و نهی از چیزی در آن می‌کنند. حتی اگر به ناحق باشد. و سخن‌چینان و تفرقه‌افکنان میانشان عزیزانند.

ب-حدثنا یونس، اخبرنا ابن ذهب، اخبرني یحیی بن ایوب، عن زبّان بن فائد، عن سهل بن معاذ، عن ابیه، انّ رسول الله قال: "لاتزال هذه الامة علی شریعةٍ ما لم یَظهر فیهم ثلاث؛ ما لم یُقبض منهم العلم و یکنز فیهم ولدُ الخبث و یظهر فیهم السقّارون. قالوا و ما السقّارون؟ قال نَشُؤَ یکونون فی آخرالزمان تکون تحیّتهم بینهم اذا تلاقوا التلاعُن." (شرح مشکل الاثار، الطحاوی،321 هجری، ج 2، ص 367/ المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری. ج 4، ص 491، رقم 8371، در غریب الحدیث خُطایی،388 هجری، ولد الخبث، اولاد الخبث ضبط شده است.)

تزلزل و سستی در شریعت امت پیدا نمی‌شود مگر زمانی که سه خصلت پیدا کنند؛ اول، تا زمانی که علم از میان ایشان رخت بربندد. دوم، تا زمانی که فرزندان حاصل پلیدی و فحشا در میانشان زیاد شود. سوم، تا زمانی که سقّارون در میانشان ظاهر شوند. پرسیدند سقّارون چه کسانی هستند؟ فرمود، مردمی در آخرالزمان که چون به هم رسند برای احوال‌پرسی به لعنت و دشنام شروع می‌کنند.[2]

ج- رُوِی بسنده عن جابربن عبدالله، قال رسول الله (ص): "لا یسکن مکة ساقورٌ و لامشّاءٌ بینهم." اهل ساقور(لعنت غیر مستحق) و اهل سخن ناحق، به واسطۀ سخن‌چینی‌شان در مکه جایی ندارند". بنا بر این حدیث، سقّارون کسانی هستند که منافقانه دوستی و مودّت میان مردم را به وسیلۀ سخن‌چینی از میان می‌برند. کسانی که وحدت امت را هدف گرفته‌اند، آنها کسانی هستند که جایی در مکه رسول الله(ص) نداشتند. کسانی که با ناحق گویان همطراز و همسنگ بودند.

بدین قرار سقّار، یهودی کافری است که به دروغ، مستضعفان را ملعونِ یاغی، تهدید، خطرناک، تروریست، ناهنجار، ضدّ حقوق بشر و ... می‌خواند و آن را به بوسیله دیپلماسی و رسانه بشدّت اشاعه می‌دهد. آنکه خود دوزخی است و با داغ لعنت، تلاش می‌کند راه و رسم اقوام و امم را تغییر دهد.

بدین ترتیب داغ نهادن بر مستضعفان برای سقّار یهودی مستکبر، حکم سرشماری جهانی نفوس دارد؛ تا اینکه اولاً معلوم شود حُکم و ملک آنها مطابق نشان داغ تا کجا می‌تواند گسترده باشد و ثانیاً اینکه تا کجا آدمیان را با این داغ کشته‌اند، داغدار کرده‌ و مطیع و مهار ساخته‌اند؟! لعنت کردن بسیار، امروز به یک شیوۀ تبلیغاتی جدّی انجام می‌شود. آن کس را که مستحقّ لعن نیست دائماً لعنت کردن، باعث می‌شود تا در انظار یا مزاعم همگانی و نزد آحاد مردم بی‌اعتبار و منزوی شود. این کار از طریق رسانه‌هایی که یورش به قصد تخریب، ترور شخصیت، بی‌آبرو کردن یا لجن‌مال ساختن با اهداف خاص را انجام می‌دهند، یک رویۀ معمول است. حتی در نتیجۀ فشار گسترده، در درون جمعیت‌ها و اجتماعات مختلف و با تأثیرگذاری عملیات روانی، این پرسش را القا می‌کنند که این جوامع چرا تا این اندازه تحت فشار و تعدّی (لعنت) اند؟ چرا آسایش و امنیت و رفاهشان مخدوش و آسیب دیده است؟ آن وقت خود پاسخ را نیز ماهرانه القا می‌کنند که اگر مردمی بخواهد لعنت نشود، باید گوسفندوار، داغ شمارش شوندگان را بر خود به عنوان شمارش شده بپذیرد، آن وقت مشمول رحمتِ خودبنیاد سَقّار یهودی میشود!

بنابراین ایلغارِ تحریم اقتصادی، جنگ‌های خونین، انزوای سیاسی و هجمۀ روانی و تبلیغاتی و فرهنگی و ایدئولوژیک در واقع از اقسام لعنت کردن مدرن است؛ زیرا اساساً برخورداری از رحمت یا دوری از رحمت(در معنی لعنت) در زمانۀ سلطۀ روحِ خبیث سقراطی-یهودی، که خدا را کشتار کرده و بشر را نیز می‌کشد، نه رحمتی الهی، که خودبنیادانه است. بشر امروز و لزوماً سقّار یهودی، خودخداپندار، مدار و محور این رحمتند. اوست که مدعی است، می‌دهد و می‌گیرد! با تحریم و جنگ و انزوا و هجوم می‌گیرد، تحت فشار می‌گذارد تا یا لعنت شدگان را بکشد یا داغدار کند یا مطیع، رام و مهار سازد. این ذات غرب است و سقّار. این ماهیت لعنت ساقور یهود است که گرد کسانی می‌گردد که می‌بایست یا داغ همرنگی با جماعت غربزدۀ یهودی زده را بخورند و ظاهر و باطنشان رنگ این جماعت باشد و یا به دروغ بسیار لعنت شوند و از همۀ مواهب امنیت و صحّت، آرامش و آسایش محروم شوند؛ به عبارتی تحریم گردند و در محاصره قرار داده شوند و قومی منفور و یاغی قلمداد گردند!



باب سوم: صنعت، مظهر ساقور یهود

"در جهان کنونی، یهودی به بشر ساقور می‌زند که مظهرش صنعت است. این صنعت، خطرش در زمستان هسته‌ای آشکار می‌شود. مقدمۀ این زمستان با دکارت آغاز شد."( دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان، محمد مددپور، تهران، چاپ و نشر نظر، 1381، ص 68)

1- از صدر کلمه حضرت استاد چنین تلقی میکنیم که:

امروز، همه چیز به صنعت تبدیل شده و می‌شود. حتی انسان نیز تبدیل به موجودی صنعتی شده که یا جزئی از صنعت، یا برای صنعت و یا ذیل صنعت است. هنر، سیاست، حقوق، اقتصاد، تبلیغات، غذا، طبیعت، جنگ، صلح و همه چیز اساساً صنعت است. حتی دشمنی، تعصّب، طایفه گری، نژاد پرستی، و نظیر اینها هم صنعت است. بنا به قضای نامرضی الهی که با دست بالای ساقور یهود در جهان کنونی همه چیز را به زیر سلطۀ خود کشیده است، با صنعتِ جهانی شده و ساقورِ در ظاهرِ صنعت، یهود بهتر و مؤثرتر ساقور می‌زند. بخصوص ساقور به جان و تن بشر فرود می‌آید و راه آن هم، نیازها و رفاه، یا تأمین نیازهای روحی و جسمی است که آن هم صنعتی شده است! نگاهی به ساقورهای مختلفی که یهود در ظاهر صنعت ابداع کرده و با نیت دشمنی با بشر هر روز آن را بیشتر بسط و گسترش می‌دهد، گویای این حقیقت صنعتی است، شامل: صنعت جنگ، صنعت اشغال، صنعت سرکوب، صنعت شکنجه، صنعت زندان، صنعت ترور، صنعت تحریم، صنعت وحشت‌افکنی، صنعت نفرت‌پراکنی، صنعت تخریب اماکن مقدس، صنعت تفرقه، صنعت بمب، صنعت گرسنگی، صنعت تشنگی، صنعت فحشا، صنعت قحطی، صنعت مواد مخدر، صنعت جنایت‌های سازمان‌یافته، صنعت حاکمان مستبد، صنعت دمکراسی، صنعت حقوق بشر، صنعت گازهای گلخانه‌ای، صنعت آلودگی دریاها، صنعت تخریب جنگل‌ها، صنعت غذاهای تراریخته و آماده، صنعت سینما و تبلیغات، صنعت ارتباطات و ... همۀ اینها امروز صنعت‌اند و مظهر ساقور یهود که بشر را می‌زند.

بنابراین باید از ذات صنعت پرسش کرد؛ صنعتی که گرد کرۀ ارض می‌گردد. در عین حالی که علم و صنعت برای بشر لازم است ولی پرسش از وجود، در جنب این علم و صنعتِ ضروری، برای خلاصی از ساقور صنعت هم لازم است. اگر این پرسش در کار نیاید، انسان دچار اشتباه خواهد شد و می‌پندارد آنچه در عالم هست و حقیقی خواهد بود، فقط علم و صنعت است. این یعنی، اذعان و اعتراف به ساقوری که بالای سرش گرفته‌اند. با به متن و مضمون کلام حضرت استاد باز میگردیم که چنین است: "در نظر مارتین هیدگر، وجود، معنایی است که هر بار در تاریخ تجلّی پیدا کرده است. اکنون انسان رسیده به تکنوکراسی و صنعت. اساساً این وجود است که به صورت صنعت ظهور یافته. با این صنعت امروز، انسان اصالت را به خودش می‌دهد، پس لاجرم باید ذاتش را انکار کند؛ صنعت وسیله‌ای شده است برای ویرانی و انهدام ذات بشر؛ این چیزی جز قهر الهی نیست. این وجود صنعت، خود گرگ‌پویی حادث است. صنعت و تکنولوژی وسیله‌ای شده است که وضع موجود عالم و سلطۀ استکباری حفظ شود. همه جا اصالت با صنعت و تکنولوژی است. و این ساقور یهود است که دست آخر، کرۀ زمین را ویران می‌کند؛ مگر آنکه بشر بخواهد از وضع موجود بگذرد. لازمۀ آن هم خودآگاهی و دل‌آگاهی نسبت به ساقور یهود و مجاهده برای رهایی و رستگاری از آنست. در حالیکه با ساقورِ صنعت، نه جاهدوا فینا، بلکه جاهدوا عنّا میکنیم؛ جهاد با خداوند و مستضعفان زمین، تاریخ چهارصد سالۀ غرب است. این صنعت و ساقور، غضب الهیِ مسبوق به رحمت اوست و باعث غفلت بشر شده است و مستضعفان، بی عمل نظاره‌گرند. مبنای این علم و صنعت و کشفیات جدید، باطل و انهدام ذات بشر بوده؛ برای همین همۀ اینها فقط وزر و وبال بشر شده است. صنعت و تکنولوژی امروز انحصاراً در دست استکبار است. شهوت بی‌انتهای صنعتی شدن و صنعتی کردن امور، برای همین همۀ مجاهدت علم و صنعت ساقور، به مسابقۀ تسلیحاتی و رقابت محصولات و مصرف وارد می‌شود. مستضعفان دچار غفلت از روح ساقور صنعت، سر و صدای ماشین را گاه ندای حق می‌پندارند! منطق پیشرفت علم و صنعت، جهانی شده و مستضعفان را هم به مجاهده و "جاهدوا عنّا" کشانده است؛ آنها هم علم و صنعت بمب ساز را می‌خواهند! این ساقور و صنعت، نتیجۀ پیوند سقراطی- یهودی است که متافیزیک را به علم و صنعت می‌رساند و روح تاریک یهودی، خیر و برکت را از آن می‌گیرد. در نتیجه در صنعت پیوندی، چیزی جز شرّ نیست. بدین قرار، علم و صنعت در دست سَقّار یهودی، جهان را آن چنان که باید نشان نمی‌دهد و بشر را فریب داده، واقعیتش عین "خدعه سراست" و باید از آن به خدا پناه برد. چنانکه جناب مولانا فرمود:

ای خـدا بنـمـای تـو هـرچـیز را

آن‌چنان که هست در خدعه‌سرا



بدین ترتیب علم و صنعت بمثابه ساقور، حجاب مکر و خدعه بر حقیقت است و البته حجاب اکبر؛ زیرا ساقور، کشتار خدا و کشتار بشر است. اگر صنعت نسبت حضوری با خدا داشت و از ساقور یهود رها بود و برای "جاهدوا فینا" در دست مستضعفان قرار می‌گرفت، بس مبارک و خیر بود؛ ولی در صنعت ساقور، عبادت و شُکر نیست. این صنعت، همان ماشین آخرالزمان یا مِخوس(mekhos)، خدای مکرِ طاغوت یونانی و بعد رب النوع مکر عقلی فلسفی که همان منطق درایی باشد است. و در آخر، چهار صد سال است که با مکر می‌خواهد جهان را تسخیر و بشر را مسخّرِ مستکبران یهودی و ماسونی و صهیونی کند.

2- از ذیل کلمه حضرت استاد چنین تلقی میکنیم که:

اینکه صنعت، مظهر ساقور یهود و دشمن خطرناک بشر و کرۀ ارض باشد، از طرح مسأله زمستان هسته‌ای آشکار می‌شود. طرحی که اولین بار توسط کارل ساگان (1996-1934)، ستاره‌شناس یهودی امریکایی، با عنوان Nuclear Winter استفاده و مطرح گردید. مطابق این طرح، زمستان هسته‌ای یک شرایط آب و هوایی فرضی جهانی است که بنا به پیش‌بینی کارشناسان، می‌تواند پیامد احتمالی جنگ هسته‌ای در مقیاس بزرگ باشد. در طی این جنگ، آتشی عظیم به پا می‌شود. دود و دوده های فراوانی ناشی از سوختن شهرها و جنگل‌ها به پایین‌ترین بخش اتمسفر که تروپوسفر نام دارد سرازیر شده و با قرار گرفتن در مجاورت جو، موجب کاهش نور خورشید و به دنبال آن سرد شدن سطح کرۀ زمین می‌شود. نهایت، این ذرات در 30 تا 60 درجۀ عرض شمالی نیمکرۀ شمالی جمع می‌شوند و کمربندی از ابرهای دودی تشکیل شده، از تابش نور خورشید به زمین تا هفته‌ها جلوگیری می‌کنند. تاریکی و سرما به علاوه پرتوهای رادیواکتیو، تقریباً همۀ گونه‌های گیاهی و جانوری زمین را نابود می‌کند و میانگین دما در بسیاری از مناطق پرجمعیت نیمکرۀ شمالی تا ده‌ها درجه زیر صفر کاهش می‌یابد و بسیاری از انسانها از امراض و قحطی و سرما و تشعشعات خواهند مرد. بر اساس سند منتشر شده در سال 1985 توسط دفتر سیاستگذاری علم و تکنولوژی Scope، مجموع خسارت‌های وارده به سیستم دفاعی جامعه، به حدّی است که تقریباً همۀ ابناء بشر در سطح کرۀ زمین از بین خواهند رفت؛ هیچ تفاوتی بین کشورهای در حال جنگ و کشورهای بیرون یا بی‌طرف جنگ نیست. در حقیقت تمام اجتماعات و ابنای بشر و نه فقط جنگ‌افروزان، گروگان یک جنگ همه جانبۀ هسته‌ای هستند. در خلال جنگ سرد، یک توازن هسته‌ای میان دو ابرقدرت امریکا و شوروی سابق پیش‌بینی شده بود؛ آن هم به دلیل ترس از عواقب یک زمستان هسته‌ای.

زمستان هسته ای، بزرگترین یا حتی می‌توان گفت ساقور نهایی یهود است؛ صنعتی ترین موجود کرۀ زمین که کشتار بشر را به شکل نهایی به زنجیرۀ کشتار خدا متصل می‌کند؛ مظهر کامل نیست‌خداانگاری. در این خصوص، در محافل یهودی و ماسونی و صهیونی دو نظریه مطرح است:



نظریۀ اول: گزینۀ سامسون برای زمستان هسته‌ای

در کتاب داوران عهد عتیق باب 13 سرگذشت سامسون آمده است. "او کسی است که ستونهای معبد دشمنِ فلسطینی را پایین می‌آورد و نه فقط فلسطینیان، بلکه خودش هم کشته می‌شود". حدود سال 2002 میلادی تخمین زده می‌شد که اسرائیل بین 75 تا 200 سلاح هسته‌ای آماده داشته که قادر به شلیک از دریا، هوا و زمین باشد. لوئیس وگا، (Luis Vega) در کتاب جنگ مسلمان و یهودی می‌نویسد: "اصطلاح "گزینۀ سامسون"، توصیف استراتژی معروف بازدارندگی اسرائیل است. یک دکترین تلافی‌جویانه یا مقابله به مثل عظیم با سلاحهای هسته‌ای به عنوان "آخرین راه حل"؛ مانند راه حل سامسون در سِفر خروج عهد عتیق در برابر اقوامی که حملات نظامی‌شان موجودیت اسرائیل را تهدید کند". به این راه حل، ضابطۀ میان شوروی سابق و امریکا در خلال جنگ سرد یعنی MAD (اطمینان از انهدام متقابل) حاکم است. یعنی اسرائیل این گزینه را عملی خواهد کرد اگر، به نظر برسد توسط دشمنانش در معرض خطر نابودی قرار گرفته است.

همچنین ژیل رونه (Gil Ronen) استاد دپارتمان ژنتیک در دانشگاه عبری بیت المقدس می گوید: جنون سیاسی اسرائیل ترجمۀ این جملۀ معروف است: "ما غرق ‌شویم، هرکسی غرق می‌شود." این مفهوم، خلاصه در سیاست اسرائیل نیست؛ بلکه آن نشانه‌گذاری‌هایی است که به وسیلۀ استراتژیست‌های اسرائیلی و امریکایی انجام می‌شود.



نظریۀ دوم: گولم برای زمستان هسته‌ای

مایکل کالینز پایپر در کتابش به نام گولم (Golem) می‌نویسد: "گولم کسی است که بنا به افسانه‌های یهودی، به زندگی باز می‌گردد تا دشمنان قوم یهود را نابود سازد. گولمِ زندگیِ واقعیِ اسرائیلِ امروز، برنامۀ تسلیحات هسته‌ای آنست. گولم یک هیولا، یک شبه جانور فرانکشتاین است که مصرّانه جادوی سیاه سحرآمیز را می‌طلبد؛ یک رابّی یا خاخام تلمودیست. او در یکی از این صورتها بیرون می‌آید و برای کشتن و انهدام همۀ دشمنان شناخته شدۀ اسرائیل و یهود اقدام می‌کند". زرّادخانۀ بمب هسته‌ای بزرگ و در حال گسترش اسرائیل و نیز دیگر تسلیحات کشتار جمعی‌اش درواقع گولم هستند. رهبران (یهودی و ماسونی و صهیونی ) اسرائیل، با کینه‌توزی و نفرت از غیر یهودیان و مخصوصاً عربها و مسلمانان، کاملاً مصمم‌اند تا بند گولم را باز کنند و به سوی ایران، سوریه، لبنان، عراق، یمن و همۀ کشورهایی که طرح سروری صهیونیسم برای پادشاهی جهانی تلمودی را نمی‌پذیرند، گسیل دارند. حتی آنها این کار را با پایتخت‌های اروپایی و مسیحیان هم می‌کنند. به طرز وحشیانه‌ای گولم اسرائیل ممکن است از مانع امریکا هم بگذرد و جهان را وارد جنگ مصیبت‌بار سوم جهانی کند و زمین و بشر را به نابودی بکشاند. گولم در کتاب مزامیر باب 139، آیۀ 16 آمده که "صورت شکل‌نیافتۀ جن یا جنین" و در این استعاره که "چشمان تو جنین مرا دیده است" بیان میشود. (این چشم باز یا Open eye نماد معروف ماسونی است. چشمی که به گولم باز و منتظر است.) در کتاب میشنا، این اصطلاح به صورت شخص وحشی بی‌تمدن (وحش مکاشفات یوحنا با عدد 666) استفاده شده است. این شخص، هفت خصوصیت دارد. در عبری مدرن، گولم یعنی گنگ و بی‌کلّه، درمانده و سرگردان. امروز برای تشبیه و استعاره شخص عقب افتاده و بی‌مُخ یا کسی که تحت شرایط کنترل شده خدمت می‌کند استفاده می‌شود. به هر حال "گولم اسرائیل در کمین جهان است".

بر اساس این نظریه، ساخت بمب اتمی، اسراری دارد که زمستان هسته‌ای را به عنوان ساقور نهایی یهود برای غیر یهودیان، مرگ‌آور و برای یهود زندگی‌آور می‌سازد و حلقۀ کشتار بشر با آن تکمیل می‌گردد. تکس مارس[3] در یادداشتی با عنوان اسرار هرم بمب اتمی می‌نویسد:

"یکی از بزرگ‌ترین اسرار ایلومیناتی اکنون می‌تواند فاش شود. یعنی همان اسرار شیطان پرستانی که درون چرخۀ ایلومینیسم ظاهر می‌شوند و صراحتاً بمب اتم و قدرت هسته‌ای را پرستش و تکریم می‌کنند". در مقابل ما می‌گوییم بمب اتم شیطان و قول به او باطل است.(دیپلماسی اجتهاد در حکم به تحریم بمب اتم) او در ادامه آورده:

"برای این بدکاران شریر، این بیماران روانی یهودی کابالیست، درواقع بمب نمایانگر خدایشان است. همان خدایی که آنها می گویند دانیال در نوشته‌‌های مقدس، او را به عنوان خدای قلعه‌ها (هرم‌ها) معرفی می‌کند. این خدا به عنوان نیروی انرژی طبیعت تصور شده بود. خدای قلعه‌ها(هرم‌ها)، جریان مقدس شیطان‌پرستی‌اش را به پیروان وفادار خویش وامی‌گذارد. با استفاده از جریان نیروی انرژی فوق طبیعی، پادشاهان ماسونی یهودی، همان رهبران یهودی ایلومیناتی اعتقاد دارند، آنها دشمنانشان را نابود خواهند کرد و پادشاهی نهایی را بر روی کرۀ ارض ایجاد می‌کنند. آنها مطمئن هستند این پادشاهی یک اتوپیای یهودی است که تحت سرپرستی مسیح یهودی بنا می‌شود و پادشاهیِ جدید و مقدس اسرائیل خواهد بود. در چنین پادشاهی (یک نظم جدید جهانی و حکومت پلیسی قیّم)، غیر یهودیان هرجا که باشند به اربابان خود که همان یهودیان تلمودی‌اند خدمت خواهند کرد و در غیر این صورت سر آنها بریده[4] و نسلشان مقطوع خواهد شد. اسرار هرم بمب اتمی در یک نوار صوتی جدید افشا شده است. من اطلاعات جمع‌آوری شدۀ جدیدی را نشان می‌دهم که به طور شگفت‌انگیزی با Seth خدای شرّ و پلیدی مصری یا همان پروردگار زیرزمین (عالم اموات) مرتبط است. و اینکه با طرح و نقشۀ یهودیان عالی‌رتبۀ ایلومیناتی با هدف به کارگیری تسلیحات هسته‌ای بر علیه جمعیت کثیری از مردم سیارۀ زمین، دیگر بار این پروردگار ابداع می‌شود و هرم، برای خدای پلیدی و شرّ نمادسازی می‌شود. جالب اینجاست که Seth توسط مصریان باستان، مشابۀ خدای Atum (مشابهAtom) تقدیس می‌شد و برای فراعنه مصر باستان، مظهر شرّ و پلیدی، همان Seth خدای هرم بود. (آنچنان که در کتاب آثار اسرارآمیز شرح کردم) این ساختار، یعنی هرم امروز به عنوان رأس نماد افتخار نظم جدید جهانی استمرار می‌یابد. در اهداف ایلومیناتی(Novus ordo Seclorum) تصویر این نماد بر روی یک دلاری چاپ شده در امریکا یافت می‌شود. همچنین نماد چشم باز، روی آن است. نمادی که در لوس‌آلاموس نیومکزیکو در سایت ترینیتی[5]، جایی که محل بنای یک سنگ هرم یادبود است. دقیقاً جایی که نخستین بمب اتمی در 1945 اختراع و آزمایش شد. شما بسیاری مطالب شگفت‌انگیز دیگر را با گوش دادن به نوار صوتی افشا شده کشف خواهید کرد. برای مثال نقشی که برنارد باروخ سرمایه‌گذار وال استریت، رئیس "مگا" یا شورای عالی یهود منهتن نیویورک ایفا کرد. او در تصمیم رئیس‌جمهور فرانکلین روزولت برای تصویب پروژۀ منهتن که همان تلاش علمی در اختراع بمب اتمی بود نقشی اساسی داشت. آلبرت انیشتین نیز نقش کلیدی در این جدّ و جهد کابالیستی ایفا می‌نمود. رابرت اپنهایمر دانشمند یهودی نیز رهبری تیم تحقیقات در نیومکزیکو را برعهده داشت و با موفقیت اولین بمب اتمی[6] را تولید کرد. اپنهایمر کسی بود که به محض آنکه از راه دور ابرقارچ‌ گونۀ غول‌پیکر و هاویۀ آتشی که از انفجار اولیّه اتفاق افتاد را مشاهده کرد، اظهار داشت: "من به نابودگر جهان تبدیل شده‌ام." این نقل قولی از نوشته‌های هندویی "باگاواد گیتا" بود. بعدها مشخص شد اوپنهایمر در تمام طول این مدت یک جاسوس کمونیست بوده و مخفیانه طرحهای بمب هسته‌ای را به استالین در اتحاد جماهیر شوروی می‌رسانده است. متعاقباً دیگر دانشمندان یهودی که تحت حمایت توأم با نیرنگ امریکا کار می‌کردند، از طریق سرقت اسرار هسته‌ای، انتقال مخفیانۀ آنها را به قوم تئوکراتیک و نوپای اسرائیل فراهم کردند. امروزه به دلیل خیانت یهودیان امریکا، اسرائیل صهیونیست یک زرّادخانۀ هسته‌ای، با بیش از 400 بمب اتمی در اختیار دارد. مردان افسارگسیخته‌ای که بر اسرائیل حکم می‌رانند، لحظه‌ای در استفاده از این سلاحها تردید نمی‌کنند. در کتاب گزینۀ سامسون نشان می‌دهد که اسرائیل صهیونیست آماده بوده تا با استفاده از بمب‌های اتمی"روز قیامت" (Dooms day) را به پا کند. خاخام‌های تلمودی که از شهوت قدرت سرمست شده‌اند، معتقدند که یهودیان بعد از "زمستان هسته‌ای" این سیّاره، به طور معجزه‌آسایی زنده می‌مانند و بعد از آن اتوپیای یهودی بر کرۀ ارض برپا خواهد شد. درست شبیه فونیکس، پرندۀ افسانه‌ای که از میان آتش و خاکستر ویرانی‌ها بیرون آمد. در کتاب اسرار هرم بمب اتمی برای اولین بار قطعات پازل بازی زشت و کثیف پیروان شیطان، خصوصاً کارگزار و جادوگر بریتانیایی آلیستر کراولی معروف به آقای 666 و همچنین دانشمند موشکی آمریکا، آقای جک پارسونز در راه‌اندازی آیین‌های سحر و جادوی سیاه که با پروژۀ منهتن و کار روی بمب هسته‌ای مرتبط است باز شده. در این کتاب موارد جدید تکان دهنده‌ای برملا شده که رفتار جنون‌آمیز اسرائیل دربارۀ دانش هسته‌ای را توضیح می‌دهد. همان‌طور که مایکل کالینز پایپر در کتاب ممتاز خود "The Golem" و نیز مایکل هافمن در کتابش با عنوان " جوامع مخفی و جنگ روانی" توضیح می‌دهد، یهودیان بیماری روانی مزمنی را توسعه داده‌اند. آنها تعلّق عاطفی (به حسب یک علاقۀ عجیب و غریب مذهبی) به قدرت هسته‌ای دارند. یک بمب مخفی، چیزی کاملاً شایستۀ ستایش است. زیرا توسط آن، دشمنان ستمگر خود را مخصوصاً، غاصبان مسلمان و کفرگویان مسیحی را نابود می‌کنند و پادشاه یهودی را به حق بر تخت پادشاهی کرۀ ارض می‌نشانند! او گولم، پادشاه شریر یهودیان، نابودگر جوامع غیر یهودی، پروردگار هرم است".

بدین ترتیب صنعت، خطرش در زمستان هسته‌ای، وقتی که در دست سامسون یهودی یا گولم یهودی باشد که اساساً تفاوتی هم نمی‌کند، آشکار می‌شود. ساقوری که سامسون یا گولم می‌زند از اساس برای کشتار بشر است؛ وقتی که ساقورهای مختلف یهود در ظاهر صنایع مختلف برای انهدام ذات بشر مؤثر نیفتد یا در تقابل با مستضعفانی قرار گیرد که خودآگاهانه و دل آگاهانه از وجود پرسش می‌کنند و راز تجلی وجود در صنعت امروز را درمی‌یابند، مستأصل میگردد، آن وقت ساقور نهایی و " صنعت ممنوعه" یا همان بمب اتمی، زمستان هسته‌ای را رقم می‌زند.

3- از آخر کلام حضرت استاد چنین تلقی کرده ایم:

مارتین هیدگر معتقد است، چهارصد سال گذشته، قلمروِ تفکر و فلسفه دکارت بود و بزرگ‌ترین انقلاب در فلسفۀ دکارت، تبدیل بشر به سوژه و جهان به ابژه بود. ولی آیا این کار روح خبیث یا همان روح تاریک یهود بود که چنین می‌خواست؟ دکتر سید احمد فردید می‌گوید: دکارت گفت، روح خبیثی آمد و به من گفت فلسفه‌‌ات را عوض کن. در این فلسفۀ عوضی، بشر یا همان سوژه، طاغوت می‌شود و می‌خواهد جهان یا همان ابژه را تسخیر کند. او راهی را گشود تا به امروز که روح خبیث، همان گونه که می‌خواهد جهان را تصرف کند، انسان را نیز دوباره تصرف کند. این شعار رنه دکارت بود. هر تمدنی نیاز به مفسران خاصی دارد که مجلی و مظهر آن دوره‌اند؛ دکارت مظهر تمدن غربی و جهان آینده است. به قول دکارت، حقیقت تابع قطعیت و یقین ماست. این انانیّت، مبتنی بر سوژه یا سوبژکتیو و موضوعیت نفسانی است که اساس " من فکر می‌کنم" را می‌سازد. چه فکری؟ فکری که بنایش موضوعیت نفسانی بشر است. "پس هستم"، خود اثباتی مطلق، که باز بنایش بر موضوعیت نفسانی بشر است.‌

روح خبیث، از دکارت تا ساقور یهود همه یک ماهیت دارد. دکارت متدلوژی تسخیر جهان و تسلط بر بشر را ابداع کرد و از اینرو ساقور صنعت و تکنولوژی، مدیون دکارت است؛ لازمۀ این کار کشتار خدا بود. پاسکال می‌گوید: غرض دکارت در سراسر فلسفه‌اش این است که خدا را برکنار کند. چون او را فقط برای همین می‌خواهد که تلنگری به عالم بزند و آن را به حرکت درآورد، و گرنه به خدا احتیاجی ندارد. دکارت وجودشناسی را به شناخت‌شناسی بدل می‌کند. اگر قبلاً ابژه را آنطور که هست می‌شناختند، حالا آنچنان که من (سوژه) می‌بینم می‌شناسم. اندیشه و شناخت من مقدّم به وجود است. هرکه را من بشناسم موجود است.

منِ اندیشیده یا سوژۀ دکارتی که همۀ جهان را ابژه می‌داند، در پی تسلط بر طبیعت است. انگار این فلسفۀ عوضی، فلسفۀ سفارشی روح خبیث بوده است! سوبژکتیویسم دکارتی با این جملۀ او معنا می‌شود که: ما باید اربابان زمین شویم. چرا که از نظر او انسان به جهت سوژه بودن حق و قدرت تسلط بر موجودات که اینک ابژه هستند را دارد. پس همۀ عالم باید با میل و سلیقه و خواست من هماهنگ شوند. حال اگر نظام طبیعی نتواند پاسخ خواست و میل مرا بدهد، آن قدر این نظام را تغییر و تبدیل می‌دهیم تا مطابق میل و خواست من شود. پیوند این نگاه دکارت که هدف علم، تسلط بر طبیعت است، با این سخن فرانسیس بیکن است که می‌گوید: با انجام آزمایشها می‌توانیم طبیعت زنانه را برای بیان اسرارش شکنجه دهیم؛ و تخریب زمین را به یاد می‌آورد. در کنار این، دکارت با قول به اینکه همه چیز را باید ریاضی کرد و بارزترین مصداق و مجلای آن، نگاه ریاضی به اشیا و امور است؛ یعنی صنعت و تکنولوژی جدید را برای تعیین تکلیف تسخیر جهان و تخریب زمین و طبیعت و تسلّط بر بشر از نو ابداع می‌کند. اینک که دیگر خدای دکارت، ربّ نیست و نقشی در تدبیر عالم ندارد و خالق مدام همه چیز نیست و تبدیل به خدای ساعت‌سازی شده که بعد از خلق ساعت، دیگر کاری با چرخش آن ندارد!، پس همه چیز برای فلسفۀ عوضی دکارت یعنی آن چیزی که روح خبیث آن را خواسته مهیاست. لازمۀ این خواست خبیث، فاصله افتادن میان عالم و آدم است. همانطور که میان سوژه و ابژۀ دکارت فاصله‌ هست. دکارت میان جسم و روح یا تن و جان تمایز قائل است. او بشر را موجودی مکانیکی تصویر می‌کند. دیگر میان عالم و آدم همنوایی و انطباقی در کار نیست. بلکه حقیقت یکسره به سوژه و بشر تحویل می‌گردد. این سوژه است که همواره و هرطور که بخواهد، ابژه را حاضر کرده و وضع می‌کند؛ ابژه هم متّکی و قائم به سوژه و حاضرنمای اوست. حال برای آنکه همه چیز برای روح خبیث مهیا شود باید با فلسفۀ دکارت این اتفاقات بیفتد:

- از آنجا که در قرون وسطی، مبنای نگرش آدمی، این عبارت کتاب مقدس بود که " خدا آدم را به صورت خود آفرید"، با دکارت این بشر است که عالم و موجودات و بلکه مبدأ عالم هم بر پایۀ او مفهوم و معنی می‌شوند و این بشر است که عالم و مبدأ عالم را به صورت خود می‌آفریند و بشر اصالت پیدا می‌کند.

- عالم و موجودات تا آنجا که قابل شناخت و جذب در بشرند، یا به عنوان یک تجربه زیسته‌(Living- Experience) در متن و بطن زندگی بشر قرار بگیرند، موجودند و منزلت و شأنیّت دارند؛ این گونه، نگاهی سوبژکتیو به عالم افکنده می‌شود.

- عالم در برابر بشر ظاهر می‌شود؛ آنطور که می‌توانیم در آن بنگریم؛ و عالم معنا می‌شود وقتی، در برابر و در ارتباط با بشر است. همین که عالم در برابر ما حاضر می‌شود، ما بر او غلبه کرده‌ایم و فاتحانه آن را مطیع ساخته‌ایم. این سرآغاز علم و صنعت است.

- وقتی بناست جهان تسخیر بشر باشد، باید تصویری شود که با روشی خاص در آن نگریسته شود. بلکه روش خاص نگریستن در جهانِ آمادۀ تسخیر، بلکه تسخیر شده را باید اختراع کرد و نامید. بدون این روش یا آنچه جهان بینی خوانده شده (و ما بی توجه آنرا تکرار می کنیم)، استیلا و تسخیر جهان ناممکن است. زیرا تنها از این طریق است که می‌توانیم آن را به بخشهای مختلف تقسیم کنیم و سپس با تسلّط بر هر بخش، آن را در برابر خود حاضر سازیم.

- عالم، چیزی بیش از متعلّقات شناسایی یا همان ابژه‌ها نیستند و خود، هستی ندارند. پس ما به عنوان سوژه، وقتی آنها را می‌شناسیم، به صرف شناختشان به جای هستی، به آنها ارزش می دهیم. پس هدف بشر از بسط شناخت، بسط ارزش‌هاست. در هر ارتباطی با عالم و موجودات، ارزشگذاری می‌کنیم. این ارتباط با عالم به قصد شناسایی و ارزشگذاری را فرهنگ، و ارزشهای نامیده شده و شناخته شده را ارزشهای فرهنگی یا همان خلاقیت می‌نامیم. در حالی که این ارزشها چیزی بیشتر از ابژه‌ها نمی‌ارزند.

- بدین ترتیب من می‌اندیشم پس هستم، همان انا الطّاغوت دکارت است. آیا او می‌دانست چه می‌گوید؟ او من نفسانی یا سوژه را موضوع کل عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم قرار می‌دهد. با آن، همه چیز را می‌شناسد و هنگام شناختن است که آنها را احضار می‌کند و با ارزشگذاری به جای وجود، اعتبار می‌دهد. در عین حال آنها را در نظام ارزشهایش به تسخیر در می‌آورد. او به علم و صنعت امکان می‌دهد تا با کشفیات بی‌حدّ و مرز، هر ابژه‌ای را از سوراخش بیرون بکشد و به موردی برای شناسایی تبدیل کنند؛ ولو در قعر دریا یا اعماق جنگل ها باشد. هرچه در مسیر نگاه سوبژکتیو دکارتی به عالم و در جهان‌بینی او قرار نگیرد یا نخواهد قرار بگیرد، محکوم به نابودی است. غایت این نگاه سوبژکتیو دکارتی آنست که می‌خواهد ارباب جهان باشد! و روح خبیث به دکارت گفته با عوض کردن فلسفه‌ات، ارباب جهان باش. زیرا شناسایی بر مبنای فاعل شناسایی و سوژه، علمی است که در بطنش قدرت است و قدرت می‌آورد. همان که فرانسیس بیکن می‌گفت: امکان تصرف در طبیعت. حال اگر دکارت شناسایی‌اش قدرت تصرف و سلطه بر عالم بیاورد، روح خبیث هم چنین خواسته باشد؛ خودش هم به ارباب جهان شدن فکر کرده باشد، به نظر می‌رسد فلسفۀ دکارت، صورت‌بندی دقیق متافیزیکی و نیست‌انگارانه‌ای از ساقور مکانیکی، یعنی انسان به دست می‌دهد تا عالم و موجودات آنرا را از مسیر شناسایی‌های فاعل شناسایی ،یعنی بشر، داغ بزنند و سرشماری کنند و جزو مایملک ارباب جدید جهان، روح خبیث و تاریک یهود به شمار آورند. صنعتی که حتی تا مرز انهدام جمعی بشر با زمستان هسته‌ای هم پیش خواهد رفت و دکارت مقدمۀ این زمستان را فراهم کرده بود.





باب چهارم: ساقورِ تفرقه علیه وحدت تن و جان

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در آخرالزمان، وقتی روح خبیث با ساقور آمد، تفرقه ایجاد کرد و تن و جان را از هم جدا کرد. یهودی سقّار آمده، وحدت تن و جان را گرفته است؛ در حالی که کتب آسمانی و معادشان وحدت تن و جان است و بشر سرانجام عود می‌کند به معاد شریف انسانی وحدت.

تلقی ما از کلام حضرت استاد اینست که، در آخرالزمان، عهد و زمان اسلام و رسول اکرم(ص) و اولیاء و وارثان ایشان تا قیام و ظهور مهدی موعود (عج)، جریانها و اتفاقاتی وجود دارد که روح آن خبیث است و جز ساقورِ آن روح خبیث، آن روح تاریک یهود نیست که بر تن و جان امت آخرالزمان می‌زند. برخی از اساسی‌ترین ساقورِ روح خبیث در آخرالزمان عبارتند از:

- ساقور سدّ راه وصایت پیامبر(ص) به امام علی بن ابیطالب(ع)

- ساقور تفسیر به رأی قرآن

- ساقور جعل و وضع حدیث و دروغ بستن به رسول خدا(ص)

- ساقور افسانه‌پردازی در صدر اسلام

- ساقور استکبار بنی‌امیه و بنی عباس

- ساقور زندقه و فرقه‌سازی و انشقاق امّت

-ساقور نهضت ترجمه و حجّیت عقل یونانی در فهم معارف اسلامی

- ساقور مهجوریت و ترور اهل بیت پیامبر(ص)

- ساقور عالمان متهتّک و جاهلان متنسّک

- ساقور اشباح الرّجال

- ساقور یورش و ایلغار و محو علم المقامات اسلامی

- ساقور صلاح‌الدین ایوبی و شیعه‌کشی

- ساقور امپراطوری عثمانی فروپاشیده

- ساقور تجزیۀ بلاد اسلامی و استثمار امّت

- ساقور وهابیّت و افراطیّون مسلمان

- ساقور تأسیس اسرائیل در فلسطین

- ساقور تفرقه دولت‌ها و ملت‌های مسلمان

- ساقور فرقه‌ها و گروه‌های تکفیری

- ساقور برادرکشی در امّت

- ساقور رها کردن مسألۀ فلسطین توسط سران ممالک اسلامی،بلکه دشمنی با آن.

- ساقور علماءالسلطان و شیوخ العار.

یهودی این چنین در آخرالزمان ساقور زد و تن و جان امّت را جدا کرد؛ میان عالم و آدم اسلامی (تن) با مبدأ عالم و آدم اسلامی(جان) ساقور زد و آنها را جدا کرد. می‌گویند تن مرکب است؛ وسیله و سبب می‌شود تا جان در راه دشوار آخرت بر آن قرار گیرد و بدان مسیر را طی کند. لذا در این راه دشوار، جان همواره پاسدار و پاسداشت تن می‌کند. ساقور روح خبیث یهودی با تفرقه و جدایی تن و جان باعث می‌شود تا راه آخرت طی نشود و جان در همین خاکدان بماند. زیرا یهودی جز ظاهر همین حیات دنیا را نمی‌داند و از آخرت غافل است. {یَعلمون ظاهراً من الحیوةِ الدُنیا و هم عن الاخرةِ هم غافلون}، چنانکه فیض کاشانی سروده:

مـرکـب جـان اسـت تـن در راه صـعب آخــرت

در سـفر ناچـار باشـد پاس مـوکب داشتن

گرچه جان آسوده بود از جور تن پیش از سفر

لیک در وی بود پنهان عجب و لاف ما و من



می‌گویند تن، ابزار و آلت کسب کمالات و فیض علم و فضل‌اندوزی برای جان است؛ بدون تن، جان کمالاتی نمی‌یابد و نمی‌تواند به سوی جایگاه ابدی و وطن اصلی‌اش سیر کند. ساقور روح تاریک یهود، با تفرقه‌افکنی میان تن و جان، راه را بر کمال طلبی جان انسان می‌بندد؛ و مانع می‌شود انسان به سوی وطن اصلیِ ابدی‌ و جاویدانش میل کند و این همان تقاضای یهودی برای دنیا و امتناع از تمنّای حیات ابدی و جاودان پس از مرگ است. چنانکه فیض کاشانی سرود:

گر نبودی تن چسان جان علم و فضل اندوختن

گر نبودی تن چسان جان در جنان کردی وطن

آلـتـی جـان را بــود نـاچـار در کسـب کــمـال

آلت کسب کمال جان است سر تا پای تن



می‌گویند، مرگ باعث رهایی روح و جان آدمی در سفرش به وطن اصلی است؛ و این با قربانی شدن تن امکان‌پذیر می‌شود. آن همه خاکساری، رنج و محنت و عجز و شکیبایی باعث می‌‌شود تا جان پخته و دانا و بینا شود و از پس هر امتحانی برآید. لیکن راه عبورش به سوی آخرت و جایگاه اصلی‌اش، فقط با قربانی شدن تن هموار می‌شود. یهود با ساقورش، تن و جان را جدا می‌کند، مبادا تن قربانی جان همراه خویش شود و راه او را هموار کند و جان سبکبار بگذرد. این از مرگ گریزی یهود است و اینکه تمنای مرگ و رهایی جان ندارد. در این معنا فیض کاشانی سروده:

می‌شـود قــربـان جـان مـا تـن مـا عـاقبـت

فیض چندی صبر کن بر رنج تن ای جان من

یا جایی دیگر سروده:

گران جان نیستم گر من سبک بیرون روم از تن

زمین تا کی توان بودی بیا تا آسمان گردم



در این جهان انسان، ترکیب چهرۀ جان است و غبار تن و با مرگ، پرده از چهرۀ جان آدمی فرو می‌افتد. پیش از مرگ، جان انسان به لحاظ اصل ترکیب صورت و ماده، وابسته و تخته‌بند تن اوست. چنانکه حافظ سروده:

حـجاب چهـرۀ جان می‌‌شود غبار تنـم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

کـه در سـراچـۀ تـرکـیـب تخـته‌بـند تنـم



می‌گویند میان انسان و جهان پیوستگی و همبستگی هست. به گونه‌ای که از این دو یکی را عالم صغیر و دیگری را عالم کبیر خوانده‌اند. تنها مرگ است که باعث می‌شود انسان و جهان یا عالم و آدم از هم گسسته شوند. لذا همان گونه که انسان در جهان تأثیر دارد، جهان هم در انسان تأثیر دارد. ساقور روح یهود می‌آید تا نسبت انسان را با جهان جدا کند و میان عالم و آدم جدایی افکند تا آدم از عالم بیگانه شود. تنها از این طریق است که روح تاریک یهود قدرت تصرف و تسخیر و استخراج جهان را می یابد، بی‌آنکه آدمی نسبت به آن تعصّبی بورزد. لذا جهان مانند تن و انسان مانند جان آن است و هر زخمی بر جهان، زخمی بر تن آدمی است و هر غمی بر جان انسان، دردی بر عالم است. چنانکه شیخ شبستری سروده:

ز هــرچـه در جهـان زیـر و بـالاسـت

نـشانش در تـن و جان تو پیداست

جهان چون توست یک شخص معیّن

تو او را گشته چون جان او تو را تن



لذا هرچه تن انسان از طبیعت متمتّع می‌گردد و باعث کاهش رنج طبیعت می‌شود، جان آدمی به سوی استواری بیشتر سیر می‌کند. تا آنجا که خداوند جهان را مسخّر انسان ساخت تا با فدیۀ آن، جان خود را برهاند. لذا ریاضت تن خلاصی جان آدمی است. چنان که شیخ شبستری سروده:

مردن تن در ریـاضت زندگی است

رنج این تن روح را پایندگی است

این ریاضتهای درویشان چراست

کان بلا بر تن، بقای جان ماست

می‌گویند نسبت شریعت و طریقت، مانند نسبت جسد و روح یا تن و جان است. همانطور که جان برای تجلّی و ظهورش به تن نیاز دارد، طریقت هم برای ظهورش به شریعت نیاز دارد؛ همان گونه که تن بدون جان، لاشه‌ای بی خاصیت است، شریعت هم بدون طریقت احکامی است بدون معنا و افاده. ساقور یهود می‌آید تا تن و جان را از هم جدا کند تا شریعت و طریقت را متفرق سازد. آنگاه شریعت راه خود را در استواری و سلامت جسم می‌داند و به طریقت کاری ندارد یا آنرا تخطئه می‌کند، و طریقت هم راه خود را در پایندگی روح می‌رود و اصحاب شریعت را به نادانی و قشریّت متهم می‌سازد؛ به هر صورت راه گم می‌شود و هر دو گمراه و مقصود یهود حاصل می‌آید. چنانکه عطار سروده:

تن و جان محو شد از من، ز بهر آنکه تا هستم

حـقیقت بهر دل دارم شریعت بهر تن دارم


به هر روی، وقتی تن و جان را ساقور یهود جدا کرد و تفرقه انداخت و سقّار یهودی وحدت این دو را گرفت، عالم و آدم از هم جدا شد؛ انسان نسبت به جهان بی‌رحم و وحشی گشت، نسبت به خود هم گرگ شد. آن وقت نتیجه غالب این تفرقه تن و جان آن می‌شود که عالم و آدم جدا جدا و با هم، از مبدأ عالم و آدم جدا می‌شود. این قصد پلیدِ روح ناپاک یهود است که می‌خواهد آدم را از عالم و مبدأ عالم و آدم جدا کند. انسان رفیقان بدی به همراهی انتخاب می‌کند و زشتکار و بداندیش و بدسگال می‌شود. هیچ پند و موعظه و نصیحتی، حتی کلام الله هم در او کارگر نمی‌افتد؛ چرا که این نتیجه جدایی تن و جان است. آدمی راهی ندارد جز آنکه به دم وحدت زنِ شوریده حالان لبیک گوید. چنانکه حافظ سروده:

تا دم وحدت زدی حافظ شوریده حال

خامه توحید کش بر ورق انس و جان

تنها با توحید و نظر توحیدی است که انسان می‌تواند عود کند به معاد شریف انسانی؛ معادی که وحدتش، وحدت جان و تن است. چنان که مولی الموحدین علی بن ابیطالب(ع) در نهج البلاغه فرمود: " بدانید که این پوست نازک انسان را بر آتش شکیبی نخواهد بود. پس به خود رحم کنید... و رستاخیز پیش می‌آید؛ آنگاه از قالب گورها... بازشان گیرد و بیرونشان کشد؛ در حالی که همه در جهت امر خداوندی دوانند و به سوی معادشان شتابان... هر آنکه را زمین در درون خود دارد بیرون ریزد. پس خداوند آنان را در پی کهنگی بازآفرینی کند و در پی پراکندگی، اجزایشان را فراهم آورد."



[1] . روح خبیث را می‌توان روح نیست‌خداانگار، روح بشرِ پشت به خدا کرده، روح بشر ارزش کش، روح گورکن خدا، روح مردم عادت‌زده، روح سیاستمداران کشتارساز، روح جنگ سالاران ویرانگر، روح ابرهاروت و ابرماروت، روح بشر حسرت‌زده و چنگ برده در آنچه دیگران دارند، روح ارادۀ معطوف به قدرت، روح کین‌توزی و نفرت، روح هرج و مرج طلبی، روح پوییدن، روح پوست یکدیگر را کندن، روح جنگ‌افزار ساختن، روح انفجار هسته‌ای و روح... دانست. در آخر روح خبیث همان شیطان است در داستان مفتّش بزرگ فئودور داستایوسکی آمده که سه بار پیشنهاد به مسیح می‌دهد، تا نان مردم یا ارادۀ مردم یا هویت مردم را در اختیار بگیرد؛ و مسیح هر سه پیشنهاد را رد می‌کند. ولی بعداً کلیسا هر سه پیشنهاد را می‌پذیرد.



[2] . این حدیث را کسانی منکر و کسانی ضعیف دانسته‌اند. مگر حاکم که به شرطی آن را پذیرفته است. این حدیث در صحیحین نیامده است.

[3] . تکس مارس (Texe Marrs ؛ زادهٔ ۱۹۴۴ یک افسر سابق ارتش ایالات متحده آمریکا، نویسنده، و کشیش کلیسای قدرت پیامبری است.

[4] . کاری که امروز تکفیری‌ها با ذبح کردن به نیابت از یهود انجام می‌دهند.

[5] . بنای یادبود هرم در جایی که نخستین انفجار آزمایشی هسته‌ای در 16 جولای 1945 رخ داد. اعداد در این تاریخ 7/16/1945 با جمع شدن یک به یک، عدد " 33" را می‌سازند. عدد 33 عالی ترین درجه رسمی ماسونی در مراسم تشریفات فراماسونهای اسکاتلند است. اصل اصطلاح ترینیتی بر تقدیس خدایان در مذاهب سرّی باستان دارد.

[6] . پسر کوچک ( Little boy) لقبی است که به نخستین بمب اتمی داده شد که نیروی هوایی امریکا در 6 آگوست 1945 بر فراز هیروشیمای ژاپن انداخت. مبدعان ایلومیناتی بمب اتم می‌پنداشتند قتل عام به عنوان یک آیین شیطانی قربانی ساختن انسانهاست و معتقد بودند که انفجار هسته‌ای و فرایند شکافت هسته‌ای یک موجود فوق طبیعی، یک Homonunclus، کوچک مرد/ اصطلاحی برای شروع خلقت آدم/ آدم نخستین، یک نوع Golem خلق می‌کند. بنابراین یک فرزند دجّال متولد می‌شود که عصر جدید و نظم جدید جهانی برپا می‌سازد.

وضع و حال مسلمانان در مثلث تاریکی و پلیدی و بیداری



(تِریگونۀ طمس و رجس و صحو[1])

د. رضا جلالی، متن منتشر نشده از تابستان 94

مدخل


به نام خدایی که شریعت و طریقت و حقیقت را با هم آورد و متلازم ساخت تا مسلمانان نه فقط اهل شریعت، بلکه اهل طریقت هم باشند؛ و حتی اگر اهل طریقتند، مقصدشان، اسرار حقیقت باشد.

امّا "شریعت، گفتار انبیاست"، و هر کس آنچه را پیامبر وی در "حدیث" گفته قبول کند، از اهل شریعت است؛ "طریقت کردار انبیاست"، و هر کس آنچه را پیامبرش در "سیره" کرده، انجام دهد، از اهل طریقت است؛ "حقیقت، دیدار انبیاست"، و هر کس آنچه را پیامبرش "دیده" ببیند، از اهل حقیقت است. که فرمود(ص): الشریعة اقوالي، الطریقة افعالي، الحقیقة احوالي.

پس مسلمانان ابتدا از علم شریعت، آنچه از احکام دین، لابدّ است باید بیاموزند؛ آنگاه در طریقت، آنچه از اعمال دین، لابدّ است باید به جا آورند تا انوار و اسرار دین به قدر سعی و کوشش شان روی نماید.

مسلمانانی هستند که به هر سه مؤمنند، کسانی از آنها، دو از سه را دارند و کسان دیگرشان فقط یکی از سه تا را دارند؛ و مسلمانانی هستند که هیچ از این سه (شریعت و طریقت و حقیقت) را ندارند. پس به نام خدایی که این سه را با هم جمع آورد، آن طایفه از مسلمانان که هر سۀ اینها را دارند کاملانند و لایق پیشوایی و هدایت خلایق مسلمان به حُسن گفتار و کردار و دیدارشان؛ و آن طایفه از مسلمین که هیچ یک از این سه را ندارند، ناقصانند و بر ایشان واجب است ترک ستمگری، از طریق ردّ جایگاه و مقامی که شایستگی‌اش را ندارند.

اما حقیقت چیست؟ حقیقت با مدعیان فراوانش، با جنگ‌ها و ظلم‌هایی که به نام آن، انجام می‌شود. جایی حقیقت به معنی "هست" و " هستی" است؛ جایی دیگر به معنای ناپوشیدگی، نامستوری و کشف المحجوب یا حضور و ناغافلی است؛ همان که در زبان و حکمت یونانی باستان الِتِئیا (aletheia) می‌گفتند و به همین معنی بود. این معنای اخیر از حقیقت، به آنچه امام علی‌بن ابیطالب(ع) در پاسخ به کمیل بن زیاد، هنگامی که از معنای حقیقت پرسید، نزدیک است:

"الحقیقة کشف سَبَحات الجلال من غیر اشارة؛ محو الموهوم مع صحو المعلوم."

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در فرهنگ و حکمت اوستایی، "سبحة" را "زَبا" و در زبان و حکمت پهلوی، آن را "زَبایش" و در زبان و حکمت یونانی آن را " سباس" (sebas) می‌گفتند، و به ترس از سر آگاهی و نه غفلت و غیبت معنی می‌کردند؛ به عبارتی سبحات و سبحان، همان ترس آگاهی بود. آنها معتقد بودند انسان ترس آگاه می‌شود وقتی که در برابر جلال حق تعالی که بر هر چیزی حُجب الله است قرار می‌گیرد؛ انسان خوف پیدا می کند و با دیدن و مشاهدۀ جلوۀ جلال حق که بر همه چیز و همه کس و همه جا گسترده است، می‌گوید سبحان الله! و سَبَحات جلال که حجاب غفلت و باعث مستوری انسان است با همین ترس از هیبت جلال، به کناری می‌رود و کشف حجاب می‌شود. پرده می‌افتد؛ پردۀ موهومی که حجاب پندار بی‌خوف ماست می‌رود. حق تعالی یا همان حقیقت، بی‌واسطه و بی‌اشاره جلوه می‌کند.

گاه شریعت حجاب حقیقت است؛ گاه طریقت حجاب حقیقت و گاه شریعت و طریقت، هر دو حجاب حقیقتند. شریعت، حدیث و طریقت، سیره است که اگر مقصدشان اسرار کتاب الله نباشد، هر دو موهوم اند و باید محو شوند. همان اکاذیب و اباطیلی است که ساخته و پرداختۀ ذهن وضّاعین و جاعلین سنّت پیامبر است.

از این روست که در تعیین صحیح از سقیم و جعل و کذب حدیث باید آن را به کتاب الله عرضه کنیم. شریعتِ بی‌اسرار، طَمَس است و طریقتِ بی‌اسرار، رَجَس؛ حقیقت با کشف طمس و رجس، صحو است؛ صحو معلوم آن است که حجاب از طمس و رجس بیفتد و کشف گردد. این مقارن است با محو موهوم. یا محو شریعت و طریقتی که در آن امیران، مفتیان و شیوخ، حتی با ادعای سلف صالح - که باید بازگشت‌اش به حدیث و سیره و به همراه هم، به کتاب الله باشد - به خود و نفس امّاره خود یا حکّام جور دعوت می‌کنند! تا زمانی که شیوخ و مفتیان در تفسیر قرآن یا به رأی خود و فکر خود متوسّلند و یا با جعل و وضع حدیث و سیره، به پندار باطل و موهوم متمسّک می‌شوند، حقیقت قرآن و سنّت نبوی برای مسلمانان در حجاب و مستوری است و آنچه رشته‌اند باید پنبه شود و آنچه اثبات کرده‌اند باید محو شود.

این ظاهر فکر خود و رأیِ خود مفتیان و شیوخ است که باطنش می‌شود حجاب قهر و غلبه و سخط الهی که بر حقیقت افتاده است؛ زیرا مسلمانان بر طبق امیال نفسانی خود با پیروی از حکّام و مفتیانشان شریعت مآب شده‌اند و طریقتشان قتل و خونریزی و غارت و تجاوز شده و با این شریعت تاریک، طریقت بی قید و بند تفرقه را بر جان امّت مسلّط کرده‌اند.

آری! حقیقت، جایی به معنای آنچه هست و جائی به معنی تجلّی آنچه هست آمده؛ برخلاف اعتقاد خودبنیادانه امیران و شیوخ و مفتیان، آنچه هست، حق تعالی است؛ پس حقیقت مطابق تفسیری هرمنوتیک، "تجلّی حق تعالی" است. نه تجلّی خواست این حق ستیزانِ به صورت مسلمان!

البته تجلّی حق مراحلی دارد. به یک اعتبار، مسأله حقیقت آن است که حق چگونه در هر دوره‌ای از ادوار تاریخ برای انسان تجلّی می‌کند و حجاب منکشف می شود؟ مثلاً اگر بخواهیم بدانیم امروز برای مسلمانان حق تعالی چگونه متجلّی است و حجاب کشف می‌شود و چگونه مسلمانان از باطن آنچه به دست خود کسب می‌کنند رها می شوند، باید ابتدا توجه کنیم که روی مسلمانان به کجاست؟ اگر رویشان به خلق است، یعنی چشمشان به دست و دلشان به سمت منافع خلقی است، آنچه در این وضع برای آنان متجلّی است، تجلّی حق در کثرت موجودات خواهد بود، همانی که قبلۀ ایشان شده. یعنی کسی یا قومی و امّتی که در پی قدرتند یا دنباله روی قدرت مسلط اند، حق برایشان در ظاهر قدرت و قهر و غلبه تجلّی می کند. اگر در پی شهواتند، حق برایشان به منفعت و بهره و تمتّع تجلّی می‌کند. اگر در پی پول و رفاهند، حق در ثروت و تن‌آسانی تجلّی می‌کند و در هر وضعیتی که باشند، حق و حقیقت، همانگونه برایشان تجلّی می‌کند و آن تجلی، حقیقت آن قوم می شود؛ پس مسلمانان، طریقت و شریعت شان را مطابق حقیقت و حقِ متجلّی‌شان می خواهند و می‌یابند.[2]

در کثرت موجود بینی، حق برای مسلمانان به معنی آنچه هست، متکثر می‌شود و نیز حق به معنی تجلّی آنچه هست، متفرق می گردد. بدین سان اولاً، تجلّی حق در ظاهر شریعت، احادیث و احکامی می شود که سرمایه‌داران، پول و قدرت و شهوت و سیطره و سلطه را تطهیر و تقدیس می‌کند و در کتب منسوب به شیعه و سنّی، به نام صحیح یا فتوا، جعل و وضع کرده، به حقیقت نسبت می دهند. ثانیاً، تجلّی حق در ظاهر طریقت، سیره‌ای میشود که سرمایه داری، شهوات و رفاهشان را توجیه می‌کند و باز به نام شیعه و سنّی به حقیقت نسبت داده می‌شود. آن وقت مقصد اسرار سرمایه‌داری، پول و رفاه و قدرت و شهرت و شهوت و سلطه، همه و همه حقیقت و حق تعالی پنداشته می شود؛ در حالی که حق در این تجلّی در ظاهر تفرقه آمده است. حقشان می‌شود سرمایه‌داری، پول، قدرت، شهوت، سلطه و نظیر اینها که واقعیت‌اند. یعنی خدایشان این است. پس حقیقت قلب به واقعیت می‌شود. وحدت می‌رود و حقیقت، متجلّی در کثرت و کثرت بینی است. درواقع تجلّی تفرقه و پراکندگی است که واقعیت دارد.

وقتی روی مسلمانان به خلق است و دلهایشان با صاحبان قدرت و سرمایه و شهوت و غضب و رفاه یکی است و این ظاهرِ جهانیِ کثرت‌بینی است، تجلّی حق تعالی در کثرت موجودات جهانی، اساس جهان بینیِ واقع‌بینانۀ آنها را می‌سازد.

واقع‌بینی مسلمانان امروز می‌گوید، نظمی واحد که توسط اقویا و اغنیا بر این کثرات متجلّیِ جهانی شده، حاکم است، واقع‌بینانه است؛ پس حق است. حتی شیوخ و مفتیان نیز فتاوی‌شان را با فقهِ نیازهای روز و یا همان واقعیات متکثرِ متجلّی همراه و همساز می‌کنند، نه با فقه فتیانی. بدین ترتیب واقع‌بینی، آخرین مرتبۀ غفلت از حقیقت و پوشیدگی و حجاب جلال حق تعالی است. مسلمانان امروز، در این کثرات متفرّق و متضادّ، اسم وحدت بخشی نمی‌یابند و سیر اختصامی چنین تضادهایی، هرگز آنها را از کفرِ خودبینی و خودرأیی تعالی نمی‌بخشد. واقع بینانه برای رسیدن به منافع حداکثری و دفع مضارّ حداقلی که نام آن را "منافع ملّی" یا "امنیت ملی" می‌گذارند، در پی قول و قرار با هر تأمین کنندۀ منافع و دفع کنندۀ مضارّی هستند. در این واقع‌بینی، مسلمانان به حق پشت کرده و دل از حق بریده‌اند. آنها اکنون، این واقعیت را به حقیقت و واقع‌بینی را به حق‌بینی ترجیح می‌دهند. البته هرآنچه می‌بینند، چه واقع‌بینی و چه حق‌بینی، همه حقیقت، به معنی تجلّی حق است؛ ولی حقیقت، امروز برای مسلمانان از حجاب کثرات متفرقِ متلذّذ، متجلّی شده و این تجلّی قهر و سخط الهی است.

پرسش اصلی اینکه موجودات و کثراتی که مسلمانان رو به آنها داشته و با آنها دیدار بینی دارند و حق در آن دیدار برایشان تجلّی پیدا کرده چه صورتی دارند؟ مسلمانان اینک کدام حق را می‌پرستند و به چه صورتی نماز می‌گذارند؟

صورت این کثرت، نیست خداانگارانه(نیهلیستی) و خودبنیادانه (سوبژکتیویته) است که در صنعت و تکنولوژی تمامیت می یابد؛ صورتی از صنعت و تکنولوژی نظامی، تا صنعت و تکنولوژی صلح، تا صنعت و تکنولوژی فکر، تا صنعت و تکنولوژی راحت و رفاه و تن‌آسانی و خور و خواب و نیز صنعت مالیه و بانک، و ... همه برای مسلمانان مجلای تجلّی حق‌اند؛ صورت این کثرات را در شور و شر خودبنیادانۀ سیاسی جهان امروز که فریب و دروغ و پیمان شکنی است، می توان در منطق درایی و دیالکتیک درایی در قالب مذاکرات سیاسی، بهنجار بودن، سازگار و منطقی بودن و عضو مسولیت پذیر جامعۀ جهانی بودنِ مسلمانان برای جهانی شدن دید و این دین مسلمانان شده است.

این نحوۀ تجلّی حق، مستلزم تجلّی در صورت کثرات متفرق و نامرضی الهی، یا تجلّی اسم جلال و سخط و قهر است؛ در مقابل تجلّی لطف و رضای الهی. صورت این کثرات، صورتی آخرالزمانی است و تا این دوره تمام نشود، این صورت و نسبت هست؛ امروز و فردا از آن گریزی نیست. مسلمانان چه در فتوی و چه در منبر و محراب و چه در بازار و چه در بروج مُشَیّده و شهرهای آباد، خود مُثبِت این صورت‌اند و از محو آن خبری نیست. حقیقت به معنی کشف سَبَحات الجلال من غیر اشارة، حقیقت امام علی بن ابیطالب(ع) است که از آنِ پس فردای مسلمانان است که به قوۀ {امّن یُجیب المُضطّر} ، برایشان کشف سوء، یعنی کشف سوء حادثه می‌شود.

برای مسلمانان و بلاد اسلامی، در جهان امروز، حقیقت امام علی بن ابیطالب(ع) به معنی تجلّی اعظم، غایب است. در تاریخ، حق همواره متجلّی است، ولی تجلّی‌اش تجلّی اعظم نیست. مسلمانان در دوره‌ای فرو افتاده اند که امروزشان تباه، فردایشان بین هست و نیست، و مقصد اصلی‌شان پس فردا است؛ دوره‌ای که حق بار دیگر در تاریخ، تجلّی اعظم پیدا کند و باز گردد. همانگونه که در بدایت این آخرالزمان، پیامبر اعظم، تجلّی اعظم حق تعالی بود و امّت رسول، امّتی واحد بود که رو به حق داشت. از اینجاست که مارتین هیدگر حکیم آلمانی گفته: « هنوز خدایی است که می‌تواند ما را از این بی حقیقتی نجات و خلاصی و رهایی بخشد.» بی‌گمان مراد از خدا، همان تجلّی اعظم است. این نحو تفکر، الِتِئیولوژی است؛ تفکری که می‌گوید: «حقیقت چیست و مسلمانان چگونه در آخرین مرحلۀ بی‌حقیقتی، به معنی کشف سبحات الجلال من غیر اشارة، محو الموهوم مع صحو المعلوم، به سر می‌برند.» در این دورۀ بی‌حقیقتی و تجلّی بی لطفی حق تعالی، متفلسفان، شیوخ، مفتیان، حکّام و سیاستمداران مسلمان، به نام فلسفه، اخلاق، رفاه و توسعه، حقوق و روابط بین الملل و ... و بخصوص به نام شریعت بدون طریقت، جوانان مسلمان طالب حقیقت و همۀ مستضعفان عالم را همواره و هرچه بیشتر با یاوه سرایی و دیالکتیک درائی، به فرار رو به جلو از حقیقت امام علی بن ابیطالب (ع) دعوت می کنند. در حالی که مستضعفان جهان و به تبع، مسلمانان را شتابان از این حقیقت دور می‌سازند. امّا آثاری از این حقیقت در همه جا و بخصوص در منطقه اسلامی هست. امروز بشر مستضعف و مسلمانان، بی حقیقتی و سَبَحات جلال را حس کرده و از آن به ستوه آمده‌اند. اگر چه به اشتباه با تمسک به افراط و ارهاب، از خلق روی گردانیده ولی، رویی به حق هم ندارند؛ برای همین دوباره و مضاعف رو به خلق آورده‌اند. ولی مقابل این سبحات جلال، و این حجاب های ستبر تاریخی، خوف اجلال هست. تا مستضعفان و مسلمانان با گفتن سبحان الله، ترس آگاهی و خوف از این حجابها برایشان نیاید، انس به حق پیدا نمی‌کنند. تا میل به عبور از ظواهر حیات به بواطن آنها و نیز حل و فصل تناقض‌ها و تضادهای متخاصم نیاید، از رهگذر اُنس، کثرات و آشنایی با کثرات نمی‌رود و "انس به حقیقت" نمی‌آید. انس به کثرات ولو در صورت ارهاب و افراط که دعوت‌اش به تفرقه، به کفر، به خودبینی و خودرأیی عده‌ای لجوج و خودسر، از شیوخ و مفتیان و حکّام ستمگر و حقیقت ستیز است، باعث ناآشنایی و دوری مسلمانان از وحدت‌ است. زیرا مسلمین رو به این کثرات و پشت به حق دارند. پس ناآشنایی با وحدت، ثمره‌اش این شده که مسلمانان در کثرت بینی و واقع‌بینی، جز به قدرت و ثروت و شهرت و شهوت و غضب یا جلب منافع حداکثری و دفع مضارّ حداقلی با اتکاء به مستکبرین نیندیشند و هرچه بیشتر پشت به حق کنند. حتی در مبارزه با این "صورت موجود بین"، یعنی ارهاب و افراط، باز پشت به حق و رو به حیات دنیا دارند. یا در جایی برای فرار از سلطۀ استکباری، در روی دیگر واقع‌بینی، گرفتار افراط و تکفیر برادرانشان شده‌اند. همین کثرت می‌شود تفرقه و مسلمانان را از وحدت دور می‌سازد.

به هر روی، واقعیت امروز مسلمانان، پشت به حق داشتن و رو به خلق داشتن است. در پی جلب منفعت حداکثری و دفع مضارّ حداقلی از تمتّعات و تعلّقات است. معادلۀ این "جلب منفعت و دفع مضارّ" را استکبار نوشته و دیکته کرده است. لذا، رو در رو شدن و جنگ با هر که منفعتشان را در خودرأیی و خودخواهی و نیز کسب سهم بیشتری از مظاهر دنیا به خطر اندازد و یا مضرّاتشان را در دفع فکر دیگری و حفظ سیادت دنیایی باعث شود، حتی اگر برادران مسلمانشان باشد، عین واقع‌بینی می‌دانند!

پس به اعتباری این واقعیت، افتادن در حادثه‌ای بد و ناگوار به نام جنگِ برادرکُشان، صلح مسلّح و یا جنگ سرد میان بلاد اسلامی و مسلمانان یا به نام تکفیر و ارهاب میان طوایف و اقوام مسلمان، بلکه دورتر در سایر جوامع بشری خواهد بود.

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در زبان عربی، وَقَعَ یعنی افتادن، و مترادف است با کائوس Chaos در زبان و حکمت لاتینی که به معنی شکاف وسیع یا افتادن در فضای میان تهی است؛ که از ریشۀ یونانی خائوس khaos آمده و آن هم با خاویة در زبان عربی و حکمت اسلامی که به معنی زمین خالی از اهل خود و نیز کلمۀ هاویة به معنای افتادن میان زمین و آسمان تاریک و ریشۀ هُوّة به معنی "افتادن در حفرۀ تاریکِ عمیق" یا فضایی میان زمین و آسمان و یا بر زمین نشیب و پست مترادف است. از طرف دیگر وَقَعَ در زبان و حکمت یونانی با کلمه تیزیس Thesis به معنی چیزی را طرح کردن یا چیزی را در وسط و روی میز گذاشتن مترادف است. البته ریشه‌های قدیمی‌تر در یونانی دارد. ثیثنیا Thithenia به معنی گذاشتن (چیزی) و دادن (چیزی) است و هم دیدونیا Didonia به معنی دادن (چیزی) و منتسب به، مزعوم و مدعی است. در زبان و حکمت لاتینی هم مترادف آن داتوس Datus و داتر Datare و دِر dare به همین معانی اخیر است.

بر اساس ریشه‌های وقوع و افتادگی، مسلمانان در چنین گودال و شکاف عمیق و گسترده‌ای که "دامگه وقوع بد حادثه"‌ برای آنهاست گرفتارند. هر روز فاصله‌ها بیشتر می‌شود و میان زمین و آسمان معلَّق مانده‌اند؛ جایی که زمین در حال خالی شدن از اهل خود است. یعنی مسلمانان در سرزمین‌های اسلامی و مقدس چنان در حفرۀ تاریک درگیری‌ها و شکاف وسیع جنگ‌ها و کشتارها وارد شده‌اند که گویی این بلاد و اماکن مقدس دیگر خالی از سکنه خواهد شد و هیچکس در آنها ساکن، به معنی امن، نخواهد بود. آنها در جایی دیگر، برای چیزی که به آنها مربوط نیست می‌جنگند و کشته و آواره می‌شوند و بسیاری پناهنده خواهند شد. همۀ اینها را باید از طرحی استکباری و منتسب به قدرتهای سلطه‌گر و شیطانی غرب و دنباله‌های آنها در منطقۀ اسلامی دانست که طرح درگیری مسلمانان را برای ایجاد "هاویۀ مظلمه" و هرج و مرج و آتش و خون برای مسلمانان و در امان ماندن اسرائیل ریخته‌اند. بنابراین "روز واقعه" برای مسلمانان در این جهان فرا رسیده است. روزی که مسلمانان در هاویۀ مظلمۀ جنگ‌ها و تخاصمات، در فضایی بی انتها و بی‌شکل و هدف، رها شده‌اند و در بازی دیگران خود را نابود می‌سازند؛ روزی که نه سرمایه‌داری، نه پول و نه قدرت و نه مقام و سلطه و نه شهوت و شهرت، به عبارتی نه جلب منفعتی و نه دفع مضرّتی، هیچکدام برای مسلمانان باقی نمی‌ماند. این جنگها باعث حشمت و مقام و منزلت آنها نیست بلکه بر عکس همه مسلمانان را در این حفرۀ عمیق و تاریک جنگ‌ها و کشتارهایی که در منطقۀ اسلامی به راه انداخته‌اند دفن می‌کنند. پس روز پناهندگی و زینهار خواستن است.

اما یاللعجب، باز مسلمانان رو به حق نمی‌کنند و از جلّاد خود پناه و زینهار می خواهند! لسان‌الغیب حافظ شیرازی سروده:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بـد حـادثـه اینـجا به پـناه آمــده‌ایم

مسلمانان همواره دو نسبت با حق دارند. یا آنکه رو به حق دارند و نصر و فتح برایشان هست. یا پشت به حق و رو به خلق دارند و شکست خورده‌اند. نسبت امروز مسلمانان، نسبت "سوء وقوع و بد حادثه" است. عصر واقعه برای مسلمانان است؛ {الواقعة ما الواقعة و ما ادراک ما الواقعة}.

امروز همه دربارۀ سیاست "زمین سوخته" شنیده‌اند. می‌دانید این کدام سیاست است و به چه زمینی اطلاق می‌شود؟ آری این سیاست خاویه و کائوس است که سرزمین‌های اسلامی و اماکن مقدس را از اهلش خالی می کند. زمین آنها را ویران می‌سازد؛ با کشتار، نسل و حرث را نابود می کند؛ همه را آواره و پناهنده کوه و بیابان و کشورهای همجوار می‌سازد. جمعیت کثیری که در مقصدهای جدید با ساکنان و اتباع کشورهای میزبان درگیر می‌شوند. خونریزی و بدبینی و ناامنی و تنفر، از سرزمینی به سرزمین دیگر، ولی در میان مسلمانان منتقل می‌شود. فضایل انسانی مثل شرافت، حرمت، نجابت، مروت، شفقت، برادری، مدارا و مثل اینها همه در این جابجایی‌های وحشت‌زده می‌میرند. این سیاست زمین سوخته با نابودی آبها، ایستگاه‌های برق و انرژی، راه‌ها و مزارع و کارگاه‌ها و نظیر اینها و بخصوص مدارس و دانشگاه‌ها در سراسر منطقه، سیاستی گسترده شده است. مفتیان و شیوخ و سیاستمداران مسلمان در این سوزاندن زمین‌های مسلمانان و نابود کردن‌ها به مراتب تفاضل، از همه پیشگام‌ترند. مهم اینکه آنها حقیقت را از شریعت و طریقت پنهان کرده‌اند و در اثر آن، مسلمانان از بد حادثه در این واقعه و وضعیت کثرت‌ بینیِ نیست‌خداانگار افتاده‌اند و از این تاریکی عمیق و سرگردانی میان زمین و آسمان راهی به جایی می‌جویند و حقیقت می‌خواهند. ولی احکام و فتاوی آنها به گونه‌ای است که این پنهان‌کاری و گمراه کردن شریعت و شریعت مآبان را نشان می‌دهد.



مثلث وضع و حال مسلمانان

"امروز" مسلمانان در بلاد اسلامی و غیر اسلامی، سه گونه‌ اند یا سه قِنَّة دارند؛ و بدین قرار، بر اساس این گوناگونی آنها را می‌توان مثلث القِنَّة یا تری گونه نامید. امّا لازم است بدانیم مثلث چیست و گونه یا قنّه کدام است؟

حکما، مثلث را تناسب الهی دانسته‌اند؛ زیرا کلید هندسه و مبنای تقسیم طلایی است. بدین مضمون که هر زایشی با تقسیم صورت می گیرد. بشر نیز با مثلث متساوی الاضلاع قابل مقایسه است که خود به دو مثلث قائم الزاویه تقسیم می‌شود. افلاطون در کتاب تیمائوس آن را نشان زمین می‌داند؛ تقسیمی که خسارت بار بوده و حاصلش از دست رفتن تعادل است. لذا مثلث متساوی الاضلاع را با خاک، قائم الزاویه را با آب، مختلف الاضلاع را با هوا و متساوی الساقین را با آتش متناسب دانسته‌اند و از اینجا به تناسب الهیِ آن تأکید کرده‌اند. ادیان آسمانی و آیین‌های میستیک، پُر است از سه‌گانه‌ها. مثل سه گانۀ اقانیم مسیحیت یا سه گانۀ اجناس علم کیمیا، شامل گوگرد و زیبق و نمک که همان نر و ماده و خنثی باشد. اگر مثلث به قاعده‌اش قرار بگیرد نماد توازن و پایدارترین شکل هندسی است و مانند کوه استوار و نماد سطحی مهاجم و شکلی ستیزنده است که انرژی را به بیرون می‌راند و اگر مثلث روی یکی از رأس‌هایش بایستد، نشانگر تزلزل و ناپایداری است. پس مثلثی که رأس آن به سوی بالا باشد نماد آتش و مذکّر است و مثلثی که رأس آن به سوی پایین باشد نماد آب و مؤنّث است.

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: گونه، کلمه‌ای سانسکریت است که در فارسی به معنای اسلوب و وضع، طرز و طور، حال و صفت آمده است. اما همین گونه با قِنّة عربی ریشه‌ای مشترک دارند. در نزد عرب، قنّه به هر یک از رشته ها یا تاهای یک طناب، بخصوص از جنس پوست خرما که دور هم تنیده می‌شود می‌گویند؛ یا عکسی که سه بار روی هم بیفتد را قنّه گفته‌اند. همچنین کلمۀ قوّه نیز با این کلمه در زبان و حکمت لاتینی ریشه مشترک دارد. اینکه امروز مسلمانان، مثلث القنّه هستند بدان اعتبار است که با سه قوۀ به هم پیوسته و رشته شده و نیز به هم مرتبط و هم هویت، با واقعیت‌ها مواجه شده‌اند. واقعیت‌ها از سه رشته یا تاهایی به دور هم تنیده شده تشکیل میشوند، و در جای خود باید به این سه رشته گی و اینکه به بند واقعیت کشیده شده ایم جدًا توجه کرد.

ولی مثلث القنّه در وصف انسان امروز، عبارت است از این واقعیت که انسان هم مانند مثلث تقسیم می‌شود و به سه تا و رشته، به هم تابیده شده و می‌تواند شکل پایداری بسازد یا شکل ناپایداری ایجاد کند. در هر صورت تمسّک ما به این طناب، به این شکلِ تقسیم شده بستگی دارد. به عبارتی انسان در حال و وضعی متمسّک است که سه قنّه و سه رشته و تای وجودیش به هم تابیده شده باشد. وضع و حال آنها در افتادگی در دامگه حادثۀ این جهان و اسلوبشان برای رویارویی با وقوع بدِ حادثه سه گونه است؛ مسلمًا مسلمانان می‌خواهند برای حق‌بینی، برای دیدن چیزی که پیامبر اعظمشان دیده یا برای آنکه "دیداربین" پیامبرشان باشند آماده شوند و یا از قنّه و قوّۀ ضروری برخوردار باشند. لیکن برای آن، مسلمانان باید حکمت و معرفت اصیل مبتنی بر شناسایی حقیقت را بیابند. آنها اکنون برای رهیافت حقیقت باید سه گانۀ وضع و حالی را که در آن افتاده‌اند بفهمند؛ بدانند در هر وضعی، امکانات و تهدیدات چه قوه‌ای را با خود دارند و با اتصاف به هر صفتی، به کدام ذات باز می‌گردند. این امری انکشافی است که باید دست بدهد تا مسلمانانِ اهل حقیقت یا لااقل آنها که اهل طریقت و شریعت‌اند، راهی بگشایند. این نیازمند تفسیر وقایع و تأویل ظواهر امور است. این "فکری زندآگاه" می‌خواهد که خود یکی از موارد و مراحل تعبیر است. باید در میان این همه جزئیات ظواهر، تناقض‌ها را حل کرد. ناگزیر باید همۀ جزئیات را به اسم کلی تأویل کرد. لذا مسلمانان باید وضع و حال افتادگی خود را دائما وصف کنند، آن هم وصفی تکراری؛ بدون تعارض و تناقض در این گزارش‌های وصفی از وضع و حال مسلمانان است که اجمال و تفصیلی که در آن افتاده‌اند دائما و زندآگاهانه بیان می‌شود؛ به گونه‌ای که هرگاه تفسیری از وضعیت مسلمانان به شرحی، حتی تکراری ارائه می‌شود می‌گویند، حرفی نو بود!(این گزارشهای وصفی از وضع و حال مسلمانان، اجمال و تفصیلی از وضعی است که در آن افتاده اند و باید بدون تعارض و تناقض بطور دائم و زندآگاهانه بیان شوند....ارائه شود، بگویند حرفی نو بود!) برای این انکشاف، باید مثلثی بسازیم از قِنَن و گونه‌هایی که مسلمانان در آن دائماً از اجمال به تفصیل، از ظاهر به باطن، از جزئی به کلی و از تعارض و تضاد به حلّ و فصل مخاصمات می‌روند؛ بدین شرح:

1- در سمت ضلع راست، گونه‌ای مسلمان هستند که وضع و حالشان حاکی از افتادگی در بد وقوع حادثه و به تنگ آمدگی است. آنها می‌خواهند برای خروج از تنگنا جستجویی آغاز کنند و از این وضع بد، پژوهشی بخواهند. هرچه می‌کنند و از هر که می‌جویند درمی‌یابند که به جایی نخواهند رسید و نمی‌رسند. درحالی که برای رهایی از روزگار تیره و تارشان مشتاق هستند. ولی آنها به نوری برای هدایت و رهایی از ظلمت وضع موجود نیاز دارند تا دلشان گرم و روشن شود. آنها درمی‌یابند مشکل اساسی در درون و میان خودشان است. از یکسو امّت کاسد و فاشل شده و به اخلاصی بزرگ نیاز دارد که اکنون ندارد. از سوی دیگر امّت متفرق گردیده و به جمعیتی متّحد محتاج است که موجود نیست. درمی‌یابند که آنها از درون دچار ظلمت و تیرگی شده‌اند. آنها چنان گرفتار غفلت و حجاب و مستوری و در یک کلام مبتلا به بی‌حقیقتی هستند که دیگر نوری نمی‌طلبند. مضافاً از ورای این حجابهای ضخیم و ستبر، نوری هم نمی‌تواند بر دل و جانشان بتابد. غرب، مهر سلطۀ خود را بر دل و جان ‌مسلمانان زده و آنها در این "غربزدگی" که باید آن را "ضُربت علیکم الغربیة" بخوانیم، بطور مضاعف گرفتار شده‌اند؛ به عبارتی آنها، هم گرفتار حجاب و غفلت از حقیقت پیامبر اعظمند و هم نمی‌دانند که چنین گرفتار افتاده‌اند؛ و جستجوها و پژوهش‌خواهی‌هایشان هم، راهی به سوی دانستن یا حل و فصل چنین گرفتاری مضاعفی نمی‌گشاید. پس در بالای مثلث، این بیت از لسان‌الغیب حافظ شیرازی را می‌نویسند:

جز قلب تیره چیزی نشد حاصل هنوز

غافل در این خیال که اکسیر میکنم



مسلمانان در این قنّۀ مثلث، واقعیت زدگان، "ضربت علیکم الواقعة" و غفلت زدگان، "ضربت علیکم الغفلة" هستند که غافل از حقیقت پیامبر اعظم، در حالی که مدعی اکسیرِ پیروی پیامبرند، رویشان نه به حق، بلکه به سوی خلق است. به نوکری سیاست امپریالیسم و بندگی زر و زور یهود و صهیونیسم افتخار می‌کنند و مرامشان محو شدن در ظاهر و مظاهر حیات دنیا است و از طریق اینهاست که حقیقت به صورتِ نوکری و بندگی، شیفتگی و شفتگی، و سودائی و شیدایی دنیا و اهل دنیا برایشان متجلّی می‌شود. علی‌رغم این، غفلت و بندگی غیرخدا و دنیاپرستی، چیزی جز قلب تیره و دل تاریک نصیبش نساخته، و از وضع و حال خود به ستوه آمده است. در این حال، هنوز خیال زده است که با صنعت غول‌آسای امپریالیسم معجزه می‌شود و راه جاودانگی را می‌یابد. با تکیه بر همین صنعت امپریالیستی، غرور او را میگیرد و پرخاش، تعرض و یورش به دیگران را آغاز می کند. مسلمانان با همین صنعت، منطقه و سرزمین‌های خود را به زرّادخانه‌های نظامی و صنعتی تبدیل می‌کنند و در پناه آن قرار می‌گیرند. با همین زرّادخانه‌هاست که غرور پیدا می‌کنند و سلطنت خود را دست نا‌یافتنی و جاودانه می‌پندارند و از هر گزندی در امان می‌دانند. آنها دلهایشان تیره و تار است؛ در عین حال اوقاتی هست که وقتی از شرق و غرب ناامید می‌شوند و متوجه حق می‌شوند، بخود می‌لرزند. علی‌رغم نوکری و بندگی و صنعت پرستی و رفاه زدگی، در وقت معلوم توسط اربابان بزرگ، برای آتشی بزرگ‌تر هیزم می‌شوند و به سادگی آنها را به قیمت هیزم می‌فروشند! به خود می‌آیند که چه غفلت زده‌اند؛ چگونه از خود و عاقبتِ رو به خلق داشتن و دل به غیر حق سپردن بی‌خبر بوده‌اند! مهم‌تر اینکه چگونه حقیقت در پشت این غفلت مستور و پوشیده مانده بود.

اما واقع‌بینیِ بدون حقیقت و طریقت، مدام مسلمانان را به هرسویی کشانده است. آنها را به شریعت می‌برد، ولی بدون طریقت و حقیقت؛ آن وقت قشری مذهبان ظاهرپرستی تربیت می‌کند که با نفرت از غرب، سر از افراط و ارهاب و تکفیر درمی‌آورند؛ در حالی که گمان دارند این بار با تکفیر، اکسیر می‌کنند و می‌خواهند خود و همگان را از کفر و شرک نجات دهند؛ درحالی که قلبش غافل است و همچنان تیره مانده و آن ناشی از غربزدگی مضاعف است. در عین حال کسانی دیگر از مسلمانان، برای خلاصی از غرب به جستجوی فلسفه‌ها، تئوری‌ها و طرح های مختلف، اینجا و آنجا می‌روند؛ درحالی که اگر معلومشان را هم بیابند، هرگز به آن راضی نمی‌شوند؛ بدین ترتیب:

2- در سمت ضلع چپ مثلث، مسلمانان این بیت از لسان‌الغیب حافظ شیرازی را در وصفِ حال و وضع خود می گذارند:

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان

بخواه جامی و شرابی به خاک آدم ریز



اینک مسلمانان در این قنّه، با گرفتار شدن در مسیر جستجوها و پژوهش‌ها، به فلسفه‌بافی و منطق درایی می‌افتند. زمانی سوسیالیسم و ناسیونالیسم و عُرُوبت دیالکتیک درایی می‌کردند و آخرش به بهار عربی رسیدند که وضع خود را استنتاج یا سنتزی عقلی می‌پنداشتند. در حالی که می‌دانستند به نام عقل، فقط از "عقل می‌لافند"! دست آخر هم به نام شریعت، گرفتار زهد بدون طریقت و حقیقت شده‌اند و "طامات میبافند" و می‌خواهند با تشبّه به فرشتگی و احساس معصومیت و خودحق پنداری، هرکه چون آنان فرشته‌خو نیست را تکفیر کنند. با این جنگ تکفیری و ارهابی، خود را به جنة المأوی، برای شهوت‌رانی با حور و غلمان برسانند! آنها در حالی از سکنی در این بهشت محالی خشنودند که آن، ساخته و پرداخته شریعت درایی و خیال پریشان و دل غافلِ ابن تیمیه است. به قول لسان‌الغیب حافظ شیرازی که سروده:

یکی از عقل می‌‌لافد، یکی طامات می‌بافد

بیا تا داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

با این زهد قرون وسطایی است که دلهای مسلمانان، همچنان در تاریکیِ عقلِ لافیدنی و طاماتِ بافتنی مستور و محجوب است. آن طرف، مفتیان و شیوخی که بهشت وعده می‌کنند و فرشته‌خویان خشونت‌طلب و بمب‌گذار و انتحاری را به آن می‌خوانند؛ و این طرف کسانی که بهای رسیدن به این وعده را با جانشان، با درنده‌خویی و خشونت وصف‌ناپذیر می‌پردازند و گمان می‌کنند آن حورالعین، قصرها، کاخها، شرابها و طعامها و لباس‌ها و هامرها و رولزرویس‌ها و برگرها و همۀ مظاهر لذیذ و خواستنی‌شان را در این بهشت خواهند یافت و البته در معیت رسول خدا!!

این بهشت واقعه زده، آن شریعت غربزده و این که نمی‌داند با فرشته‌خویی و زهد و ریا، راه به "جنة اللقاء امکانی" ندارد. این‌ها کسانی نیستند که دید و دیدارشان، دید و دیدار رسول خدا باشد. آنها حقیقتشان را نزد ابن‌تیمیه و محمد بن عبدالوهاب جستجو کرده‌ و ملاقی آنها بوده و متعاطی کلمات آنهایند. پس با آنها محشور خواهند بود. آنها حقیقتشان همان مظاهر عالم غربزده، در قالب و شکل حورالعین و همه قسم، خوردنی و آشامیدنی است!

عده‌ای از مسلمانان که از این زهد فرشته‌خوییِ مهاجم و یورشگر و حیوان صفت سرخورده‌اند، مسیر را تغییر می‌دهند و انقلاب و صحوه و بیداری اسلامی را به سوی جستجو در معارف و سیاست غربی برمی‌گردانند. سیاستمداران جای شیوخ و مفتیان را می‌گیرند و از دموکراسی می‌گویند و استبداد را مذمّت می‌کنند. آیا با این همه راهی گشوده می‌شود؟ هنوز دلهای مسلمانان تیره و تار باقی مانده؛ پس مسلمانان بار دیگر رو به سوی خود می‌آورند. چنانکه عکسی روی عکسی بار دیگر بیفتد یا تایی بر تایی دیگر از طناب بپیچد و زبان حالشان این بیت لسان الغیب است:

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود



پس آن هنگام که فرشته‌خویی و زهد قرون وسطایی با این نفرت‌پراکنی و دهشت‌افکنی گسترده شد و جواب نداد، حیوان صفتی و تشبّه به حیوان رواج می‌یابد. مسلمانان در این حال و وضع، معارف و سیاست غربی را هنوز راهگشا می‌دانند. دولت‌های سکولار در برابر دولت‌های اسلامی (به ظاهر) قرار می‌گیرند و در برابر زهد قرون وسطایی، این مسلمانان فاقد شریعت و طریقت و حقیقت به میدان وارد می‌شوند. آنها حتی منکر بهشت و جنة‌المأوای محالی‌اند؛ همان جائی که تکفیری‌های مدعیِ دولت اسلام، در آن برای خود وعدۀ بهره‌مندی و برخورداری گرفته‌اند؛ آن بهشت واقعه‌زده‌شان که عکسی از همین حیات دنیاست که روی هم می‌افتد و تایی که به تای دیگر پیوند می‌خورد. پس این مسلمانان فاقد شریعت و طریقت و حقیقت، از زهد قرون وسطایی، مسلمانان دیگر را می‌ترسانند؛ از شریعت برحذرشان می‌دارند. در اینجا فقط غرور حاکم است. در این میان مسلمانان در دارالغرورند. حتی زهد قرون وسطایی مسلمانان هم ضرر دارد. مسلمانان در این قنّه، سخت به غرور چسبیده‌اند. زیرا مثل یک نیروی محرکۀ نژادی، قومی، مذهبی، قبیله‌ای و طایفه‌ای آنها را به پیش می‌راند. همچنین می‌تواند باعث جلب پول و سرمایه، شهوات و شهرت و سلطه شود. در همۀ این غرورها، شیطانِ نفس اماره و امپریالیست‌های متکبر بر مسلمانان سوار و مسلطند. حقیقت در هر غروری تجلّی دارد و همان غرور متجلّی، حق، بلکه خدایشان خواهد بود.

این غرور، امروز تنها صنعت غول‌آسای مسلمانان است. آنها صنعتگران نژاد، قومیت، طایفه، آباء و اجداد و مذهبند که از آن، صنعت تعصب، افراط، تکفیر و خشونت و وحشت و ذبح و کشتار ساخته و پرداخته‌اند. مسلمانان در این خیالند که این صنعت غول‌آسا، این صنایع جاهلی، اکسیر زندگی و همۀ حیات دنیای آنهاست. غافل از اینکه این صنعتی است محتضر، که در بحران افتاده و جز تیرگی و تاریکی قلب برای مسلمانان ارمغانی نداشته، ندارد و نخواهد داشت.

این مسیر طی شده، همان مسیر غفلت و افتادگی مسلمانان امروز میان "صنعت غربی"[3] و "صنعت عربی"[4] است! افتادنی در بدِ حادثه! برخی مسلمانان غافلند و با همین افتادگی میان دو صنعت، با همین صنایع عربی، ابرقدرت‌ بازی میکنند؛ اما این تا کجا ادامه دارد؟ واقع‌بینی هم هست؛ آنها فقط کاریکاتوری از صنعت غربی دارند و از صنعت عربی، دستاوردهای عظیمی در تعصب، افراط، تکفیر، خشونت و برادر کشی بدست آورده اند. با همان واقع‌بینی جاهلانه می‌توان دانست که افتادگی مسلمانان میان دو صنعت، آن هم از بدِ حادثه، توهم قدرت، ابرقدرت های کاریکاتوری و یا آتش ‌بازی جاهلانه و شکست خورده را بهمراه آورده، و این فقط حاصل شریعتی خودبنیادانه و نیست‌خداانگارانه است که به هیچ جا نمی‌رسد و هیچ راهی نمی‌گشاید. از طرفی، زرّادخانۀ طلاب، مدارس، دروس و آموزه‌های مفتیان و شیوخ این صنعت شرعی، فقط غرورآفرینند و باعث غفلت مسلمانان شده‌اند. مسلمانان در جستجو و پژوهش خود می‌خواهند از این شریعت بی طریقت عبور کنند؛ می‌خواهند بدانند چگونه سیره و حدیث پیامبر اعظم که مکمّل هم بوده، اینک با جدا کردن شریعت از طریقت توسط این مفتیان ناجوانمرد راه به حقیقت ‌میبرد؟ پس سیر معکوس می‌شود؛ به قول لسان‌الغیب حافظ شیرازی:

ز خانقاه به میـخانه می‌رود حـافظ

مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آید



حوالت تاریخی مسلمانان از قرون وسطای اسلامی همواره زهد بوده است، تا دورۀ کنونی که حوالت مسلمانان شریعت مآب، بدون طریقت و حقیقت، همچنان زهد است؛ البته زهدی وارونه؛ به قول عرفا، مسلمانان چه در دورۀ قرون وسطای اسلامی و چه در دورۀ جدید و اکنون، همواره در "خانقاه" بوده‌اند. در همین جاست که از سر زهد بدون علم، شریعت بدون طریقت و حقیقت، فرشته‌خویی کرده و با تکفیر و تکذیب و کشتار دیگران سعی در رسیدن به بهشت و معاشرت با فرشتگان داشته اند! گروهی از مسلمانان که از این زهد و ریا به ستوه آمده‌اند، از حیوان صفتی ملول شده و می‌خواهند از شریعت به طریقت هم بروند؛ می‌خواهند از خانقاهِ خود فرشته‌بینیِ مبتنی بر تفسیق و تکفیر دیگران و نیز خودحیوان‌انگاریِ مبتنی بر شریعت‌گریزی و طریقت‌ستیزی خارج شوند، تا به "میخانه" برسند. آنها می‌خواهند از مستی و خلسۀ زهد و ریا به هوش بیایند؛ می‌خواهند از زهد و ریا، چه قرون وسطایی و چه مدرنش خلاص شوند. چرا که آنها واقع‌زدگانی‌اند که نمی‌دانند خودفرشته‌بین و خودحیوان انگارند و یا می‌دانند و از آن غفلت می‌ورزند. در هر صورت زهد و ریای مسلمانان اکنون، نیست‌حق‌انگارانه است.

مسلمانانی که هویت نژادی، قومی، طایفی، مذهبی و زبانی را اصل وجود خود می‌انگارند و بر این اساس، اصالت و مسلمانی خود را مثلاً با عرب بودن یا ابن فلانی و آل بهمانی بودن یکی می‌شمارند، در طریقت و حقیقت، خدای واحد و احد را نیست‌ می‌انگارند و به {ارباب‌ٌ متفرقون} اعتقاد دارند. اگر اصالت، مثلاً عُروبت در کار بیاید، شریعت، طریقت و حقیقتِ آن یا احکام و سنت‌های آن و خدای آن، خدای عروبت است، دیگر الله نیست و احکام الله و سنة الله نبوده و دین آن، اسلام نیست بلکه خدایش عرب، و دینش عُروبت است. پس مسلملانان باید، به اقتضای نژاد، قوم، قبیله و مذهب مختلفشان، خدایانی داشته باشند!!

مسلمانان با خانقاه نشینی، خود را در جای بیگانه نشانده‌اند؛ آنها با تشبّه به فرشتگی و یا حیوانی، به مثابه بیگانگان، خود را از انسان بیگانه و از عالم بیگانه کرده‌‌اند؛ این همواره خوشایند قدرت‌های سلطه‌گر بوده است که مسلمانان از جهان گوشه بگیرند و بیگانگی بگزینند؛ از "مقام محمود انسانی" که مستلزم جاهدوا فینا است دور شوند و مثلاً در "مقام معلوم" و از پیش معیّن شدۀ زهد و ریا که مستلزم جاهدوا عنّا است، برای رسیدن به جنة المأوای محالی، ولو با ارهاب و تکفیر و کشتار و جنگ، از منطقه و مقدرّات آن، و به خصوص از اسرائیل، آن موجود ضروریِ سلطه‌گران، بگذرند و چشم‌پوشی کنند.

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در زبان و حکمت یونانی، خانقاه را خسنودورکئیو گفته‌اند که در حکمت قرآنی و زبان عربی با مسکنت و مسکین مترادف است. بدین قرار مسلمانانِ مسکین، یعنی بیگانه از مقام محمود انسانی و دست شسته از جاهدوا فینا و دارای حوالت مشترک با یهود، مطابق وصف قرآن کریم که از آنان به "مسکنت زده" تعبیر کرده، بیگانه شمرده شده‌اند. {کُتِبَ علیکم الذلّة و المسکنة}.

اکنون منطقۀ اسلامی، دارالمساکین شده است. مسلمانان مسکنت زده و سکنی گزیده در آن با هم در ستیز افتاده‌اند و جهادشان "جاهدوا عنا" است. در این بد حادثه، گروهی در این خانقاه زهد و ریای نیست‌حق‌انگارانه، سر از تکفیر دیگران درآورده و خودخواهانه سعی در قبیله پرستی و نژادپرستی و قوم پرستی، به جای خداپرستی دارند. یا گروهی دیگر در زهدِ خودبنیادانه‌شان یا همان زهدِ از شریعت و طریقت و حقیقت توأمان، از سُکر عَرق و مستی شهوات بیخود می‌شوند، حیوانی می‌کنند و با آن عرق، هرگز در مقام محمود، آدم نمی‌شوند. در این مسکنت‌زدگی، در خانقاه بلاد اسلامی، مسلمانان بیگانه از نفس مطمئنه و آشنای نفس اماره‌اند. اکنون بر مسلمانان بیگانگی از حق و حقیقت، زده شده است.

آیا مسلمانان به اصل خود بازمی‌گردند؟ آیا این ممکن است که آن صومعه، آن دِیر بر فراز کوه، آن قلۀ کوه بیگانگی و انزوا را ترک کنند؟ الآن وقت، وقت قرب فرائض است تا مسلمانان در این کثرت دلمشغولی هایشان، با نگاهی نافذ و عبرت بین، هسته وحدت را ببینند و با حقْ فاعل بینی و خودْ آلت بینی آرام بگیرند؛ و در یابند که وقت قرب نوافل گذشته است. دیگر وقت وحدت گریزی، با نام تدبیر یا عقلانیت، یا وقتِ وقت گذرانیِ زاهدانه در دیر و صومعه برای مسلمانان گذشته؛ اوقات فراغت از آنچه در اطرافشان در منطقه و جهان می‌گذرد سپری شده است. مسلمانان اگر همت کنند و از بیگانگی و مسکنت‌زدگی بگذرند، مظهر و مجلای لطفِ آشنای حق تعالی قرار می‌گیرند. خداوند آدم را در مقام محمود انسانی، بر صورت خود آفریده و تنها در این مقام است که اگر آدم قرار بگیرد، حجاب جلال کنار می‌رود و از ذلّت و مسکنت می‌گریزد و گامی بلند به سوی صحو معلوم برمی‌دارد. این صورتی حقّانی است که شریعت را به طریقت و هر دوی اینها را به حقیقت متصّل می‌کند؛ با این صورت است که مسلمانان از صورت زهد و ریای نیست‌حق‌انگارانه، از خانقاهِ بیگانگی خلاص می‌شوند. پس با این صورت، بازگشت به مقام معلوم، به فرشته‌خویی و اصرار بر تکفیر و تفسیق دیگران به عنوان راهی به سوی بهشت، یا حیوان صفتانه و ددمنشانه پرداختن به بمب گذاری و انباشتن زرادخانه‌های عظیم سلاح برای برادر کشی بی‌معنی است. سرنوشت ازلی مسلمانان است که راه خود را از مسجد زهد و ریا بگردانند. آنها تا در این مسجد سکونت دارند، تکفیر و تفسیق ناشی از ظاهربینی و ظاهرپرستی هم همراه آنهاست. در حالی که این تقدیر مسلمانان نبوده بلکه، قضای نامرضی الهی است که مخالف ازل نوشت ما بوده است. حافظ شیرازی، لسان‌الغیب می‌سراید:

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

ایـنم از روز ازل حـاصل فرجـام افتاد

چه کند کز پـی دوران نرود چـون پرگـار

هـرکـه در دایـرۀ گــردش ایـام افـتـاد

صـوفیان جـمله حـریفند و نـظرباز ولـی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



افتادگی، مقامی به حسب بدحادثه یا حسن حادثه است؛ بستگی دارد به اینکه مسلمانان، گردش ایام و ایامشان چه باشد؟ از آنجا که ما نه فرشته‌ایم و نه حیوان، تاریخ داریم و ایّام داریم. روزگار و گردش ایام ما، یا ایام الله است یا ایام البشر؛ این همه فلسفه‌ها که آدم می‌بافد و آن همه تدابیر و اندیشیدگی‌ها که می‌لافد. در این میان آنچه مسلمانان برای کج تابیهای خود که مغایر اسلام است می بافند، طامات است و آنچه بدان فخر می کنند و می‌لافند، صنعت جاهلیت عربی است. اگر ایام، ایام الله نباشد و گردش روزگار بر مدار شیطان بچرخد حاصل، افتادگی مسلمانان در روزگاران سخت و دوران تاریک نفس اماّره، و از بد حادثه بوده است. مسلمانانی هستند که خود را بی‌گناه و صاف و صوفی می‌انگارند؛ آنها گمان می‌برند تنها حریفان معرکۀ خدابینی هستند. آنها خود را الهی و بازتاب دهندۀ نورها و نشانه‌های خدا می‌انگارند. گمان می‌برند آینه هایی هستند که خدا فقط در آنها جلوه کرده و نشانه‌ها و آیات الهی را باید در آنها به تماشا نشست! در حالی که مسلمان راستین، کسی که مظهر و مجلای این انوار و نشانه‌ها و آیات الهی است، با دل سوخته سخن کرده ولی، کسی نشنیده است. در این میان، سخن وحدت، سخنِ چنین مظهریت ممتازی است. مسلماً هر روزی که مسلمانان به خود بیایند و از بیگانه و بیگانگی دور شوند، آن روز ایام الله است. روزهایی که در آنها نشانه‌ها و آیات رحمت و قدرت و عظمت الهی آشکار است و مسلمانان باید هویت خود را با آن نشانه‌ها و آیات در آن روزها بسازند و نشان دهند؛ حتی اگر هر روز، از نو هویت خود را بسازند. لذا تری گونۀ مسلمانان، خانقاه و میخانه و خرابات، هر یک هویتی است و هویت ساز و نیز روزی است و روزگارپرداز.

در این میان، خرابات، طریقت است برای رهایی از تقدیس خویش به نام شریعت؛ شریعتی رایج که مسلمانان را تشویق می‌کند در زهد و فرشتگی. مسلمانان باید هویت معلومی داشته باشند تا اینکه در دایره گردش ایام الله، هویت و مقام محمود را طلب کنند. حافظ شیرازی لسان‌الغیب سروده:

در خـرابـات مـغـان نـور خـدا مـی‌بـیـنـم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم



اینکه خرابات، مقام مغان یا برگزیدگان و انبیاء و اولیای الهی، خصوصا حضرت محمد بن عبدالله (ص) است؛ اینکه نور خدا در این مقام و گونۀ عالی و متعالی متجلّی است، نشان از آن دارد که مسلمانان در تعیین جایگاه و مقام اصلی خود، از همراهی پیامبر اعظم (ص) و بالتبع سنّت آن حضرت، مشتمل بر حدیث و سیره یا همان شریعت و طریقت باز مانده‌اند. آنها با بیرون آمدن از مسیر پرگارِ وجود حضرت رسول اعظم، اینک قادر به تشخیص موقعیت خود نیستند؛ در حالی که باید بدانند گنجی عظیم و نوری را که پیشینیان‌شان برای آنها به ودیعه گذاشته بودند در اختیار دارند. بی آنکه بدانند مسلمانان وارثان "علم المقامات" اند؛ علم اسوه گزینی در رسول اعظم (ص) در خرابات مغان، همان علمی است که مسیحیت قرون وسطایی تلاش تاریخی و مجدّانه ای کرد تا با همدستی مغولان نابودش کند. این مقام، عمارتی ممتاز بود که هر خشت آن برای مسلمانان، حسنِ حادثه‌ای بود که در گردش ایام افتاده بود. به قول حافظ شیرازی لسان‌الغیب:

مقام اصلی ما گوشۀ خرابات است

خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد

این مقام اصلی، یعنی مقامی که فقط اهل اسلام یا رهروان رسول اعظم از آن برخوردارند، مقام محمود انسانی است، مقامِ "گونۀ خرابات" در میان تری‌گونۀ خانقاه و میخانه و خرابات. مسلمانان به جایگاه و عظمت و شکوه نخواهد رسید، تا وقتی که مقام اصلی خود را نیابند و به مأثورات عظیم پیشینیان شان که علم المقامات است دست نیابند. با روال و رویۀ کنونی آنها در خانقاه زهد و ریا مشغول تکفیر و تفسیق دیگران و تقدیس خود به نام شریعتند؛ یا در میخانه شر و شور به بدمستیِ همدستی با دشمنان مسلمانان و بی بندوباری و ترک شریعت علیه جایگاه و مقام اصلی خود مشغولند. ممکن است امروز مسلمانان با ترفندهای استکباری، خانقاه نشین یا در میخانه سکنی گزینند ولی، مهم آن است که از مقام محمود و میراث محمدی‌شان رانده و مانده شده‌اند. آنها را به قوۀ زر و زور و تزویر، مسجدنشین و صاف و صوفی نشان می‌دهند یا در کاباره‌ها و کازینوها مسکنت داده‌اند. آنها در مسجدِ نفس امّاره‌شان یا در فحشاخانه و شرابخانۀ نفس امّاره‌شان، مسکنت و مسکنت‌زده شده و بیرون نمی‌توانند بشوند. حافظ شیرازی لسان‌الغیب سروده:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در ایـن دیــر خـــراب آبــــادم



مسلمانان برای آدم شدن، برای آنکه از بیگانگی و مسکنتی که آنها را به ذلّت مرگبار و تحقیر اسفبار کشانده و جایگاه و مقامشان را گرفته جدا شوند، باید وارثان بحق میراث سنت پیامبر اعظمشان(ص) و لایق جایگاه و مقام مسلمانی یعنی علم المقامات توحیدی باشند، باید از مسجد و میخانه بیرون شوند. باید از تکفیر و تفسیق دیگران و تقدیس خود، چونان فرشتگان بی‌گناه یا از بدمستی و شر و شور به پا کردن و دیگران را گزیدن و گاز گرفتن دست بکشند. عده‌ای از مسلمانان در مسجد فتوی می‌دهند و دیگران را کافر و مشرک می‌خوانند و خود را از قدّیسان حرم می‌دانند و عده‌ای دیگر از مسلمانان فتوی می‌گیرند و در مستی و بی‌خبری به طمع بهشت یا طمع زن‌بارگی و غنیمت جمع کردن و امیر و حاکم شدن، از هر حیوانی سبقت می‌جویند. آنها نه آدم خراباتند و نه اساساً آدم می‌شوند.

جریانات مشکوکی سیر را عوض می کنند و از خرابات تفسیر غلط ارائه می‌دهند. می‌گویند مسلمانان باید به بنیادها بازگردند و بنیادگرا شوند؛ یعنی فرشته‌خو شوند. در حالی که بنیادگرایی را عملاً مرادف به بازگشت به اصول و سنت اسلام و پیامبر معنا می‌کنند و چنین القا می‌شود که هرکه به شریعت و طریقت و حقیقت باز گردد بنیادگراست! و از طرف دیگر با این معنایابی، مسلمانان بنیادگرا را افراطی و تروریست می‌خوانند و دشمن تمدن می‌شمارند.

در حالی که آدم گناه کرد و آمد در این دیر خراب آباد که آبادی‌اش در خرابی و بدی است! آباد از وقوع بد حادثه است. این بنیادگرایی نیست که مسلمانان دوباره زاهد به زهد چپ و زهد راست، اعم از فرشتگی قرون وسطایی و حیوانیِ دورۀ جدید شوند. مسلمانان در بنیادگرایی و جایگاه مقام معلوم، هرگز امّت ستایش شده و محمود پیامبر اعظم (ص) نخواهند بود. پس بنیادگرایی مسلمانان نقطه مقابل امّت واحده اسلامی است و طرحی استکباری است.

استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در زبان و حکمت یونانی، خرابات با کوریباس و کوریبات مترادف است. خطری که مسلمانان را در این خراباتی‌گری یا کوریبانتیموس تهدید می‌کند این است که، به اسم دیانت اسلام شر و شور دیگری به پا کنند. اباحه‌گری پیشه سازند و مانند دیونیسوس‌ها و بهوت‌ها که کارشان به فحشا کشید، بشوند. یا مانند گروه‌هایی مثل مولویّه در قونیه که دست‌افشانی و پایکوبی دارند و تصوف را به زهد و اباحه‌گری تقلیل داده‌اند؛ یا کسانی که بر کرسی نقد و فتوی می‌نشینند و خود را فرشته و "زاهد پاکیزه سرشت" می‌پندارند، و "عیب رندان" و مسلمانان به پا خاسته و مرگ آگاه می‌کنند؛ کسانی که در جبهۀ مقاومت اسلامی در حال مبارزه با فرشته‌خویی قرون وسطایی و حیوان مآبی دورۀ جدید در شکل دولت‌ها، سازمانها، گروه‌ها، نهادها و افراد فتنه‌گر هستند. خرابات مقامی با سابقه است که تا حکمت یونانی و ماقبل آن تاریخ دارد. مقامی که همیشه محفل و مجلس نورخدا بوده و حجاب ظلمات و خودپرستی را کنار زده یا از آن برافکنده است. مقامی که در آن، مسلمانان هم عشق به کشف حجاب بیگانگی و سلطه استکبار و نیز صحو معلوم دارند و هم به گناه ترک مقام معلوم و وصول به مقام محمود متهم‌اند. گناهی که سیرش به سوی حقیقت است و به طرف تجلّی اعظم.

بی‌تردید مسلمانان باید از صوفی‌گری که آن را از پشمینه‌پوشی دانسته اند بپرهیزند. ولی چرا مسلمانان باید از صوفی صافی و سوفوس (Sophos) تبرّی جویند که در زبان و حکمت یونانی به معنی حکمت است؟ چرا باید از سوفوس و صوفی که با طوبی و طیّب در زبان عربی و حکمت اسلامی، به بیان استاد دکتر سید احمد فردید، یکی است و فیلسوفی از آن برآمده، بگسلند؟ مسلمانان باید بدانند برای آنکه از بنیادگرایی بپرهیزند باید خراباتی بشوند و صوفی در خرابات کسی است که از زهد و ریا و ددمنشی پاک و مبرّاست و می‌خواهد از گناه آدم بگریزد و برای همین در خرابات پناه گرفته است؛ گرنه اگر می‌خواست در گناه آدم بماند باید در خانقاه و میخانه یا در زهد و ریا و مستی می‌ماند. آنچه مذموم است و باید از آن گریخت تصوف زاهدانه است که در هر دو طرف دنیای جدید (اضلاع مثلث)به یک معنی، تصوف و زهد است که از آن "صوفی فرنگی" بیرون می‌آید و نه "تصوف رندانۀ" حافظ شیرازی. باید توجه کنیم در زمانۀ ایام البشر، برای مسلمانان هنوز نفحاتی هست و هنوز آنها دمی می‌زنند: انّ لربکم فی ایّام دهرکم نفحات ألا فتعرضوا لها. بدین ترتیب مسلمانان در این دم‌های هوای نفسِ ایام البشر در منطقه و جهان، به دنبال مجالی برای تنفس‌اند؛ پس:

3- در سمت ضلع پایین مثلث این بیت از حافظ شیرازی لسان‌الغیب را در وصف حال و وضع خود می‌گذارند:

در ره نفس کز او سینه ما بتکده شد

تیر آهی بگشاییم و غزائی بکنیم



نفحات هست چون خرابات هست. اینک در این خرابات، جایی که مسلمانان از همه سوابق معلومِ بیگانگی، سلطه‌پذیری، شهوت پرستی، زهد و ریا و ددمنشی خراب می شوند و به همۀ لواحق محمودِ شجرۀ طیبه و طوبی آباد هستند، با نفحه‌ی اُنسی از تضادها و تناقض‌ها میان خود بمیرند و به اجماع کلام الله و سنت الرسول زنده شوند. بعد از این سیر اختصامی، متوجه کُنه و حقیقت امور شوند تا فریب ظاهرسازی‌های دشمنان را نخورند. این جهاد اکبر مسلمانان است برای آنکه مهیای جهاد اصغر شوند. پس اولاً، همۀ شُرور و فتنه‌گرانی که به نام شریعت در فکر و جان مسلمانان نفوذ کرده‌اند و اجتماع آنها را، با تضاد سازی و تناقض پردازی متفرق ساخته‌اند بیرون بریزند و از آنان تبرّی جویند. ثانیاً، همان فتاوی و فرمانهای بدون طریقت و حقیقت که نشان راه و راهنمای عملشان بوده و خیل عظیم مسلمین را گمراه ساخته بود را به دیوار بکوبند و از ظاهر آنها به مقاصد اصلی‌ پر شرارتشان توجه کنند. ثالثاً، در مقام توبه، هرچه بر اساس این شریعت بی‌طریقت، بر اساس این تصوّف زاهدانه یا فرنگی‌مآب بر سر اسلام و مسلمانان آورده‌اند، از صدمات و لطمات تدارک و تجهیز نمایند. رابعاً، خود را آمادۀ جهاد اصغر با همۀ فرشته‌خویان و حیوان‌صفتانی کنند که ابتدا مقدسات و زمینه‌های لازم برای گمراهی مسلمانان در بنیادگروی یونانی‌زده را فراهم کردند؛ و پس از آن، آنها را به آنچه خود فراخوانده بودند متهم، بلکه مجرم دانستند یا با تحریک بیشتر به گرگ‌پویی کشاندند و سپس در میان گرگ‌های دیگر، آنها را طعمه ساختند.

سینۀ مسلمانان، امروز در هر نفس که می‌کشند پر است از اهوای نفسانی فرشته‌خویی و حیوان‌صفتی. سینۀ مسلمانان بتکده‌ای است از بتهای نفس امّارۀ فردی و جمعی؛ از اله‌های امپریالیستی و کاپیتالیستی، از زراندوزی و ریاست طلبی و شهوت‌‌رانی، تا زهد و خلیفه‌گری و صوفی‌فرنگی. این سینه و این هوی است که امروز، مسلمانان را به جهاد با جهاد نفس دعوت می‌کند؛ به جهاد با جهاد اکبر و جهاد با جهاد اصغر می‌خواند. تا دردمندی، در مسلمانان نیاید، همۀ آن وعّاظان و شیوخ که خود معتکف بتکده‌های امپریالیستی‌اند و به جهادنفس و جهاد با کفار فتوی می‌کنند، دروغگویانی بیش نیستند. اساساً با وجود اینها، جهاد نفس، دروغی بیش نیست. دردمندی، لازمۀ جهاد اکبر و از آنجا جهاد اصغر است. این غزا و مجاهده، نیاز امروز مسلمانان است؛ ولی تا منطق‌درایی و فلسفه‌بافی هست، تا وراجیِ سیاست و اقتصاد، دروغ صنعت خبر و تکنولوژی ارعاب هست، تا پول و شهوت و زهد و ریا و خلیفه‌گریِ شریعت‌مآب و صوفی‌فرنگی هست، مسلمانان در چنگال اینها اسیرند. اینک در بلاد اسلامی، بتکدۀ اهوای نفسانی از هرگونه‌ای بر پاست. هر شیخ و مفتی و سیاستمدار و امیری، هر گروه و هرحزب و هر سازمانی، بلکه هر دولتی خود بتکده و بتی است که بخود می‌خواند. از آن طرف این غزا و جهاد، جهانی شده و مسلمانان در این عصر جهانی شدن جهاد باید دردمندانه آهی بکشند تا تیرها رها شوند؛ مسلماً تا بتکدۀ اهوای نفسانی صوفی فرنگی و زهد و ریا و ددمنشی ویران نشود، مجاهدان مسلمان رها نمی‌شوند و تا آنها رها نشوند، جهاد اصغر نخواهیم داشت. این آهی است که لازمه‌اش گذشتن از همۀ آن چیزهایی است که مسلمانان را دربند کشیده است. اصول مسلمانان اکنون، در غربزدگی مضاعفِ مرکبِ ایجابی، پرستش اله هوای نفس و انغمار در ظواهر حیات دنیا و غفلت از آخرت است. فروع مسلمانان نیز به آن اصول بازمی‌گردد و اغلب ما در فروع باقی مانده‌ایم. شهوت و غضبمان تابعی از شهوت و غضب غربی است که آنها را متحدان غربی یا متحدان منطقه‌ای می خوانیم. امروز مسلمانان در اصول و فروعشان در حال جهاد با جهاد نفسند! این جهادِ جهانی شده، ترفندی امپریالیستی است که بر دست و زبان و دل مفتیان و شیوخ و امرا و نیز فریب‌خوردگان مسلمان جاری شده است. دردمندی در اینها نیست؛ نه آهی و نه تیر آهی؛ پس هیچ مسلمان آزاده‌ای رها نمی‌شود؛ و بدون آنها، جهاد اصغری هم نیست که بخواهد جهانی شود.



مسلمانان در مثلث القِنَّه

هندیان باستان می‌گفتند سه گونه انسان وجود دارد: گونه‌ای تاماس Tamas، گونه‌ای راجاس Rajas و گونه‌ای ساتوا Satva خوانده می‌شدند. بدین ترتیب انسانِ مثلث القنّۀ هندی، انسانی بود که در مثلثِ تاماس و راجاس و ساتوا افتاده بود. استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در زبان عربی و کلام الله، تاماس هندی مترادف لفظی و معنویِ تموس، دموس، دمس و طمس می شود که انتماس مصدر آنست. همچنین راجاس هندی مترادف لفظی و معنویِ رَجَس و رِجس (به معنی پلیدی) و نیز ساتوای هندی مترادف صَحو و صُحو و اصحی است.



1- رجس

مسلمانان اگر اسیر اله هوای نفسِ غربزده و مبتلی به پلیدی‌های اسم رجس شوند، می‌توان کلمۀ هندی راجاس را در وصفشان گفت. استاد دکتر سید احمد فردید میگوید: کلمۀ رَهج عربی نیز به همین معنی است که با ریگ فارسی مترادف لفظی و معنوی و به معنی غبار پراکنده است. مثل وقتی که در کویر، طوفان به پا می‌شود و خاک برمی‌خیزد و همه جا را غبار می‌گیرد و عرب به آن رِجس و رَجس می‌گوید که نشان می‌دهد رِجس علاوه بر معنی پلیدی به هوای طوفانی هم اطلاق می‌شود. در سانسکریت هم به طوفان گرد و خاک راجاس می‌گویند.

پس اگر مسلمانان در وضع و حالی ناآرام و طوفانی گرفتار باشند، اجتماعشان پراکنده می‌شود و اغلب بنام انقلاب، شورش به پا می‌کنند. چه اینکه شر و شور و جنبشهای بسیار، بنام کسب نان و آزادی و استعلای عُروبت و طایفه و مذهب و هرچه مانند آنست بر پا شد – حال یا طغیان اجتماع مسلمانان، علت موجدۀ آنست و یا غربی‌ها آن را می جنبانند - که در هر دو صورت، آن خیزش هوای نفس است و جهتش دنیا طلبی و عافیت جویی می‌شود؛ و این حالت لازمۀ رَجَس و راجاس است و هندی‌های باستان آن اقدام را رَجَس زده می‌گفتند که عمل شیطان است؛ چه اینکه مسلمانان با اباحه گری به فسق و فجور بپردازند و عَرَق و ورق و فحشا پیشه کنند، اسیر شیطان شوند و گرفتار رجس؛ که اینان رجس زدگانند که خود زهدِ از حق و حقیقت است. به بیان کلام الله، در شراب و قمار و بت‌ها و فال‌زنی، رجس از شیطان است:{یا ایها الذین آمنوا انّما الخمر و المیسر و الازلام رجس من عمل الشیطان}(مائده)90.

اینطور اجتماع سست، دلها بی‌قرار و بنیادها بر باد می‌شود و شورش و بلوا و ناآرامی و طوفان برای تغییر آغاز می‌گردد. ولی کدام تغییر؟ در رَجس، تغییر، تبدیل صورت است و مسلمانان در دنیای امروز، در دنیایی رَجس زده زندگی می‌کنند؛ در جهانی طوفانی و ناآرام از طغیان هوای نفس اماره. {والذین سعوا في آیاتنا معاجزین اولئک لهم عذاب مِن رِجزٍ[5] ألیم} آنان که بر آیات ما می‌تازند، می‌پندارند که از ما می‌گریزند برای ایشان اضطرابی (عذابی) سخت و دردناک است(سبا:2). چرا که قبلاً فرموده: {فارسلنا علیهم رِجزاً من السماء} (اعراف: 163) این اضطراب دردناک بر ایشان از آسمان نازل می‌شود و آن هنگام {و لمّا وقع علیهم الرجز}اعراف 134). در جهانی که بشر نوعاً هم رجز زده است و هم رَجَس زده، و در رنج و درد و محنت افتاده، این درد مقدمۀ آه و رها شدن است. رَهَج میان مسلمانان اضطراب و آشفتگی افکنده است؛ آنها در میانشان وسواس‌خنّاس رخنه کرده و "دو‌ به هم زنی" می‌کند، مضطرب می‌سازد و به جان یکدیگر می‌اندازد. این وضعی است که مسلمانان رجز زده هم دارند. لذا در این طوفان و هوای طوفانی نفس، برای هرچه به پاخیزند، آن انقلاب و بیداری نیست، بلکه اضطراب و هیجان و بلوا و شورش و آشوب می‌تواند باشد که به جهت وسوسه‌های فتنه‌انگیزانه، دو به هم زنی و بدگمان ساختن، یا با فریب نان و آزادی و حق به سبک غربی است که به همین واسطه، گرفتار خشم و پلیدی از جانب خدا می‌شوند. {قال قد وقع علیکم من ربکم رِجسٌ وغضبٌ} (اعراف:71) اینان رجز زده و انتماس زده و مورد غضب الهی‌اند. {پس فأعرضوا عنهم انّهم رجس و مأواهم جهنم}(توبه: 95) این چنین است که مسلمانان برای دورماندن از خشم و پلیدیِ رجز زده، باید از منافقان و مستکبران دو بهم زن، دوری کنند. چرا که مستکبرین، پلیدی روی پلیدی انباشته می‌کنند. {و اما الذین في قلوبهم مرض فزادتهم رجس الی رجسهم} (توبه: 125) و آنچه از این شورش‌ها عاید‌شان است، بازگشت هوای نفس شیوخ و امراء یا دست‌نشاندگانی است تازه نفس که بدتر از گذشتگانی هستند که با شورش ساقط شده ‌بودند. چنانکه حافظ شیرازی لسان‌الغیب سروده:

فردا که بـارگاه حـقیقت شــود پـیدا

شرمنده رهروی که نظر بر مجاز کرد



مسلمانان رجس زده و گرفتار رهج، اهل حقیقت نیستند، بلکه آنها در واقع‌بینی آخرالزمان، به هوای انقلاب ولی در شورش و بلوا گم گشته‌اند و تنها زمانی که حقیقت آنچه کرده اند پیدا شود، در می‌یابند که چگونه فقط رو بر مجاز داشته‌اند و از حقیقتِ انقلاب و تغییر حوالت اعراض کرده‌اند. {کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لایومنون}(انعام: 125) اگر مسلمانان از ایمان تهی شوند، آنها مورد رجس قرار داده می‌شوند. در کلام الله جایی دیگر میفرماید: {یجعل الرجس علی الذین لایعقلون}(یونس:100) و بر مسلمانانی که تعقل نمی‌کنند رجس قرار داده است. بدین ترتیب رجس، تلازم با بی‌ایمانی و بی‌عقلی دارد؛ چرا که دل و عقل خود را با شراب و قمار و فال و بت و هر پلیدی دیگری در این جهان و از میان مظاهر مدرنیته زایل می‌کنند. مسلمانان در این طوفان هوای نفس، ایمان و عقل خود را به چه فروخته‌اند؟ بی‌گمان ایمان و عقل نیست که این چنین برادر را با برادر در ستیز انداخته؛ ایمان و عقل نیست که این چنین با دشمنان دور و نزدیکشان دوستی می‌کنند؛ ایمان و عقل نیست که با یهود و صهیونیسم هم‌پیمان می‌شوند؛ ایمان و عقل نیست که در سرّ و عَلَن از فلسطین و فلسطینیان تبرّی می‌جویند و حتی برای آسودگی از مسألۀ فلسطین فتوی صادر می‌کنند؛ ایمان و عقل نیست که جلوی چشمانشان مسجدالاقصی هتک حرمت می‌شود و دم برنمی‌آورند؛ ایمان و عقل نیست که فتواهایشان، سلاح‌هایشان، نیروهایشان، ثروت‌هایشان و تبلیغاتشان علیه دیگر بلاد اسلامی و مسلمانان به کار افتاده؛ به واقع در میان ایشان شهوت پرستی و مظاهر پلیدی و رجس رایج است و جایی برای ایمان و عقل نگذاشته، و به عبارت آخر بر این مسلمانان، رَجس زده شده است.

2- طمس

{ربنا اطمس على أموالهم واشدد على قلوبهم فلا يؤمنوا} (یونس:88) استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: طمس به معنی تاریکی است و با طامة هم‌ریشه‌اند. اموال را تاریک می‌کند یعنی پریشان و در مسیر فنا قرار می‌دهد. یا فرمود: {انما توعدون لواقع فاذا النجوم طمست} (مرسلات:7-8) خداوند آنچه را وعده فرموده واقع شده و ستارگان تاریک می‌شوند.

استاد بیان میکند، همین طمس در زبان و حکمت اوستایی، تماس و در زبان و حکمت سانسکریت،تماس چیتره یعنی "سیه روی" است. در قرآن فرمود: {من قبل ان نطمس وجوهها} (نساء: 47) قبل از اینکه روی آنها را تاریک گردانیم. در زبان و حکمت پهلوی می‌شود تم توخمه یعنی "اصل تاریکی" که در زبان و حکمت هندی باستان شده تامو. عرب نیز به زیرزمین تاریک دمیس می‌گوید و طمیس هم به معنای کور و نابینا است و نیز حجابی که جلوی چشم را می‌گیرد. مسلمانان امروز طمیس هستند. امروز را می‌بینند ولی از دیدن فردایِ پیداییِ بارگاهِ حقیقت و نیز پس فردای ظهور حقیقت نابینایند. هفتاد هزار حجاب طمس و رجس پیش چشم آنها افتاده است. تلبیس هم که به معنی پوشیده و نهان کردن از کسی آمده، از همین ریشه است. اندماس هم پوشیدگی یعنی بی‌حقیقتی است. وقتی مسلمانان در تاریکی و ظلمات هستند، جایی که چشم، چشم را نمی‌بیند. وقتی روی مسلمانان و روزگارشان سیاه شده؛ وقتی در الطامة الکبری، در تاریکی و کوری و نابینایی پریشان احوالند؛ وقتی در اندماس و سردابه، بی خورشید حقیقت محبوسند؛ وقتی در مقبره دنیا و در دخمه شهوت پرستی و در دهماس و دهمس دنیاپرستی و در دیماس و نهانگاه خودبینی فرو غلطیده‌اند؛ و در داموس، چونان شکارچیانی که در تاریکی پنهان شده‌اند، به صید برادرانشان نشسته‌اند؛ چگونه در طامة الکبری – که تعبیر قرآن کریم از این وضعیت پریشان و تیره و تار است_ تیرگی و تاریِ روزگار مسلمانان تمامیت پیدا نکند؟ چگونه تاریکی و افسردگی عام و شامل بر تن و جان آنها و فسردگی و نگون‌بختی و ویرانی بر سرزمین‌هایشان چیره نشود؟ مسلمانان طَمس‌زده و رَجس‌زده؛ آنها مسلمانان گرفتار تحصّل و حصول حسابگرانه کمّی و کیفی اند؛ مثل فلسفه‌بافی و منطق‌درایی و دیالکتیک‌درایی که جهتشان طمس است و نوری در آن نیست. کورمال کورمال می‌گردند، و آنها را می‌بینی که یا در حال خواندن خطابه‌اند یا به بحث و جدل‌های سیاسی و اقتصادی مشغولند یا در کار فتوایند و یا در پشت میز مذاکره، دیالکتیک مذاکره را عین واقع‌بینی و همیشه بهترین راه می‌دانند. در حالیکه این حساب و کتابها و کسبها، با فراموشی جهت عبادت و شکر، همه‌اش قلّابی است و اغلب راه به جایی نمی‌برد. از طرفی کسانی از مسلمانان نیز گرفتار شعر و شاعری، هنر و حسرت بردن و آزادی‌خواهی و حقوق بشر و امثال آن شده اند، که جهتشان رَجس است. هر دوی این گرفتاری‌های مسلمانان، بازگشتش به رِجزی است که در قرآن، به معنی درد و رنج و بیماری و بیچارگی است. در حالی که مسلمانان حقیقت وضع و حال خود را در نمی‌یابند.

3- صحو

هندیان باستان وقتی هوا تاریک بود می‌گفتند، تاماس یا طمس پیدا کرده؛ و وقتی هوا طوفانی بود، می‌گفتند راجاس یا رجس پیدا کرده؛ و نیز وقتی هوا صاف بود می‌گفتند، ساتوا یا صحو پیدا کرده است. اگر مسلمانان امروز، دلشان از هوای تاریکِ خودبینی و خودرایی یهودی و ماسونی و صهیونی گرفته است، از هرج و مرج ، از ظلم و بیداد و استبداد، از کشت و کشتار و غارت و اشغال که دانسته و ندانسته بازیگران این صفحۀ بازی غربزدگی‌اند و از آن، روزگارشان تیره و تار شده و هیچ روزنۀ امید و نوری پیدا نمی کنند، دلگیرند و می‌خواهند از این تاریکی رها شوند؛ پس تیر آهی می‌کشند و درد سراغشان می‌آید. ولی از خانقاه به میخانه می‌روند و با این، فقط رجس سراغشان می‌آید. هوای نفس، طوفانی به پا می‌کند؛ دردمندانه می‌خواهند رنج تاریکی گذشته را فراموش کنند؛ ولی دردش به بی‌بندوباری و اباحه گری و عیّاشی ختم می شود؛ غافل در خیال سیر می‌کنند؛ در حالی که راه شان را شیطانهای زمانه زده‌اند.

برای مسلمانان فقط زمانی هوا صاف می‌شود و خورشید از پشت ابر طمس و رجس بیرون می آید که کشف سَبحات جلال و خرق حجابهای اسم لطف، شده باشد؛ و برای آنها طمس و رجسِ موهوم، محو شده باشد؛ آنگاه آنها در صحو معلوم هستند. استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: صحوة را در زبان و حکمت لاتینی با سرلیتس (Surelites) هم‌ریشه می‌دانند که در آن sur پیشوند به معنیoverو above است و lites از ریشه لاتینی lithos و litho به معنی سنگ و صخره است. همین کلمه با طَلْق در زبان عربی هم‌ریشه است. طلق، معرّب تَلْک به معنی سنگ معدنی به رنگ سفید نقره‌ای، شفّاف و برّاق و قابل تورّق است که اگر بر چیزی مالیده شود آتش نمی‌گیرد و اگر در آب حل شود مانند اکسیر است. چنانکه گفته‌اند: "من حل الطلق استغنی عن الخلق". شیخ آذری گفته معنی حل طلق، "حلول، قناعت است. این نکته یادگیر که من کیمیاگرم". صاحب مخزن الادویه می‌گوید: "تلک یا طلق به سکون لام غلط است و به فتح لام لازم است"؛ یعنی تَلَک و آن را به عربی کوکب الارض و عرق العروس و به سریانی "فتح چشمار کوکب ازعا" می‌گویند. به یونانی "جسمارون" و به رومی "عوقوطیه" و به پارسی "ابرک" و به هندی "ابهرک" خوانده‌اند. همچنین طلق به معنی ریسمان محکم بافت آمده است. همۀ اینها احوال و مواجید دل مسلمانان است که بر تن آنها و آمادگی‌شان در این جهان بدحادثه اثر می‌گذارد. در واقع صحوه، از "دل گرفتگی" تا "دل بازکردن" است. گاه هوای دل مسلمانان باز است و صاف، و گاه تاریک و گرفته و گاه، طوفانی می‌شود. مسلمانان در این احوالات سه گانه، سه گونه‌اند. سیر حقیقی مسلمانان برای نجات امت همان است که در "تری گونه" هندیان باستان آمده؛ یعنی از دو قنّه تاریکی و طوفانی به قنّۀ روشنایی، شفافیت و براقی بروند و صاف شوند. این روشنایی زمانی برای مسلمانان هست که حقیقت به تجلّی اعظم برای مسلمانان جلوه‌گر شود. این همان حقیقت به معنای "کشف موهوم و صحو معلوم" است. موهوم یعنی پندار و غربزدگی، به معنی نیست را هست انگاشتن و هست را نیست انگاشتن؛ این جهانِ "نیست -ایزد-انگاری"که برای مسلمانان، پنداری است و نه دیداری. عرب و جهان عرب، ترک و عثمانی، ایرانی، مصری، سنّی و شیعه، طایفه و قبیله و امثال اینها، همه پندارها و موهوماتی است که حجاب شده، و تا کشف نشود و مسلمانان آگاهانه و خودآگاهانه و دل‌آگاهانه پرده را برنیفکنند، با حقیقت معلوم، با هوای نهفته در درون سینه، دیداری دست نمی‌‌دهد. مسلمانان باید به این هوای صحو و صافِ نهفته بازگردند که "هوای طَلق"، هوای بدون اختناق و آزاد و هوای مشترک آنهاست، و راه را برای جانفشانی و غزا، هموار می‌سازد. گرنه، نه سرزمین مشترک، نه طایفه، نه مذهب، نه قوم و نه زبان هیچ یک به عنوان مشترک معنوی، قادر به ایجاد دیدار مشترک امّت نیست و پندار متفرق ملت-دولت غالب است.

آفت‌ "صحو" نیز به جای خود البته محفوظ است. اگر گمان ببریم برای همیشه هوای تاریک و طوفانی را کنار زده‌ایم و در صافی صفای دلِ دیداربین، حقیقت انگارشده ایم؛ دیگر بیدار شده‌ و در صحوه‌ایم، آنگاه از حجابهای نور غفلت کرده، میپنداریم با عبادات و ظواهر شریعتِ بی طریقت و عمل به فروع، در صحو معلوم قرار داریم؛ زیاده‌روی کرده و جانمازها را آب کشیده و خود صاف‌پندار می شویم {الا تروهم ان تزکّوا انفسهم}؛ آنگاه "خودحق‌پندار" هم می‌شویم و باز حقیقت را به حجاب سَبحات جلال می‌بریم. حتی اگر در هوای صاف باشیم - که این چنین هوایی، آفت اش از هوای تاریک و طوفانی برای مسلمانان البته بیشتر است - مفتیان و شیوخ و امرا به میان می‌آیند و دربارۀ صحو می‌گویند و اینکه خود، بیدارند و بقیه امت در خوابند و باید عالمیان و از جمله مسلمانان را هم بیدار کنند و به مأموریت و ودیعه سلف صالح آگاه سازند و حتی دولت اسلامی برپاکنند و باید مسلمین با خلیفه بیعت نمایند! آن وقت صحو موهوم و وهم معلوم، چه بر سر مسلمانان می‌آورد؟ این جاهلیت، این بی‌عقلی، حتی به عقل جزوی و عدداندیش، این حصول حسابگر قلّابی، نمی‌گوید و روشن نمی سازد که این عین خفتن در خواب هزار سالۀ خلافت، از بنی امیّه تا بنی عباس است و هرگز بیداری ندارد. صحو زمانی محقّق است که مسلمانان از طمسِ عقلِ تاریکِ جاهلیتِ هزاره ها و همان عقل یونانی غربزده و عقل خودبنیاد دوره جدید، به رجس بروند و با دل آگاهی قرآنی، ایمان و عقل خود را به هوش نگه دارند و به صحو دیدار برسند.

کثیری از مسلمانان در همان طمسِ ناقصِ فاقدِ عقلانیتِ ابن تیمیه و امثال آن مانده‌اند؛ این خرّیت و کورکورانه راه افتادن است و از سلفِ صالحی گفتن، که البته، بازگشتش به بنی امیۀ ملعون و بنی عباس مطعون به لعنِ یونانی یهودی و طعنِ یونانی‌زده و یهودی‌زده است. امّا کسان دیگری از مسلمانان وقتی به رجس می‌روند، به جای گذشتن از آن به سوی صحو، به سکر می‌روند. آنها قائل به معنویت و تهذیب و ریاضت می‌شوند و خود را خراباتی می‌خوانند. اغلبشان خراباتی خطرناک و محفل آنها، جای فساد و تباهی است و در منجلاب فرو می‌افتند. این دو دسته هنگامی که نوبت جهاد اصغر و مبارزه می‌رسد متفاوتند. گرچه سکریّه، بیشتر متمایل به چپ‌های امروزی است و صحویّه، با همان آفت خودحق پنداری‌اش، بیشتر متمایل به راست‌های امروزی است؛ ولی در سکریه با احتساب آفت صحویه، حسابگری و میل به مبارزه بیشتر است. در حالی که صحویۀ خود-والا-بین، حساب اعمالشان را مانند حساب اموالشان نگه می‌دارند! آنها متعبّدند و کمتر اهل تعقّل؛ از اعتقاد می‌گویند و در مقابل، ایمان را بی اثر و متروک می‌سازند. آنها اگر به مبارزه تن دهند از سر حسابگری است و نه ایمان. به هر حال هنگام غزا و مبارزه، سکریۀ اهل رجس یا همان سکریه‌ای که هنوز مقصدش صحو حقیقی است، بی‌آنکه بدانند میل هوای صاف می‌کنند و دل به مبارزه می‌سپارند؛ ولی صحویه آفت زده، گرفتار انتماس خودبینی و دنیاپرستی، مبارزه را رد، بلکه انکار می‌کنند و البته برای این کار هزار توجیه شرعی دارند و دلّالانه ادلّه ای از سنّت پیامبر ص اقامه می‌کنند!

همۀ مسلمانان که به دل و عقل به هوشند، طالب صحوند. آسمان دل مسلمانان از این رعد و برق و طوفان جهالت و پلیدی، از این تاریکی و بی فروغی یهودی‌زده، از این آلودگی غبار و مه دود امپریالیستی و کاپیتالیستی که محیط زیستشان را نابود ساخته، گرفته است. دلهای مسلمانان آلوده شده تا جایی که حتی حیات دنیایی‌اش تهدید می‌شود. مسلمانان هنگامی در صحو حقیقی‌اند که مقصد شریعت و طریقت‌شان، هر دو به اسرار حقیقت باشد که پس‌فردای ظهور است؛ و به تجلّی اعظم دل‌آگاه شوند و از آنجا مرگ آگاه و ترس آگاه باشند. کشف سبحات جلال، ترس آگاهی می‌خواهد؛ سبحان الله، ترس‌آگاهی می‌خواهد؛ کشف حجاب، ترس آگاهی می‌خواهد. تا مسلمانان ترس آگاه نباشند و سبحان الله نگویند، در جایگاه صحو معلوم و مقام محمود امّت واحده قرار نمی‌گیرند و تا امّت واحده نباشند، امّت رسول الله (ص) نیستند.

مسلمانان تا وقتی از وضع و حال کنونی‌شان به تنگ نیایند، از اینکه حق رفته یا گریخته و در حجاب قدرت قهری سلطه‌گر مستکبر در استتار است و از اینکه اکنون در غربتند، دردمند نشوند و آهی نکشند و با جهاد اکبر و تمنای مرگِ به اختیار رها ‌نشوند؛ پس هیچگاه میل به جهاد اصغر نخواهند کرد. تا از طمس و رجس نمیرند، تا در شهوت‌رانی و دنیاپرستی با یهود مخرج مشترک داشته باشند، هرگز از خانقاه خودبینی و خودخواهی و افساد فی‌الارض بیرون نمی‌شوند. هرگز از زهد غربی و غربزدگی رها نمی‌گردند. هرگز دل به مقاومت امّت نخواهند سپرد؛ بلکه در مقابل و رویاروی آن، با فتوی، مال، تبلیغات و سلاحشان می‌ایستند و با دشمنان آنها هم پیمان می‌شوند. یهودی اهل طمس است و از رجس بیزار است. امّا همین یهودی، مسلمانان شهوت‌ران و دنیاپرست را برای اسیر ساختن وامی‌دارد تا به رجس بیفتند و در آن غرق شوند تا اسیر دستان آنان باشند و اگر تمرّد کنند، فحشای آنان را تهدید به افشا می‌کند. یهودی و ماسونی و صهیونی هرگز اهل سکر نیستند و صحو هم نمی‌خواهند.

این راه دشواری است. انسان مثلث القِنَّۀ مستضعف، همان مسلمان محمّدیِ محنت زده و محزون است که به ندای قرآنی {ولا تحنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون} مفتخر میشود اگر، حجاب‌ها را با سبحان الله، در حالی که ترس آگاه و مرگ‌آگاه است بیفکند؛ موهوم تاریکی و طوفانی را به پشت بیندازد و صحو حقیقت را در هوای صاف و روشن دیدار می‌کند. باید به حکمت رفت، مرارت کشید و تزکیۀ نفس داشت. حافظ شیرازی لسان‌الغیب سروده:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور







[1] ) این نوشته تلقیاتی است از بیانات دکتر سید احمد فردید در باب انسان، موجود مثلث القنّه.

[2] . نسبت شریعت و طریقت، نسبت جسد و روح یا تن و جان است. همانطور که جان برای تجلّی و ظهورش به تن نیاز دارد، طریقت هم برای ظهورش به شریعت نیاز دارد. همانطور که تن بدون جان لاشه‌ای بی‌خاصیت است، شریعت هم بدون طریقت، احکامی است بی‌معنا و افاده. نسبت حدیث و سیره هم نظیر همین است.

[3] . پول، رفاه، آبادانی، شهوات، شهرت، سلطه و زرادخانه‌های سلاح و مصنوعات

[4]. عشیره، طایفه، قبیله، مذهب، عروبت، نژاد و زبان و عرف

[5] . در تفسیر طبری در معنی رِجز آمده: لرزشی است درپای شتر بر اثر درد که آن را از سیر معمولی باز می‌دارد.