رفرنس نویسیِ تفکر، مقبولات یهودی تحمیلی و آمیخته با زبون اندیشی است
یهود، بعد از آنکه دید عقلِ نصاری به عنوان مسیحیت قرون وسطی، با پذیرش حجیت عقل یونانی در تفسیر عالم و آدم و مبدا عالم و آدم، عقلی ممسوخ شده و با این ممسوخیت، خیالش از انهدام علم المقامات و در هم شکستن حکمت اُنسی مسیحی آسوده شد، به سراغ آلوده کردن منبع و مرجع و منشأ تعقّل و تفکّر میرود. بطور کلی اندیشه یهود این است که بجای مبارزه نهان روشانه با کلیسا، یا در ائتلاف و اتحاد با فلسفه یونانی برای تأسیس شعبه فلسفه مسیحی یا شعبه فلسفه اسلامی، و در تناقض و اختصام آوردن کلام ملتزم به وحی با کلام غیر ملتزم به وحی، اساساً به جنگ روشِ تفکّر و تعقّلِ قدس انگار برود و آب را از سرچشمه منحرف کند.
میدانیم که بعد از ادواری که به فلسفه گذشت و اتحادی که عقل ممسوخ یهودی با عقل متافیزیکی بر علیه عقل قدسی داشتند، به گفته استاد دکتر سید احمد فردید: در قرن 18 و بعد از کانت، فلسفه در دست یهود قرار میگیرد؛ درست تر، یهود است که فلسفه را می دزدد. چرا؟
قبلا میدانستیم که یهود صقّار و ساقور بدست است. او دزد اماکن مقدس و اشیاء مقدس است. اینبار نیز چون گذشته و بنابه خصلت روح تاریک و سرشت تلخ اندیشۀ مسموم و اسنوخردی یهود، نباید انتظار میوۀ شیرین از تولیت جدید فلسفه داشت! که حکیم ابولقاسم فردوسی سروده:
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش در نشانی به باغ بهشت
گر از جوی خُلدش بهنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوه تلخ بار آورد
اما علت ربودن و دزدی یهود آنست که بر سر تعقل فلسفی بایستد و با شمشیر عقل معکوس[1]، ناظر و حارس باشد و مبادی و مراد حرکت عقل متافیزیکی را رصد و دلالت کند به سوی جهتی که بعدها ثمره اش را بچیند!
پس نیاز به تاسیسات و تشکیلات و ساز و برگ تازه ای هست، افراد جدید و حوادث جدید. همه اینها باید سعی شان در ایجاد غفلت و غفلت زدگی بشر باشد، طوری که نه تعقّل فلسفی چپ روی کند و نه تفکّر اُنسی به کوشش درآید؛ هیچکدام نتوانند از زنجیر دغلِ این غفلت برهند و برهانند.
آنها بعد از دوره ای از پشتیبانی مالی و عقیدتی و عملیاتی وسیع از سرکوب وحشیانه و خونین جریانهای حکمت اُنسی و علم المقامات مسیحی، بعد از رنسانس، در دورۀ جدید شروع به ایجاد جریانهای تفکر جدید و علم المقامات قلّابی می کنند. این جریان جدید بر اساس وحی و وحدت حاضر و محضر قدس و طی مراحل سلوک إلی الله و تلقی کلمه رحمانی از حضرت قدس و علم حضوری بنا نشده است، بلکه برپایۀ انکار و الحاد آیات و اسماء الهی و دشمنی با قدس و حضور در بارگاه نفس امّاره و سلوک إلی الشیطان و تلقّی کلمه شیطانی از نفس امّاره و علم حصولی جدیدی بنا شده تا اینکه آنچنانِ حصول یونانی رومی و قرون وسطایی و حتی رنسانس و وجه مشترک در مبادی و مراد و جهت را، آنچنانتر کند. این حصول جدید که یُلقِي الشیطان و برپایۀ غفلت و غفلت زدگی مضاعف بشر است، همان علم المقامات قلّابی و نه قلبی است؛ اولین تجلیاش در این بنیانگذاری جدید، تأسیس اساس دایرةالمعارف بوسیله اصحاب دایرة االمعارف است.
اگر یهودی و ماسونی و صهیونی بخواهد بالای سر تعقل فلسفی و تفکر آُنسی بایستد و شمشیر ناظر و حارس در دست بگیرد، باید خط مشی و قواعد و رویه هایی ایجاد کند که به عنوان رویه های استاندارد و قواعد معیارِ علم و جهل، تحقیق درست و نادرست، گزارش راست و دروغ، همه را وادارد به آن تشبّه کنند. اگر در گذشته معیار تعقل، وحی الهی و کتاب الله و سنت الله و سنت انبیاء بود؛ یا حتی بر خلاف آنها، در میان دسته ای دیگر از معیارها، تفکّر بدون التزام به وحی بود و کسانی میگفتند: نحن معاشر الحکماء لا نحتاج إلی الأنبیاء و معیار تعقل فلسفی را، اعم از مشّاء و اشراق میدانستند؛ در وضع جدید یهود همه اینها را، اعم از اینکه در تعقّل و تفکّر ملتزم به وحی باشند یا نباشند ممیزی میکند؛ و ایستاده، شمشیر بر بالای سر اندیشه ها و نوشته ها می گیرد؛ و آنها را به علم یا غیر علم، به علم یا جهل، به روش علمی درست یا روش علمی نادرست متّصف میکند تا اینگونه آنها پذیرفته شوند یا پذیرفته نشوند و مانع حضور هر اندیشه ای که نمی پسندد یا از آن می ترسد می شود. از اینروست که استاد دکتر سید احمد فردید در نامه اش خطاب به امام خمینی می نویسد: سید احمد فردید آدمی است که برای خودش کار کرده است و اگر کتابی ننوشته، نخواسته تشبّه به کثافات دیگران بکند.
اساس این وضع جدید در دایرةالمعارف و روش رفرنس کردن آثار گذاشته میشود، و باید یک روشِ معیارِ جهانی باشد و همۀ آکادمیها، دانشگاهها، حوزه های علمی، نشریات علمی، موسسات، مدارس و اساسًا هر چه چاپ و نشر میشود با آن هماهنگ و همسو گردد.
اما این کار چگونه انجام شد و اثرش چه بود؟
انسیکلوپدیا یا دایرةالمعارف یا فرهنگ مستند علوم، صنایع و حِرَف که قبل و در جریان و بعد از انقلاب فرانسه آغاز و به انجام رسید، در 28 مجلد با 74 هزار مدخل و تصویر و یکصد نویسنده منتشر شد. به این اسامی توجه کنید: دیدرو، مونتسکیو، روسو، ولتر، دالامبر، هولوسیوس، دلباک، تورگو، کِنه، کوندیاک، اولباک، مارمنوتل، مارکی دو کوندرسه، بارون فن گریم، فردریش ملکیور، کنت. اینها اغلب یهودی و بلا استثناء ماسونهایی هستند که به عنوان اصحاب دایرةالمعارف، نویسندگان و موسسان آن به شمار میروند؛ و کل کار دایرةالمعارف به فرانسیس بیکن تقدیم میشود! آنان کسانی اند که خود به معنی مصطلح فیلسوف نبودند ولی، خود را فیلوزوف میخواندند که به یک اعتبار وهن فیلسوف و فلسفه بود. بعد از آنکه مؤمنین و دین را به خرافه انگاری و اوهام پنداری تمسخر و وهن و طرد کرده بودند. اینان متعلق به یک جریان قدرتمند یهودی و ماسونی و صهیونی بودند که بر حوزه های علوم، ادب، هنر، حقوق، فلسفه، جامعه شناسی، سیاست و اقتصاد، برای تقسیم علوم مسلّط بودند؛ ایشان بنام منوّرالفکری در برابر دیانت و فلسفه انقلاب کردند و هر چه با عنوان وحدت علوم بود را تاریک دانستند. ولی دایرةالمعارف قرار بود اثرش این باشد که بجای مرجعیت قدس در علوم و ارجاع به کلام الله و حکمت الهی و حتی فلسفه، نفس اماره مرجع قرار گیرد و ارجاع به اندیشه اومانیستی علوم باشد. به عبارتی از حالت استعلایی در نگاه به علم و مرجعیت علمی، به ایمان به خودِ نفسانی و به علم و اندیشۀ خود و خود بسندگی، بدون وحی و فلسفه برسد. اینبار بشر به انقلاب فرانسه و دایرةالمعارف میگوید: نحن معاشر النفس الأمارة بالسوء و لا نحتاج إلی الأنبیاء والحکماء!
این معنی زبون اندیشی است که به تعبیر استاد دکتر سید احمد فردید: «این زبون اندیشی به تعبیر بنده، مقدّم از همه، با روح خبیثِ فاسد یهودیِ ظاهرپرست، که با خودِ روح غربی هم جور آمده بود سازگار است». پس هر کار علمی وقتی علمی شناخته می شود که مستند به مرجعیت علمی دایرةالمعارفی و روش رفرنس نویسی باشد؛ یعنی به مستند فکر خود و رأی خود، اعم از خودِ فردی و خودِ جمعی.
پس دیگر کسی حق ندارد مطالعه و تحقیقی ارائه کند که به تعقل فلسفی یا تفکر اُنسی راهی نو بگشاید و حرفی و نظری جدید در تلقی از قدس داشته باشد. بلکه زبون اندیشی قرن هجده و دایرةالمعارف حکم میکند هر کار حتی اگر از قدس بگوییم و بنویسیم باید ارجاع و رفرنس به منابع و مصادر فهرست شده داشته باشد و گر نه، علمی نیست و فاقد اصالت تحقیق است و هرگز پذیرفته نمی شود. این مراجع که عمدتاً در انحصار مرجعیت علمی یهودی و ماسونی و صهیونی علوم و حتی فلسفه و دیانت است، انحصاری مطلق ایجاد میکند که کسی حق نداشته باشد فکر کند و سیر از باطل بسوی حق و از ظاهر به سوی باطن کند و آنرا نشر نماید. بلکه تعقل و تفکر به حدّی " زبونی" و سطحیت میگیرد که به تألیف یا تحصیل و تجزیه و ترکیب و تنظیم و سرهم بندی کردن معنی میشود؛ و دیگر نه مبادی هست نه مراد، نه نوری هست نه راه.
دایرةالمعارف یک کارِ از خود راضی است روی کاغذ و نه کاری در مجامع و محافل دینی و فلسفی. بقول کاترین، امپراطریس روسیه خطاب به دریدو سردبیر دایرةالمعارف: «شما روی کاغذی کار میکنید که هر چیزی را میپذیرد؛ همواره نرم است و نه با تحلیل شما و نه با قلمتان مخالفتی نمیکند». معنی این سخن آنکه هرگز خود را و طرح خود را در میز آزمون بزرگان دیانت و اکابر فلسفه ارایه نکرده اید، بلکه یکسره و پنهانی و غیابی حکم به جهالت و خرافه پرستی و ضدیّت با دانش آنها کرده اید و به آثار اجتماعی و سیاسی کار خود نیندیشیده اید. کاترین با مشاهدۀ خونریزیها و زوال فرانسه در جنگهای بی پایان خطاب به دریدو میگوید: «کسانی که صرفاً در خدمت تباهی هستند مصائبی بی هدف و مردمان بدبخت پدید میآورند».
دین به انسان امر میکند در عالم آفاق و انفس یعنی همان جهان بیرون و درون بنگرد و نظر کند؛ در جزء جزء آن و در کل مجموعی آن. چرا که نظر کردن در خاک و باد و آب و آتش و در هر مزاج و در هر جزء از گیاهان و حیوانات و جمادات همه و همه، ما را به نحو تجربۀ شهودی، به معرفت و علم می رساند و این معرفت ماتقدّم است. همه این مشاهدات و تجربیات و علم و معرفت گردآمده منظم میشود، مدوّن میشود و دانش بشری شکل میگیرد و قوام می یابد و نوشته می شود و درس گفته می شود تا منتقل گردد. در فلسفه و هم دیانت، رفرنسِ علم و آگاهی همان تجربه شهودی ماست. همان عالم خاک و باد و آب و آتش، عالم فعل و انفعالات نفسانی ماست؛ تأثیرات این عالم بر ما و فعل و انفعالات ما بر عالم، که هر بار به نحو ماتأخّر موجد علمی برای ماست. البته رفرنس آن بر مشاهدات ثبت شده و تجربیات مدون شده ماتقدّم قرار میگیرد. ولی این امکان هست که هربار از نو به نحو ماتقدّم یا ماتأخّر و با مراجعه دست اول، به تجربیّات شهودی از عالم و آدم رسید؛ بی آنکه الزامی به ثبت رفرنسی از آرشیو تجربیات شهودی ثبت شده و مدوّن یا بقولی دانش پیشینیان در آن خصوص داشته باشیم.
همه معرفت مکتوب نزد مؤمنین و حتی فیلسوفان به همین روش بدست آمده است و اساس آنست که دائما عالم و آدم را از نو بنگریم و نظر و پرسش کنیم و از ظاهر آن بگذریم و به باطنش سیر کنیم و همواره طرحی نو در نظر به عالم و آدم دراندازیم.
لیکن نزد سازمان علمی جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی هیچ چیز نو و هیچ طرح نویی دیگر وجود ندارد. پوپر یهودی مدافع چنین سازمانی است. او میگوید: «در فیزیک چیزی بنام ابداع و خلق وجود ندارد و آنچه هست چگونگی چیدن اجزاء موجود به شکلی جدید است...» این بدان معنی است که تفکرِ سیر از ظاهر به باطن یا سیر از باطل بسوی حق ممنوع بوده، کاری بسته و خودکامی است. او میگوید: «هر متن به یافته های متون پیش از خود متکی است و انتظار دارد که خود مورد اتکای متون بعدی قرار بگیرد». یعنی نظر کردن به عالم و آدم می رود، و عالم و آدم را از منظر متون گذشته می نگری و نه تجربۀ شهودی؛ از منظر نظر خودبنیادِ غربی نگاه کن و به آن رفرنس بده که اگر ندادی نظرت بی قدر و قیمت است و شهودت، تجربه ای ناقص از نفسی ناشناس و کار نابلد!
پس در سازمان علمی جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی که پوپر مُبلّغ آنست مطلب وقتی علمی است که معتبر و قابل بررسی به اعتبار نوشته ها و تجربیات شهودی گذشته باشد؛ یعنی به آن رفرنس شده باشد. زیرا آنچه که شما تجربه و شهود میکنید یا در مراجعه بیواسطه به عالم و آدم بدست می آورید صرفا یک ادعاست؛ خام و غیر قابل اعتمادست! بخصوص وقتی در هاروارد یا ییل یا کمبریج و اکسفورد و سوربن درس نخوانده باشی!
پس ادعا بی اعتبار است، تا وقتی که برای آن سند و مدرک از یافته های گذشتگانِ مرجع، ارایه کنید. وقتی شما به این گذشتگان رجوع نکنی معنی اش آن میشود که مرجعیت علمی جهانی اینان را نادیده گرفتی و شما تسلطی بر موضوع تحقیق و درک و فهم مطالب پیشینیان دربارۀ موضوع نداری!
این فرهنگ استنادی، یک رسم و رویۀ علمی تاریخی قلمداد می شود. شما باید یک یا دو پای خود را در تحقیق به نتایج تحقیقات و تجربیات شهودی گذشته مرتبط با موضوع زنجیر کنید و قدم از قدم برندارید؛ طوری که اثر آن دیده شود یا بقولی رفرنس شود. آنها این کار را ایجاد پشتیبانان بیشتر برای دفاع از آنچه مطرح می کنید می دانند.
البته مسأله ارجاع چیزی نیست که ما با آن دشمنی داشته باشیم، لیکن باید دانست ما در یک موضوع، کتب متعددی می خوانیم و تجربیات شهودی متنوعی می بینیم، ولی ممکن است فقط به یک نظر اجماعی از آنها یا امعان نظر یا الهام از آن بسنده کنیم که در این صورت نمی توان آنرا رفرنس کرد؛ یا لااقل به شیوه های استانداردی که قالب بندی کرده اند عمل نمود.
نیاز ما چیست؟
این جریانی است که از قرن 18 و با اصحاب دایرةالمعارف یهودی و ماسونی و صهیونی آغاز گشت و ادامه، آن به علم سالاری بجای تفکّر رسید، و کار را به تعیین مرجعیت علمی برای تفکر و تحقیق کشانید و با مرجعیت علمی، مسأله رفرنس و ارجاع هر تفکری به آنچه که قبلا اندیشیده شده مطرح گردید و تایید شد. علم دیگر ابداع و نظر نیست، بلکه تغییر چینش و از نو مرتب کردن اجزاء موجود در شکل و هیأتی متناسب با نیازهای ماست. نیاز ما چیست؟
البته لذّت است که بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «غرب در قرن 18 رسمًا سعادت را با استیفای لذّات یکی میگیرد و با شهوات. این قرن 18 هر چه بخواهید هست، جز آن سادگی و اصالت سادگی انسان. به عقیده من تو همین ابیات هست:
وبالي ابالي من ثیاب تجلدي
به اللذّات في الاعلام ینطت بلذة
مسابقه در ارضاء شهوات نفس بنام تمدن و سعادت است. حالا خدا باشد یا نباشد. غالباً که خدا را قبول ندارند؛ حالا آقای ولتر بیاید و خدا را هم قبول کند. خدا را وسیله قرار میدهد و شکار میکند. یکی دیگر میآید و خدا را ردّ میکند. تور و دام گستری مطابق سیستم فلسفی، یکبار اثبات خدا میکند و برای ارضاء شهوات نفس و یکبار هم ردّ میکند.»[2]
پس علم با تغییر شکل و صورت اجزاء در دفعات متعدد همان چیزی است که فیلسوفان و متحدان فلسفۀ علم در مذهب اصالت لذّت و سعادت دنیوی بشر گفته بودند؛ از یونان تا قرن 18 و هر چه بعد از این باشد هم باید مدار و مدرار آن همین اصالت لذّت و سعادت دنیوی باشد. پس رفرنس باید رفرنس به اندیشۀ استیفای لذّت و سعادت دنیا و شهوات نفس و تمدن برگردد و هر چه غیر این است علمی نیست! این سطحیّت اندیشه لذت پرستانه دنیوی و پست، در قرن 18 چنان بسط می یابد که بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «بحقّ برخی فلاسفۀ تاریخ به تصریح گفته اند، قرن هجدهم قرن Platitude است. یعنی اندیشه سطحی یا فکر سطحی. هم سطحیت است هم پست و دون و زبون... در یونانی یک کلمه ای هست که عیناً با "زبون" فارسی یکی است؛ تاپینوس (Tapinus) و تاپینوفرون ( tapinophron) میشود زبون اندیشی و تاپینوفرونیزیس ( tapinophronesis) میشود زبون اندیشی. هم سطحی است و هم پست. زبون اندیشی قرن 18، راسیونالیسم هم هست؛ اصالت رأی هم هست و این غیر از reason است. بلکه اصالت رأی است. اصالت استقلال رأی، استبداد رأی. این عین زبون اندیشی است. زبون اندیشی حوالت تاریخ جهانی است».
البته اضافه میکنیم این، حوالت جهان است از چهارصد سال پیش به اینطرف. حال با این زبون اندیشیِ لذت پرستانه که حتی تقدیر تاریخی این کلمه هم، استبداد و اصالت رأی خود است، میتوان گفت، انحصار اندیشه به اندیشه مفیدِ به فایدۀ رفاه و لذت، و استیفای لذات و شهوات نفس، از طریق مراجع معیّن و علومی که سعادت و تمدن لذت طلب دنیوی را تضمین کرده، و عدم صدور جواز و ممنوعیت تفکر آزاد از بندگی اندیشه این و آن، آنهم آزادیی که باطل السحر ظاهربینی و دنیاپرستی لذت جویانه، یعنی سیر از باطل به سوی حق است، حقاً و انصافاً استبداد به رأی است. آنهم رأی مراجعی که جز با رفرنس آثار آنان نمیتوان مقبولیت و مشروعیت علمی و عملی داشت. این اصالت رأی همان " حُجّة القویّة" قرن 18 است که تعالی را از تفکّر میگیرد و زبونی را در آن تعبیه میکند. ما را واداشته اند با رفرنسِ تفکر، به رأی و عقلِ زبون اندیشان و نظر مستبدانِ حق ستیزِ علمِ خودبنیاد عادت کنیم. به استناد این قول حضرت استاد: عقل یهودی ممسوخ قرن 18 که هیچ ارتباطی با قرآن ندارد و همه اش عقل سخیف آخرالزمانی است؛ این عقل سخیف دستور العملی دارد که، عاقلانه تفکر کنیم، یعنی رفرنس کنیم؛ عاقلانه حقیقت را کشف کنیم، یعنی با تغییر در ترتیب اجزاء و رفرنسهای تحقیقِ حقیقتِ زبون لذت و شهوت نفس، حقیقت جدیدی که چیزی جز شکل جدیدی از همان حقیقت ممسوخ یهودی زده و رفرنس شده نیست بسازیم و آنرا تحقیق عالمانه و مطالعه علمی بنامیم. این خود یک رفرنس جدید میشود برای آیندگان که باید همین کار ارجاع را برای رنسانس لذت پرستی و شهوت نفس، بنام علم انجام دهند.
تمدن به مقوّم ذات نیازمند است و همانا مقوّم ذات تمدن، لذت و شهوت نفس است. زیرا با اومانیسم،همه چیز، عالم و آدم و مبدا عالم و آدم عالم به آدمی ختم میشود و در آخر، آدمی به خودش. بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید: «ودایع تاریخی غرب به عبارت دیگر فرهنگ غرب از قرن 18 به بعد به سنن تاریخی و تعابیری به تمدن تبدیل میشود. بنده میگویم کسانی که راست هستند ندانسته طرفدار همان "اسنو خرد" قرن 18 هستند؛ اسنو خرد نهان روشانه عبارت است از سلطنت الدهماء یعنی دموکراسی. مرحله ای است که اسنو خرد و خرد طبیعی ( عقل مطبوع)[3] فرد و جمع در آن به جایی میرسد که هر انسانی هرکس و هر جمع دعوی خدایی کند.» (دیدار فرّهی، ص 124)
بشر برای علم به عنوان نگهبان و کارخانۀ تولید لذت و شهوت، قداست و حجیّت قایل است. عالمان اصالت رأی و استبدادِ به رأی علمی، همان رب النوع های معقول یونانی اند. کسانی که انوار اندیشه زبون اندیشانه شان، زندگی لذت پرستانه را به نسبت ادوار پیشین روشن کرده است. این قرن هجدهم، قرن منورالفکری و منورالفکران زبون اندیش است. با منورالفکری که بقول جناب استاد: ترانساندانس(Trascendence) و ایمنانس(Immanence) میآید. نفس اماره میآید و اسمش را می گزارند خرد و ارادۀ بسوی قدرت و پایانش میشود "ابرمرد". این منورالفکرانِ ابرمرد که قدرتمندانه حوزۀ علوم را به تسخیر خود درآورده اند، همان خردورزان نفس اماره اند که باید با زبونی و نه تعالی، به آنان رفرنس علمی و تحقیقاتی کرد. ولو تحقیقات در باب الهیّات یا ادبیات و هنر یا حتی حافظ و کلام الله و اسلام باشد!
ولی یهود رازی که پنهان می دارد و قولی را که آشکار می کند، همۀ حقیقت رفرنس سازی و منورالفکری و ارادۀ معطوف به قدرت است. آن راز اینست که بقول جناب استاد: همین منورالفکری زبون اندیش قرن 18 در آمیخته با کابالا(Cabbala) یا قَبَله که مساوی با مقبولات یهودیِ غیر ابراهیمی است که از راه لژهای ماسونی به عناوین مختلف همواره بیشتر دارد در ممالک شرق و از جمله ممالک اسلامی وارد میشود و حتی از آن بنام دیانت تبلیغ میشود.[4]
رفرنس و مرجع سازی جهانی یهود و لژهای ماسونی، برای آنست که ذات اندیشۀ زبون و رأی مستبد و خودبنیاد لذت جویی و تمدن سازی غربی به چالش نیفتد؛ پرسش مطرح نشود و کسی نسبت به حقّانیت و حجیّت تمدن و شهوت پرستی که مقوّم ذات آنست، شک نکند و شبهه نیندازد. لذا رفرنس جزو مقبولات و قبّاله زبون اندیشانه برای هر کوشش علمی است!
کلام آخر اینکه:
ما با رفرنس اثر حقیقی مخالف نیستیم. پیشینیان ما هم در علم رجال و حدیث و حتی حکمت ذوقی و بحثی به این معنا توجه جدّی داشته اند. آنچه ما را باید برآشفته کند، استبداد به رأی است. اینکه هیچ تحقیقی، هیچ مطالعه ای و هیچ تفکری نباید ابداعی و گشاینده راه و دارای افقهای جدید، و در اختصام با آنچه که مقرّر شده باشد. این تنگ نظری و بازی با اجزاء، همان صورت مسلّط و حوالت قطعی دوران، یعنی تمدن و لذّات و شهوات نفس امّاره، بلکه مقوّم آنست؛ و نمی تواند به عنوان رأی نهایی و قطعی، خود را مستبدانه در هر تحقیق و مطالعۀ حرّ و تفکّر باطل ستیز و حق طلب تحمیل نماید. نباید تن به خفّت پرستش رب النوعهای معقول و منفوسِ تمدن غربی داد و تفکّر را به زبون اندیشی و سخافتِ عقل مطبوع محدود و محصور، و سپس محکوم به رفرنس کردن این اله های نفس اماره کرد.
[1] ) جناب مولانا فرمود:
عقل کاذب هست، خود معکوس بین
زندگی را مرگ بیند ای غبین
ای خدا بنمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خدعه سرای
[2] ) از امام صادق ع حدیث است که: «کل ما میّزتموه باوهامکم في الأدقّ المعانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود إلیکم.»
مولانا هم میگوید: نیستی هست نما و هستی نیست نما.
ما هست را نیست تلقی میکنیم و به "یُلقي الشیطانُ" می رویم.
[3] ) انتوئیسیون( Intuition) همان عقل مطبوع و اسنوخرد است که در قرن 18 مطلق میشود. ( دیدار فرهی، ص 393)
[4] ) جناب استاد می گوید: «تفاسیر جدید کلام الله مجید و مآثر و مأثورات دینی دانسته و ندانسته با ابتدای به منورالفکری قرن 18 شروع شده بود. باید پرسید این منورالفکری در هر کس چقدر باقی است. حتی امروز بنده در حضور شما تا اندازه ای منورالفکر زده ام. منورالفکری نهان روش می شود. منورالفکری و روشنفکری هر یک نسبت به دیگری مثل سگ زرد برادر شغال است.»