اختصام حمد و استغفار: طریقت همنشین نا هموار
اختصام حمد و استغفار: طریقتِ همنشین ناهموار
الف- جناب سنایی غزنوی سروده:
خدمتی کز تو در وجود آمد
هم ثناگوی و هم گنه پندار
خدمت، بندگی است؛ و سپاسداری از عنایت مخدوم؛ یعنی مولایی که برای بنده نوازی، به بنده زبان حمد و ثنا گویی مرحمت کرد؛ و در جوار این رحمت و عنایت، بنده مفتخر است که حق را ثنا گوید. مولا بنده نوازی کامل کرد و به رحمتی متقابل، زبان استغفار و گنه پنداری مَضِلّات افکار و مزِلّات اقدام در دنیا را به بنده مرحمت فرمود. اما سبب این عنایات متقابل چیست؟ حق تعالی به انسان زبان حمد داد تا مقام ستایشگری یابد. انسان در مقام حمد رب العالمین، هم حامد است و هم محمود. یعنی آنکه به حق حمد خدا کند، متقابلاً حق تعالی، انسان ثناگو را می ستاید و ثنا می گوید؛ و آنکه را حق تعالی به معیّت قابلیِ تمام و کمال یعنی ایّاک النعبد و ایّاک النستعین اهدنا الصّراط المستقیم صراط الّذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضّالین ستوده، محمّد می شود. مقام محمود به محمد و طائفه ای که در معیّت او قابل و قبول می شوند تعلق دارد. همین که حق، ثنای انسانِ صاحب منزلت می گوید، او قابلیت مع الله و مع الرسول پیدا می کند. که در این وقت لی مع الله خطرهاست؛ خطر "خود حق پنداری" {یزکّونَ أنفسهم} که خود را پاکیزه می انگارد. پس انسان باید متذکر شود به عالَم امکانی خود و باطبع "امکان گناه". حتی در مقام محمودِ انسانی و ثناگویی حق، انسان گنه پندار، محمدِ عالَم است؛ پاک و ستوده نمی شود مگر آنکه الله بخواهد. همواره میدان ثناگویی و گنه پنداری میدانِ همنشینی است؛ در این همنشینی ناهموار که از عرش الرحمن تا فرش الشیطان را در بر می گیرد، اساس همان تضاد و تناقض است که به آن، انسان از "مقام معلوم فرشتگی" "خراب" می شود و می گذرد و "آباد" می شود به "مقام محمود انسانی"؛ این معنی "خراباتی بودن انسان" است.
در طریقت همین دو باید ورد
اول الحمد و آخر استغفار
در مقام محمود محمّدی، انسان ورد سحری اش، حمد و ثناگویی است و دعای نیمه شبش استغفار و گنه پنداری است. اول الکلام، الحمدلله و آخر الکلام استغفر الله است. او اول است و آخر است. حمد در استغفار فنا می شود و استغفار در حمد فانی. حمد و ثنای بنده به زبان حق، در گنه پنداری و متهم ساختن نفس اماره فنا می شود و باز آخری در اولی فنا می شود، تا فقط حمد حق بماند بنده ای فانی در او و باقی به او.
گر سنایی ز یار ناهموار
گله ای کرد از او شگفت مدار
اختصام و یار ناهموار در مقام محمود انسانی هست؛ اگر چه در مقام محمدی دیگر شیطان مسلمان شده و نا همواری منتفی است. اما در مقام معلوم فرشتگی، اختصام و یار ناهموار نیست. برای همین مسیحیت با خوی فرشتگی، جنگ و جهاد را رد می کند؛ قضا و داوری را کنار می گذارد و گِله ای ندارد. در حال که انسان باید همواره از شیطان و پلیدیِ مکرش که سدّ راه مقام محمود انسانس است گله مند باشد. از الله طلب استتار و پوشش برای ایمنی از آن خبیث کند. آن ایمنی، همان مظهریت اسم لطف و تقوی است. عمری را انسان زندگی می کند در مجاورت و طی کردن ناهمواریِ راه سعادت و در اختصام شیطان های درون و برون که راه را بر ثناگویی حق تعالی می بندند. استغفار، زره و حفاظ الحمدلله است تا اینکه هر دو ثناگوی و گنه پندار در مقصد که مقام قرب است جمع شوند.
آب را بین که چون همی نالد
هر دم از همنشین ناهموار
حالِ آب، که از بستر ناهموار خاک و سنگ می گذرد و ناهمواریها و سختی های مسیر را تحمّل می کند برای رسیدن به دریاست. حالِ مسیر پر تضاد و تناقضی است که عالم و آدم برای رسیدن به خانه محکوم به طی کردن آن هستند. آب و بستر ناهموار، همواره در اختصامند تا با طیّ مسیر مشترک در چیزی یا جایی از خود بگذرند، با ماهیتی جدید جمع گردند و اختصام پایان یابد؛ و در این منزل جدید یکی شوند. مثلاً دریا می تواند مقام جمع آب از یکسو با خاک و سنگ از سوی دیگر باشد. این همان حال حمد و ثناگویی حق تعالی است در دنیا، که از تیررس و رصدگاه چشم بد شیطان جن و انس و جهنمی از منفعت و مضرّت که بر پا کرده اند می گذرد. { و لقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن و الإنس}. در درون و بیرون انسان، شیاطینی هستند که دائم چشمانشان حمد و ثناگویی حق را که راه و مقصد جنة اللقای انسانی است رصد می کند تا مگر راه او را بزنند. تک چشم یا پنج چشم، نمادهای این شیاطین اند که همه جا نقش دارند. اما این راهزنی جز به استغفار و گنه پنداری امان نمی یابد. برای آن چشمان بد و زخم های کاری اش دوایی جز تقوی و بسم الله نیست. تقوی، لباسی است که انسان را از شرّ پلیدی در استتار و امان می دارد. هر چند میان این همنشینی، همواره ندایی هست که می گوید در این عالم تحت التضادّ، حمد و استغفار را در اختصام آفریدند و در رفع اختصام این دو است که انسان سمایی می شود. سمایی شدن انسان، مقام جمع ثناگویی و گنه پنداریست که همنشین ناهموارند. می توان این طریقت را "طریقت همنشینی ناهموار" نام نهاد. چنانکه جناب سنایی سروده:
به زمین مست همچو من بنشین
تا سمایی شوی سنایی وار
ب- نکته اینجاست، " ذکر طریقت، حمد است"؛ و طی طریقت، انسانی را سزاست که به صورت الله خلق شده است. به صورت الله است که انسان رو به حق می کند و ثنا می گوید و پشت به هر چه غیر حق است می کند؛ و وصول حقیقت هم به صورت الله است که حق رو به انسان می کند و با او سخن دارد. چنانکه سورة الحمد در کلام الله مجید قسمی رو کردن انسان به حق است و ثناگویی حق و قسمی رو کردن حق است به انسان و ثناگویی انسان که { أنتم الأعلَون} می شود. حال اگر انسان مبتلا به استدراج شود و بقول استاد دکتر سید احمد فردید، خدا صورت دروج به او بزند، صورت الله می رود و صورت دروج شیطانی جای صورت الله می نشیند. با چنین صورتی، انسان نه رو به حق دارد و نه حق رویی به او می کند. حمد می رود و آنگاه استدراج همان چشم بد شیطان و قبیله اش است که در صدد است تا دروج را به صورت انسان بیاندازد و حمد را بزند.
از طرفی استغفار، زره ای است از تقوی برای انسان و پوششی از جانب الله؛ یا لباسی تا انسان را از زخمِ چشم بد شیطان و قبیله اش و رصد دائمی او که با حمد رو به حق دارد و خدا رو به او کرده استتار کند؛ تا در امان آن، راه قرب حق را بجوید و بازگردد و در جوار حق آرام گیرد. { و من یتّق الله یجعل لهُ مخرجا}. راه عبور و خروج از نظارۀ چشم بد شیطان و تسلط او بر راه بازگشت از رجز و پلیدی، تقوی است. اینکه انسان می داند بدون این پوشش، طعمه دروج شیطانی است و اسیر زخم کاری چشمان " اذنابش" می شود و یا اسیر " ذنوبِ" قدرت و ثروت و شهوت به عنوان دنباله های شیطان می گردد؛ در واقع خودآگاهی به ضعف خود و خدعۀ دنیا، وقتی به انسان رو می کند، یا وقتی جنود دنیای استکباری رو در روی انسان صف آرایی می کند اساس گنه پنداری انسان می شود. اینکه با چه وسیله یا توانی از این لذت یا ترس بگذرد یا عبور داده شود؟ از اینکه انسان بدون صورت الله و با صورت دروج، رو به حق کند در حقیقت پشت به حق داشته است؛ حمد حق بگوید ولی خود را ببیند و منظور کند، اِشعار به این است که بدون تقوا و لطف مدام الهی در فراهم آوردن پوشش و استتار از رجز و پلیدی شیطان نمی تواند صورت الله را حفظ کند و به خانه بازگردد. این " اختصام حمد و استغفار" است که انسان در وضع و موضع عدل، باید ثناگوی حق باشد و حق نیز ثناگوی انسانِ حق طلبِ در طریقت بسوی خانه را بستاید و تشویق و ترغیب کند. همچنین انسان در وضع مقابل و موضع ظلم هم هست؛ که از این ستایش ها خود را حق بپندارد و به جای حمد و ثنای حق، از خود بگوید و به جای پاییدن حق، خود را بپاید. اینچنین انسان، خود راهزن طریقت بسوی حق است. در موضع اول، انسان در مقام حمد است و در موضع دوم در منزل استغفار.
اما استغفار برای انسان چه می کند؟ چرا برای حمد و ثناگویی حق به استغفار محتاجیم؟ چرا اول، بدون آخر، حمد، بدون استغفار، محمود و محمّد ندارد و راه بازگشت به حق را نمی گشاید؟ استغفار، یعنی طلب پوششی از الله تعالی تا بپوشاند بنده اش و اِمّتش را، بقول جناب سنایی از "مشتی ابلیسِ ریزۀ طرّار"، که بر سر راه حق به کمین نشسته اند؛ "هان و هان تا تو را چو خود نکنند"! و راهی که با "بسم الله مَجریها و مُرسیها" گشوده شده نبندند و ترا از مقصد باز ندارند[1]. اساسا انسان را دو شیطان خبیث احاطه کرده است، یکی خبیث درون است و دیگری خبیث بیرون. هر دو خبیث دائما چشم می اندازند تا انسان را نظاره کنند؛ اینکه چه می گوید؛ چه می کند؛ و چه می اندیشد؛ از کجا آمده؛ در کجا ایستاده؛ و به سوی کجا رهسپار است؟ تا مبادا نشان از بازگشت به خانه پیدا کرده باشد یا آنرا بجوید! همۀ ابزارها و وسایل تکنولوژی های محیّر العقول در آسمان و زمین در کار رصدِ قول و فعل و حرف انسان اند تا بدانند الآن کجاست و بسوی کجا رهسپار است؟ با حمد و ثناگویی، با رو به حق آوردن انسان و رو به انسان کردن حق، مَجریها و مُرسیها انسان از راه می گذرد و شیاطین کور و کر می شوند. ابلیس و قبیلۀ ریزۀ طرّارش می ترسند که انسان بسم الله بگوید و پا در رکاب بگذارد؛ { و قال ارکِبوا فیها}. انسان مهیای جهاد اکبر و اصغر برای کندن خود و رهسپار شدن باشد. مبادا به استغفار، تیرآهی بگشاید و پوشیده و پنهان از شیطان از چلّه رهایش کند؛ مبادا غزا و جهادی با خصم درون و خصم بیرون در کار بیاید. شیطان و قبیلۀ جهانی اش از جنّ و انس، از چشمِ نمادیِ یهودی و ماسونی وصهیونی تا پنج چشمِ نظاره گرِ انگلوساکسونی آن، فقط مراقب جهان و امّت ها و اقوام اند؛ از جایی که ما آنها را نمی بینیم. در آسمان بالای سر ما ایستاده اند به نظارۀ ما؛ یا در خلوتمان با شیی کوچکی در دست و مقابل گوش و چشم ما حاضرند و ما از آنها غافلیم؛ مگر آنکه انسان در اختصام حمد و استغفار، در راه بازگشت به حق و خانۀ وجود، عزم جزم کند؛ و مقام جمعش کور کردن چشم شیطان و قبیله اش در درون و برون انسان باشد؛ آنهم از جایی که حسابش را نمی کنند.
انسان رویی به حق دارد و حق رویی به انسان می کند. وقت رسول اعظم، لي مع الله است؛ و وقت انسان، لی مع الرسول. در معیّت رسول اعظم انسان از چشم مشتی ابلیس ریزه طرّار در امان می ماند. همین امن و امان است که برای انسان فرصت تغیّر به خود می سازد تا حوالت و قضا را تغییر کند؛ سوء حال را به حسن حال بدل سازد. بدون معیّت رسول، خصم درون در کمین ما نشسته و دام قدرت و ثروت و شهرت بر سر راه ما نهاده؛ دل ما، بتخانه ای از بت های شهوت و غضب شده است و ما در آن معتکفیم. بدون معیّت رسول، خصم برون ما را نظاره می کند؛ خصمی که در رأس آنها قدرتهای امپریالیستی و چشم های منکر یهودی و ماسونی و صهیونی اند که با همۀ ابزارها و تکنولوژیها در کار رصد و دیدن انسان های مستضعف اند؛ آنها چشم از ما برنمی دارند تا با شبیخون یا تهاجم راه را بر ما ببندند؛ تا نگذارند انسان لباس جهاداکبر با ورد نیمه شب بپوشد؛ یا زرۀ جهاد اصغر و رجز وسط میدان بر تن کند؛ و پنهان از آزر و اعوان و اهالی شهرِ بت پرستی، مانند ابراهیمی بت شکن، وارد معبد درون و برون شود؛ و بت های قدرت و ثروت و شهرت را بشکند؛ خدا ابراهیم را از چشم پلیدان پنهان کرد؛ و او به استغفار تیر آهی گشود و بر هر چه نفسانیت و هوای نفس یا زورمندان مستکبر شهر بود زد. آنگاه ابراهیم مهیای رفتن به سوی حق شد و حتی از میان آتش هم گذشت در حالیکه بسم الله گفت و از لهیب آن در امان ماند. شاید اُمتی هم به جهاد اصغر، با عِدّه و عُدّۀ قلیل به دل دشمن بزنند و صفوف آنها را بشکنند و در استتار امن الهی به آخر کار برسند.
در زمانۀ بأساء و ضرّاء، در روزگاری که اکثر خلائق، گویی برای جهنم رفتن رقابت می کنند؛ کثیری از جنّ و انس، دیگر از قلبشان تفقه نمی کنند؛ در چشمشان بصیرتی نیست؛ و گوشهایشان، شنوای ندای حق نیست؛ { و لقد ذرأنا لجهنّم کثیراً من الجنّ و الإنس. لهم قلوبٌ لا یفقهونَ بها و لهم عیونٌ لا یُبصرون بها و لهم آذانٌ لا یسمعون بها اولئک کالأنعام بل هم أضلّ}(اعراف/179). اینان همه در قبیلۀ شیطان گرد آمده اند و از قماش مشتی ابلیس ریزۀ طرّارند. سمّاعونی که از الله پرستان و حمدگویان، از مستغفرین بالأسحار جاسوسی می کنند. آنها چشم و گوش شیطان می شوند تا الله پرستان را تعقیب کنند و از کار و حال آنان، شیطان بزرگ را با خبر سازند. اینکه آنها چه می گویند؟ چه می کنند؟ و چه می اندیشند؟ اینکه در امر جهاد اکبر و اصغر و انتظار آماده گر مهدی موعود عج هستند؟.
مستغفرین بالأسحار، ورد سحری و دعای نیمه شبشان این است که الهی ما را بپوشان تا شیطان و قبیله اش از قصد و نیّت من از آنچه می گویم، آنچه می کنم و آنچه می اندیشم در بارۀ بازگشت بسوی تو، دربارۀ عدّه و عُدّه، تیرهای آهی که برای مشتی ابلیس ریزۀ طرّار مهیا ساخته ام با خبر نشوند. خدایا مرا از چشم شیطان و اذنابش بپوشان و مرا از تیررس چشم شیطان پنهان بدار؛ که اگر مرا بیابد، مرا به تیر وسواس خنّاسِ قدرت و ثروت و شهرت یا به تیر جنگ و کشتار و غارت و اشغال و بیماری و قحطی و تحریم از راه بیراه می کند؛ و آنگاه هیچ گریزی نیست مگر آنکه خدا بخواهد. بی گمان، راه بازگشت بسوی الله از همین غزا و مجاهدت می گذرد؛ راهی که امن و آسان نیست.
« اگر انسان راه یافت و در راه افتاد»؛ اگر به جهاد اکبر و اصغر چشم شیطان را کور کرد و از تیررس چشم زخم اذنابش دور شد و توانست بت های شیطان درون را در سینه اش بشکند و یا آنها را در بیرون، در جهان استکباری خُرد و مقهور کند؛ {إذا جاءَ نصرالله والفتح} و فاتحانه " در راه بازگشت بسوی حق" قرار بگیرد، " در راه بودن" و از خود رستن و به حق ثناگویی کردن است { فسبّح بحمدِ ربّک}؛ این همه، مستلزم طلب استتار { واستغفرُهُ} است. چرا که چشم شیطان و اذنابش از جایی که ما آنها را نمی بینیم، ما را نظاره می کنند تا از راه بیراه سازند و سرگردان و آوارۀ بیابان وحشت کنند و مأیوس از این راه بی نهایت، علف گرگِ نفس امّاره یا امپریالیسم خونخوار شویم!
آنکه حق را به حمد می ستاید و ثناگویی می کند، خود را می رهاند به استغفار و گنه پنداری؛ که ایندو در اختصامند. وضعی و وضع مقابل آن. اگر وضع ستودن حق و در مقابل، وضع رهیدن از خود در هم فنا شوند، وضع مجامع و مقام جمع شان آنست که انسان با ارث بردن زمین، از زمین کنده می شود و آسمانی خواهد شد. زمین و آسمان در صلح می آیند. با حمد و استغفار، انسان در حالی که بر زمین می نشیند، همزمان در آسمان ایستاده است. این راهی پُر خطر است؛ ولی بقول فردریش هولدرلین شاعر آلمانی، « هر کجا خطر هست، رهایی همانجا می روید».
[1] )مغفرت تنها به معنی آمرزش و پوشاندن معصیت نیست، بلکه هر ستر و پوشش الهی را گویند.