اختصام حمد و استغفار: طریقت همنشین نا هموار

اختصام حمد و استغفار: طریقتِ همنشین ناهموار

الف- جناب سنایی غزنوی سروده:

خدمتی کز تو در وجود آمد

هم ثناگوی و هم گنه پندار

خدمت، بندگی است؛ و سپاسداری از عنایت مخدوم؛ یعنی مولایی که برای بنده نوازی، به بنده زبان حمد و ثنا گویی مرحمت کرد؛ و در جوار این رحمت و عنایت، بنده مفتخر است که حق را ثنا گوید. مولا بنده نوازی کامل کرد و به رحمتی متقابل، زبان استغفار و گنه پنداری مَضِلّات افکار و مزِلّات اقدام در دنیا را به بنده مرحمت فرمود. اما سبب این عنایات متقابل چیست؟ حق تعالی به انسان زبان حمد داد تا مقام ستایشگری یابد. انسان در مقام حمد رب العالمین، هم حامد است و هم محمود. یعنی آنکه به حق حمد خدا کند، متقابلاً حق تعالی، انسان ثناگو را می ستاید و ثنا می گوید؛ و آنکه را حق تعالی به معیّت قابلیِ تمام و کمال یعنی ایّاک النعبد و ایّاک النستعین اهدنا الصّراط المستقیم صراط الّذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضّالین ستوده، محمّد می شود. مقام محمود به محمد و طائفه ای که در معیّت او قابل و قبول می شوند تعلق دارد. همین که حق، ثنای انسانِ صاحب منزلت می گوید، او قابلیت مع الله و مع الرسول پیدا می کند. که در این وقت لی مع الله خطرهاست؛ خطر "خود حق پنداری" {یزکّونَ أنفسهم} که خود را پاکیزه می انگارد. پس انسان باید متذکر شود به عالَم امکانی خود و باطبع "امکان گناه". حتی در مقام محمودِ انسانی و ثناگویی حق، انسان گنه پندار، محمدِ عالَم است؛ پاک و ستوده نمی شود مگر آنکه الله بخواهد. همواره میدان ثناگویی و گنه پنداری میدانِ همنشینی است؛ در این همنشینی ناهموار که از عرش الرحمن تا فرش الشیطان را در بر می گیرد، اساس همان تضاد و تناقض است که به آن، انسان از "مقام معلوم فرشتگی" "خراب" می شود و می گذرد و "آباد" می شود به "مقام محمود انسانی"؛ این معنی "خراباتی بودن انسان" است.

در طریقت همین دو باید ورد

اول الحمد و آخر استغفار

در مقام محمود محمّدی، انسان ورد سحری اش، حمد و ثناگویی است و دعای نیمه شبش استغفار و گنه پنداری است. اول الکلام، الحمدلله و آخر الکلام استغفر الله است. او اول است و آخر است. حمد در استغفار فنا می شود و استغفار در حمد فانی. حمد و ثنای بنده به زبان حق، در گنه پنداری و متهم ساختن نفس اماره فنا می شود و باز آخری در اولی فنا می شود، تا فقط حمد حق بماند بنده ای فانی در او و باقی به او.

گر سنایی ز یار ناهموار

گله ای کرد از او شگفت مدار

اختصام و یار ناهموار در مقام محمود انسانی هست؛ اگر چه در مقام محمدی دیگر شیطان مسلمان شده و نا همواری منتفی است. اما در مقام معلوم فرشتگی، اختصام و یار ناهموار نیست. برای همین مسیحیت با خوی فرشتگی، جنگ و جهاد را رد می کند؛ قضا و داوری را کنار می گذارد و گِله ای ندارد. در حال که انسان باید همواره از شیطان و پلیدیِ مکرش که سدّ راه مقام محمود انسانس است گله مند باشد. از الله طلب استتار و پوشش برای ایمنی از آن خبیث کند. آن ایمنی، همان مظهریت اسم لطف و تقوی است. عمری را انسان زندگی می کند در مجاورت و طی کردن ناهمواریِ راه سعادت و در اختصام شیطان های درون و برون که راه را بر ثناگویی حق تعالی می بندند. استغفار، زره و حفاظ الحمدلله است تا اینکه هر دو ثناگوی و گنه پندار در مقصد که مقام قرب است جمع شوند.

آب را بین که چون همی نالد

هر دم از همنشین ناهموار

حالِ آب، که از بستر ناهموار خاک و سنگ می گذرد و ناهمواریها و سختی های مسیر را تحمّل می کند برای رسیدن به دریاست. حالِ مسیر پر تضاد و تناقضی است که عالم و آدم برای رسیدن به خانه محکوم به طی کردن آن هستند. آب و بستر ناهموار، همواره در اختصامند تا با طیّ مسیر مشترک در چیزی یا جایی از خود بگذرند، با ماهیتی جدید جمع گردند و اختصام پایان یابد؛ و در این منزل جدید یکی شوند. مثلاً دریا می تواند مقام جمع آب از یکسو با خاک و سنگ از سوی دیگر باشد. این همان حال حمد و ثناگویی حق تعالی است در دنیا، که از تیررس و رصدگاه چشم بد شیطان جن و انس و جهنمی از منفعت و مضرّت که بر پا کرده اند می گذرد. { و لقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن و الإنس}. در درون و بیرون انسان، شیاطینی هستند که دائم چشمانشان حمد و ثناگویی حق را که راه و مقصد جنة اللقای انسانی است رصد می کند تا مگر راه او را بزنند. تک چشم یا پنج چشم، نمادهای این شیاطین اند که همه جا نقش دارند. اما این راهزنی جز به استغفار و گنه پنداری امان نمی یابد. برای آن چشمان بد و زخم های کاری اش دوایی جز تقوی و بسم الله نیست. تقوی، لباسی است که انسان را از شرّ پلیدی در استتار و امان می دارد. هر چند میان این همنشینی، همواره ندایی هست که می گوید در این عالم تحت التضادّ، حمد و استغفار را در اختصام آفریدند و در رفع اختصام این دو است که انسان سمایی می شود. سمایی شدن انسان، مقام جمع ثناگویی و گنه پنداریست که همنشین ناهموارند. می توان این طریقت را "طریقت همنشینی ناهموار" نام نهاد. چنانکه جناب سنایی سروده:

به زمین مست همچو من بنشین

تا سمایی شوی سنایی وار

ب- نکته اینجاست، " ذکر طریقت، حمد است"؛ و طی طریقت، انسانی را سزاست که به صورت الله خلق شده است. به صورت الله است که انسان رو به حق می کند و ثنا می گوید و پشت به هر چه غیر حق است می کند؛ و وصول حقیقت هم به صورت الله است که حق رو به انسان می کند و با او سخن دارد. چنانکه سورة الحمد در کلام الله مجید قسمی رو کردن انسان به حق است و ثناگویی حق و قسمی رو کردن حق است به انسان و ثناگویی انسان که { أنتم الأعلَون} می شود. حال اگر انسان مبتلا به استدراج شود و بقول استاد دکتر سید احمد فردید، خدا صورت دروج به او بزند، صورت الله می رود و صورت دروج شیطانی جای صورت الله می نشیند. با چنین صورتی، انسان نه رو به حق دارد و نه حق رویی به او می کند. حمد می رود و آنگاه استدراج همان چشم بد شیطان و قبیله اش است که در صدد است تا دروج را به صورت انسان بیاندازد و حمد را بزند.

از طرفی استغفار، زره ای است از تقوی برای انسان و پوششی از جانب الله؛ یا لباسی تا انسان را از زخمِ چشم بد شیطان و قبیله اش و رصد دائمی او که با حمد رو به حق دارد و خدا رو به او کرده استتار کند؛ تا در امان آن، راه قرب حق را بجوید و بازگردد و در جوار حق آرام گیرد. { و من یتّق الله یجعل لهُ مخرجا}. راه عبور و خروج از نظارۀ چشم بد شیطان و تسلط او بر راه بازگشت از رجز و پلیدی، تقوی است. اینکه انسان می داند بدون این پوشش، طعمه دروج شیطانی است و اسیر زخم کاری چشمان " اذنابش" می شود و یا اسیر " ذنوبِ" قدرت و ثروت و شهوت به عنوان دنباله های شیطان می گردد؛ در واقع خودآگاهی به ضعف خود و خدعۀ دنیا، وقتی به انسان رو می کند، یا وقتی جنود دنیای استکباری رو در روی انسان صف آرایی می کند اساس گنه پنداری انسان می شود. اینکه با چه وسیله یا توانی از این لذت یا ترس بگذرد یا عبور داده شود؟ از اینکه انسان بدون صورت الله و با صورت دروج، رو به حق کند در حقیقت پشت به حق داشته است؛ حمد حق بگوید ولی خود را ببیند و منظور کند، اِشعار به این است که بدون تقوا و لطف مدام الهی در فراهم آوردن پوشش و استتار از رجز و پلیدی شیطان نمی تواند صورت الله را حفظ کند و به خانه بازگردد. این " اختصام حمد و استغفار" است که انسان در وضع و موضع عدل، باید ثناگوی حق باشد و حق نیز ثناگوی انسانِ حق طلبِ در طریقت بسوی خانه را بستاید و تشویق و ترغیب کند. همچنین انسان در وضع مقابل و موضع ظلم هم هست؛ که از این ستایش ها خود را حق بپندارد و به جای حمد و ثنای حق، از خود بگوید و به جای پاییدن حق، خود را بپاید. اینچنین انسان، خود راهزن طریقت بسوی حق است. در موضع اول، انسان در مقام حمد است و در موضع دوم در منزل استغفار.

اما استغفار برای انسان چه می کند؟ چرا برای حمد و ثناگویی حق به استغفار محتاجیم؟ چرا اول، بدون آخر، حمد، بدون استغفار، محمود و محمّد ندارد و راه بازگشت به حق را نمی گشاید؟ استغفار، یعنی طلب پوششی از الله تعالی تا بپوشاند بنده اش و اِمّتش را، بقول جناب سنایی از "مشتی ابلیسِ ریزۀ طرّار"، که بر سر راه حق به کمین نشسته اند؛ "هان و هان تا تو را چو خود نکنند"! و راهی که با "بسم الله مَجریها و مُرسیها" گشوده شده نبندند و ترا از مقصد باز ندارند[1]. اساسا انسان را دو شیطان خبیث احاطه کرده است، یکی خبیث درون است و دیگری خبیث بیرون. هر دو خبیث دائما چشم می اندازند تا انسان را نظاره کنند؛ اینکه چه می گوید؛ چه می کند؛ و چه می اندیشد؛ از کجا آمده؛ در کجا ایستاده؛ و به سوی کجا رهسپار است؟ تا مبادا نشان از بازگشت به خانه پیدا کرده باشد یا آنرا بجوید! همۀ ابزارها و وسایل تکنولوژی های محیّر العقول در آسمان و زمین در کار رصدِ قول و فعل و حرف انسان اند تا بدانند الآن کجاست و بسوی کجا رهسپار است؟ با حمد و ثناگویی، با رو به حق آوردن انسان و رو به انسان کردن حق، مَجریها و مُرسیها انسان از راه می گذرد و شیاطین کور و کر می شوند. ابلیس و قبیلۀ ریزۀ طرّارش می ترسند که انسان بسم الله بگوید و پا در رکاب بگذارد؛ { و قال ارکِبوا فیها}. انسان مهیای جهاد اکبر و اصغر برای کندن خود و رهسپار شدن باشد. مبادا به استغفار، تیرآهی بگشاید و پوشیده و پنهان از شیطان از چلّه رهایش کند؛ مبادا غزا و جهادی با خصم درون و خصم بیرون در کار بیاید. شیطان و قبیلۀ جهانی اش از جنّ و انس، از چشمِ نمادیِ یهودی و ماسونی وصهیونی تا پنج چشمِ نظاره گرِ انگلوساکسونی آن، فقط مراقب جهان و امّت ها و اقوام اند؛ از جایی که ما آنها را نمی بینیم. در آسمان بالای سر ما ایستاده اند به نظارۀ ما؛ یا در خلوتمان با شیی کوچکی در دست و مقابل گوش و چشم ما حاضرند و ما از آنها غافلیم؛ مگر آنکه انسان در اختصام حمد و استغفار، در راه بازگشت به حق و خانۀ وجود، عزم جزم کند؛ و مقام جمعش کور کردن چشم شیطان و قبیله اش در درون و برون انسان باشد؛ آنهم از جایی که حسابش را نمی کنند.

انسان رویی به حق دارد و حق رویی به انسان می کند. وقت رسول اعظم، لي مع الله است؛ و وقت انسان، لی مع الرسول. در معیّت رسول اعظم انسان از چشم مشتی ابلیس ریزه طرّار در امان می ماند. همین امن و امان است که برای انسان فرصت تغیّر به خود می سازد تا حوالت و قضا را تغییر کند؛ سوء حال را به حسن حال بدل سازد. بدون معیّت رسول، خصم درون در کمین ما نشسته و دام قدرت و ثروت و شهرت بر سر راه ما نهاده؛ دل ما، بتخانه ای از بت های شهوت و غضب شده است و ما در آن معتکفیم. بدون معیّت رسول، خصم برون ما را نظاره می کند؛ خصمی که در رأس آنها قدرتهای امپریالیستی و چشم های منکر یهودی و ماسونی و صهیونی اند که با همۀ ابزارها و تکنولوژیها در کار رصد و دیدن انسان های مستضعف اند؛ آنها چشم از ما برنمی دارند تا با شبیخون یا تهاجم راه را بر ما ببندند؛ تا نگذارند انسان لباس جهاداکبر با ورد نیمه شب بپوشد؛ یا زرۀ جهاد اصغر و رجز وسط میدان بر تن کند؛ و پنهان از آزر و اعوان و اهالی شهرِ بت پرستی، مانند ابراهیمی بت شکن، وارد معبد درون و برون شود؛ و بت های قدرت و ثروت و شهرت را بشکند؛ خدا ابراهیم را از چشم پلیدان پنهان کرد؛ و او به استغفار تیر آهی گشود و بر هر چه نفسانیت و هوای نفس یا زورمندان مستکبر شهر بود زد. آنگاه ابراهیم مهیای رفتن به سوی حق شد و حتی از میان آتش هم گذشت در حالیکه بسم الله گفت و از لهیب آن در امان ماند. شاید اُمتی هم به جهاد اصغر، با عِدّه و عُدّۀ قلیل به دل دشمن بزنند و صفوف آنها را بشکنند و در استتار امن الهی به آخر کار برسند.

در زمانۀ بأساء و ضرّاء، در روزگاری که اکثر خلائق، گویی برای جهنم رفتن رقابت می کنند؛ کثیری از جنّ و انس، دیگر از قلبشان تفقه نمی کنند؛ در چشمشان بصیرتی نیست؛ و گوشهایشان، شنوای ندای حق نیست؛ { و لقد ذرأنا لجهنّم کثیراً من الجنّ و الإنس. لهم قلوبٌ لا یفقهونَ بها و لهم عیونٌ لا یُبصرون بها و لهم آذانٌ لا یسمعون بها اولئک کالأنعام بل هم أضلّ}(اعراف/179). اینان همه در قبیلۀ شیطان گرد آمده اند و از قماش مشتی ابلیس ریزۀ طرّارند. سمّاعونی که از الله پرستان و حمدگویان، از مستغفرین بالأسحار جاسوسی می کنند. آنها چشم و گوش شیطان می شوند تا الله پرستان را تعقیب کنند و از کار و حال آنان، شیطان بزرگ را با خبر سازند. اینکه آنها چه می گویند؟ چه می کنند؟ و چه می اندیشند؟ اینکه در امر جهاد اکبر و اصغر و انتظار آماده گر مهدی موعود عج هستند؟.

مستغفرین بالأسحار، ورد سحری و دعای نیمه شبشان این است که الهی ما را بپوشان تا شیطان و قبیله اش از قصد و نیّت من از آنچه می گویم، آنچه می کنم و آنچه می اندیشم در بارۀ بازگشت بسوی تو، دربارۀ عدّه و عُدّه، تیرهای آهی که برای مشتی ابلیس ریزۀ طرّار مهیا ساخته ام با خبر نشوند. خدایا مرا از چشم شیطان و اذنابش بپوشان و مرا از تیررس چشم شیطان پنهان بدار؛ که اگر مرا بیابد، مرا به تیر وسواس خنّاسِ قدرت و ثروت و شهرت یا به تیر جنگ و کشتار و غارت و اشغال و بیماری و قحطی و تحریم از راه بیراه می کند؛ و آنگاه هیچ گریزی نیست مگر آنکه خدا بخواهد. بی گمان، راه بازگشت بسوی الله از همین غزا و مجاهدت می گذرد؛ راهی که امن و آسان نیست.

« اگر انسان راه یافت و در راه افتاد»؛ اگر به جهاد اکبر و اصغر چشم شیطان را کور کرد و از تیررس چشم زخم اذنابش دور شد و توانست بت های شیطان درون را در سینه اش بشکند و یا آنها را در بیرون، در جهان استکباری خُرد و مقهور کند؛ {إذا جاءَ نصرالله والفتح} و فاتحانه " در راه بازگشت بسوی حق" قرار بگیرد، " در راه بودن" و از خود رستن و به حق ثناگویی کردن است { فسبّح بحمدِ ربّک}؛ این همه، مستلزم طلب استتار { واستغفرُهُ} است. چرا که چشم شیطان و اذنابش از جایی که ما آنها را نمی بینیم، ما را نظاره می کنند تا از راه بیراه سازند و سرگردان و آوارۀ بیابان وحشت کنند و مأیوس از این راه بی نهایت، علف گرگِ نفس امّاره یا امپریالیسم خونخوار شویم!

آنکه حق را به حمد می ستاید و ثناگویی می کند، خود را می رهاند به استغفار و گنه پنداری؛ که ایندو در اختصامند. وضعی و وضع مقابل آن. اگر وضع ستودن حق و در مقابل، وضع رهیدن از خود در هم فنا شوند، وضع مجامع و مقام جمع شان آنست که انسان با ارث بردن زمین، از زمین کنده می شود و آسمانی خواهد شد. زمین و آسمان در صلح می آیند. با حمد و استغفار، انسان در حالی که بر زمین می نشیند، همزمان در آسمان ایستاده است. این راهی پُر خطر است؛ ولی بقول فردریش هولدرلین شاعر آلمانی، « هر کجا خطر هست، رهایی همانجا می روید».


[1] )مغفرت تنها به معنی آمرزش و پوشاندن معصیت نیست، بلکه هر ستر و پوشش الهی را گویند.

خدا با وراّج سخن نمی گوید

خدا با ورّاج سخن نمی گوید

مقدمه

استاد دکتر سید احمد فردید، دیدگاهی متمایز و عمیق در طرح مسأله ورّاجی آورده اند؛ که بر اساس آن، هر چه به تفکر حضوری و قلبی و " کلمة التقوی" باز گردد، " ورد زبان" و نیز " ورد مقبول" است؛ همان" ورد صادقان" در صبح و شام؛ یا به قول جناب عبدالرحمن جامی، " ورد یا غیاث المستغیثینِ" سحرگاهی که نظر به جمال و اسماء لطف دارد. در مقابل، هر چه به تفکر حصولی، قالبیِ منطقی و قلّابی جدید و " کلمة الفجور" باز گردد، جیزی جز نعرۀ کسب ادب از بی ادبان و تلاش معاش و تحصیل علم نیست؛ بی آنکه از جان، وردی و ذکری در او باشد؛ و یکسره ورّاجی و پرگویی است. استاد می گوید:

« شب است و راز و نیاز با خدا. انسان عقل معاشی دارد که کار می کند. فکر حصولی اش را بکار می اندازد؛ ولی اگر انسان با خدای خویش و با خویش خلوت نداشته باشد و به معنای حضوری لفظ اهل تفکر نباشد، تفکر حصولی هم تالی فاسد پیدا خواهد کرد. مثل علم امروز؛ وقتی تفکر حضوری نبود، علم و صنعت کارش به وضع امروز کشیده می شود. پس علم و صنعت را رها کنیم؟ این که نمی شود. تفکر حضوری باید شرط علم و صنعت باشد. تفکر حضوری اصیل هم که تا پس فردا نیست. اقلاً باید توچه به تقوی و تفکر حضوری و ورع داشته باشیم. اگر قرار شد تقوی و ورع و تفکر حضوری که امر سادۀ انسانی است از بین برود، علم ورزی و مال ورزی وبال ما می شود. بنابر این می گویم علمی که می شود تفکرِ حصولی آن صحیح باشد، علوم طبیعت و ریاضی است.... اگر امروز رفتید در علوم انسانی و حتی فلسفه، این تفکرِ حصولی قلّابی است. علوم انسانی و فلسفه امروز فکر می کند؛ اما فکر حصولی قلّابی و در این مقام علوم انسانی و حتی فلسفه است که به ورّاجی افتاده و رابطه اش با تفکر حضوری قطع شده است. مثل امروز، تفکر حضوری نباشد، علم و فلسفه هم به ورّاجی می افتد. تفکر حصولی هم تبدیل می شود به تفکر حصولیِ قلّابی ..ورّاج، تعمّق در کارش نیست و زیاد مکرر مسائل را تکرار می کند. تعاطی کلمات غیر اشتغال به الفاظ است. اشتغال به الفاظ، فاقد ذکر و فکر است.»

تلقّی ما از کلام جناب استاد اینکه، اشتغال به الفاظ، حاصل تفکر حصولی فلسفی و علمی، بخصوص علوم انسانی است. نوعی " لغو گویی عالمانه" و شبه حقیقت که از تفکر حضوری و تعاطی کلمات جدا افتاده و فاقد ذکر و فکر است؛ و رفته رفته و طی ادواری در تاریخ جدید، به " لغو گویی عامیانه" و شبه عقلی رسیده که از فلسفه هم تبرّی می جوید و برای " عرف و عادت سرمایه داری" جدید، صورتهای علمی و آکادمیک انسانی و اجتماعی می سازد.

در حالی که تعاطی کلمات با حضور در قرب وجود می تواند روح تفکر حصولی باشد؛ و قلب، مهبط کلمات قدس قرار گیرد؛ آنگاه تفکر حصولی هم به وقتش نحوی تفکر قلبی است. در حالی که به جز این، تفکر به روح و قلب، بدون حضور، فقط تصورات و تصدیقاتی از کلمات قدس دارد که خود آنرا تفکر تعریف کرده، در حالیکه قالبی بلکه قلّابی است. در تفکر حضوری، در همنشینیِ نیمه شب و ورد سحری، در صبحگاهان برمی خیزد و می رود در مزرعه، کاشت و داشت و برداشت محصول کند؛ می رود به دکان و آرد خمیر می کند و نان به تنور می زند؛ یا دامها را می دوشد؛ یا به کارگاه می رود و با پتک و چکش و سندان مشغول می شود؛ یا در کار انتظام امور خلق الله است؛ یا در درس صبحگاهی فقه معاش و احکام کسب و کار حاضر می شود. به قول جناب حافظ:

به هیچ ورد دگر نیست حاجت حافظ

دعای نیمه شب و درس صبحگاهت بس

حال اگر حافظ دعای نیمه شب نداشت، وردش و شعرش می شود ورّادی و ورّاجیِ درس و بحث مدرسه؛ حتی فقیه مدرسۀ دیروزِ متافیزیک زده که مدعی مستی پریروزی است و می خواهد فتوای پریروزی بدهد، فتوایش گرفتار ورّاجی می شود.

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

اگر فقه هم " ورد سحری پریروزی" نداشته باشد؛ اگر فقیه، شب زنده داری نکند و متصل به دعای نیمه شب و حضور دربارگاه قدس و تعاطی کلمات پریروزی که همان ذکر است نباشد، چگونه " کلمة التقوی" را تلقی کند؟ الهام تقوایش از کجا برسد؟ آنگاه بدون ورع، در کسب روز حضرت ایشان هر حکم و فتوایی بدهد، در جهت عادات سرمایه داری و کَنّازان، ورّاجی فاقد ذکر و فکر است. فقط لغو گویی عالمانه، بلکه عامیانه که از حدود جلب منفعت و شهوات و دفع مَضرّت و غضب فراتر نمی رود. اشتغال به الفاظ اعم از تصوری و تصدیقی و حرکت از مجهول تصوری و تصدیقی بسوی معلومِ شَهوی و غضبی حاصل این همه لغو گویی فاقد ذکر و فکر است. ورّاجی است که تفرقه در دین می آورد زیرا زبانی که مرسل شده زبانی در تفرقه است که همه هویتها را مسخ و نسخ می کند. یک " بلبله بابلی" یا " ورّاجی بابلی" که بقول استاد حبیب الله سلطانی، همان Babble یا سخن گفتن احمقانه و ولوله انداختن و پرچانگی است. مانند کودکان سر در آب فرو بردن و فوت کردن که بُل بُل آن بگوش می رسد. با ورّاجی عام و عامی به بَلبَل می افتند و چون دیوانگان بول بول می کنند.

در این موقف، موقع آنست که به اصل و اساس کلمّ ورّاجی تمسک کنیم تا از اصل کلمه، معانی و حقایق تاریخی آن آشکار شود و فروع مصطلحات عامیانه از این کلمه ما را گمراه نکند. همچنین معانی اصل کلمه، باید تلویحاً یا تصریحاً مؤیّد قول و کلام جناب استاد دکتر سید احمد فردید دربارۀ ورّاجی باشد.

ریشه های کلمۀ ورّاجی

استاد حبیب الله سلطانی در نوشته ای کوتاه، به نقل از استاد دکتر سید احمد فردید آورده: « کلمۀ ورّاجی یا ورّادی با Verbosity هم ریشه است». این کلمه خود از ریشه لاتینی Verbasus است و شامل معانی بدین شرح است: لفّاظی، سخن زائد، کلام یکنواخت، از هر دری سخنی، سخن تکراری، کلام پُر از حشو و زوائد، کلام متعارف، کلام پُر حاشیه، کلام پُر زرق و برق، کلام پر طمطراق، سخن پراکنی، عربده کشی، درشت گویی، درشت دهانی، (دهان) پر از هوا، کسل کننده، شایعه پراکن، اسهال زبان. اما " کسب جمعیت" از این همه معانی متفرق و متعدّد، مستلزم آنست که در هر دوره ای، روح زمانۀ حاکم بر کلمۀ ورّاجی را بشناسیم؛ و آن بقول جناب استاد دکتر سید احمد فردید، روح " اشتغال به الفاظ"، " اشتغال به الفاظ فاقد ذکر و فکر" و روح " اشتغال به ما لا یعني" است. یعنی از "الفاظ اساطیر الاولین تا الفاظ منطقی و فلسفی و الفاظ تحریف و تبدیل کتاب الله و اینک الفاظ نیست انگارانه ای» که خارج از ذات منهدم شده انسان بر زبان ویران شده اش جاری است. پس از معانی مختلف و متعدد ریشه لاتینی کلمه می توان چنین تأویل کرد:

« ورّاجی، اسهال زبان است ( در حالی که به قول جناب استاد، مغز گرفتار یبوست شده) به لفّاظی های زائد بر ذات انسان که باعث انهدام ذات می شود دلالت دارد. لفّاظی های متافیزیکی که دیگر از آسمان و ایزدیان تلقّی کلمه نمی کند و تصور و تصدیق جای حضور و استماع سخن قدس را می گیرد؛ یا لفّاظی هایی زائد بر متن اصلی کتاب الله مانند تفسیر، تحریف، تحریر و تبدیلِ متن اصلی به چیز دیگری؛ یا لفّاظی های پر طُمطراق و عباراتی برآمده از ادب و طامات اساطیری. در این لفّاظی هاست که مقصود اصلی و معنای آسمانی پنهان می ماند. این تازه اسهال زبان عامیانه است. در عوام، اسهال زبان چنان است که گویی زبان علی الدوام در دهان می چرخد و الفاظ منتشر می شود؛ گویی دهان پُر از هواست و دهان با هوا بلبله می گیرد؛ زبان وسایط ارتباط جمعی یا آنچه به مدیا معروف است از اسهال زبان عامیانه است. بدین ترتیب، عالمانه یا عامیانه، با پُر گویی، بشر درشت دهان شده؛ تو گویی با ورّاجی های متافیزیکی، اساطیری و مذهبی عربده می کشد. ورّاجی، کسالت بار و ملالت آور است.» این همان اشتغال به الفاظ فاقد ذکر و فکر و غفلت از معنی و بامآل همان اشتغال به ما لا یعنی است. آنطور که ورّاج نمی داند آنچه به نام اساطیر الاولین، فلسفه یا مذهب یا رسانه می گوید چیست؟ به چه معناست؟ فقط می گوید تا جلوی حقیقت در بیاید و قد عَلَم کند". در شرح تأویل فوق می گوییم:

« دو هزار و پانصد سال است که فکر حصولی و کسب عبادت و سعی حق طلبی، رابطه و پیوندش با تفکر حضوری و کلمة التقوی و " نجات از غصّه به وقت سحر" قطع شده است و بشر به ورّاجی و الهام فجور افتاده و می خواهد جلوی ظلم سرمایه داری لیبرال و دولتهای استثمارگر و مستکبر بایستد، با زبان سوسیالیسم ، آنارشیسم، فاشیسم یا تروریسم ورّاجی می کند. بداند یا نداند پشت به حق به جماعت تعظیم می کند، جمع میان مسجد و دکان کرده و به کسب عبادت می رود و از این کاسبی عبادت ورّاجی ها می کند! از طرفی می خواهد بداند و بشناسد، با مجهول دانستن عالم و معلوم شناختن خود، سیر از مبادی به مراد را آغاز می کند؛ که در این تعریف، سیر از همه چیز به خود را عین علم می انگارد و تحصیل اش می شود ورّاجی! ورّاجی کلامی است که دیگر تعاطی کلمات، حاصل لقاء با اسماء نیست؛ و از پائیدگی قول و فعل و حرف در روز و محاسبه و مراقبه در شب خبری نیست و فقط اشتغال به الفاظ و لفّاظی است؛ آنهم بدون ذکر و فکر. ورّاجی تالی فاسدِ تفکر حصولیِ فاقد حضور در " ظلمت شب و آب حیات از قدس نوشیدن است. اسلام آمد تا تحصیل علم و کسب ادب و سعی حق طلبی را فرع قرار دهد از اصل تفکر حضوریِ قلبی و کلمة التقوی. دعوت به دعای نیمه شب: { و من اللیل فَتَحجّد به نافلة لک}. انسان باید از مجهول و معلوم متافیزیکی یونانی و نیز فرشته خویی مسیحی بگذرد تا به محمود قرآنی برسد. { عسی أن یبعثک ربِک مقاماً محمودا}. انسان تنها با " تفکر والای قرآنی" است که از ورّاجی تاریخی عبور خواهد کرد.

همچنین کلمه ورّاجی از همین ریشۀ لاتینی در زبانهای هند و اروپایی اولیه (PIE ) به صورت werh- osus آمده که به معنی " مشغول به حرف زدن و لفّاظی" یا به معنی " پُر حرفی کردن به که منظور تأثیر گذاشتن بر رأی و نظر کسی تا طور دیگری تصمیم بگیرد" . یا به معنی " حرف زدن مفرط یا عادت به بی ربط گفتن یا مستعد پُر حرفی " است. همچنین از همین ریشۀ اخیر، در هلنی قدیم (AH ) به صورت wertho به معنی " کسی که فقط حرف می زند و هر چیزی را بر زبان آورده و فاش می کند" است. از همین ریشه هلنی، در یونانی، ریشه rhetor و rhetra آمده که به معنی " سخنوری که در جمع مردم حرف می زند"؛ یا " واعظی که مردم را موعظه می کند"؛ یا کسی که دیگران را با سخنانش مخاطب ساخته و آنها را به چیزی مثل عهد و بیعت یا توافق فرا می خواند؛ در حالی که ممکن است خود بدان سخن پایبند و معتقد نباشد" ( واعظ غیر معتظّ). همچنین ریشه اوستایی آن به صورت urvata به معنی " تسلط داشتن در سخنوری به لحاظ دانش یا دستور کردن به مردم در سخنرانی برای انجام کاری و بر عهده گرفتن مسؤولیتی"؛ یا کسی که در سخنرانی، با اعتماد به نفس بر همگان مسلط و احاطه دارد." ( که همه این خصوصیات باعث می شود کسی خوب حرف بزند و مسلط باشد و مخاطب را با پُر گویی وادار به اطاعت و پذیرفتن خود کند) همینطور از ریشۀ سانسکریت، به صورت vreta به همان معنی اخیر در ریشه اوستایی آمده است.

بدین ترتیب، و بر اساس جمع معانی ریشه های اخیر، کلمۀ ورّاجی و ورّادی لفظی است که به لحاظ تاریخی، ادواری بر آن گذشته است. آنچه که در ادوار گذشته از معانی ریشه های قدیم اوستایی و سانسکریت و یونانی مستفاد است آنکه، « ورّاجی در گذشته هم همان ورّادی یا " ور زدن" و " زر زدن" به معنی پُر گویی بی معنی و بی ربط و اتصافی است که پُر از اهانت و هرزه درایی است؛ مشغول بودن به بیهوده گویی و سخنان مکرر؛ پُر گفتن و غفلت از معنا؛ سخن به درازا کشیدن و لاف سخنوری زدن؛ بی فایده و بیهوده با الفاظ مشغول شدن.»

آنچه از معانی کلمه در ادوار تاریخ مستفاد است را می توان با مفاد مطالب جناب استاد دکتر سید احمد فردید مطابق دانست؛ بخصوص آنکه در کلام جناب ایشان هم ملاحظۀ ادوار تاریخ و اسماء الله و نیز غفلت از جهت شکر و عبادت در کسب ادب و تحصیل علم و نیز فرو افتادگی بشر در نحوی معرفت ورّادانۀ قلابی آشکار می شود. اساساً ورّاج و ورّاد کسانی اند که "سِحر کلام" را در تکرار مکرر، پُرگویی و مهمل بافی و به ستوه آوردن مخاطب می دانند؛ آنها متقلّبانی هستند که " مجاز را به جای حقیقت می فروشند و برای آن، بهای حقیقت می ستانند!" اینک نوبۀ آنست که به صراحت بگوییم، « ورّاجی اساسا محمل تفکر قالبی و قلّابی، از طریق اشتغال به الفاظ فاقدِ ذکر و فکر، اعم از الفاظِ اساطیر الاولین، الفاظ منطقی و فلسفی، الفاظ تحریف و تبدیل کتاب الله و دست آخر، الفاظ نیست انگارانۀ حق و حقیقت یا الفاظ غربزده است؛ همان الفاظی که با آن اشتغال به ما لا یعنی داریم؛ خصوصا اینکه در ورّاجی، آگاهی و خودآگاهی، بدون جهت دل آگاهی و مرگ آگاهی هست.»

اما چرا پُرگویی و ورّاجی سخنانی متقلّبانه و حاصل تفکر قلّابی است؟ تفکر قلّابی اساس ورّاجی است؛ تفکری که بقول جناب مولانا، بشر با " گم کردن سوراخ دعا" به آن مبتلا شده؛ اما چگونه؟

ورّاجی و گم کردن سوراخ دعا

بشر دو هزار و پانصد سال است که سوراخ دعا را گم کرده است. مکر لیل و نهار که در کلام الله مجید بدان اشاره شده همان " مکر گم کردن سوراخ دعا"ست! بشر، روز با محتسب شهر باده می نوشد و شب را مؤدبانه در پی شمردن حسنات و باقیات و صالحات اعمال خود است! در حالی که برای روز وردی است و برای شب وردی دیگر. وردِ روز، « اللّهم اکفني بحلالکَ عن حرامک و اغنني بفضلکَ عمن سواک» است تا بدان کسب ادب و تلاش معاش و تحصیل علم حلال و تفضّل حق، از چشم و تصرف شیطان در امان بماند و در آن حرام و ناحق نیاید. حال اگر شبی از پی چنین روزی بیاید و ورد فضل جویانه و حلال طلبانه در آن روز را به ورد نیمه شب متصل نکند، در ظاهرِ حلال و حرام، فضل و غنای روز می ماند و از باطنِ حلال که طیب و باطن حرام که خبیث است،غافل می شود و مکرِ حلال طلبی و فضل جویی او را می زند. ورد باطنیِ شب در این موقف این است، « اَصبحتُ عبداً مملوکاً ظالماً لنفسي، لک الحجّة عليّ و لا حجّة لي لا أستطیعُ أن أخُذ إلّا ما اعطیني و لا اتّقی إلّا ما وَقَیتَني[1]». حال اگر در شب، به علم حصولی و آداب کسب و تلاش معادش بپردازد، در حقیقت سوراخ دعا را گم کرده؛ یا اگر در روز، حتی اگر همسخن اویس قَرَن شود و بگوید « هذه لیلة الرکوع، هذه لیلة السجود، هذه لیلة القیام»، باز هم سوراخ دعا را گم کرده است. " هر که در این گمراهی باشد گرفتار مکر لیل و نهار" است.

جناب مولانا سروده:

در وضو هر عضو را وردی جدا

آمدست اندر خبر بهر دعا

چونک استنشاق بینی می کنی

بوی جنت خواه از ربّ غنی،...

چونک اِستنجا کنی ورد و سخن

این بود یا رب تو زینم پاک کُن،...

آن یکی در وقت اسنجا بگفت

که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی خوب ورد آورده ای

لیک سوراخ دعا گم کرده ای

این دعا چون ورد بینی بود چون

ورد بینی را تو آوردی به کون

رایحه جنت ز بینی یافت حرّ

رایحه جنت کم آید از دُبر...

علم حصولی، سوراخ دعا را گم کرده است. آنچه بشر را از ورّاجی علم حصولی نجات می دهد، ورد نیمه شب و پیوست آن به درس صبحگاهی است. چنانکه جناب حافظ سروده:

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول

ز ورد نیم شب و درس صبحگاهی رسید

به یُمن ورد سحری و دعای شب است که " ملائک هفت آسمان" به انسان القاء می کنند و انسان در بارگاه قبول، از آن تلقی کلمه می کند. عالیترین کلمات در میان تلقیات اُنسی، " کلمة التقوی" و یا " دعای دولت انسان" است. انسان در روزِ تلاشِ معاش و کسب ادب و تحصیل علم، با خود وردِ تقوی دارد که به آن دائماً خود را می پاید و از گنج شقاوت به گنج سعادتِ بی خطر گذر کند. چنانکه جناب حافظ فرمود:

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یُمن دعای شب و وردِ سحری بود

اگر دعای نیمه شب و ورد سحری باشد، انسان سرشار و سرخوش به روز می رسد و دیگر برای کامیابی به ورّادی و ورّاجیِ روز نیازش نیست؛ در این حال انسان یکی از { طائفةٌ من الّذین مَعک}، از شب همراهی و معیت پیر مغان و رسول اعظم برای کسب و کار روز و عیش و ادب و علم، وردِ صبحگاهی می گیرد. در این حال است که شب و روز، انسان با ورد زبانی که قدس را می خواند و می سراید، به زمان باقی می رود و دل می بندد به عالم باقی و آدم باقی. این سرّ زبان کلام الله است؛ جناب حافظ سروده:

شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود

تا جهان باقی و آئین محبت باقی است

حال اگر بشر سوراخ دعا را گم کرد، در روز باده با مُحتسب شهر می نوشد و در شب کسب ادب می کند. کلام الله را با فلسفه یونانی تنویر و تفکیر می کند و بر آن تفسیر عقلی نام می نهد. نقل نبوی را ( بداند یا نداند) با عقل یونانی جمع می کند. بر همین نهج، فقه در " تمسّک به فروعِ" کسب و تحصیل و تلاش روز، " اصول را تضییع" می کند.

" اجتهاد در توحید" به فراموشی سپرده می شود و به " توضیح المسائل" فروع روزانه تقلیل می یابد و مجتهد به دنبال استنباط احکام برای علم و تکنیک جدید و مستحدثات حرام و حلال آنست؛ بی آنکه در خبیث و طیبِ آن نظر کند!

دو هزار و پانصد سال است که بشر با گم کردن سوراخ دعا، ورّاجی و ورّادی می کند. همان که برای مسلمین با نهضت یونانی – یهودیِ ترجمه در عهد پادشاهی امویان و عباسیان اتفاق افتاد. یعنی " با لغو گویی عالمان از عقل لافیدند" و با " لغو گویی عالمانه طامات بافتند". چون نیک بنگری عالمانه و عامیانه، لغوگویان، "چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند".

اینک باید در تشخیص سوراخ دعا، که همان تمییز تفکر قلبی از تفکر قالبی و قلّابی است، به مفاد و مضمون کلام حضرات رسول اعظم ص، ائمه هدی ع تمسّک بجوییم که این عین تمسّک به اصول و در حکم معیار است. این تمسّک به کلام حضرات، همواره "دعای دولت امام عصر" است که " ورد زبان صادقان" باید باشد؛ دولتی بی زوال که " آسمانیان هم بدان دعا گویند".

معیارِ سخنانی که ورّاجی است

ابتدا می گوییم ورّاجی یا سخن پراکنی، بر سبیل "لغو گویی" است. گر نه کسی که در مراتب " عقل مسموع"، تمام و کمال باشد، زبانش در کام می ماند و " گزیده گویی" خواهد کرد؛ در اِعراض از لغو گویی و ورّاجی است و حساب عملش را از عمل ورّاج و سخن پراکن جدا می کند. ورّاج، جاهلی است که عالِم بر او کریمانه می گذرد؛ بدون دعوا و جدال و قالوا سلاماً؛ از آنرو که هرگز مستمع و مطیع سخنان سخنان لغو و " مطبوع" او نخواهد بود. ورّاج، " لهو الحدیث" میکند؛ یعنی کالایی را که در بازارِ سیاست به وفور تقاضا دارد می خرد و می فروشد؛ زیرا ورّاج، لهو الحدیثش علم نیست. ورّاجی، بهره ای از علم نبرده است؛ بلکه ترفندی جاهلی برای گمراه کردن و از راه بدر بردن جماعت است. لذا از حضرات رسول اعظم و ائمۀ هدی حدیث و نقل است بدین مضمون:

  • در ورّاجی مقدار " لسان الرجل" بر " علم الرجل" پیشی گرفته است. بدان معنا که در دنیای شهرت طلبی، لهو الحدیث و ورّاجی نقشی خریدنی است؛ اگر چه خود ورّاج، بی مقداری صاحبِ نام و شهرت باشد.
  • کسانی که با ورّاجی و لهو الحدیث حرمت کلمات و سخن را می شکنند و عظمت سخنوران را حقیر و ناچیز می شمارند.حتی اگر اینان، متظاهران به علم و شریعت باشند، با پرگویی و لغو، کلماتی را که پیامبران الهی با آن بسوی خلق فرستاده شدند و الله را با آن کلمان به خلق آشنا کردند بی اثر و بی خاصیت می کنند. مزد پرگویی شان البته طلا و نقره است؛ در حالی که پیامبران با معجزه سخن و دعوت به سوی خلق آمدند، نه با طلا و نقره!
  • ورّاجی دلالتی آشکار بر ضعف عقل است؛ که نشانه های آن هذیان گویی است؛ " عقل ضعیف"، "عقل مطبوع" است؛ عقلی که اَهجَر و مهجور از بصیرت می ماند؛ و در بند و زندان پرگویی و لهو الحدیث می افتد؛ عالمانه یا عامیانه هر چه بیشتر ورّاجی کند و به نام شریعت یا طریقت و حقیقت لغوگویی داشته باشد، بند و گرفتاری عقل و قلب و نفس بیشتر می شود؛ بطوری که عقل ضعیف و مطبوع، قلب قسی و مهجور و نفس مریض و مهیب می گردد.
  • با چنین وصفی، ورّاج " مریض النفس" و " تمیت القلب" و " ضعیف العقلِ" بی بصیرت است؛ حال چگونه در لهو الحدیثش اثری از صدق و راستی باشد. ورّاجی با مهجوریت از علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین، از کلام الله بصیرت می زداید. کلامی که عاقبت اندیش نباشد و لو آنکه از سر خودآگاهی پُرگویی کند، کلامی لغو و ناراست است.
  • ورّاجی هنگامی که آهنگ حقیقت ندارد و از آگاهی و خودآگاهی و دل آگاهی بی بهره است، جز به جهل و تاریکی نمی خواند؛ و در آن خیر و نوری نیست.
  • بدین اعتبار، ورّاجی زبانی بی بند و مهار است که فقط در دهان می چرخد و به چیزهایی تفوّه می کند که در زندگی دنیا هیچ سودی نمی رساند و در آخرالأمر، انسان بواسطۀ آن زیانبارترین اندوخته ها را جمع کرده است.
  • ورّاج از آنرو که از درایت بی نصیب است، فقط روایت یاوه گونه از آنچیزی که در افواه عامه است، از لهوالحدیث عامیانه، از لغوگویی مشهور را می شنود و بی آنکه خود دیده باشد و صدق آنرا بیازماید داد سخن می دهد و این تکرار مکرر، اثبات دروغ زنی اوست.
  • ورّاج با سخنان سست و بی پایه باعث لغزش لسان و مزلّات اقدام است. اینگونه، عیوب پنهانش آشکار می گردد و سیل ملامت ها و نکوهش ها بسویش سرازیر می شود. همین لغزش ها و مزلّاتِ آشکار، کینه های نهفته یا آرام گرفتۀ دشمنانش را به ضد او تحریک می کند. دشمنانی از درون و بیرون که از سر خباثت چشم بر او دوخته اند و قول و فعل و حرف او را رصد می کنند تا نگذارند به حق بازگردد، بلکه راه او را می زنند و صدّ می کنند. از طرفی ورّاجی ها و لغوگویی ها و سخن پراکنی ها که به وفور در مراجع و منابر و تریبونها بر زبان است، برادران و همراهان و همپیمانان را خسته و ناامید می سازد؛ بگونه ای که پُرگویی و لغوگویی اش آنان را از شنیدن تکرارها و سخن پراکنی ها کلافه و سردرگم کرده، به ستوه می آورد.
  • با ورّاجی، خطاها در گفتار و کردار و پندار افزوده می شود؛ و با افزایش خطا، رفته رفته آدمی در گفت و شنود و فهم، کم حیاء و بی ملاحظه می گردد؛ تا جایی که این کاستی باعث عادتِ پر گویی و بی تقوایی می شود. دیگر انسان آنچه می گوید و می کند و می فهمد را نمی پاید؛ فضیلتِ پائیده سخن گفتن و عمل کردن و اندیشیدن از انسان سلب می شود. دل از این ناپائیدگی و بی تقوایی تیره و تار می شود؛ و نور در آن راه نمی یابد تا ذکر الله داشته باشد. این " بُعد لسانی"، ناآرامی و " بُعد قلبی" می آورد؛ زیرا با ذکر الله دل مطمئن می شود و آرام می گیرد. بدون ذکر، دل قسی است. با قساوت، دل که " ابعد مِن الله" است دورترین مردمان از خدا خواهد بود و مستحق دخول در آتش می شود.
  • با ورّاج مروّت آنست که به " احسن الحدیث" بخوانندش؛ که در آن " طاعة الله" است و راه نافرمانی حق را بر انسان می بندد؛ بلکه او را به مجاهده ای فرا می خوانند که زبان از ورّاجی کوتاه کند.
  • چنانکه جناب خضر نبی با موسی کلیم الله کرد و به او فرمود: " مِکثار بالنطق" یا همان ورّاجِ یاوه گو مباش؛ زیرا پُرگویی (کثرة النطق) سنّت و سیرۀ عالمان و دانایان را معیوب می کند و بدی های سخیفان و سبکسران را آشکار می سازد
  • وردِ در امان ماندن از ورّاجی

جناب سنایی غزنوی سروده:

در طریقت همین دو باید ورد

اول الحمد و آخر استغفار

راه گذشت از ورّاجی آنست که ورد زبان انسان "الحمد لله رب العالمین" باشد. اینکه بشر دست و دل از ستایش خود و شهوت ستوده شدن بردارد. " رو به حق کند" و با بسم الله، داخل در ستایش حق شود و تا مقصد حق گو بماند. با بسم الله، " حق به او رو کند" و حق ستایش بنده اش کند که قابل ستایش است. هیهات، که وردِ ستایش حق و وردِ هدایت بندۀ حق به ورّاجی برسد. در حالی که انسان در طریقتِ حقیقت الحقایق استغفار میکند دائماً.

بنده اگر بخواهد حق به او رو کند باید مستغفر باشد؛ آنهم بالأسحار؛ تا حق او را از شیطان استتار کند و از پلیدی و رجس پنهان سازد. او را از رصد و چشم و تیررس نگاه شیطان مخفی بدارد. یک شیطان درون و آن اله هوای نفس است که در خانه، بتهای قدرت و ثروت و شهرت دارد و کثیری از پرستندگان در بت خانه گرد می آیند! با همین قدرت و ثروت و شهرت است که بشر را در رصد و تیررس خود نگاه می دارد و نمی گذارد هرگز در طریقت بازگشت بسوی حق باشد. با حق سخن بگوید و حق با او سخن کند. صدّ عن سبیل الله می کند و راه خانۀ دوست را می زند. دیگری، شیطان برون است؛ و آن شیطان بزرگ و اذنابش که در جهان بنام نظم جهانی، رصدگاهی ساخته اند و بشر را از جایی که نمی داند و نمی بیند زیر نظر دارند. هر چه می گوید؛ هر چه می کند و هر چه می اندیشد. تا راه طریقت بسوی حقیقت آزادی و عبادت الله را ببندند؛ به هر روش رصد می کنند؛ با جنگ، تحریم، بیماری، اشغال و ترور، صدّ عن سبیل الله می کنند تا همه به همین نظم گردن نهند و در یوغ بمانند. همه باید چون آنها شوند و بازگشتی وجود ندارد. بقول جناب سنایی:

هان و هان تا ترا چو خود نکنند

مشتی ابلیس ریزۀ طرار

چون تو از خمر هیچکس نخوری

کی ترا درد سر دهد خمّار

پس وِرد را به وراجی تبدیل می کنند تا گم شود و از آن، راه خانه گم بماند. برخی از اهالی لغت گفته اند حزب که جزئی از جزء قرآن است را وِرد گویند بلکه با ورد هم معنی است. « گویند ورد از قرآن وظیفه است؛ و آن مقداری است معلوم، هفت یک یا نیمۀ آن. گویند قَرَاء فلان وَرَده و حزبه». پس اگر ورد به وراجی تبدیل شود قرائت قرآن هم سودی نبخشد و راه بسوی خانه نبرد. مگر آنکه به الحمد و استغفار بایستد و " مَجراها و مُرسها" همت کند. ورد، گذشت از خود و شیطانی است که { إنّه یَراکم هو و قبیلهُ مِن حیث لا تَرونهم}. آن وِرد، چشم بند و دستبند شیطانِ درون و بیرون است. در حالی که به ورّاجی، بشر این ورد و اثر آن را خنثی می کند؛ بلکه ورّاجی خود سِحری است فرعونی که در برابر معجزۀ موسایی راه بازگشت به خانه دوست را برای بندگان خدا می بندد. خدا با ورّاج سخن نمی گوید!


[1] ) شب را به بامداد می رسانم در حالی که بندۀ ستمکار به خویشم، پروردگارا من حجّتی بر تو ندارم و حجّت از آنِ تست. نمی توانم چیزی جز آنچه را که تو به من عطا کرده ای بگیرم. نمی توانم خود را صیانت کنم جز آنچه تو مرا صیانت می کنی.

شهید سید حسن نصرالله مردۀ زنده ایست که باز خواهد گشت

شهید سید حسن نصرالله مردۀ زنده ای است که بازخواهد گشت

"شهید سید حسن نصرالله مرده است از دو هزار و پانصد سال غربزدگیِ متافیزیکی و عرفی جدید". یعنی از غربزدگی ای که سلطنت و سلطۀ یهودی و ماسونی و صهیونی بر قدس و بلکه بر ساحت قدس را با قهر و غلبه هست می انگارد، مرده و آنرا نیست انگاشته بود.

همچنین "شهید سید حسن نصرالله زنده است در حیات پریروز و پس فردا". یعنی او در حیات طیّبۀ همه انبیاء و اولیايی که مظاهر اسماء الله تعالی در ادوار تاریخ و حجت حق بوده اند حاضر بوده و دیدار داشته؛ و هم در حیات مهدی موعود، در وقت حضور و ظهور دیدار دارد. او شهیدِ ذکر و فکر بوده است.

این فقط برای شهید میسّر است که همزمان بمیرد و هم زنده شود. بمیرد از نیست انگاری دوره ای تیره و تار که عقل و عرفِ نیست انگارِ زمانۀ کفر آنرا هست می انگارد و به تسلیم و اطاعت و تبعیت از آن اصرار دارد. هم زنده شود در عهد و عصری که عقل ایمانی همۀ انبیاء و اولیاء الله و هم مهدی موعود به هستِ آن شاهد هستند.

این تلازم مرگ و زندگیِ شهید است در عالمی از تضادها و تناقض ها؛ که برخلاف همۀ آنهایی که به مرگ لعنت و مرگ حسرت می میرند و میان زندگی و مرگشان تضادی است که با هم جمع نمی گردد و بهم نمی پیوندد، مرگ کرامت با زندگی کریمانه در وحدت بوده و این اعجاز شهادت است.

شهید سید حسن نصرالله نمی تواند بی آنکه با شهادت از غربزدگی بگذرد به حیات طیّبۀ مهدی موعود بپیوندد. نمی تواند بی آنکه با نیست انگاری دورۀ یهودی و ماسونی و صهیونی جهاد کند و شهید شود، شاهدِ هست مهدی انگاری پس فردایی باشد.

در این زمانۀ عضوض که هر لحظۀ آن پر از تهدید و ارعاب و زخم و خون است؛ و در این ملک عضوض که هر جای آن پر از ظلم و جور و تعدّی است، شهید سید حسن نصرالله هنرمندانه از میان شعبده های رعب انگیزِ عقل متافیزیکی می گذرد؛ از سِحر ماشین جنگی و زخم چشمان شیطان و قبیلۀ یهودی و ماسونی و صهیونی اش که بدنبال او بودند می گذرد. دو هزار و پانصد سال است که انبیاء و اولیاء و امثال شهید نصرالله با مرگ از این سِحر و چشمان رصدگر دشمن گذشته اند؛ بدون ترس؛ { لا تَخَف و أنتم الأعلَون}. بسوی کجا؟ بسوی حیات و اتصال به مهدی موعود در رزمگاهی که وقت آن نرسیده؛ و چون برسد، سید حسنِ مرده از غربزدگی و نیست انگاری دورۀ ما، زنده در صف مجاهدانِ هست انگارِ پس فردایی تاریخ باز خواهدگشت.

خوشا بحال شهید سید حسن نصرالله؛ خوشحالم که می دانم"او خوشحال است که چنین مرده و چنین زنده است". الذین آمنوا و عملوا الصّالحات طوبی لهم و حسن مآب.