ادوارِ شهوت و غضب انسان: ارادۀ قدرت یا طلب همت

قوّۀ غضبیه کارش آنست که دفع مَضار می کند و قوۀ شهویه کارش جلب منفعت است. این قوا در انسان و حیوان مشترک است؛ ولی در حیوان چون اراده نیست، با شهوت فقط می خواهد به منفعتِ غذا و آب یا نموّ و تولید مثل برسد. یا با غضب می خواهد ضرر، خطر و تهدید شکارچیان خود را دفع کند و قلمرویی برای خود داشته باشد تا شکار کند یا علف بخورد یا جفتی بیاید.

اما خصوصیتهای غضبی و شهوی که در حیوان است در انسان هم موجود می باشد؛ لیکن از آنجا که بشر اراده دارد، حسب اینکه مظهر چه اسمی از اسماء الله باشد و دور و زمانۀ سلطه و سلطنت چه اسمی باشد، کار قوۀ غضب و شهوت انسان فرق می کند.

اراده معطوف به قدرت در بشر، قوۀ غضبیه را به افراط به کار می گیرد تا هم دفع ضرر و تهدید و شرّ از خود کند، و مضافاً به دشمن خود هم ضرر برساند و تهدید کند یا بی آنکه ضرری از غیر متوجه او باشد ضرر و تهدید و شرّش را متوجه دیگری می کند. این افراط در غضب به اعتبار "اسم قهر الهی" است. همچنین در قوۀ شهویه هم به افراط، جلب منفعت از مواهب و حیات دنیا می کند؛ و مضافاً منفعت و مواهب دنیا را از رقبا یا دشمنانش سلب می کند. یا بی آنکه دشمنی در میدان باشد، مواهب و منافع حیات دنیا را از هر کسی که در اطرافش باشد به افراط، منع می کند و به اصطلاح منّاع الخیر می شود.

اینست معنی ارادۀ معطوف به قدرت در فعلیت قوای غضبی و شهوی بشر، دون حیوان و در روزگار ما.

در حیوان ارادت و طلب نیست و فقط انسان است که در مظهریت اسماء قهر و اسماء لطف ارادت و طلب دارد. بشر اگر ارادت به اسماء قهر داشته باشد اراده اش معطوف به قهر و غلبه و "قدرت" است و اگر طلبش بسوی اسماء لطف و عدل باشد، تلاش و "همّت" است. همت می کند به سوی اقامه قسط و عدل؛ این همت است که با دوستان خدا دوست است و با دشمنانش دشمن و غضبش بر سر ظالمان می ریزد؛ و نیز با رعایت عدالت، شهوتش جلب رحمت و منفعت برای دوستان خدا و رسول (ص) و کسانی که در معیت اویند می کند. این لتوسّطها (حد وسط آن)، عین فضیلت عدالت، بدون افراط و تفریط است.

مجموعه تلقیّات خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله مجید (12)

تعقّل یهودی در کلام الله که به تحریف می رسد

تلقیّاتی از آیه 75 سوره بقره : { أفتَطمئونَ أن یؤمنوا لکم و قَد کان فریقٌ مِنهم یَسمعون کلامَ الله ثُمّ یُحرّفونهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ و هم یَعلمون}

عقل ایمانی، عقل مسموع است. وَقر و سنگینی بر سمع و گوش مستمع نیفتاده و به اصطلاح اوستایی، نیوشاخِرَدِ ذکرِ اسماء الله و انبیاء و کلام الله پریروزی و نیز فکرِ اسم الله الاعظم پس فردایی تاریخ است که مهدی موعود مظهر آنست. همین عقل ایمانی است که برای مؤمن، ایمنی از مکرِ خدعه سرای دنیا در برابر آخرت می آورد. با عقل مسموع، مؤمن مستمع ندای وجود است و به آن لبیک می گوید و با طمأنینه بر سر پیمان وجود می ماند. عقل مسموع، نیوشاخرد سخن و کلام الله در ناشئة اللیل است وقرآن را به ترتیل تعقّل می کند؛ او حق طلبانه فی النهار سبحاً طویلاً است؛ و تلاش می کند به قول جناب استاد دکتر سید احمد فردید وضع موجود یهودی و ماسونی و صهیونی را بر هم بزند. زیرا این نورِ شب زنده داری و تلاشِ روز کوشیدن باید سیر از باطل سوی حق، یا تفکر حقیقی را میسّر کند. در مقابلِ عقل ایمانی، عقل کفرانی ( ناسپاسانه) است که عقل مطبوع است. عقلی که تلاش می کند وضع موجود که همان وضع سیطره و سلطۀ یهودی و ماسونی و صهیونی را بر عالم است را حفظ کند.

حفظ وضع موجود، با حمله به کلام الله که اصل واساسِ آنچیزی است که بر هم زنندۀ وضع موجود است آغاز می شود. یهودی به لحاظ تاریخی، تحریف را به مثابه سلاحی قدرتمند در این حملاتِ به کلام الله به کار برده است؛ تحریف حقیقت و حق گویان. تحریفِ منشأ قدسی عقلانیت انسان و تحریف تعقّل قدسی کلام الله و کلام نبوی و کلام حکمیِ ملتزم به وحی، و تقلیل و تفسیر آن به مقولات فلسفی و قضایای منطقی که در دورۀ جدید به شکل فلسفه درایی و منطق درایی درآمده است.

عقل کفرانی، یا در اصطلاح اوستایی، اِسنوخِرَدِ دیروزی متافیزیکیِ نیست ایزد انگار و امروزیِ غربزدۀ خودبنیاد است. عقلی که طبع(tupos) و دیدارش، بهره مندی و متاع این جهان است؛ و قیل و قال آدم و عالم را، به قول جناب استاد دکتر فردید، بخصوص سر و صدای ماشین را بجای ندای وجود می پندارد و به آن عادت کرده و آن را کمال خوشبختی و آسانی و سعادتمندی انسان می داند!!

ندای نفسانیت و انانیت را که با "انا الطّاغوت" لبیک می گوید سخن حق می انگارد؛ و خودبنیادانه می خواهد وضع موجود یهودی و ماسونی و صهیونی را حفظ کند؛ پس صدّ عن سبیل الله کرده و راه و سیر بندگان خدا را از باطل به سوی حق می بُرد.

یهودی می داند {و هم یعلمون} که عقل مطبوع چه می کند؛ او اساس و کلیتِ کلید تعقلِ عقل ایمانی را از کلیم الله فرا گرفته؛ و در کتاب موسی، ندای عقل مسموع از کلام الله را قبل ظهور نبی اکرم شنیده و خود را برای لبیک به آن آماده کرده بود؛ لیکن با کژتابی ناشی از خودبینی، ریشۀ تعقل در کلام تورات موسی ع و قرآن محمد ص را به تبر تحریف می زند تا عقل ایمانی برود و عقل کفرانی نیست انگار و عرفی جدید پا بگیرد. تحریف سنت سیّئۀ یهودی است که در ماسونی و صهیونی جدید امتداد می یابد. یهود با تحریف می خواهد جهانِ یهودی زده را دانسته و ندانسته رو در روی حق قرار دهد تا در پتیارگی هم صدا شوند. سمع و بصر برود و جایش طبع و عادت ممسوخ بگیرد؛ حتی با غلبۀ عرف تحریف و عادتِ خودأیی در تفسیر قرآن و نقل حدیث و بیان حکمت!

عقل پتیاره و عقلهای عاریتی(قسمت اول: درآمدی به لفظ و معنی پتیارگی)

الف- مأخذ لفظ پتیاره

پتیاره در زبان اوستایی بصورت پئیتیارَ Paitiara و از دو جزء paiti به معنی " ضد" و "خلاف" وar که مصدر و به معنی "جنبیدن" و "رفتن" است تشکیل شده است. لذا کلمۀPaiti- ar به معنی "پذیره شدن" و "پذیره آمدن یا همان "پاذ" و "پاد" بودن، یا به معنی "به ضد کسی یا چیزی شدن و آمدن" است. در فرهنگ برهان قاطع، در معنی پتیاره آمده: "بلا و آفت؛ زشت و مهیب و نازیبا؛ مکنون و مخزون؛ خجلت و شرمندگی؛ شدت و سختی؛ مکر و حیله و دغا". با توجه به معنای ریشه اوستایی و معانی اخیر، می توان معنی پتیاره را چنین تأویل کرد: "بلایی که با عادت گناه و یا ذنب لا یغفر نازل می شود؛ در حالی که بشر بار گناهی را بر دوش می کشد که اسباب خجلت و شرمندگی مقام بندگی است؛ ولی با خود خواجه خواندن، بیشرمانه به آفت خود حق پنداری دچار می شود؛ این همان ذنب لا یغفر است که سیرتش را زشت و مهیب و نازیبا می کند و اینک اهریمنی است که حق به جانب در برابر حق تعالی قد علم کرده است؛ و با عمل فریبکارانه و مکّارانه عالم و آدم را به پرتگاه یورش، جنگ و کشتار، قحطی و بیماری و غارت و اشغالگری می برد؛ در حالی که با حیله و دغل، نیّت اهریمنی اش را مکنون و پنهان داشته و زمانه و روزگار را به آشوب و غوغا می کشاند؛ و اینچنین، سختی و شدتی بر کرۀ ارض حاکم می شود. ولی با اینهمه، پتیارۀ عقلِ طاغوتی همواره ناپیدا و مکنون و مخزون می ماند."چنین تأویلی از پتیاره را می توان در یک کلمه خلاصه کرد: "همیستار". کلمه ای پهلوی که جناب استاد دکتر سید احمد فردید آنرا با Widersacher آلمانی معادل گرفته و به معنی پتیاره آورده است. همیستار hamestarik مقابل یا ضد کلمۀ "همنشین" یا "همراه" و "همپا" است. همیستار از ایستار و ایستادن و اِستادن و برخیزیدن می آید. پسوند "ار" به معنی ضد و مخالف و ناسازگار و ناهمراه، حریف و هماورد، معارض، وارونه و باژگونه است. چنانکه در متون پهلوی است: "همیستار، آنکه دشمن و بد اندیش، دژهرخت و بدگفتار و دژو رشت و بدکردار باشد".

حال با توجه به تأویل کلمه اوستایی پتیاره که در سطور فوق آوردیم، به نحوی دل آگاهانه متعاطی معانی مشترک آن با معنی کلمۀ لاتینی پتیاره می شویم بدین قرار : به اغلب احتمال کلمه پتیارهpatiare با پتیورpatior لاتینی همریشه است. اما پتیور چیست؟ پتیور patior، عقلی است که:«اولاً، از فرمان و اطاعت ولی نعمت خود سرپیچی می کند و با ارتکاب گناهِ گردنکشی از اوامر و نواهیش، او را می آزارد و خشمگین می سازد و اینچنین خود را به رنج و مشقّت رویارویی با معبود دچار می سازد.ثانیاً، برای هماوردی با ولی نعمت خود در موضع و آرایش جنگی می رود و مقابل او می ایستد و اقدامات ستیزه گرانه ترتیب می دهد. ثالثاً، با ولی نعمت خود در جنگ و ستیز می شود و در موضع هماوردی و همیستاری قرار دارد؛ با مشاهدۀ آثار شکست، آرام کناره می گیرد؛ ولی با بی میلی و اکراه به شکست و تسلیم می رسد؛ و به حکم ولی نعمت پیروزمند تن می دهد، گردن می گزارد، سرخم می کند و مطیع می گردد.» کلمه لاتینی patior در خویشاوندی بلکه همریشگی با کلمه یونانی Peros و pema به معنی "دیوی که بدمنش و دشمن حق است" آمده. از این ریشه در ترکیبات دیگری بخصوص در زبان گوتیک، به معنی "کسی که از حق بیزار و متنفّر است" وارد شده؛ از همین کلمه ریشۀ سانسکریت piyati به معنی: "عقلی که به نکوهش حق می پردازد به قصد اعراض از حق، و گناه ایستادن در برابر حق را می پذیرد و پذیرنده است؛ عقلی که مبتلا به گناهِ ستیزه گری با حق، از طریق مجادله و چون و چرا کردن و نیز سست کردن ایمان و اعتقاد و سبّ و رفض حق است؛ عقلی که به حق عتاب و خطاب می کند و دروغ می بندد و آنرا تکذیب می کند و حق مداران را سرزنش کرده، مقصر می داند و عیب جویی می نماید". در آخر، این کلمه را باید از ریشۀ هند و اروپایی اولیه به صورت peh و peh-tos دانست به معنی: "عقلی که زبان و بیان حق را می گزد، افترا می بندد، تهمت می زند، دروغ می بافد و... با چشم به حق مداران زخم می زند؛ با آزار رساندن به اولیاء حق، آنها را می آزارد و صدق و خلوص و عزتشان را جریحه دار می کند؛ عقلی که حق را می کوبد".

ب- مدلول لفظ پتیاره

آنچه از مأخذ لفظ مستفاد شد، رهنمون ماست به سوی مدلول لفظ پتیاره؛ شامل مفاد و مطاویِ معنی پتیاره در ادوار تاریخ بدین قرار : استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: "پتیاره به معنی آنتاگونیست است؛ یعنی کسی که ستیزه جو و ستیزه گر است؛ یا تحت اللفظی هماورد است؛ کسی که در مقابل دیگری می جنگد. ولی با این ترجمه، هنوز حقِّ معنی کلمه ادا نشده است و معادل با آن نیست، بلکه پتیاره دقیقتر است. طوری که این کلمه می تواند مبدأی برای تذکر از گذشته باشد".

اصل مطلب و دلالت، همین تذکر از گذشته بودن است. یعنی بردن به یاد پریروزیِ اسماء و کلمات و نیز مظهریت آنها و از آنجا به امّت واحدۀ سرآغاز تاریخ که هنوز در آن طبقات مستضعف و مستکبر، با "جنبیدن شیطان نفسانیّت و انانیّت" تشکیل نشده بود. "تذکر از گذشته بودن، یعنی چگونه تلاشیِ امت واحدۀ سرآغاز تاریخ و پتیارگی تفکر با ظهور انانیت در تاریخ و مراحل مختلف آن مطابقت دارد. آنچه از کلام جناب استاد مستفاد است، مبدأ پتیارگی تفکر، در گذشته و دیروزِ متافیزیک قرار دارد و عقل پتیارۀ یونانی، مصداق مابالذات آن، و از آنجا تا عقل سوبژکتیو دورۀ جدید است. جناب استاد، کلمه یونانی "اروس" ( eros) را با کلمه "پتیاره" (paitieros) همریشه می گیرد؛ از آنجا که اِروس به معنی عشق، با متافیزیک صورتی دنیایی پیدا می کند، بنیاد عشقِ لذت جویِ دنیاپرستِ وقاعی را می گذارد. حال اگر کلمۀ peros یونانی، که قبلا دانستیم، با patior لاتینی هم معنی بلکه همریشه است، اصل کلمۀ "پائیتی اِروس" ( paitieros ) باشد که جزء اول آن یعنی paiti[1] به معنی ضد و مقابل و ستیزه گر؛ و جزء دوم آن eros به معنی الهۀ عشق و مهرورزی است، جمع الجمع معنی کلمات peros یا paitieros عبارت است از: "عقلی ضدّ مهرورزی یا عقل ضدّ دین، یعنی عقل کین توزی کردن با عقل دینی است". همان نفرت در برابر محبت که اساس ایستادن جماعات انانی پندار و نفسانیت زده، بعد از تلاشیِ امت واحدۀ سرآغاز تاریخ است. جناب استاد، شمّه ای دیگر از اعجاز توحید زبان را به اجتهاد خویش به عنوان نشان راه می آورد: "کلمه حرص"، همریشۀ اروس eros است". لذا eros ربة النوعی است دنیایی شده، چه در دنیای اساطیر الاولین و چه در دنیای یونانی؛ عقلی حریصِ به دنیا که حرصش حدّ و مرزی ندارد؛ و از سرحدّ کین توزی هم می گذرد؛ آنهم نسبت به آنچه از عقل قدسی، پیامبران آورده اند و ما را به تعقل نسبت به آن فراخوانده اند؛ در حالی که خود آنرا ندارد و با آن بیگانه است. عقل حق ستیز که با مهر و محبت که اساس دین است مخالفت می کند. این عقل حریص، همان دیو است؛ دشمن انسان که در کلام الله مجید به آدم متذکر شد؛ و فرمود: { الم اعهد إلیکم یا بني آدم أن لا تعبدوا الشیطان إنّه لکم عدوّ مبین} [2](یاسین/60). به قول جناب استاد "دیو و شیطانِ مخالف یزدان، به معنی اهرمن که مِهر و محبت به آدمی ندارد و نابکار است. او که نه مذکر است و نه مؤنث". پتیاره ای که چون عقل را تصرف کرد، آنگاه انسان با چشم و گوش و دست و پا و قلب، با همۀ قوای شهوی و غضبی و با همۀ حرث و نسل در برابر خدا قد علم می کند و به ستیز برمی خیزد؛ و "انسان حریف این عقل حریص پتیاره نیست مگر آنکه از مذهب رندان و عقل رندانۀ ولی اللهی پیروی کند".

ج- تذکر لفظ پتیاره/ عقل پتیاره

مدلول لفظ پتیاره، آنچنانکه استاد دکتر احمد فردید این لفظ را مبدأی برای تذکر به گذشته یعنی دیروز می دانست، "مدلولی دیروزی" است؛ که با مبدأ و منشأ ظهور نفسانیت و انانیت در تاریخ تقارن و تضامن دارد بدین قرار:

در عهد ادریسی، دوره ای پریروزی از تاریخ امت واحده، که به مدد شأن میانجی و واسطه ای که ادریس نبی میان حق و خلق داشت و نیز گزارندۀ پیام حق برای خلق بود، انسان به برخی رموز آسمان و اسرار غیب که روی زمین "حکمت و علوم باطنی" می نامیدند دست می یابد؛ و این همان است که در کتب انبیاء پیشین و کلام الله "فتح ابواب السماء" خوانده شده است. اما بعد از فروپاشی امت واحدۀ سرآغاز تاریخ و فروبستگی ساحت قدس، درهای آسمان بروی انسان بسته می شود و دست بشر از رموز و اسرار الهی کوتاه می گردد؛ چنانکه در کلام الله مجید آمده، دیگر بشر راهی به سوی آسمان ندارد: { لا تُفَتّح لهم أبوابُ السماء}(اعراف/ 40). با این رموز آسمانی و اسباب غیبی که همان حکمت و علوم باطنی بود انسان قادر می گردید واقعیت اشیاء و امور متنزّل بر زمین را به "اوّل الأوایل" که همان حق تعالی است تأویل نماید: {والأمر یومئذٍ للّه}. با این تأویل، همه خلق را در حق و حق را در خلق شهود می کرد؛ بدین قرار که: واقعیات اشیاء در عالم، یکبار آئینه می شوند و حق تعالی در این آینه تجلّی می کند و صورتی از حق تعالی در این آینه می افتد: "اینهمه عکس مِی و نقش نگارین که نمود" و ماهیت ساخته می شود؛ و در عین حال این همه، "یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد"؛ یک شعاع نور و یک تجلی است فقط. دیگر بار، حق تعالی آئینه است و واقعیات و کثرات عالم، صورتهایی اند که در آئینۀ حق تعالی می افتند و حق را در حجاب و مستوری صورت های منعکس خود می برند و حتی حق غایب می شود. از ایندو، اولی تجلّی حق در آئینه خلق است و امر باقی که مبدأ عالم و آدم است تجلی و ظهور می کند؛ و امر فانی که خلق است در امر باقی که حق است فنا می شود و به او بقا می یابد. دوّمی، تجلّی خلق در آئینه حق است و امر فانی که عالم است و آدم ظهور می یابد؛ و امر باقی که حق است به حجاب امر فانی که خلق است می رود. چنانکه جناب جامی در لوایح جام سروده:

عالم همه آئینه و حق جلوه گر است

یا نور حق آئینه و عالم صور است

در نزد محقق که حدید البصر است

هر یک زین دو آئینه آن دگر است

انسان نه مطلق و پیوسته می تواند در آئینه حق خود را ببیند و نه یکسره قادر است عکسی از حق تعالی در آئینه خود منعکس کند. بلکه انسان موجودی بینابینی است. تیز بینی آن است که در سیر از ظاهر به باطن که تکلیف انسان برای عبور انسان از فنا بسوی بقا و جاودانگی است، همواره رویی به خلق و رویی به حق داشته باشد؛ هم آئینه حق باشد و "عکس مه رویان بستان خدا" را منعکس کند و هم صورت خود را در آئینه حق ببیند. چنانکه محی الدین عربی در فص ادریسی از فصوص سروده: ففي الحق عین الخلق إن کنت ذا عین

و في الخلق عین الحق إن کنت ذا عقل

و إن کنت ذا عین و عقل معاً فما

تری غیر شیئٍ واحد فیه بالفعل

و جناب جامی در ترجمه این دو بیتی را سروده:

ذو العینی اگر نور حقت مشهود است

ذوالعقلی اگر شهود حق مفقود است

ذوالعینی و ذوالعقلی شهود حق و خلق

با یکدگرند اگر ترا موجود است

اما { کان الناسُ امّةً واحدةً}(بقره/213) در سرآغاز تاریخ، از آنروز بود که جان انسان به رموز آسمان و اسرار غیب آگاه بود و این به مدد شهود حق و تجلّی حق در آئینه خلق و کثرات امت بود؛ و نیز انعکاس نور حق در جان و صفات خلق و امت میسّر می شد؛ و مسأله فروپاشی امت واحده، با بسته شدن درهای آسمان آغاز شد؛ یعنی آنهنگام که خلق و امّت، کثرت تجلیاتِ متناقض حق درصورتهای خود را صورت حق پنداشته و ستایشگرانه آنرا به تماشا نشستند و عاشق آن شدند و خواستند همان صورتها را منعکس کنند بلکه بپرستند؛ در حالی که هر گروه از امت صورتی را حق می انگاشت و در این میانه اختلاف کردند. پس اصنام و اسماء و فرشتگان قدسی را به خدایان تأویل کردند و در گام آخر، آنها را به صورت خود ساختند. این عقلانیت بت پرست، آغاز پتیارگی عقل بود و "سیر از ظاهر به باطن" منحرف به " سیر از ظاهر به مظهر" گردید؛ و مظهر حتی اگر اسماء و فرشتگان قدس هم بود، از آنرو که به صورت بشر ممثّل می گردید، همان بشر نرگس انگار بود!

بشر می خواهد سیر از ظاهر به باطن کند؛ زیرا با اذعان به حتمیّت فنای دنیا، خود راهی است بسوی بقا و جاودانگی آخرت. اگر نفسانیت در کار بیاید، حتی اگر عالِم به تأویل باشد ممکن است خود را باطن هر چیز بینگارد و عالَم را یکسره در ظاهر ببیند. اگر تزکیه در کار بیاید، سیر از حق به خلق و از خلق به حق، سیر از وحدت به کثرت و از کثرت به وحدت، مقام ذوالعینی و ذوالعقلی توأمان می شود. چنانکه علی بن ابیطالب چنین بود؛ "عليٌ مع الحق و الحق مع علي".

یعنی انسان وقتی در معیت حق است، به معیت قابلی همراه شده و وقتی حق در معیت انسان باشد به معیت فاعلی با اوست. برای قبول فیض کمالات، تزکیه لازم می آید، پس جهت قرب نوافل و قرب فرایض یا کسب و وصل، عبادت و شکر است؛ و این حال و مقام امت واحده است. فروپاشی امت واحده، وقتی سراغ بشر می آید که یکسره ذوالعقل می شود بدون ذوالعینی؛ و بشر خود را در معیت حق قرار می دهد ولی، حقّی که پیوستگی با آسمانیان و ساحت قدس ندارد و برای نخستین بار بشر حق را نه آنطور که تعلیم یافته بلکه آنطور که می خواهد می نامد { أسماءٌ سمّیتموها أنتم و آبائکم}(نجم/23).

دوره ای، بشر حق را در اساطیر الأوّلین می نامد؛ دوره ای، حق را در جهانی یونانی اسم گزاری می کند؛ دوره ای هم حق را بنام خود می نامد و بنیاد می کند. ذوالعقل در هر دوره ای از این ادوار متفاوت و پتیارگی هم مختلف است. آنگاه سیر از ظاهر به باطن می شود سیر از ظاهر به مظاهر. ظاهر، بشر است و مظاهرش، هر چه او می شناسد و می نامد! از عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، به مدد علم، به روش استثمار خلق و تفرعن و استکبار ورزیدن. اینک می گوییم پتیارگی عقل چهار مرحله دارد که با زوال امت واحدۀ سرآغاز تاریخ موافق می افتد و ما آنرا به تقریرِ استاد سید عباس معارف آورده ایم:

«سبب زوال امت واحدۀ سرآغاز تاریخ، انانیت بشری است که با تاکید بر نفسانیت فردی بشر، مقام جمع و وحدت امت واحده را در هم می شکند. ولی در ابتدا این انانیت بی پرده تجلی نمی کند؛ و خود را در حجاب خدایان شرک و حجاب دنیا مستتر می سازد. بدین طریق می توان گفت که ظهور انانیت در تاریخ چهار مرحله دارد: 1) احتجاب انسانیت در پرستش خدایان شرک و طاغوت (اساطیر الأوّلین) 2) کاسموسانتریسم یونانی یا اصالت جهان (دنیا) 3) تحریف دیانت مسیح ع 4) اومانیسم و سوبژکتیویته.

حال دو پرسش اساسی مطرح می شود. نخست آنکه اصولاً منشأ نفسانیت در تاریخ چیست؟ و اصولاً چرا چنین امری به ظهور می رسد؟ پاسخ آنست که منشأ ظهور نفسانیت در تاریخ، سیر وجود از اطلاق به تقیید است؛ که پس از این سیر، ماهیاتی که وجهی از وجود مطلق اند هر یک برای خود تعیّن و تشخّص می یابند و همین امر موجب تعارض و تخاصم میان آنهاست؛ مگر آنکه این موجوداتِ متعیّن و محدود، در سیر خود، به مرتبت فنا در وجود مطلق و بقا به وجود مطلق نایل آیند؛ که در این صورت، در عین کثرت، تعارض میان آنها برداشته می شود. پرسش دوم آنست که اساساً چرا وجود از مرحلۀ اطلاق به تقیید سیر می کند؟ پاسخ آنست که بسیاری از کمالات منطوی در وجود تا زمانی که وجود در مقام اطلاق است مجال ظهور و تجلّی پیدا نمی کنند و ظهور اینگونه کمالات مستلزم سیر وجود از مقام اطلاق به موطن تقیید است».

اما شرح پتیارگی عقل در هر یک از مراحل چهارگانه اینگونه است:

اول- بشر به عنوان ماهیّتی مقیّد و مشخّص، وقتی می خواهد جلوی خدا بایستد و قد علم کند، "نهي عن الهوی" را ترک کرد؛ انانیتش جنبیده و به ضدّ و خلاف راه خدا رفت؛ اما گام به گام و از ترفندی به ترفند دیگر برای امارت و سلطنتِ نفس خود کوشید. ابتدا این کار با "تفسیر به رأی" در تاریخ تفکر به عنوان بزرگترین مصیبت از مصائب بشر شروع شد. او با تفسیر به رأیِ اسماء الهی و قدسیان و فرشتگان، همه تجلّیات ذات حق تعالی را یک به یک خدا نامید؛ آنگاه که اسماء را از ذات جدا کرد و هر یک را مکتفی بالذات در مقام الوهیت تفسیر به رأی کرد، در دوری دیگر، نوبت آن شد که این خدایان تفسیر شده را بصورت بشری ممثّل کند؛ و مانند مذکّر و مؤنّث بشری، خدایان تازه را هم به ربّ النوع و ربّة النوع تقسیم کرد.

این کاری عقلانی است؛ یعنی عقل آنرا با خروج ظالمانه بر هدایت توحیدی و کتاب الله انجام می دهد. حالا بشر خود پشت خدایانی که تراشیده در می آید. از جمله جلوی انبیاء الهی می ایستد؛ بحث و جدل و احتجاج به قصد انکار می کند؛ حتی برای الحاد آیات و اسماء، تهدید و استهزاء و حتی به تکفیر و مجازات انبیاء و سنگسار مؤمنین می پردازد. بدین ترتیب خدایانی مرکب از قدسیّت آسمان، و گل و سنگ یا شجر و بقر زمین، به صورت بشری تراشیده شدند. اینچنین شیطان، به تلبیس آنرا برای نفسانیّت و انانیّت آراست.

اینچنین دعوت انبیاء به توحید را به حجاب شرک و طاغوت بیرون و درون می کشند. وقتی توحید با شرک و کفر تهدید می شود، در واقع اساس امت واحدۀ سرآغاز است که در معرض خطر فروپاشی افتاده و "امت واحدۀ توحیدی" به "جماعت متفرق طبقاتی" در حال تبدیل است. در این تفرقه و زوال، کار اصلی را همان خدایان مؤنث و مذکر کرده اند که هر یک برای خود معبد و بندگان و خدم و حَشَم و سپاهی و قربانی و نذورات و زمین در هیئت طبقات منفک از هم دارند. اینهم تقسیم عقلانی به عقل پتیاره. عقلی که هیچ بهره ای از علم و دعوت انبیاء ندارد؛ و هیچ هدایتی از نبوت و کتاب به او نرسیده است. بلکه عقل پتیاره یکسره وابسته و پیوسته به ظنّ و گمان نفسانی و برتری جویی کسانی است که خواستند با اساطیر الاولین جلوی الله بایستند. این بشری است که شرکای نفسانی خود را به عنوان کثرت، بلکه اعظم و اعلای کثرات، در آئینه حق دیده، آنگاه حق، غایب و صورت شرک در آئینه حق نمایان شده و بشرِ نرگس انگار، عاشق آن صور شده است؛ همه اسماء را به صورت خود، ولی به نام خدایانی متعای از خود ممثّل گردانیده تا حمدی که مخصوص الله است را نصیبِ مفروض آنها گرداند.

اگر چه در نظام طبقاتی جدید، خود را متولی حفاظت معبد و پرستش خدا کرده و جایگاهی ممتاز در تفسیر به رأی دارد؛ آنگونه که همه حمدها را منحصر به خدایان می کند تا برتری آنها محرز باشد. این خود اوست که با حمد، برتری جویی و استکبار می کند. اینگونه عقل پتیاره که می خواهد در برابر عقل قدسی نبوت بایستد، در برابر الله قد علم می کند.

عقل پتیاره در این موقف، ظنّی است که هرگز از خزانه علم غیبیِ قدسی بهره ای نبرده است؛ بلکه فقیری است که هرگز غنی از حقیقت نخواهد شد. این همان عقل جاهلی و جاهلیّت است. بدان معنا که کسی توحید را می شکند و در برابر الله قد علم می کند، در حالیکه نمی داند: {وما لهُم بِهِ مِن علمٍ}(28/نجم) است. اگر عالِم نباشد، جا برای جهّال خالی می شود؛ و عقل پتیارۀ جاهل که در برابر الله قد علم کرده و فقط به دفاع از { لَیُسمّون الملائکَةَ تَسمیةَ الأُنثی} (27/ نجم) همه صورت های بشری آنها آمده و خود به جهل شرک مبتلاست. بزرگترین شرک تاریخ، شرک و جاهلیّت پاگانیستی یونان و روم است؛ نه آنچنانکه بسیاری رواج داده اند و از جاهلیت عرب قبل از اسلام گفته اند.

به قول استاد سید عباس معارف، «نکته مهم آنست که با تلاش و مجاهدت انبیاء، صورت شرک و جاهلیت در همه جماعات بشری دوام نیافت و از بین رفت، مگر در یونان و روم که نه فقط معنی شرک پاگانیستی در تاریخ باقی ماند بلکه به صورت مبدأ فرهنگ و تمدن یونان درآمد و مبدأ تفکر متافیزیکی بوده است». این مطلب اِشعار به همان تذکر استاد سید احمد فردید دارد که گفت: کلمۀ پتیاره می توان مبدأ برای تذکر از گذشته باشد. یعنی «پتیارگی تفکر و عقل پتیاره مبدأ تذکر از متافیزیک یونان و استکبار رومی است. یعنی پتیارگی یادی است از استکبار یونانی و رومی و نیز قد علم کردن عقل متافیزیکی در برابر عقل قدسی».

نکته مهم آنست که پرستش طاغوت می تواند به صورتهای مختلف باشد. در این مرحله، پرستش طاغوت به صورت پرستش خدای شرکِ فائق و قاهر بر انسان، یعنی زئوس تجلّی می نماید. در هر دوه ای و نزد هر قوم و جماعتی، خدای فائق و قاهری هست؛ از طاغوت بین النهرین تا طاغوت هندی، تا طاغوت مصری، طاغوت عرب و امثال آنها. این "وقتی است که طاغوت در اسماء حلول می کند. اسمی که در موقف است در برابر اسمی که در میقات است قد علم می کند و می ایستد. خود را به اسماء قدس می نامد و اسماء قدس را مظاهر و خود را ظاهر می داند. گرچه به آنها صورت بشری می دهد ولی از آنروست که بشر بتواند برپایۀ پرستش خدایان مذکّر و مؤنث و سلسله مراتب خدایان در آسمان، روی زمین هم نظامی از سلسله مراتب طبقات که درجۀ آنها در تقرّب و خدمت به خدایان و معابد است، بسازد و این خدایان برای استکبار و استضعاف بشر روی زمین حجّت و دلیل اند!"

دوم- "طاغوت وقتی در جهان حلول می کند، جهان می شود دنیا و روح زمانۀ طاغوت به آن جان می دهد و با دنیا متحد می گردد". کاسموسانتریسم یونانی به دنیا مداری تجلّی می کند؛ و مقدّس می شود به تقدّس اسم طاغوت که جان آنست و قهراً در او حلول کرده است. بدین معنا، جهان یعنی بقا؛ یعنی لذت؛ یعنی کمال؛ و در یک کلام "حبّ الدنیا" و هر چه در آنست. پس جهان می شود طاغوت اکبر در جهت کامیابی بشر و سعی بشر، تمتّع هر چه بیشتر از آنست. عقل اینجا باید از هر چه این دنیا داری را تهدید یا متّهم می کند حراست کند و به عنوان "عقل حارس"، "خیره سرانه" در مقابل آنچه دنیایش را تهدید می کند قد علم کرده و بایستد؛ پس عقل، پتیارگی بنیاد می کند با جهان، و "جهان بنیادی" و "جهان بینی" محفل می شود و مذهب جدیدی بنیان می نهند! هر چه در این عالم هست، حتی آدم و مبدأ عالم و آدم به محک و اصول این دنیا سنجیده می شود. حتی "دین هم جهان بینی پیدا می کند"! پس از تلاشی امت واحده و پیدا آمدن جماعات شرک زدۀ مبتنی بر طبقات، صورت نوعی دگرگون می گردد. حال "صورت نوعی طاغوت در صورت جهان حلول کرده و با آن متّحد شده تا بماند و بشر با حبّ الدنیا، ملاقی اسم طاغوت است". در حالی که جهان یا عالم، در معرفت امت واحده سرآغاز، عین فنا و نیستِ هست نماست و اصالت دادن به جهان به معنی هست انگاریِ آنچه که نیست و فرو رفتن در بازی دنیای فانی است. این همان نیست انگاری حق و حقیقت و عالم باقی در برابر دنیای فانی می شود.

لذا متافیزیک از اساس قول به نیست انگاری وجود و هست انگاریِ آنچه که نیست و امر فانی و معنایی است که موجود می نامدش. در تلقی از اسم طاغوت و در "لقاء الطاغوت" است که عقل، کلمات عصیان و قد علم کردن و ایستادن در برابر حق را از دنیایی فریبنده تلقی می کند و پتیارگی آغاز می شود. آنچه از "معصیت" و "ذنوب" و "سیّئات" و "اثم" در کلام الله آمده همۀ کلماتی هستند که برای قد علم کردن و ایستادن در برابر حق برای کامجویی از دنیا تلقّی شده است؛ و کلمات "پتیارگی عقل" هستند.

این نحو تلقّی جدید از وجود و تجلیّات وجود برای نخستین بار در یونان و بصورت متافیزیک کاملاً ظهور کرد. حقیقت متافیزیک و تلقی کلمه دنیا از اسم الطاغوت، نسبت جدیدی است که بشر با عالم و مبدأ عالم و آدم، یعنی حق و حقیقت پیدا می کند. بشر در معیت طاغوت در مقابل الله می ایستد و به ازای آخرت، دنیا را طلب می کند. این همان نسبتِ نیست انگاری الله، یعنی معبودی است که در امت واحده توحیدی پرستش می شد. آنهم "نیست انگاری از طریق عقلی که برای اعتلای کلمۀ طاغوت قسم خورده و پشت خود را برای قیام لِطاغوت در برابر الله بسته است"! عقلی که با آن، ذکر الله و از آنجا ایام الله که حوالت تاریخی تفکر توحیدی بود مورد غفلت قرار می گیرد؛ بلکه یکسره انکار و الحاد می شود؛ و حق و حقیقتِ پریروز، یعنی آن دور از ادوار که بشر بنام امت واحده می زیست، نیست انگاشته می شود و اختفاء و استتار پیدا می کند.

در پی آن، "عقل پتیاره نسبت جدیدی با وجود و حق تعالی حاصل می کند؛ وقت و میقات جدیدی می یابد که، ظاهر آن هست انگاریِ اسم الطاغوت و باقی انگاری دنیای فانی است". ایضاً کنه و باطن آن نیست انگاری الله است در تاریخ. از همین روی، صورت نوعیۀ امت واحده، فسخ و صورت نوعیه جدیدی نسخ و تأسیس می گردد. به بیان دقیقتر، تاریخ امت واحدۀ سرآغاز تاریخ اختتام می پذیرد و تاریخ دیگری آغاز می گردد که کنه و باطن یا حوالت آن، نیست انگاری الله است؛ و اساس آن بر تشدید عملیات نظامی استکبار بر علیه استضعاف قرار دارد. "عقل پتیارۀ یونانی در بسط جهان بینیِ طاغوت زده، به قبضِ تفکر پریروزی و زیر سلطه بردن بازماندگان دوران دیدار بینیِ حق و حقیقت اهتمام دارد".

این کار، با پتیارگی فرهنگ، تمدن، مدنیت، سیاست، اقتصاد و سپس از طریق قهر و غلبه و لشکرکشی و جهانخواری به کام اسم الطاغوت یونانی انجام می دهد. غرض آنست که بشر مستکبر و مستضعف، هر جا که هستند، در جهانی که روح طاغوت در آن حلول کرده و دنیای بشر متولد گردیده، تحت نظم و دیسیپلین طاغوت گرد آورده شوند و علیرغم نهی انبیاء از دنیاطلبی و دنیاپرستی، همۀ ابناء بشر در صورت واحد با دنیا و با طاغوت یونانی که همان نظام استکبار و استضعاف است متحد شوند و این صورت، جهانی بشود.

از اینروست که در زمان ارسطو، سلسله ای از یورشهای لشکری و تهاجمات جهانی به سوی مشرق زمین آغاز می شود. معروف است که اسکندر مقدونی، پروردۀ ارسطو بوده و نقشۀ این جهان گشایی و جهان تک صورتی، آنچنانکه امروز با عنوان جهان تک قطبی می شناسیم، را ارسطو طرح ریزی کرده بود. بقول جناب استاد سید عباس معارف: «این سلسله تهاجمات مقصدی نداشت مگر تحصیل استیلا و سروری یونان بر تمامی جهان. پادشاهان و امیران یونانی و رومی بر هر کشوری که بر آن چیره شدند کوشیدند که صورت نوعی مناسبات تولیدی خود یعنی نظام برده داری را مستقر کنند؛ و نیز تلاش نمودند با در هم شکستن حکمت دینی از طریق بسط و نشر متافیزیک، با یاری یونان زدگان و یونان اندیشان داخلی، روح کشورهای مغلوب را تحت انقیاد خود در آورند. به همین جهت می توان گفت که تهاجمات پی در پی یونانیان و رومیان به مشرق زمین چیزی جز قتال در سبیل طاغوت نبود. چنانکه در کلام الله مجید آمده، { الذین آمنوا یُقاتلون في سبیل الله والذین کفروا یُقاتلون في سبیل الطاغوت} (76/ نساء). اساساً در دومین صورت ظهور انانیت که ظهور کاسموسانتریسم یونانی است، اصالت به حیات دنیا داده می شود و همه این تهاجمات هم برای دنیاطلبی بیشتر است. فلاسفه یونان پس از سقراط، اغلب ماده (هیولی) را قدیم می دانستند و ادله ای برای غیر مخلوق بودن آن اقامه می کردند. به نظر آنها، عالم ماده خالق ندارد بلکه در نهایت اعتقاد به وجود ناظمی داشتند که آنرا منظم می کرد. (دمیورژ). پیداست چنین نظری به اصالت حیات دنیا منجر می شود. این امر معمولا مجوزی است برای کامجویی نفس اماره و تمتّع بیشتر نفس از لذات دنیا، از طریق به بردگی کشیدن انسانها. در واقع در کاسموسانتریسم یونانی است که بذر اومانیسم افشانده می شود؛ و اگر دیانت مسیح نبود اومانیسم هزار و پانصد سال زودتر در تاریخ ظهور می کرد».

سوم- اگرچه ظهور اومانیسم با دیانت مسیح ع به تأخیر افتاد ولی، دست یهود در دست یونان علیه دیانت مسیح ع قرار گرفت. یهود با تخصص تحریف با یونان متافیزیکی متحد شد و با تحریف دیانت مسیح از طریق طرح اقانیم ثلاثه، زمینه را برای ظهور اومانیسم فراهم کرد. با گرویدن مستضعفان یونان و روم به دیانت مسیح ع، پاگانیسم و کاسموسانتریسم یونانی رومی بشدت لطمه دید. پس کار نفسانیت زدگان یهودی و غربزدگان یونانی رومی آن بود که دیانت مسیح را یونانی زده و نفسانیت زده کرده و اسماً به محاق ببرند. بقول استاد سید عباس معارف: «ابتدا سراغ انجیل رفتند و آنرا که از اساس به زبان آرامی بود، از رسمیّت انداختند و از مدار کلیسا خارج ساختند. سپس با چهار تحریر یونانی و با نام ترجمه هفتاد و دو تن، انجیل جدیدی را معتبر کردند و دستور کردند تا اناجیل غیر آن را در آتش بسوزانند». آنگاه سراغ کلیسا رفتند. با انجیل هایی که بر پایه عقل طاغوتی یهودی یونانی تحریر شده بودند، عقل کلیسایی را آماده ساختند تا با اعتقادات متافیزیکی مسیحی شده، مثل هیله مورفیسم، مسیحیت مؤمن را مسیحیت هیله مورفیسم جا بزنند. این ابتدای راه پتیارگی کلیسا شد تا به آن و به اسم خدای مسیح، واژگونه در برابر خدای واحد عیسی بایستند. این یونانی مآبی باعث رسوخ اومانیسم و غربزدگی تفکر مسیحی شد. بخصوص قول به اصالت الوهیت مسیح، بارزترین تجلّی اومانیسم در مسیحیت و تحریف آن است. در حالی بقول استاد معارف، «مسیحیان مشرق زمین در ابتدا اعتقاد به الوهیت مسیح نداشتند و از اینرو آنرا "منوفیزیت" می خواندند». حتی کلام الله مجید اِشعار دارد که برخی مسیحیان اعتقاد به الوهیت مسیح و بانو مریم مقدس داشته اند: { واذ قال اللهُ یا عیسی بن مریم أنت قلتَ للناسِ اتّخذوني وأمّي الهَین منِ دون الله} (116/ مائده).

این پتیارگی تفکر و عقل مسیحیِ یونانی-یهودی، ابتدا مسیح و مریم را در برابر حق تعالی علم می کند و مانند دورۀ اساطیر الاولین، قدس و قدسیان و مقدّسین را جلو می گذارند تا با تمسّک به آنها در زمانی نه چندان دور، خود در برابر حق تعالی قد علم کنند. این وقتی است که طاغوت یونانی در روح مسیحی و کلیسا حلول کرده و با آن علیه الله متحد می شود. طاغوت یهودی، "روح الله" را از مسیحیت بیرون می کند و با بسط اعتقاد متافیزیکی بر پایۀ اعتقادات مسیحی، ابتدا کلیسا و سپس پیروان کلیسا را منحرف می سازد و اینگونه کلیسا خود شعبه ای از اعتقادات متافیزیکی و بر پایه ای از اسطوره های یونانی قرار می گیرد. لذاست که اصل نظام طبقاتی بر پایۀ قدسیّت کلیسا و اولیائش و نیز پادشاهان مسیحی و مَلَأشان، به عنوان قوای مسلّط جهان یا همان مستکبران، در مقابل پیروان و رعیّت کلیسا و اتباع پادشاهان، به عنوان مستضعفان به شکلی دیگر استمرار و تعمیق می شود.

چهارم- با سقوط حکومت روم شرقی در قسطنطنیه، تاریخ قرون وسطی به پایان می رسد و دوره جدید تاریخ غرب با قد علم کردن در برابر خدا آغاز می شود. دوره ای که در آن "پرستش اله هوای نفس" و "خود طاغوت انگاری" یا صورت نوعیّه این تاریخ که از آن به اومانیسم یا بشرانگاری تعبیر می شود بسط می یابد؛ و در کلام الله مجید از آن چنین تعبیر شده است: { أفرأیتَ مَن إتّخذ الههُ هواه و أضّلَهُ اللهُ علی عِلمٍ و خَتَمَ علی سمعهِ و قلبه و جَعَلَ علی بصرهِ غِشاوةً فمن یهديه مِن بعد الله أفلا تذکّرون} (23/ جاثیه). رسول اعظم در این معنی فرمود: « الهواءُ الهٌ معبود»؛ و در حدیث قدسی نیز آمده: «ما نازعني في ملکي غیر الهوی».

نکته ظریف و لطیف آنکه نفسانیت و انانیت پیش از دوره جدید هم بوده است؛ و در حقیقت آنچه به عنوان طاغوت عبارت می شد و اینکه در برابر حق قد علم می کرد، چیزی جز هوای نفس مستقر در صورت طاغوت نبوده است؛ به عبارتی نیابتاً از سوی بشر در برابر حق می ایستد و برای آنکه این قد علم کردن حجیّت و مشروعیت داشته باشد، طاغوت بنام الله پرستش می شد. در حالی که ملأ قوم می دانستند هیچ حجّیت و سلطانی در طاغوت از جانب حق وجود ندارد. ولی برای آنکه مستضعفان را وادار به اطاعت و پیروی کنند، باید نفسانیت خود را و اله هوای نفس خود را در طاغوتی پنهان می کردند که مستضعفان را بفریبند؛ و فتنه ای بسازند که از این خدای طاغوتی حفاظت شود! در واقع وقتی اسمی از اسماءالله که در موقف می افتد، در برابر اسمی از اسماءالله که در میقات است می ایستد و به سلطنت و فرمانروایی آن اسم نو ظهور، تمکین نمی کند و خود را مستظهر به نفسانیت بشری می داند که با پرستش آن اسم در موقف، پشت آن درآمده و علیه اسم الله در میقات قد علم می کند؛ در حالیکه نفسانیت، خود پشت سر اسم در موقف پنهان می شود! ولی در دورۀ جدید، نفسانیت نقاب از چهره برمی دارد و نفس بشر به عنوان بت اعظم، مدار و مناط صورت نوعی تاریخ جدید غرب قرار می گیرد.

مادر بت ها بت نفس شماست

آن دگر بت مار و این بت اژدهاست

بشر با رو کردن به طاغوت و اعراض از الله، این هوی پرستی را نه در صورت خودپرستی که در صورت طاغوت پرستی افکنده بود. بجای خود، این اسم طاغوت بود که در برابر حق قد علم کرده می ایستاد و می جنگید. در واقع "طاغوت، به نیابت از هوای نفس بشر پتیارگی می کرد و طاغوت در جنگ نیابتی با الله از سوی بشر قرار داشت". در دوره جدید بشر خود، طاغوت و بت اعظم است و خود پتیارگی می کند و در برابر الله و دیانت مقدس اسلام قد علم کرده است؛ و بی پروا از فرو بستگی ساحت قدس دفاع می کند؛ او همه را به صورتی دعوت می کند که جهانگیر شده است؛ آنهم صورت خودپرستی در برابر الله پرستی. این پتیارگی جدید نسبت به دورۀ یونان و روم و ماقبل آن، تاریخ نفسانیت مضاعف و انانیت بی نقاب و حجاب بشر است که پرستیده می شود. این بشر همان مستکبری است که با کبریا طلبی، مستضعفان را وا می داشته به او تعظیم و سجده کنند؛ او که خود را بت اعظم و اسم غالب و قهری عالم و آدم می شناسد. چنانکه پیامبر اعظم فرمود: « لکلّ شيءٍ نفسٌ و نفسُ الانفسِ الهوی». این نفس پرستی جدید یا اومانیسم، صورت نوعیه و حوالت تاریخ جدید است و همه را از مستکبر و مستضعف به خود خوانده است. مستکبر نفس پرستی می کند، ولی از موضع "غالب و قاهر". مستضعف هم نفس پرستی می کند ولی، از "ناموضع مغلوب و مقهور". در عین حال دلخوش به اینکه در لذت پرستی سهمی از مستکبر گرفته است! و هر دو مستکبر و مستضعف با هوای نفس خود پتیارگی می کنند و جدا جدا و حتی با هم متحد در برابر حق قد علم می کنند و با هوی پرستی در ملک الله، نزاع براه می اندازند؛ و چنان سرمست لذّات حیات دنیا و اباحۀ نفس امّاره اند که کور و کر شده اند؛ چه گفته اند:« حبّ الشیء یُعمي و یُصمّ».

با این پتیارگی و هواپرستی، در برابر الله و در برابر هر چه دنیایشان را تهدید می کند، چه به دعوت و انذار و چه به احتجاج یا به سلاح، آنها تکذیب می کنند؛ افترا می بندند؛ انکار یا استهزاء می کنند؛ و دست آخر با سلاح می جنگند با الله و الله پرستان.

سعد الدین حمویه شارح ابن عربی، در بیان این امر که هوای نفس حجاب اعظم است چنین گفته: « بدانکه هیچ حجاب در راه خدای تعالی ما ورای هوی نیست؛ و در ملک خدا هیچکس و هیچ چیز جز هوی با خدا مقابله نکرده است». این عقل پتیارۀ غربی است که با اومانیسم منشأ احکام و قوانین و رویه های حقوقی، سیاسی، اجتماعی، مدنی و اقتصادی است. یعنی اساس آنست که احکام و قوانین برای تثبیت سلطه و سلطان اهواء بشر باید طوری تنظیم و تبویب شود که درست مقابل احکام الله و حدود الله و روشهای دیانت مقدس اسلام بایستد و بلکه با آنها بجنگد. مثلاً بنگرید به حکم قصاص در غرب. این بدان معناست که در دوره جدید، عقل پتیارۀ قانونگذار با حذف و نهی و نفی مجازات اعدام برای قتل، در برابر حدود الله در همه ادیان ابراهیمی می ایستد و به نام قانون و احکام قانونی پتیارگی می کند.

حال موقف آنست که بپرسیم پتیارگی عقل چگونه است؟ به عبارتی عقل پتیاره چیست و چه می کند؟

در این خصوص ابتدا به قول استاد سید عباس معارف می کنیم: « در مرحلۀ چهارم ظهور انانیت و پتیارگی بشر، بازگشت تمامی مذاهب و مسالک فلسفی جدید غرب، به موضوعیت نفسانی و خود بنیادی است؛ که از آن در مأثورات غربی به سوبژکتیویته ( subjectivite) تعبیر می شود». بعد از یونان، در غرب فقط یک هدف و غرض هست و آن اینکه باید در برابر حدود الله و کلمة الله ایستاد. این هم کار عقل است و بس که می تواند همه مذاهب و مسالک فلسفیِ رَسخ شده جدید را به خط کند و در نخ پتیارگی چون مُهره هایی بکشد. اساساً عقل پتیارۀ جدید بر- خود -بنیاد می شود؛ حال هر نام و موضوعی می خواهد داشته باشد؛ مثلاً ایدآلیسم یا دیدارانگاری در مقابل رئالیسم و واقع انگاری؛ اسپریتوالیسم و روان انگاری در مقابل ماتریالیسم و ماده انگاری؛ راسیونالیسم و خود رأی انگاری در برابر ایرراسیونالیسم. همۀ اینها مظهر اسم طاغوت جدید و "البشر الاکبر" هستند؛ و موضوعاً به نفسانیت بشر و انانیت باز می گردند؛ و می خواهند جلوی اسلام در بیایند و قد علم کنند. مثلا « رأی خود و فکر خود را در برابر رأی کتاب الله و حکم الله می گذارند و پتیارگی می کنند». این یعنی هر چیزی و هر موردی در عالم که بخواهد و بشود از آن در برابر کلام الله و حدود الله سوء استفاده کرد، بازگشت اش به موضوعیت نفسانی و سوبژکتیویته است. استاد سید عباس معارف می گوید:

« کلمۀ سوبژکتوم در زبان لاتینی به معنی موضوع و کلمۀ ابژکتوم به معنی متعلَّق و مورد است. اولی فاعل و دومی مفعول قرار می گیرد. در منطق هم سوبژکتوم به معنی موضوع قضیه و ابژکتوم محمول قضیه است. در این تعبیر و معنی از سوژه، هم انسان قرار داشت و هم غیر انسان. لیکن بعد از رنسانس بخصوص از قرن 17 در معانی کلمه سوژه و ابژه تصرّفاتی شد». این تصرّفات عقلیِ پتیاره، با غرضِ ضدیّت با دیانت و کلمة الله و حدود الله برای بشر انجام شد و مقدمات پتیارگی عقل جدید است. ایشان در ادامه آورده: «سوژه که پیش از آن بنحو عام، به هر آنچه که می توانست موضوع قضیه یا مسند الیه قرار بگیرد اطلاق می گردید، بعد از رنسانس انحصاراً به نفس بشر اطلاق گردید و سوبژکتیویته که از قبل دورۀ جدید به مطلق موضوعیت اطلاق می شد، در این دوره به نفس بشر اختصاص می یابد و با موضوعیت نفسانی و خود بنیادی یکی می شود. (از اینجاست که میدان تاخت و تاز عقل برای پتیارگی باز می شود.) این معنی از سوژه و ابژه مورد قبول فیلسوفان و متفلسفان غرب قرار می گیرد؛ تا جایی که مدرسین رسمی تاریخ فلسفه غرب و مؤلفین فرهنگنامه های فلسفه، اغلب در دروس و آثار خود، سیر تاریخی کلمۀ سوژه و تغییر اساس معنی آنرا قبل و بعد از دوره جدید مورد تاکید قرار می دهند؛ چنین است فرهنگ فلسفی کرونر در باب کلمۀ سوژه. به همین قرار ابژه هم که مطلق متعلَّق و مورد بود، می شود متعلَّق علم و عمل نفسانی بشر. (هم سوژه و هم ابژه اینچنین مهیّا شدند تا در خدمت پتیارگی تفکر باشند و به اسم انانیت و نفس امّاره در برابر حق بایستند و خود را حق مطلق بینگارند؛) به بیان دیگر مقصود از ابژه دیگر شيء بما هو هو نیست، بلکه شيء از آنرو که مورد و متعلَّق علم و عمل انانی بشر قرار بگیرد، یا به تعبیری هر چیزی غیر من ( nichtich)، در فلسفه و شناخت شناسی دوره جدید به ابژه تعبیر می شود. در نحو تلقی جدید ( و پتیارگی) از سوژه و ابژه، انسان دیگر آئینه عالم و اساساً جام جهان بین نیست. بلکه عقل بشر ( با پتیارگی) حجاب عالم است. این حجاب سوژه است؛ و از اشیاء، زمانی که از ورای این حجاب مشاهده می شوند اساساً هستند و سپس ابژه نامیده می شوند. ( اسماء، ابژه؛ اساطیر، ابژه؛ جهان، ابژه و حتی مستضعفان و محرومان هم ابژه هستند.) سوژه، عین این حجاب است؛ و ابژه شيء محجوب به این حجاب. میان موضوع و متعلًّق علم و عمل نفسانی رابطۀ تضایف برقرار است؛ و هر یک مستلزم آن دیگری است. یعنی سوژه و ابژه دو امر متضایفند و در مفهوم هر یک، مفهوم دیگری مستتر است. از تحلیل مفهوم سوژه به ابژه می رسد و از تحلیل مفهوم ابژه، مفهوم سوژه استنتاج می گردد. از همین رو قول به اصالت ابژه متضمّن قبول نحوی سوبژکتیویته است؛ چرا که در ابژکتیویته این اعیان اشیاء نیستند که بالاصاله مدار و مناط قرار گرفته اند بلکه، اشیاء تنها از آن حیث که متعلَّق علم و عمل نفسانی بشر اند اصالت می یابند. پس باید گفت در ابژکتیویته نحوی سوبژکتیویته مستتر است. ولی نباید غافل شد که در ابژکتیویته، سوبژکتیویته در تزلزل افتاده؛ بخصوص در برخی از انحاء ابژکتیویته که معتقد به انقلاب و مبارزه با ظلم و جورِ استثمارند اشتیاق و تمنّایی برای گذشت از سوژه و ابژه و وصول به حقایق و اعیان اشیاء موجود است. موضوعیت نفسانی موجب گردیده که علم حقوق و اصول محکمات غربی، دفاع از مستکبران را تعهد کند و اغلب مستضعفان را به جرم فقر و پاکدامنی به مجازات برساند. از آغاز دوره جدید، اصول حقوقی و قانونی و محاکم غرب از کنّازین و مناسبات کنز مداری در صنعت و زمین داری و تجارت را بر عهده گرفته و متعهد به سرکوب کارگران و کشاورزان و بینوایان شهر و روستا گردیده است».

ادامه دارد...


[1] )paiti همچنین نام قبیله ای است در سرزمین تراسیا thraci یا همان تراکیا که یکی از 28 قبیله آن سرزمین بود. همچنین از یونان دورۀ فلسفه هم قدیمی تر است. بلکه به عهد اساطیر الاولین تعلق دارد و آنرا مبدأ شعر و موسیقی دانسته اند.

[2] ) نفرمودم شما را ای پسران آدم که مپرستید دیو را؛ هر آینه که وی بر شما راست دشمنی پیدا.