خطابه یادبود سید عباس معارف (1)

سید عباس معارف را چنین یافتم

  1. سید عباس معارف را با تبار یمنی اش می شناسم؛ او که از "قبیل" اویس قَرَن و از "قبیلۀ" مالک اشتر بود.
  2. سید عباس معارف را با تکلیف سختی که آسمانیان اراده کردند و بر عهدۀ مسؤولیتش گذاشتند می شناسم؛ او که با این عهد، از مدرسه " فقه پیر" به خرابات " فقه فتیانی" می رود و حکمت را از ولوله و ورورۀ مدرسی به "خلوتگاه اُنس" می برد.
  3. سید عباس معارف را با قلبی آکنده از تلخی و اندوه می شناسم؛ او که مُشار و مُشیر رجایی مستضعف بود و بعد از او با نامردمی ها، دیگر هیچ!
  4. سید عباس معارف را با رگ و پی و استخوان پوسیده و کالبدی به مشقّت افتاده می شناسم؛ او که با فقر کمرشکن و بیماری مردافکنش هرگز لب به شکوه نگشود و دست حاجت دراز نکرد.
  5. سید عباس معارف را با اعمال و آثاری فاخر می شناسم، که با بی حرمتیِ روزگار اراذل پرور و افاضل ستیز مواجه شد؛ او که دوست و دشمن فقط مانند "چیز" او را "مصرف" می کردند، و البته او به این جهل و غفلت می خندید!
  6. سرانجام، سید عباس معارف، میوۀ درخت دوستی و اُنسی بود که استاد سید احمد فردید کاشت.

با همۀ این رنجها و دردها و محرومیتها، او رهروِ علم المقامات و در قرب تزکیه بود؛ بسم الله الرّحمن الرّحیم گفت و با آن، در مقام فتی ادب کرد و خاک شد؛ آنگاه با تأسّی به استاد، و با اجتهاد در اسماء و کلمات، و تعاطی معانی آنها حسب دور و کور تاریخیش، گویی با بازگشت به خانۀ زبان امّت واحده، به توحید زبان اجتهاد کرد. در حالیکه از این مجتهد و این اجتهاد، ارکان تفرقۀ یهودی و ماسونی و صهیونی می لرزید، هیبت توحید، همه شکستگی ها و نقائص سیّد عباس را پوشاند.

حیات حقیقی سید عباس معارف: در شور و اشتیاق قَرنی اش به سید اولاد پیامبر، سید احمد فردید بود؛ و محنت و حرمانِ اشتری اش از دسایس و وسایس خنّاسان انقلابی نما.

سید عباس معارف مرگ آگاهانه، دردمند بود؛ و فقر و بیماری و مهجوری اش در حیات دنیا، جایی برای تن آسانی و یا حتی لذت از حکمت هم نمی گذاشت.

او برای تفکر فردید به مثابه بیقراریِ اویس قرن برای پیامبر بود؛ او برای تفکر فردید به مثابه مهابتِ مالک اشتر برای علی بن ابی طالب بود.

سید عباس معارف را چنین یافتم که، محبت اُنس و هیبت تفکّر را یکجا داشت.

( این خطابه، یادبودی به مناسبت مرگ سید در شب یلدای 1383 است که برای شادی روحش ایراد شد)

حوالت تاریخیِ بی نمازی و بی نماز زدگی ما

مطلب منتشر نشده از سال 1399

دکتر سید احمد فردید می گوید: "در این دنیا، حوالت تاریخی، بی نمازی و بی نماز زدگی است". تلقی ما از این گفتۀ نابهنگام، بدین قرار است:

بی خبران از وقت و نیز مواقف و مواقیت تاریخی نماز، گمان دارند نماز، همان است که در پنج نوبت و به هنگام دخول وقت بجا آورده می شود؛ همانکه از هزار و چهارصد و چهل و اندی سال پیش، در یک مسیر خطی ولی پر چالش، بر یک هیأت تالیف، همان معنی از الفاظ و عبارات و در حد یک تکلیف و امری واجب از فروع دین، اینک به ما رسیده است.

با این تلقی، گذشتگان، از پیامبر اعظم ص تا حضرات ائمه ع و اولیاء خدا و پدران ما و اینک ما و سپس آینده، با فرزندانمان و امام عصر، همه و همه بر همین خط و تراز نماز گزاردند و می­ گزاریم. در مقابل، بی نمازی چیزی جز غفلت یا کاهلی یا ترک تکلیف از این پنجگانه ضروری و در آستانه سقوط به درکات بی دینی نیست! یا با تسامح، بی نماز و تارک الصلاة، همانکه از دخول وقت تا بعد از وقت شرعی به ادای تکلیف نرسد، بازیگوشی و سهل انگاری و لاقیدی بلکه معصیت کرده است. با اینهمه، آنچه از نماز در پنج وقت فوت می شود، چاره اش قضا کردن است و بعد آن، حساب بی حساب؛ مثل قرض یا دِینی که ادا می شود! در واقع مساله اصلی در این گمان، ظاهر نماز و امر ما تقدّم، و صرفنظر از امر ما تأخّر و مأثورات و آثاری است که بر آن مترتب می شود.

حال از کلام استاد فردید چه تلقی داریم؟ حوالت تاریخی چیست و با نماز و بی نمازی چه نسبتی دارد؟

حوالت تاریخی، همان قضاء الهی نوشته شده بر بشر يا همان تقدیر اسمی از اسماء الله به لطف یا به قهر است که در هر دوره ای از ادوار تاریخ تجلی کرده و بر عالم و آدم حاکم میشود و آن دوره به آن اسمِ لطیف یا قهار، تعیّن و تشخّص می­یابد. آنچه که جناب محی الدین عربی آن را "سرّ القدر" میخواند و حکیم آلمانی مارتین هیدگر آنرا دازاین (Dazein) می­ نامد. همان ماهیات یا اسمایی که بنا به حکمت ربّانی و با اقتضائاتی در هر دوره تاریخی ظاهر می­شوند، و بر آن دوره و اهل آن سلطنت دارند. آنها حجت هایی آسمانی­اند که از سوی حق تعالی برای بشر حوالت می ­شوند و هر دورۀ تاریخی، حواله­ای از لطف یا قهر برای بشر دارد و با انتخاب ماست که این حواله نقد می شود و از اینجاست که نقدها را عیار می­ گیرند. جناب حافظ سروده:

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

این حوالت های تاریخی، همان هست ها و حتم ها­یی است که ما را به عهد و پیمان با اسم تقدیر شده در آن دوره تاریخی فرا می­ خواند و به بیعت با وِلایتِ عهدِ اسم و دوره تاریخی متعهد می­شویم. در مقابل، کسانی هستند که بر عهد مسخ شده و حوالت منسوخ اسمِ دوره قبل تاریخی ایستاده و به آن طاغوت متعهدند؛ اینان منکرِ زمانه و منکرِ عهد و پیمان ولایت عهد جدیدند. نماز در عهد جدید، باید از این منکَرها و فواحش نهی کند و به ولایت عهد جدید امر نماید.

حوالت تاریخی اگر بمیان آید، دیگر نماز، یک هیأت تالیف مستمر و معانی الفاظ بر یک مسیر خطی تاریخی، شامل الفاظ و معانی مشترکِ هزار و چهارصد ساله نیست؛ تاریخی هست و ادواری؛ و هر دوری و کَوری، حجتی معروف و منکَری که در مقابل آنست. بدین قرار امروز، با نماز و بی­نمازی اسلافمان در گذشته متفاوت است. ما باید در زمانه خود و به اسم نماز منکرَ کوب و فحشا گریز اقامه کنیم و در روز کسب و قرب نوافلِ زمانه خود، و با عهد جدید اظهار بندگی و عبودیت نماییم. کما اینکه اسلافمان طی پانزده قرن و در برابر منکر، به حجت تاریخی زمانشان اظهار بندگی می­ کردند. شیطان زمان ما با شیاطین زمان اسلافمان تفاوت دارد. بلکه امروز، حوالت این شیطان بزرگ، قَدَر قدرتی است. پس باید بلندتر و رساتر اظهار بندگی کرد و به نسبت زمان اسلافمان باید نمازمان منکرَکوب تر باشد. چه اینکه بی ­نمازی زمان ما، گستاخ­تر و بی­ حیاتر و بی­ غیرت تر از بی ­نمازی اسلافمان است؛ تا جایی که امروز، نه از سر غفلت و کاهلی، که با حوالت نیست انگاریِ نماز، از نیّت بی ­نمازی به بی ­نماز­زدگی رسیده ­ایم یعنی نماز، هستِ ­نیست­ نما شده و در این حوالت، ما هست دیگری از هستی­های خود را نیست­ نما می­ انگاریم. ما مظهر اسمی هستیم که بشر به واسطۀ قربش به شیطان نفس امّاره آخرالزمان، و مواهب شهوات جنسی و خوردنی و جاه و عمر دراز این دنیا، دانسته و ندانسته، کسب و خلوت ما را زده، بلکه مبتلا ساخته است. چنانکه جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

نمازی کان به سهو آری تمامت

جزایش ویل باشد در قیامت

آری نماز باید ما را از افتادن در ویل منکَر و فحشا نهی کند. در حالی که امروز منکرِ ابر قدرت زمانه، راه مقاومت در برابر نهی از فحشا و منکَر را بسته و سد کرده است و همه را به عبودیت و استعانت از خود و تحمید و ستایش خود می­ خواند. اگر تسلیم این منکرِ آخرالزمانی شدیم، حتی اگر نماز بخوانیم بواقع، این نماز، "تنهی عن المنکَر" نمی­ کند بلکه، خود عین بی­ نمازی است که سجده و رکوع­اش بسوی قبلۀ ابرقدرت زمانه می شود و آن قبلۀ هست و حتم رحمانی، نیست انگاشته و این قبلۀ "نیستِ" شیطانی، هست انگاشته می شود و بی ­نماززدگی از اینجاست. پس منکَر زمان ما با منکَر صدر اسلام یا منکَر پانصد سال پیش یکی نیست و هر کدام حوالتی و عهدی، و قدیم و جدیدی دارند. لذا در هر دوره­ای نمازی دیگر باید داشت که منکَر گردن کلفت زمان خود را حریف باشد و با اقتدار از آن نهی کند. نماز باید قلب و زبان و دست ما را از سلطۀ منکَر و بغی، خشمگین و رویگردان کند. ما را به تذکر و اعتراض یا اقدام و عمل غضبناک بخواند؛ بلکه برآشوبد و عربده انتقامِ منتقم باشد.

استاد حبیب الله سلطانی از قول جناب استاد دکتر سید احمد فردید نقل می­کرد که نماز با نَمَستای سنسکریت هم ریشه است. عجب آنکه ریشۀ یونانی کلمه نماز، بصورت Nemesis [1]، به معنی خشم و غضب انسان درستکار که نفس خود را می­ پاید و مراقبه دارد آمده است[2]. یعنی در نهی از منکر، مُنهی باید متّقی باشد. همچنین از ریشه هندواروپایی کلمه نماز، Nem به معنی احترام و اعتزاز به کسی است که خود­پاییدن، خوشبختی یا بدبختی­اش تقدیر و حصّه قدسی است و آنرا با نماز و عبودیت ساحت قدس می­ یابد. این همان کرنش و تعظیم و تکریم است که معنی ریشه سانسکریت نماز، بصورت Namas و هم Namasta آمده که به معنی ژست و فرم خاصی از حرکات است برای ادای احترام یا درود فرستادن؛ در حالی که دو کف دست روی هم گذاشته و انگشتان رو به بالاست، همراه با کرنش و تعظیم و تواضع با سر. در نَمَستای سنسکریت از تعظیم، افاده میشود: تَفویضُ الأمر إلیه، دانستن شأن و منزلت کسی یا چیزی، خرسندی و تکریم کسی یا چیزی، در امان بودن کسی یا چیزی، برگزیدن کسی یا چیزی، توسل جستن یا پناه بردن به کسی یا چیزی. قریب به همین معنا در ریشه اوستایی نماز بصورت Nama و هم ریشه پهلوی نماز، بصورت Namac آمده است[3].

نماز گزار، با پرستش حضرت قدس است که در زمین مقاوم می شود و در برابر منکَرِ قدّار و مکّار زمانه که با همۀ منکَرات زمانهای پیشین متفاوت است می­ ایستد. منکری که اَبَر منکر و شیطان بزرگ است. همان استکبار کاپیتالیستی، لیبرالیستی و اندیویدوالیستی در مذاهب اقتصادی و سیاسی و حقوقی ادارۀ جهان که نامی روشنفکرانه و معتبر برای استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی است. این ابَر منکَر، خود بنیادی (آنتروپوسانتریسم) است که مزاج دهر و دوران ما را تباه کرده و اقتصاد و سیاست و اخلاق را در گرو مکر و خدعه، تزویر و قهر و غلبه گرفته و آنرا جهانی ساخته است؛ و همه در انتظار فکر حکیمی و رأی برهمنی چشم به راه دوخته­ ایم. حال با کدام نماز باید از این بغی و منکَرِ استکباریِ بی­ مثال رهایی یافت؟ نمازی که چشم براه آن ذات یگانۀ با توحید و ولیِ عهدی است که با اسم الله الأعظم آغاز می شود و صراط مستقیم مقاومت را به تمام معنی آن در کل تاریخ و ادوار، اعم از راه­های اصلی و شُعب و نیز مقامات و منازل این راه­ها نشان می ­دهد. راهی که بندگان خدا با نماز، خشم قدسی و انتقام قدس را بر منکَر و بَغی و فحشای زمانه­ شان فرو می­ ریزند و عربده می­ کنند. در این تردید نیست که نمازهای فریضه یا مستحبّی، ستونهای راهنما و اساس تقرب به قرب فرائض و کسب ادب و خاک شدن­ اند. برای دائم الصلاة مسلّم است که بدون این ستونهای راهنما، راه بسوی منازل، کج بلکه گم می شود. لیکن این ستونها، راهنمای منازل و مقامات قرب فرائضند و نه مقام و نه منزل و مقصد. گر چه این حد و مقدار ادب هم اهلیّت می­ خواهد، چنانکه جناب شیخ شبستری فرمود:

نماز پنج وقتی سهل باشد

توان کردن چو این کس اهل باشد

این مهم، با نماز پنجگانۀ مذکور در سنت تاریخی اسلامی­مان و نیز تاکیدات شریعت لازم است، ولی کافی نیست. که اگر آنرا لازم و کافی بدانیم، آنگاه شریعت عرف و عادت میشود و نمازمان عرفی؛ آنگاه از آفات آن باید به خدا پناه برد. به قول جناب حافظ:

زاهد و عُجب و نماز من و مستی و نیاز

تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد

لیکن می گوییم باید در قول و فعل و حرف و از همه جوانب و جهات دنیا و آخرت در نماز باشیم. چنانکه جناب بابا طاهر فرمود:

خوشا آنان که الله یارشان بی

به حمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

دائم در نماز بودن یعنی، در مقام قیام و مقاومت در برابر استکبار یهودی و ماسونی و صهیونی باشیم؛ در برابر یهودی ­زدگی و ماسون­ زدگی که حتی بصورت "زهد و عُجب" هم در می ­آید و "نماز ما" را سرزنش میکند! مقابل بغی امپریالیسم و فحشای جهانی، کسانی که اراده شان معطوف به قدرت و "علوّ في الأرض و "إفساد في الأرض" است بایستیم. مقامِ قیام و استقامت، یگانه طریق ممکن است که باید به معیّت قیومی، در آن مُتمکِّن و ثابت قدم بود. البته تمکّن بدست نمی ­آید مگر، انسان قبلا در مقام خود پاییدن یا همان تقوی، قابل شده باشد. بدون خود پاییدن چگونه از کید بغی و مکرِ منکَر زمان و قارعه­زدگی در امان بمانیم؟ فقط انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین به عنوان کسانی که نعمت قیام و استقامتِ راه به آنها عطا شده امان یافته بودند. کسانی که با خود پاییدن به میدان تعامل با دوست و دشمن آمدند و با هر طایفه ­ای حُسن معامله بر طریق استقامت کردند. بر اساس مفاد مطالب کتاب صد میدانِ خواجه عبدالله انصاری، این معامله سه رکن و اصل مهم دارد بدین مضمون:

اولاً، بر پایه عدالت، منصف بودن. که انصاف دادن به سه چیز ممکن می شود: یک اینکه، ننگ و عار کنی که خود را معیار و ملاک راه بدانی و میزان صحّت و سلامت مسیر و اینکه خودخواه و لجوج باشی. دو اینکه، از مجازات و شدّت عمل دشمن چه به قتل، یا حصر یا خوف یا جوع یا حزن یا تهدید عِرض و اولاد و ناموس بابت استقامت ورزیدن در راه نهراسی. سه اینکه، با گفتن می­ توانیم، بکوشی در عِّده و عُّده قوی شوی و بقدر استطاعت و قوت استقامت ورزی.

ثانیاً، بر پایه فضل، بذل و بخشش کردن. که بذل به فضل به سه چیز ممکن می شود: یک اینکه، در راه قیام و استقامت، هر چه از مجاهدت که ضروری و نیاز باشد از مال و جان بذل کنی و خِسّت نورزی. دو اینکه، با جوانمردی و فتوت در این راه عزت بطلبی و خود را عزیز بسازی. سه اینکه، به گوش دل کلمات حق را از کلام الله و کلام رسول و اولیائش در باره این راه بشنوی و راه را بشناسی.

ثالثاً، بر پایه لطف، ایثار کردن؛ که ایثار به سه چیز می توان کرد: یک اینکه، هرگاه در این راه به میدان تعامل با دوست و دشمن رسیدی خود را گرفتار مباحثات و مناقشات بی­حاصل نسازی، بلکه در راه و رسم قیام و استقامت پیوسته و مداوم باشی و چشم به نهایت راه بدوزی. دو اینکه، در راه استقامت از اینکه مردمان پیروزی­های کوچک را فتح الفتوح ما بگویند؛ یا ما را به شهرت­های پر غلوّ بخوانند و جشن­ها بسازند، دلخوش نباشیم؛ بلکه به فتح و نصرت نهایی خدا و نیکنامی روزجزا و رفع فتنه از عالم دل ببندیم. سه اینکه، در این راه هیچگاه شرافت ابدی، یعنی شهادت با جاه و منصب و ثروت و تبجیل و تمجید معامله نمی ­شود؛ بلکه در طریق استقامت و مقاومت اگر کسی با خود معامله کند باید بسی سختگیر و مخالف خوان باشد و اگر با مردم ­اش معامله کرد جز به انصاف، برایشان امنیت و آسایش نیاورد، و اگر با خدای معامله کرد جز اعتراف به ناتوانی و به نادانی خود و طلب نصرت و شهادت به عنوان احدی­ الحسنیین نکند.

این مقام فقط، با معیت حق و "إنّ معيَ ربّي" که استعانت و "طلب معونه" ربّانی است بدست می آید؛ همچنین فقط با عرض بندگی است که قابل و شایسته معونه الهی خواهد بود. میتوان امید داشت که خداوند نماز استقامت و صبر بر مقاومت را به معونه­ ای بزرگ مانند امتثال و اقتدا به ارواح روشنایی، از رسول اعظم و ائمه اطهار استوار سازد و فیض حضور قلب را عطا فرماید. یعنی نماز را از گزند راهزنی اهریمنان صورت و معنی یا همان ارواح تاریکی یهود و نصاری حفظ نماید. چنانکه جناب حافظ فرمود:

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی بدست اهرمنی

بدون تذکر قلبی به پیامبر اعظم در تکبیرة الاحرام یا اقتدا و نصب العین کردن یکی از ائمه اطهار یا احدی از اولیاالله و نیز بدون مقام گزیدن در قیام و مقاومت و استقامتِ طریق، نماز پاره وقت، نه منکر ستیز و نه فحشا سوز، بلکه اساسا چاره­ ساز نیست. این اقتدا یا امتثال، ذکر نماز ایشان است در نماز ما. مانند دعایی که ما از زبان ائمه، حضرت حق را به آن می­خوانیم و ایشان در پشت هر کلمۀ دعا قرار دارند. چه دعاها و مناجات یا قرآن صاعد را آنها به ما آموخته اند. با این ذکر و این اقتدا و امتثال است که در برابر سحر ساحران کاپیتالیسم و لیبرالیسم و اندیویدوالیسم که برای استقرار و استحکام سلطنت خود بنیادی جدید دست بکارند می توان، انتظارِ عصای موسی داشت. در این نماز زبان او، زبان توست؛ قلب او، قلب تو و ذکر او، ذکر توست؛ و چشم او، چشم تو؛ و گوش او، گوش تو می شود. اینچنین از سالکِ حال به سالکِ مقام می شوی و دیگر جز به بالاتر نمی ­روی. چنانکه جناب مولانا فرمود:

ما ز بالاییم و بالا میرویم

ما ز دریاییم و دریا میرویم

این مقام اعلی و همت عالی که در سر ماست، اساس "اقامه نماز" است و با طلب و تلاش، تا ربّ اعلی ما را میبرد. باید اقامه نماز که همان قیام به همت عالی و به استقامت و مقاومت است جای خواندن نماز را بگیرد. خواندن ما را به عادت برده و شاید در این که باید نماز بخوانیم هم کسانی با سوء نیّت، دم به دم در ما کلمه خواندن دمیده­ اند و در افواه و افکار آنرا جا انداخته اند! عادتی است که با خواندن، اغلب نه در نماز حضور داریم و نه کسبمان را در روز با لحاظ جهت عبادت و شکر، از غارت شبهه شیطان محفوظ می­ داریم و نه با آن، به خلوت شب وارد می شویم. در نمازِ عادت­زدۀ ما از یک طرف هیات نماز است که گاه با رکوع و سجود طولانی، نگاه­ها را بسوی خود جلب می ­کنیم؛ و آنقدر این جلب توجهات مهم است که اگر سجود و رکوع را ترک کنیم یا ناظری آنرا نبیند ناراحتیم. از طرف دیگر در قلب ما و حضور قلبی­مان همه هستند غیر از خدا؛ میدانی برای جولان همه الهه­ های هوی و شیطان هوس. چنانکه جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

اگر چه ما نمازی می­گزاریم

ولی در وی حضور دل نداریم

اما اینک و در این روزگار، برای اقامه نماز، یعنی معونۀ ربّانی استقامت ورزیدن و در قیام بودن در برابر همه شیاطین و وسوسه ­های خنّاسان، به اقامه ­ای قوی و شدیدتر از هر اقامه ­ای در کل ادوار تاریخ اسلامی که تاکنون می­ شناختیم نیاز داریم. اقامه ای که در آن امامی قوی، مأمومی قوی، مسجد و محرابی قوی، ذکری قوی، قلبی قوی، رکوع و سجود و قیام و قعودی قوی و امتثال و تأسّی به آب دیدۀ شاه ولایت یا به خون جگر شاه شهیدان و مهم تر نیاز و دردی همراه آن باشد؛ چنانکه جناب حافظ می ­فرماید:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد

به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

نیاز ما امروز، نیاز مقاومت در برابر شیطان خود بنیادی و ذریّه و قبیله او از لیبرالیسم و کاپیتالیسم و اندیویدوالیسم است، و از سر این نیاز باید به نمازِ دردمندی امام علی بن ابیطالب ع و امام حسین بن علی ع اقتدا کرد. چنانکه شیخ محمود شبستری فرمود:

نماز معنوی زانِ علی بود

که جان او ز نور حق جلی بود

این نیاز، دائمی است و دائم در نماز بودن و در همه احوال و مقامات راه؛ حوالت تاریخی نماز، مقاومت و استقامت در برابر منکِر یهودی و نصرانی است که مصداق غضب و ضلالت خودبنیاد آخرالزمانند. منکر و فحشای یهود و نصاری که اینک با هم، همدست و همداستان شده ­اند تا حوالت بی ­نمازی و بی­ نماززدگی را بر کرۀ ارض بگسترانند و با این کار، راه استقامت و مقاومت را سد کنند؛ و ما یهودی زدگان و نصاری­ زدگان که با عبادتِ زهدفروشی و غرورِ سجاده کِشی به نیست­ انگاری نماز می ­رسیم و به انکار هست بودن نماز دائم غرّه می­ شویم. به قول جناب حافظ:

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست

غرّه مشو که گربۀ زاهد نماز کرد

اینچنین نماز غربزدۀ ما، حوالتش بی ­نمازی روزگار ما و بی­ نماززدگی احوال ماست. در حالی که با تکبیرة الاحرام باید از زمان فانی بمیریم و به زمان باقی زنده شویم؛ و در این دازاین یا برزخ میان فنا و بقا، با استعانت از ارواح طیّبۀ روشنایی، ظلماتِ منکر و فحشای زمانه را نهی کنیم؛ نماز عادت، نیست­ انگار شده و ما را از زمان باقی میکَند، بلکه ریشه کن می کند و در ظلمات فنا و زمان فانی غرق می سازد. عادت، امری تاریخی است و نماز عادت هم تاریخی است. آنطور که حتی اگر دوره اقتدار و سلطه این عادت مثلا در دورۀ شیخ طوسی برقرار بوده، تو گویی باید در دوره ما هم برقرار باشد. همانطور که نماز امروز با نماز دورۀ شیخ به حسب صورت یکی است، لیکن به حسب معنا و سلطه روح زمانۀ خودبنیادی، دیگر است. چرا که اسم منکر زمان ما با اسم منکر زمان شیخ متفاوت است. به موجب همین عادت است که نماز می ­خوانیم ولی، از منکر قدّار زمان خویش نهی نمی ­کنیم و نماز در برابر آن کاری از پیش نمی ­برد. چنانکه جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

تو هم گر عابدی بگذر ز عادت

که این است ای اخی سدّ عبادت

اصرار بر این نماز عادت، همان بی­ نماززدگی است و با این نماز، خودبنیادی چاره نمی ­شود؛ بلکه زر و زور و تزویر در متن احوالات و خیالات ما در نماز جولان می ­دهند! این بی­ نماززدگی در واقع عبودیت عادت است که جای عبودیت حق را گرفته و حتی احساس رضایت از این عادتِ عوام ­پسند که با پیشانی پینه بسته تشدید می شود، تا آنجا پیش می رود که نمازِ عادتِ خود را رب النوع و مثال اعلای نماز می ­انگارد! سجاده بدوش و زهد فروش، بی­ بهره از معنا و اسرار و فقط پرسه زنان در گذر و کوی دانایی و معرفت و دایماً در پی تعزیر فاسقان و نافرمانان بی ­نماز است! چنانکه جناب حافظ فرمود:

اگر امام جماعت طلب کند امروز

خبر دهید که حافظ به مِی طهارت کرد

نماز استقامت و مقاومت نمازی است که امام حسین بن علی ع آنرا دوست داشت؛ (اِنّي اُحبّ الصّلاة) نمازی که در هنگامۀ جنگ، خون و اشک و ولوله دشمنان، در وقت ظهر اقامه کرد؛ نمازی منکر کش و فحشا ستیز. نماز مقاومت و استقامت، نماز دردمندی که با اشک و خون آنرا سلام داد. با این نماز عاشقانه و رزم نمایان بعد آن، روزش به شب و قرب نوافلش به فرائض وصل شد و شد دائم الصلاة. بقول جناب مولانا:

پنج وقت آمد نماز ای رهنمون

عاشقان را في صلاة دائمون[4]

اینکه دائم الصلاة از نمازِ پنج وقتی بگذرد، در مأثورات ما و در کلام امام علی بن ابی طالب ع چنین تفسیر شده: "آنانکه آنچه از فضایل و مقامات شب از ایشان فوت می شود به روز قضا می کنند و همه آنچه که به روز از آنها فوت می شود به شب قضا می سازند".[5] این بدان معناست که روز و شب باید مراقب بود که رونق این کارخانه کم نشود، آنهم با وجود دشمنان مقاومت و صراط مستقیم و دوستان ظاهر الصلاح که از نماز، جز زهد فروشی و سجاده کشی و عادت پرستی چیزی نمی­ دانند؛ و بلکه در پنهان به عصیان علیه مقاومت و همراهی با شیطان بزرگ دست می ­زنند. بقول جناب حافظ:

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

در تلقی از بیان امام ع می­ گوییم:

اگر فضیلت "عفت" از مُصلّی به افراط و تفریط فوت شود؛ یعنی به افراطِ "شره"، غرق در شهوات دنیاپرستی شود، در حالی که در عبادت است و نماز میخواند؛ و یا به تفریط " خَمود" به دفع حظّ نفس مشروع و کفران نعمت برود و طریق رهبان و ریاضت غیر شرعی بپیماید؛ آنگاه با رفتن به اعتدالِ وسط و بدور از افراط و تفریط، فضیلت عفتِ فوت شده را قضا نماید.

اگر فضیلت " حکمت" از مُصلّی به افراط و تفریط فوت شود؛ یعنی به افراطِ "جربزه"، در هر اوهامی به نام عقیده موشکافی کند و بنام شکّ، بنیان عقیده استوار را خدشه دار نماید و بنام زیرکی، بدعت آورد و نهایت، به الحاد و فساد عقیده مبتلا گردد؛ و یا به تفریط "بلاهت"، فکر را تعطیل و آنچه را سزاوار اندیشیدن است واگذارد و خود را به زهد و تقلید یکسره بسپارد، با رفتن به اعتدالِ وسط و بدور از افراط و تفریط، فضیلت حکمتِ فوت شده را قضا کند.

اگر فضیلت " شجاعت" از مُصلّی به افراط و تفریط فوت شود؛ یعنی به تفریطِ "جُبن" از جهاد اکبر و اصغر و مقاومت در برابر شیطان بزرگ و نهی منکر قدَر قدرت زمانه اش سستی کند؛ و به بهای خواری و ذلت و ترس از دشمنان دین و مُلک، تن آسانی بخرد؛ یا به افراطِ "تهوّر"، بی آنکه زمینه و عِدّه و عُدّه لازم و کافی فراهم آورد، بنا را بر مقابله و مقاتله یا مناقشه و محاجّه با دشمن بگذارد و سقوط خود، دین و مُلک را فراهم سازد، با رفتن به اعتدالِ وسط و بدور از افراط و تفریط، فضیلتِ شجاعت فوت شده را قضا کند.

باید دائما مراقب ریاکاری منافقان و دوستان نادان از یکسو و فسق و تبهکاری دشمنان مقاومت و منکران نماز ستیز بود. این یک جنگ دائمی است که نماز دائمی می­ طلبد و محراب آن در گسترۀ وسیع سرزمین­های اسلامی قرار دارد. هر آنکس که شبی را به دیده بانی خطوط دشمن روز، یا روزی را در عقب راندنش شب می کند؛ یا هر کس که مکر و خدعۀ منکر و فحشای آخرالزمان را به معونات و ابزار مقابله و مقاتله، یا در تبلیغ و تحقیق و تحلیل به شب یا به روز خنثی می ­سازد؛ یا آنکه در اصلاح امور مسلمین مستضعف، از اقتصاد و معیشت رنجور به صبح و شام و از جان و دل اهتمام دارد؛ بواقع برای فضایل و مقاماتی مجاهده میکند که عین نماز و مجاهده­اش او را به مقام دائم الصلاة رسانده است. چنانکه جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

اگر از جان و دل با حق برازی[6]

یقین میدان که دایم در نمازی

به حسب کلام امام ع، اگر در روز و شب یا به تعبیر قرآنی با افتادگی بشر در مکر لیل و نهار، یکی از صد مقام، از توبه تا بقای بالله از مؤمن فوت شود، باید در پی آن، روز و شب دیگری به قضای آن مقام، دائم الصلاة باشد. یا اگر فضیلتی از دائم الصلاة به افراط و تفریط فوت شود، به اعتدال در پی روز و شبی دیگر قضا کند. خلاصه آنکه: اگر فضیلت "عدالت" از مُصلی به افراط و تفریط فوت شود؛ یعنی ظلمی کند و یا ظلمی را بپذیرد و منظلِم شود، با مقاومت در برابر ظالم و عربده کشی بر ظالم و رفع ظلم و عدم رضایت به ظلم، فضیلتِ عدالت فوت شده را قضا کند و دائم الصلاة باشد.

شاید مهمترین وجه قضای فضایل و مقامات فوت شده در روزگار ما، بخصوص به یهودی­ زدگی و نصاری ­زدگی ما برمی گردد که ریشه بی­ نماززدگی است؛ چنانکه یهودی و نصاری، ریشه بی­ نمازی­اند در کل ادوار اسلامی. در میان ما مسلمانان اکنون نیز این یهودی­ زدگی و نصاری­ زدگی، بخصوص بواسطه عناصر افراط و تفریط و دور شدن از اعتدال و امت وسط غالب است؛ و دائما تعهد ما و پایداریمان را به حفظ مقامات انسانی و معنوی سست، بلکه ریشه کن می کند. این هر دو یهودی­ زدگی و نصاری ­زدگی و نیز غضب و ضلالت یهود و نصاری[7]، حوالت تاریخی غرب و عین غرب­زدگی و نیز حوالت ماست که مقامات را می­ کُشد و دفن می کند؛ نمازِ فضیلت و مقام معنوی را از ما فوت می کند؛ در روز یا شب، توفیق قضا و بازگشت و اعاده را از ما سلب می سازد؛ در حالی که به مکر و خدعه و به نام مدارا، بساط نماز پنجگانۀ عادت ­زده را در بلاد اسلامی و در میان مسلمانان رایج و پر شکوه بر پا می دارد. در جایی که باید با آگاهی و خودآگاهی به این حوالت یهودی­ زده و نصاری­ زده و بی­ نماززدگی­مان نظر کنیم و با دل ­آگاهی به اعاده و قضای نماز مقامات معنوی برویم و با مرگ­ آگاهی از افراط و تفریط که ما را به برادرکشی در عین نماز خواندن کشانده دور شویم و به امت­ وسط و میاندار بازگردیم. با آگاهی و خودآگاهی نسبت به تفریط نصرانیّت و افراط یهودیّت[8] و با دل­ آگاهی در وسط و اعتدال اسلامی و قرآنی بایستیم و از آنجا نماز مقامات را قضا کنیم. این از آنروست که توسط یهود جز دلبستگی به ظواهر دنیا و غرق شدن در دنیاپرستی بدست نمی ­آید.

یهودی با تکیه و اعتماد به احساسات در شناختن امور ظاهری و برخوردار شدن از مواهب کثیر و عام دنیا و صحت بدن و تن ­آسانی، همواره از حقایق روحانی و تعالیم قلبی و ذوق عقلی و درک عرفانی بی نصیب و محجوب است. از اینرو مستحق غضب الهی است؛ زیرا همواره آنچه را که از آن بی نصیب بوده، انکار و الحاد کرده (یهودی ­زده نیز چنین کرده) و به حسب این افراط، مطرود و ملعون و مستغرق در طَمَس و رَجَس است. همچنین تفریط نصاری، آنان را دلبسته باطن و امور عقبایی ساخت و در عقبی­ پرستی، ترک دنیا کردند و به سبب رهبانیت، خود را شایسته بندگی خاص و دریافت عطایا و نعمات بندگان خاص و کمالات رحمت رحیمی دانستند! اینچنین از سواءالسبیل گمراه شدند و از مشاهده و درک جلوه­ های زیبای رحمانی در دنیا محروم ماندند[9].

این هر دو طایفه، رهزن نمازند. بطور کلی باید گفت همانطور که صراط مستقیم نزدیک­ترین راه و خط سیر تا مقصد و همان راه اعتدال و وسط برای دور ماندن از افراط و تفریط است، نماز استقامت و مقاومت هم، نزدیکترین راه از میان و میانداری به سوی رستگاری و فلاح است. یهود همانست که گرفتار قهر و غضب الهی شده؛ قلبهایشان به حق قوّت نگرفته و چیزی دریافت نمی کند؛ راه نیافته ­اند؛ مصیبت­ زده، گمشده راهند؛ چشنده سختیهای نا امیدی­ اند؛ واگذار شده به توان و قوۀ خویش ­اند و از حول و قوه الهی بی­ بهره مانده­ اند؛ به ضعف و حقارت در دنیا مبتلایند؛ خسران زده ­اند؛ لذت طلبانی­ اند که با مکر و استدراج، حرام را حلال می­ سازند؛ سابق الاختیار یا قَدَر را نمی­ شناسند و به آمدن پی در پی قَدَرها جهل دارند. یعنی اگر قضای الهی بر قهر و غلبه دنیاپرستی و بی­ نمازی و بی ­نماززدگی باشد، به قَدَر الهی، راه بازگشت و قضای استقامت و مقاومت هم باز گذاشته است. کما اینکه نصاری هم از گنجهای معرفت گرانقدر الهی مفلس و بی­ چیزند؛ دچار خذلان و طرد و نهی الهی (به مثابه منکر) شده ­اند[10]. باید بدانیم هر آنچه با تولّی بسوی یهود و نصاری کسب می کنیم، سعی در بی­ نمازی و نقد حوالت بی­ نمازی کرده­ ایم؛ و حتی در تشبّه به یهود و نصاری، تا انتهای بی­ نماززدگی پیش خواهیم رفت. در حالی که نماز، صراط استقامت و مقاومت به اعتدال و حد وسط است و دوری از افراط و تفریط در اعمال جسمانی، احکام شرعی، مکاشفات قلبی یا همان احوالات در گذر و خلقیات نفسی، اوصاف عقلی و عقاید دینی است. اعتدال است که ما را از شرّ یهود و نصاری و یهودزدگی و نصاری­زدگی و بالمآل بی­ نمازی و بی­ نماززدگی در امان می دارد. بلکه ما را در روز، به قضای فضایل و مقامات فوت شدۀ در شب می برد؛ و در شب به قضای فضایل و مقامات فوت شدۀ در روز می­ خواند؛ بگونه­ ای که دایم در نمازیم. به عبارت آخر، دوری از افرط و تفریط در اعمال جسمانی مانند: اعتدال در خوردن و آشامیدن و خفتن و نظیر اینها؛ یا در احکام شرعی مانند: اعتدال در انفاق یا محاسبه نجاسات و مطهرات و معاملات و نظیر آنها؛ یا در احوال قلبی و خلقیات نفسی مانند: اعتدال در سلوک، قبض و بسط، خوف و رجا، شَره و خمود، تهوّر و جُبن، جربزه و بلاهت، ظلم و انظلام؛ یا در عقاید مانند: اعتدال در تشبیه و تنزیه حق، غلوّ و تقصیر در عظمت رسول اعظم ص و امام علی بن ابی طالب ع از حیث قوای جسمانی و روحانی آنان و نسبت نبوت و امامت؛ یا در جسمانیت و روحانیت مانند: معاد و طبقات بهشت و لذّاتش، یا درکات جهنم و آلامش[11].

به هر تقدیر نماز مقاومین و صراط مستقیمِ انبیا و شهدا و صالحین و صدیقین، ما را به صفِ اقتدای به ایشان و به امت­ وسط می خواند؛ و باید به دور از افراط و تفریطِ یهود و نصاری و حوالت تاریخی غضب و گمراهی به آن پناه برد. قلعه و پناهگاهی به نام "وِلایت" در وحدت با "وَلایت" که بنای آن بر مقامات و علم­ المقامات گذاشته شده است. نماز بدون وِلایت امام علی بن ابی طالب ع، بی­ نمازی و بی ­نماززدگی است؛ و بدون وَلایت، مقاومت و قلعۀ استقامت به تسخیر شیطان بزرگ در می­ آید و نعمت به نقمت بدل می شود[12]. عاقبت نهضتهای مقاومت در بلاد اسلامی را بنگرید؛ مقاومت فلسطینی، مصری، الجزایری، لیبیایی، شامی و مثل آن در اوایل و اواسط و تا آخر قرن بیستم. دیدیم که چگونه صراط مقاومت با گرفتاری در افراط و تفریط یهودی و نصاری گم شد؛ و هر گروه و حزبی به نام مقاومت، شادمان به آنچه بدست آورده بودند، در آخر به عنوان برگ­ه هایی برای مذاکره، به معامله و سازش با یهود و نصاری پرداختند. تنها در پایان قرن بیستم و اوایل قرن اخیر است که این نهضتها با بازگشت به حصنِ وِلایت و وَلایت، راه قضای آنچه از نماز یهودی ­زده و نصاری­ زدۀ پیشینیان فوت شده بود در پیش گرفتند. وقتی قلعه مقاومت، امام نداشته باشد، یهود و نصاری راه آنان را صدّ می­کنند؛ آنگاه دلها فرو می ­ریزد، حزن و خوف می ­آید و قدمها سست می شود. امام، وسط جماعت و میاندار امت است؛ بدون ولایت جریان مقاومت به افراط و تفریط یهودی­ زده و نصاری­ زده مبتلا می شود؛ اینگونه جریان مقاومت هر چه کند و هر چه نماز بگذارد، مرضی الهی نیست. تنها تلاش برای کسب رضای الهی است که یهودی ­زدگی و نصاری­ زدگی و بالمآل بی ­نمازی و بی­ نماززدگی را از بین می برد. زیرا دیگر کسی به دنبال کسب رضایت اربابان یهودی و نصاری و اعوان و اذناب و ابزار و مناسباتشان نخواهد بود. در حالی که جریانهای غیر وِلایی مقاومت، مسابقه­ ای در جلب رضایت یهود و نصاری گذاشته­ اند! آنها بواقع همه گمشدگانند[13]!! "پس معیارِ دوری از افراط و تفریط یا اعتدالی که با نماز باز می گردد همان وِلایت است. در مأثوراتِ تفسیری ما هست که یهودی و نصاری هرگز به نبوت و امامت با هم نمی ­رسند، بلکه امروز یهودی­ زده و نصاری­ زده هرگز در مقام رهبری منطقه اسلامی و راه استقامت قرار نمی­ گیرند[14]؛ چرا که یهود و نصاری و یهودی­ زده و نصاری­ زده هر دو مورد غضب و گمراهند؛ {لا ینال عهدي الظالمین} و راه غلبه بر بی­ نمازی و بی­ نماززدگی، مبارزه با سلطه و رهبری آنها بر بلاد اسلامی است.

ویژگی دائم الصلاة یا کسانی که به قضای مقامات نماز فوت شده می روند این است:

_ حسن ادبِ خدمت به همه بندگان مستضعف خدا در عالم و نیز به مؤمنان در رنج، و اسیر افراط و تفریط یهودی و نصاری و یهودی­ زدگان و نصاری ­زدگان.

_ یقین تام و کامل به راه استقامت و مقاومت برای خلاصی بلاد اسلامی و ابناء مسلمان و رادمردی و راستی مداوم در این راه.

_ آگاهی و خودآگاهی از کید و مکر شیطان بزرگ و به خود غرّه شدن از آنچه در این میدان کسب میشود؛ و نیز کشف صفات و ویژگی­های غریب و ناشناخته استقامت و هم ذات و بنای عجیب آن، از متن علم ­المقامات و استعانت و کسب فیض از مبدأ الهامات غیبی این علم.

_ چه در پیروزی و چه در شکست، چه در آسانی و چه در سختی، چه در بیم و چه در امید، در همه احوالات خط سیر استقامت و مقاومت را بدور از افراط و تفریط و در حد وسط نگه داشتن.

_ طی کردن منازل راه و سیر مقامات معنوی و نیل به سعادت و هدایت به سوی قرب الهی و لقاء الله، بواسطه عنایت ازلی به این راه است که راه انبیاء و صالحین و شهدا و صدّیقین و مقرّبین و عارفین و امنای امت است[15].

بی گمان این صراط، صراط خداوند[16]، و صراط رسول اعظم[17] ص است و مؤمنان[18] بسوی این صراط رهسپارند و هر که این راه را برگزیند، حوالت تاریخی­ اش نماز بلکه دائم­ الصلاه خواهد بود. از نماز پنج وقتی تا نماز مؤمنان و نماز مخلصان[19]. این نماز، به حق ستون دین است؛ چنانکه جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

نمازی کآن بحق دین را ستونست

یقین میدان صلاة دایمونست


[1][1] ) این کلمه بصورت فعلی، nemein به معنی ارج نهادن، تعظیم وتقدیر کسی اطلاق می شود.

[2] ) ریشه یونانی بصورت Nemesis به نزد هزیود در تبار نامه خدایان، به ربة النوع انتقام و خشم مقدس اطلاق می شود.

[3] ) از همین ریشه در زبان فارسی لَک Nemaz آمده است.

[4] ) این تفسیر و تعبیری از آیه 23 سوره معارج در قرآن است که فرمود: { الذین هم علی صلاتهم دائمون}

[5] ) الذین یقضون ما فاتهم من اللیل بالنهار و ما فاتهم من النهار باللیل...

[6] ) برازی به معنی بپیوندی یا به چیزی وصل شوی

[7] ) اطلاق مغضوب علیهم و الضالّین به یهود و نصاری نزد شیخ طوسی و شیخ طبرسی هم معتبر است.

[8] ) برداشتی از تفسیر سوره حمد کتاب بیان السعاده و مقامات العباده از ملا سلطان علی شاه

[9] ) تفسیر سوره حمد از محی الدین عربی، حاشیه بر تفسیر عرائس البیان في حقائق القرآن

[10] ) تلقی از تفسیر سوره حمد کتاب تفسیر بیان السعاده و مقامات العباده از ملا سلطان علی گنابادی

[11] ) تلقی از تفسیر بیان السعاده و مقامات العباده از سوره حمد، از ملا سلطان علی گنابادی

[12] ) تلقی از تفسیر سوره حمد از تفسیر بیان السعاده و مقامات العباده از ملا سلطان علیشاه

[13] ) تلقی از تفسیر سوره حمد از تفسیر بیان السعاده و مقامات العباده از ملا سلطان علی شاه

[14] ) تلقی از تفسیر سوره حمد از تفسیر بیان السعاده و مقامات العباده از ملا سلطان علی شاه

[15] ) تلقی از تفسیر سوره حمد از تفسیر عرائس البیان في الحقائق القرآن ج1 ص 7 از شیخ روزبهان بقلی شیرازی

[16] ) انّ ربّی علی صراطٍ مستقیم

[17] ) انّک لمن المرسلین علی صراطِ مستقیم

[18] ) ان الله لَهاد الذین آمنوا الی صراطٍ مستقیم

[19] ) جناب شیخ محمود شبستری فرمود:

نماز پنج وقتی سهل باشد

توان کردن چو این کس اهل باشد

نماز مؤمنان این بُد که گفتم

به یک معنی و دیگرها نهفتم

نماز مخلصان برتر از این است

ندانستیش پنداری همین است

مجموعه مصطلحات استاد دکتر فردید با اِسناد به قرآن (2)

مصطلح " من یهودی را می بوسم ولی یهودی زده را نمی بوسم"

جناب استاد سخنی داشتند که همیشه آنرا می شنیدیم که:« من یهودی را می بوسم ولی یهودی زده را نمی بوسم؛ من ماسون را می بوسم ولی ماسون زده را نمی بوسم

کسانی که مرضناک و غرضناک استاد را در حدّ یهودی ستیزی عرفی متهم و تخفیف کرده یا به گفتن حرفهای بی معنی و بی سر و ته استهزاء می کردند، مانند کسانی بودند که بلا تشبیه آیات کلام الله و رسول اعظم را استهزاء می کردند، و خدا فرمود آنان در آخرت، خود استهزاء خواهند شد. ولی این جماعت گمراه یا در مواردی سوداگر و بی سواد و دور از تفکر، در همین دنیا رسوا می شوند اگر، همگان بدانند سخن استاد چگونه می تواند مستند به کلام الله یا کلام رسول اعظم و حضرات ائمه اطهار باشد. آنان قطعا از درد بی خبری و خودپرستی بخود می پیچند و بر همه آشکار می شود که اینان، عمری به چیزی که نمی دانستند، جاهلانه خندیدند!

این همان نشانی دیگر از اِسناد سخنان جناب استاد است به کلام الله مجید یا کلام نبوی و حضرات ائمه، به عنوان مترجمان و مفسران وحی الهی. این مصطلح " من یهودی را می بوسم ولی یهودی زده را نمی بوسم" را می توان مستند به حدیث شریف نبوی در لئالی الاخبار ج 4 ص 204 کرد که فرمود:

« سلّموا علی الیهود و النصاری و لا تُسلّموا علی الیهود أمّتي». سلام کنید بر یهود و نصاری، و بر یهود امت من سلام نکنید.

جناب استاد از استعارۀ "بوسیدن" به جای " سلام کردن" استفاده می کند که نشان از توجه حِکمی ایشان است به زمان و اسمی که بر دورۀ ما به نسبت دورۀ رسول اعظم حاکم است. درک میان این دو زمان، تفاوت میان "سلام" و "بوسیدن" است که یکی سلام و صلح برای در امان ماندنِ سلام کننده از آفت و تهدید و آسیب است- و البته استاد تضمین نمی کند که روح تاریک یهود زمان ما از تهدید و آسیب نظر حِکمی و تفکر حق طلب اُنسی در امان بماند- و دیگری بوسیدن یهود، نه به دوستی، که به بوسیدن و کنار گذاشتن و کناره گرفتن! این بیان از آنروست که یهودی زدگی به عنوان علت مبقیۀ یهود جهانی تا چه اندازه خطرناک است؛ و تا چه حد حفظ این حوالت نامرضی برای یهود مهم است.

مجموعه آنچه فردید به تفصیل از کلام الله می دانست (1)

سرّ اینکه فردید، کلام الله مجید را بهترین کتاب می­ داند

جهت تفکر، همواره بسته به آنست که متفکّر، مظهر چه اسمی است و چه تاریخی دارد؟ به عبارتی، حق و باطلِ تفکّر و متفکّر در مظهریّت اسم اوست؛ به نحوی که اگر متفکر مظهر اسم لطف باشد، حقّ ­در آینۀ لطف تجلّی می کند و باطل­ می رود و مظاهر قهری در اختصام با مظاهر لطف­ حقّ اند؛ بلعکس، اگر مظهر اسم قهر باشد، حق­ّ در آینۀ قهر تجلّی می کند و باطل می آید و مظاهر لطفی در اختصام با مظاهر قهر حقّ ­اند[1].

بدین ترتیب، تفکّر یا ملتزم کتاب الله است یا غیر ملتزم. آن تفکر ملتزم، هر سخنی را به کلام الله ارجاع می­دهد و همواره در سیر از باطل به سوی حق، از قهر بسوی لطف، از نیستِ هست انگاری شده به هستِ نیست انگاری شده، از فانی بالزمان و الوجود به باقی بالزمان و الوجود، از موجود بینی به دیدار وجود، از موهوم به معلوم است. مرجع این سیر، کتاب الله است؛ زیرا همین سیر، سیر در سخن و زبان و به تبع، احوالات و مقاماتی است در کلمات الله، و انسان را به سوی خانۀ وجود می­ برد. بدین ترتیب، حکمت، در معیّت کتاب الله می ­آید و قابل تصدیق کلام الله می­ شود؛ از این قبیل است حکمت اُنسی استیناسی.

تفکّر غیر ملتزم به کتاب الله نه تنها هیچ ارجاعی به کلام الله ندارد، بلکه خود را بی نیاز از آن می­ داند و رابطۀ کتاب و حکمت، و انبیاء و حکما را قطع می­کند و با فخر و تکبّر می­گوید: " نحن معاشر الحکماء و لا نحتاج إلی الأنبیاء". اصیل ترین تفکّر غیرملتزم به کتاب الله که تفکر یونانی متافیزیکی است به طاغوت یونانی، عقلانیتِ جهان بنیاد می­ دهد و عقل متافیزیکی را مُدرِک شناخت آن قرار می ­دهد. در مرحله­ ای می­ خواهد مسأله فنا و بقا را مطرح کند، ولی در دور بی فرجام دیالکتیک می­ افتد. مرگ حقیقی که رستن از زیر بار زمان فانی است، با وسوسۀ زندگی فانی همواره فراموش می­ شود؛ لذا این سیر هیچگاه به فنای فانی و بقای باقی نمی­ انجامد و آدم فانی و عالم فانی اصالت پیدا می­کند. در مرحله ­ای دیگر، همان رشحات فنا و مرگ هم نمی ماند و اساساً فانی و باقی و اختصام آنها می ­شود مُدرِک و مُدرَک و عالم و آدم نه در سیر بلکه در ضابطۀ وجود کتبی و وجود لفظی بقا می ­یابد. این ضابطه و دستور مفهومی و ادراکی، وجود را به موجود، عالم و آدم را به صورت کتبی و لفظی درمی­آورد و قابل شناسایی یا تصوّر و تصدیق می­ کند. حتی خدا یا همان مبدء عالم و آدم نیز در صورت ادراکی قابل شناخت و حتی قابل اثبات است!

سرّ اینکه استاد دکتر سید احمد فردید می­گوید: « کلام الله کتابی است که دیروز و امروز و همیشه برای من بهترین بوده است»، این است که او متفکّری است که ملتزم به کتاب الله بوده و حکمت را به کتاب الله ارجاع می ­دهد. بلکه او یک قدم از متفکران گذشته که چنین الزامی داشتند جلوتر می­ گذارد و علاوه بر اینکه حکمت را به کلام الله ارجاع می ­دهد مهمتر، کلمات کتاب الله به زبان عربی را به روش اتیمولوژی، تا رسیدن به خانۀ وجود و زبان توحیدی پژوهش می­کند. در این روش ممتاز و بی­ بدیل استاد می­گوید: «کار من، از نو خواندن مسایل بعد از غربزدگی است. زبان عربی را از نو خواندم و چنان از نو خواندم که مطالب در آخرالزمان تاریخ روشن می­ شود- برای خودم روشن شد- و در عین حال مددی و کمکی است اصلاً به زبان عربی و ایمان بیشتری به کلام الله مجید پیدا کردن. خلاصۀ سیر فکری من است. در جای دیگری هر چه جلوتر می­ رفت آسان دیدم این زبان عربی از حیث کلمات با سنسکریت با لاتینی با یونانی و در مرتبۀ چهارم با فارسی اشتراک دارد. باید بگویم عربی – مبالغه نیست اگر بگویم- برای خودم نصف­ اش را کمتر نیست که تطبیق کردم. وقتی بنده رفتم از این اصطلاح به معنی لغوی یعنی وجه تسمیه یعنی اتیمولوژی و اشتقاق، باور کنید خودآگاهانه و نه دل آگاهانه معنی وحی آمد به سراغ بنده؛ اگر بنده این اشتقاق کلمات عربی که این اشتراک عجیب پریروزی در این کتاب است این راه را جلوتر نرفته بودم، امروز شاید اعتقاد به کلام الله مجید بصورتی که امروز دارم نمی توانستم داشته باشم. کلام الله مجید به تفصیل می­ توانم بیان کنم که چیست». (مصاحبه با میبدی سال 58)

در جای دیگری استاد شگفتی دیگری از زبان عربی و کلام الله را بیان می­کند: «در خصوص زبان عربی و اعتقاد به پُری آن[2] که گاه کلمه در ثلاثی مثل قَرَأَ، هفت هشت ریشه سانسکریت، هندی قدیم، لاتینی، یونانی و اوستایی( فارسی) دارد... کار بنده عبارت از یک امر ما تقدّم است». ایشان به وضوح حرف آخر را می­زند: « مسأله لغت نویسی نیست بلکه سیر است. با این کار بی تردید انقلابی در فرهنگ اسلامی پدیدار خواهد شد و عقدۀ دیرینه از لسان تمام ممالک اسلامی رفع خواهد شد». این حرف آخر را باید از بیّنات تفکر استاد دانست.

در مواجهه با بیّنات کلام استاد، وضع و حال کسانی که به افراط و تفریط رفتند و معدّل تفکر ایشان را فروگذاشتند بکلّی بهم ریخت. برخی که خود را در حلقۀ مریدان و مقلّدان فردید می انگارند، آنرا به شطحیّات استاد و جوشش تفکر او بردند تا بی هیچ زحمتی از تزکیه و تعلیم، مرد شوند و فقط او را تکرار کنند!! برخی دیگر از جمله علماء السلطان و شیوخ العار یا محتسبان شهر و دیانت و زاهدان عالیمقام که سری تکان داده و بر کرسی فهامت جابجا شدند و از آن، حکم به اضلال و شاید اسلام نشناسی و قرآن نفهمی استاد دادند! و مهمتر آن گروه روشنفکران و منورالفکرانی که خود را اصیل و دست پرورده­ های جلسات فردید می ­پنداشتند (حال آنکه فردید دست پروده نداشت) و خود را برای انجمنی یا حلقه ای یا محفلی بعد از فردید آماده می­ کردند. اما در محفل آنها، کلام الله را تحمل نمی­کنند و برایشان قرآن، در حالی که پشت به آن دارند فقط، موردی برای قرآن پژوهی است! و نه چیز دیگری؛ پس خنّاسانه گفتند: دیدید انقلاب شد و فردیدِ "عبید قدرت"، برای روحانیون و سیاست مداران چاپلوسی کرده، او اساسا اعتقادی به قرآن ندارد! آنها که همراه و هم رای جریان یهودی و ماسونی و صهیونی بودند با این بیّناتِ تفکر استاد دربارۀ حکمت و کلام الله مجید، بهت زده شدند.{ فَبُهت الذي کَفَر}[3]. انتظار نداشتند و مات و مبهوت شدند؛ پس آنها چه کردند؟

کسانی که بدنبال بودند تا فردید و حکمت استیناسی را بعد از او به آب مضافِ کثیف غربزدگی مخلوط کنند و تفکری اختلاطی بسازند که در آن، مثلا اعتقاد به اسماء الله تاریخی با طاغوتهای بت های ذهنی و خاطرات ازلیِ مشرکانه یکی شود! لذا جریان یهودی و ماسونی و صهیونی که گرد فردید را با کسانی از جنس روشنفکری و منوّرالفکری گرفته بود، از آن تفکر مرگ اندیش و عقل قرآنی فردید، آثاری دلخاه خود تدارک کردند که چون نیک بنگری هدف از نوشتن و گفتن آنها این بود که شبهه اندازد که: ببینید این آثار را از شاگردان و مریدان و همسخنان فردید! این آثار نشان می دهد که تفکر فردید هیچ نسبتی با دیانت اصیل اسلام و قرآن ندارد!! بلکه تفکری سکولار است که دیانتی جهان والایی(cosmopolitanism) ماسونی، از آن می توان دید و با آن می توان دم از جهان بینی زد!

این خط جریان یهودی و ماسونی و صهیونی، بعد از انقلاب و حتی در دهه­ های اخیر توسط برخی به اصطلاح فیلسوف خوانده شدگان و روحانیون روشنفکر و منورالفکر حوزوی هم ناخودآگاهانه و از روی عادت تکرار شده است! این جریان حلقه ساز می­ خواستند خود را کلیددار خانه زبان و تفکر فردید جا بزنند؛ خانه ­ای که هیچ خدایی جز اله هوای نفس یهودی و ماسونی و صهیونی در او نباشد. لذا وقتی بیّنات و اِسناد قرآنی تفکر فردید هویدا شد و به تصریح گفت، کلام الله کتابی است که برای من بهترین بوده است؛ آنها که در دل کفر و نفاق پنهان داشته بودند مأیوس شدند. همانکه، در کلام الله فرمود: { الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشَوهم واخشون} [4]و البته فردید خود گفته که: « اگر تمام خلق با من بد بشوند بشوند، آنچه ایمانم هست می­گویم». با همۀ تخریب­ها، تحریم­ها و تنگی­ها، حقیقت آن بود که فردید عالمانه جز از الله نمی­ ترسد؛ آنهم به ترس آگاهی و مرگ آگاهی و خشیت.

وهم و پندار این یأس ­زدگان آن بود و فردید بسوی خانه­ ای اشارت داشت که کلیّت کلیدش توحید بود؛ و در آن به محو موهومِ موضوعیت نفسانی و صحو عقل معلومِ قرآنی می­ رسید. یأس ­زدگانِ موهوم پرست چنین خانه ­ای نمی­ خواستند و رشته­ هایشان را پنبه دیدند! کیدشان ضعیف بود؛ پس مکر کردند و مهار کار به عقل یورش و ایلغار آخرالزمان سپردند. با فحّاشی، تهمت، جعل، تحریف و تبدیل، تخفیف و افترا هر چه توانستند عربده کشیدند. همان جریان تبلیغ فردید پیش از انقلاب، اینک بیش از چهل سال است که به جریان تخریب فردید تبدیل شده است؛ با یأس این انجمن، هیچ حلقۀ انحرافی حول تفکر و شخصیت فردید نتوانستند شکل بدهند. هیچ چهره ­ای با عناوینی چون شاگرد یا مرید یا خلف صالح ظهور نکرد؛ زیرا قبلا فردید با کشاورز خواندن خود، و نه استاد یا معلم، تشت رسوایی مدعیان آتی را به محک این شعر حافظ از بام انداخته بود که سروده:

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

تردید نکنید، این میدان خالی است از مدعی؛ همه از دستِ غیبِ رسوایی می ترسند؛ فقط قرب و بُعد به کلام الله، آنهم بنحوی که فردید آنرا می­ توانست به تفصیل بیان کند که چیست، معیار قرب و بُعد از فردید بوده و هست. شک ندارم فردید خوابی را که جریان یهودی و ماسونی و صهیونی برایش توهم کرده بود، در بیداری و صحوۀ معاشرت با کلام الله بخوبی معلوم کرد. حلقۀ فردیدیّه یا حلقۀ دانشکدۀ ادبیات یا حلقه تهران یا هر نام دیگری با ردیفی از مدعیان شاگردی و چاکری و محفل نشینی هرگز شکل نگرفت. بردن تفکر به کلام الله مجید و توحید زبان، باطل السّحر جریان یهودی و ماسونی و صهیونی و اعوان و گماشتگان وطنی آنها شد و خدا تفکرِ وُحدانی و وحیانی فردید را حفظ نمود.

همان جریان که از دهۀ چهل گرد فردید فراهم آمده بودند و حلقۀ فردیدیه را ساخته و پرداخته کردند تا برای بعد از فردید در اروپا و ایران، چیزی شبیه حلقه فرانکفورت یا حلقۀ وین دست و پا کنند و حلقه نشینی و تفسیر برأی را بجای تفکر فردید بنشانند. شروع کردند به نوشتن آثاری که گفته می­شد متأثر از فردید است! ولی هیچ نسبتی در کار نبود. مثالِ نسبت جویی ژان پل سارتر با مارتین هیدگر شد که سارتر خود و هیدگر را اگزیستانسیالیست­های ملحد می­ خواند و هیدگر همه جا می­ گفت این سارتر و اگزیستانسیالیس ­اش هیچ ربطی به من ندارد! اینجا هم همین وضع تکرار می ­شد. آسیا در برابر غرب؛ بتهای ذهنی و خاطرۀ ازلی نوشته شد؛ همه به وجد آمدند. عرفان و رندی در شعر حافظ؛ ما و مدرنیته تحریر شد؛ آنطرف­ تر، آنچه خود داشت؛ غربت غرب نوشتند. سپس یکی امتناع تفکر و فرهنگ دینی؛ زبان و شبه زبان، فرهنگ و شبه فرهنگ را نگاشت. نظیر اینها بسیار آمد که قایل بودند متأثر از تفکر فردید است و در این آثار، فردیدی می ساختند که هیچ نسبتی با دیانت اصیل اسلام و کلام الله مجید ندارد! و یکسره تفکری موهوم و سکولار و دیانتی که از آن نمی­توان دید و دیدار داشت، بلکه فقط دم از جهان بینی می­توانست زد! همه اینها رفتند ولی فردید ماند. سرّش آنست که فردید تعلّق خاطر به کلام الله مجید داشت و "مأنوس" شد و آنها که تقلای مکر به کلام الله داشتند "مأیوس" شدند. حتی کسانی که فردید آنها را پادوی استعمار و مزدور سازمان سیا می­ خواند، روزی مأمور شده بودند تا فردید را فیلسوف برجسته بخوانند تا در دانشگاه از او یک هیدگرِ ایرانی بسازند و از این جعلیات که پهلوی زیاد داشت، تفاخر کنند. کسان دیگری در این حلقۀ دست ساز جریان اصلی، وسط گیری می­ کردند و خود را میانجی نشان می­ دادند، که بس کنید دعوای فردید و سروش و هیدگر و پوپر را؛ اینها دعوای حیدری نعمتی است!

کسان دیگری که ارادتشان قلبی و بی تمنّای هوای نفس بود هم البته، قلیلی در این جمع بودند که دانسته یا ندانسته سعی در همسخنی با فردید داشتند و بعضاً آثارشان بخصوص در ترجمه­ های انگلیسی زبان از هیدگر یا کتاب غربزدگی قابل توجه بود و جزو مأیوسان از جهتِ قرآنی تفکر فردید نبودند. در آخر،

تفکر اُنسی فردید ماند. سرّ ماندنش تعهد به کلام الله مجید بود و زمان باقی. مدعیان رفتند. سرّ رفتنشان تعهد به جریان یهودی و ماسونی و صهیونی و زمان فانی، قدرت و ثروت و شهرت و زینت ظاهر حیات دنیا با غفلت از آخرت بود.


[1] ) از همین جاست که دولتی مظهر اسم قهر و دولت الشیطان ( امریکا) می­شود، ولی خود را مظهر خیر و لطف و مخالفش (ایران) را محور شرّ و قهر می خواند!

[2] ) این "پُری" اشاره به صمدیّت زبان عربی و اصلا کلام الله مجید است.

[3] ) سوره بقره/ آیه 258

[4] ) سوره مائده/ آیه 3

مجموعه تلقیّاتِ خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله (8)

تلقّیاتی از آیۀ 41 سورۀ بقره: تصدیق قلبی قرآنی، در برابر تصدیق عقلی متافیزیکی

{وآمِنوا بما انزلتُ مصدّقًا معکم ولا تکونوا اوّل کافرٍبه}

انسان پریروزی که در امّت واحدۀ سرآغاز تاریخ می­ زیست، همواره گوش جان به ندای وجود سپرده بود و نیوشای سخن حق از پیر و مرشد و نقیبِ امّت، و در راس آنها، از نبی الله بود. تصدیقِ در-عالم-بودن انسان و به تبعش وجود افزاری اشیاء، متوقف به کسب تصورات و تحصیل معلوماتی ابتدایی دربارۀ آنها نبود؛ بلکه این تصدیق، در مبادی سخن حق قرار داشت و جانی که می­ شنید و از آن، کلماتی به قلبش القاء می­ شد. آن تلقّی کلمات، راهنمای تصدیقِ حق و صحوِ معلوم می­ گردید.

عقل متافیزیکی دیروزی، تلقّی کلمات آسمانی و اساساً قلب و واردات قلبیّه را مناط اعتبارِ تصدیق معلومات نمی­ دانست. پس ملاک جدیدی در صدق و کذب گذاشت که به آن، معلوم و مجهول اشیاء و امور را تصدیق کند. یعنی تصدیق از طریق معلوماتی تصوری و اکتسابی است؛ آنهم در فرم و صورت تألیفی و ترتیب عقلی- دستوری الفاظ و عباراتِ معلومه لِتأدّي إلی المجهول! این فکر ترتیبی، در پی حق و باطلِ معلومات و مجهولات نیست، بلکه فقط بدنبال شناخت آنچه نمی ­شناسد یا به ادراک یافته نشده است؛ مجهولی که اگر مکتسَب نباشد و در شناخت نیاید و معلوم نشود، تصدیق نمی­ شود و نیست انگاشته می­ گردد.

انسان پریروزی، هیچ معلوم و موهومی را تصدیق یا تکذیب نمی­ کرد مگر، در تعاطی کلمات الله و آنچه به قلبش القاء می­ شد. او آنچه را که خدا و رسولش تصدیق می­ کردند "هست" می­ انگاشت و به آن حق ایمان می ­آورد؛ اینچنین ایمان به کتاب الله و سنّت الرسول حق محسوب شده و تصدیق آن علمی است؛ زیرا آنچه هست، معلوم و آنچه نیست، موهوم است. تصدیق علمی، نه به معلوماتی که بدان قرآنِ مجهول و نیست انگاشته شده را در فرم و صورتهای مختلف عقلی متافیزیکی، در مقابل ذهن فاعل شناسایی قرار می­ دهد تا آنرا هست و معلوم کند! بلکه از آنجهت که علم، نوری بود که با تلقّی کلمه در دل انسان تابیده و شعاعش اشیاء و امور را، و از آنجا مجهولات اندیشه را روشن می ­ساخت.

کتاب الله، حقّانیت کتب آسمانی پیشین را که در معیّت آن باشند به تصریح و تلویح تصدیق می­کند[1]. همه کتب آسمانی، از قبیل تورات و انجیل و زبور، مذکور در قرآن، در معیّت کتاب الله مجیدند؛ آنهم به معیّت قابلی. یعنی این کتب باید قابل باشند یا وجیزه قابلی در تایید کلام الله و نبی الله آورده باشند تا جواز تصدیق و با کلام الله بودن را بگیرند. مثلاً خبر از کلام الله مجید یا نبوت احمد را در آن کتب کتمان نکرده باشند. آنها اینگونه در معیت کتاب الله قابل تصدیق و هست انگاری­ اند. گرنه کتب تحریف و تخفیف و تکثیر شدۀ یهود و نصاری، قابلیتی برای تصدیق شدن ندارند؛ بلکه نیستِ هست نمایند. کتب آسمانی پیشین، مبادی تصوّریه و علمی اهل کتاب­ اند که در معیّت کلام الله مجید قابل می­ شوند برای تصدیق و امضاء تصدیقی کلام الله بر آنها؛ که به معنای قیمومیت فاعلی قرآن بر کتب آسمانی پیشین است و ذیل آن، توحیدی ­اند؛ گر نه با شرک و زندقه، به تعبیر کلام الله، اوّل کافر به هستند.

بطور کلی یک تصدیق قلبی هست و یک تصدیق عقلی. تصدیق قلبی، مستظهر به آنست که کتاب الله مجید در معیّت فاعلی با کتب آسمانی پیشین باشد و تصریح می­کند انبیاء پیشین مُسلم بودند و در کتب­شان به کلام الله و احمد بشارت کرده ­اند؛ پس آنها به "تصدیق، هستند". همچنین مستظهر به آنست که کتب آسمانی پیشین، در معیّت قابلی با کتاب الله مجیداند که با بشارت به اسلام و کتاب الله و احمد، قابل شده ­اند برای اینکه، کلام الله آنها را تصدیق کند.

اما تصدیق عقلی متافیزیکی، مسبوق به آنست که معلومی که در تصور ماست، در معیّت فاعلیِ مجهول تصدیقی باشد؛ همچنین مسبوق به آنست که مجهول تصدیقی، در معیّت قابلی با معلوم تصوّری است. پس هر آنچه مجهول بوده و نیست انگاشته شده را با معلوماتِ منِ سوژه، شناخته و هست انگاری می­شود. در معیّت من، فاعلِ شناسایی قابل تصدیق است. حتی اگر این مجهول، خدا یا کلام الله و انبیاء پیشین و رسول الله باشد! این است مساله شناسایی در موضوعیت نفسانی جدید. اساس تصور، بر فرم و صورتی است که با عقل متافیزیکی ادراک شده است. یعنی ادراکی ذهنی و مفهومی از صورتها؛ آنچنانکه من آنرا در ذهن خود در مقولاتی مرتب و منظم می­ بینم و می­ شناسم. این صورت ذهنی، مفهومی برکشیده و انتزاعی از خصوصیات مشترک یا مختلفِ انواع و اجناس و فصول آنهاست که به آن، مجهول، معلوم می­ شود؛ و ما این خصوصیات را می­ نامیم و تصور می­ کنیم. این نامها، باب­هایی برای تعیین مبادی، موضوع و مسایلِ معلومات ماست. آنطور که من تصور می­ کنم و نه آنچنانکه هست.

در افواه و ضرب المثلها هم این هست که مثلا:« فلانی، تصورش را هم نمی کرد چنین بشود! اگر تصور کردی چنان کنی چنین می­ شود سخت در اشتباهی! تصورش هم سخت است!» و نظیر اینها بدان معنی است که لزوماً معلومات تصوّری ما وافی به مقصودِ تصدیقِ عقلی عملی و یا عرفی نیست.


[1] )مانند تصدیق کلمات و مناسکی که ریشه در تعالیم انبیاء دارد یا در سازگاری با طبیعت صاف و زلال عالم است، و به سنن امضایی معروف­ اند.

مجموعۀ مصطلحاتِ استاد دکتر سید احمد فردید با اِسناد به قرآن(1)

1- مصطلح: جهت عبادت و شکر

جناب استاد دکتر سید احمد فردید می­ گوید: کلام الله کتابی است که امروز و دیروز و همیشه برای من بهترین بوده است. من حتی شعری از حافظ نقل می­کنم به سبب پیوند خاص او با کلام الله مجید است.

به تلقی ما، استاد در نسبت حضوری با کلام الله همواره در خشیت بوده و پروای کلام الله داشته است. بدین تذکر، اِسناد سخنان و مصطلحات جناب استاد به کلام الله مجید، و حتی شعر اصیل که تفسیر وحی است، تلاشی برای مستند کردن تفکری بی بدیل در تاریخ تفکر این سرزمین و جهان، و ارجاع[1]به علم الاسماء دارد. این تفکر، اینچنین در تصدیق می­آید.

بدین قرار، مصطلحِ جهت عبادت و شکر در کلام جناب استاد که می­ گوید:

یک دور، دور حضور و حصول است. حضور و حصول هم که تاریخی است. انسان وقتی که رفت در این روز روشنِ کسب و کار، رفت به علم حصولی... با این علم حصولی می­ خواهد که به زندگیش بهبود ببخشد؛ تسهیل در امر معیشت کند. این را به اصطلاح می­گویند قرب نوافل. تا آنجایی که خدا را قبول داشته باشد و جهت عبادت و شکر را هم فراموش نکرده باشد.(وبلاگ فردید نامه)؛ با ارجاع به آیۀ 172 سورۀ بقره مستند می شود که فرمود:

{یا ایّها الذین آمنوا کُلوا من طیّباتِ ما رزقناکم واشکروا لله إن کنتم ایّاه تعبدون}


[1] ) امروزه ارجاع را به کلمۀ رفرنس reference می­ گیرند که بنده در این مقام تسامحاً هم آنرا مدخل نمی دانم.