نظر در قصه. اثر استاد حبیب الله سلطانی
(نوشته منتشر نشده از استاد حبیب الله سلطانی[1] سال 1368، دست نوشته lین مطلب نزد بنده، رضا جلالی امانت بود)
مقدمه
{والعصر. إنّ الإنسان لفي خسر. إلّا الذین آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر}
عصر ما عصر ظاهرپرستی، عصر صورت پرستی است؛ عصر اقبال صورت و ادبار معنی است و... در این عصر کسانی که در باب داستان و داستان نویسی، نوشته و گفته یا بدان التفاتی داشته اند، به اقتضای عصر عسرت و روح ظاهرپرستی، از حدود و ثغور صورت و ظاهر عدول نکرده اند. از "مکر زمانه" یا "روح کلی" عصر ما ایمن نبوده اند و بار سنگین روح زمانه یا مکر زمانه (و به تعبیر قرآن، مکر لیل و نهار) بدیشان فرصت نداده است تا از جرعه یا عشوۀ " نگار می فروش" حافظ لسان الغیب حظ و نصیبی یابند:
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده از چنگ و چغانه
نهادم عقل را زاد ره از می
ز شهر هستی اش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه ای داد[2]
که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
که بندد طرف وصل از عشق شاهی
که با خود عشق ورزد جاودانه
بده کشتی می تا خوش برآییم
از این دریای ناپیدا کرانه
وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
برای همین هر یک به نحوی در طرح و در عنوان صورت و ظاهر قصه ( که غالبا به غلط " قالب" گفته می شود) غرق گشته و به مؤلفان و نویسندگان غربی تأسی جسته اند. پس التفاتی به "باطن" و "معنی" و کل و توحید نشده و از "می" توحید غفلت شده است؛ "می" توحید – شراب طهور وصل و لقاء حق – که خود همان " التفات" به کل و معنی و "زاد ره" عقل در سفرش از "شهر" هستی و دنیای فانی است؛ سفری از دنیا به عقبی، سیر از کثرت به وحدت و یا سیر از شرک به توحید است و سالک إلی الله را از شرک و تفرقه به توحید و وحدت نایل می سازد و ... بدین جهت "نگار می فروش" حافظ لسان الغیب به "عشوه ای" یا " جرعه ای" داستان نویس را از "مکر زمانه" ایمن نساخته است تا "ز ساقی کمان ابرو" – ساقی کمان ابروی وقت و وجد و صحو و سکر- تلقی کلمات کند که تو " ای تیر ملامت را نشانه"، با خودبینی و خودپرستی فردی و جمعی در این میانه طرفی نمی بندی؛ این دام خودبینی و خودپرستی برای شکار عنقای بلند آشیان- یعنی مقام کبریایی حضرت حق – بسیار ناچیز است. زیرا "ندیم و مطرب و ساقی همه اوست"، " خیال آب و گل" و خانه و کاشانه، "در ره بهانه" است و... که از نیل به وصال "حُسن شاهی"، شاه بی نیاز و بی انباز- که "با خود عشق ورزد جاودانه"، طرفی می بندد؟!...
پس برای نجات از این "دریای ناپیدا کرانه"، باید که به " کشتی می" توحید – یعنی التفات به کل و نجات از روح زمانه یا مکر زمانه – تمسک جست؛ {واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرّقوا..}.
آری، "وجود ما"، حقیقت ما "معمایی" است که رسیدن به آن و فهم کنه آن از طریق علوم قال و مقالی و ظاهری، "فسون است و فسانه".[3]
آمدن این غزل اگر چه برای تیمّن و تبرّک در آغاز سخن بسیار میمون و مبارک است، اما این که خود شرح احوال و مقامات سالکان إلی الله است، خود میمنت ومبارکی دیگری است و ذکر آن در عصری که "خود بینی ها و خودپرستیهای فردی و جمعی"، منصۀ نظر و اهتمام عمده اهل آن است، حیات بخش است، حیاتی متعاقب مرگ از"خودبینی ها و خودپرستیهای فردی و جمعی"؛ حیاتی متعاقب مرگ از ظاهرپرستی و صورت پرستی؛ حیاتی متعاقب مرگ از شرک و تفرقه که خود حیاتی است به حیات وحدانی و توحیدی؛ آنچه که حضرت مولانا برای نیل بدان، "ثقاة الله" را به مدد می طلبد و می فرماید:
اقتلوني اقتلوني یا ثقاة
إنّ في قتلي حیاة في الحیاة
هنر و قصه
به نظر یکی از حکما و زبانشناسان متألّه بزرگوار و از سلاله رسول الله ص (سید احمد فردید)، هنر از کلمه "هونر" و هونر از کلمه "سونر" و سونر از اجتماع "سو" (به معنی نیک) و "نر" ( به معنی مرد) – در زبان سانسکریت- حاصل شده است، به معنی "مرد نیک" و "سونرّا" به معنی "نیک زن" است و بنابراین، "هنرمند" کسی است که با هنرش دیگران را به "نیک – زنی" و"نیک – مردی" فرا می خواند.
در تفسیر کشف الاسرار و عدة الأبرار[4]- متعلق به اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم هجری قمری – "تزکیه" کراراً به "هنری" و "روزبهی" و "پاکی" و "بی عیبی" ترجمه شده است:
الف- در صفحه 355- جلد اول- تزکیه در کلمه "یزکیهم"، به "روزبه و هنری افزای و پاک" ترجمه شده است.
ب- در صفحه 407- جلد اول- تزکیه در کلمه "یزکیهم" به "هنری و پاک" ترجمه شده.
ج- در صفحه 533- جلد دوم- در ذیل آیه سوره نساء "یزکّون" به "بی عیب و پاک" ترجمه شده است.
حضرت امام خمینی در افاضاتشان، تزکیه را مقدم بر علم می دانند و این راه و رسم و طریقت فضلاء و حکماء سلف است؛ چنانکه حکیم ابوالقاسم فردوسی می فرماید: "هنر برتر از دانش آمد پدید ..."[5]
در قرآن کریم نیز- به جز یک مورد که دعای حضرت ابراهیم (ع) در حق فرزندانش است-"تزکیه" مقدم بر "علم" آمده و همه اینها دال بر آن است که اگر "هنر" به معنی تزکیه باشد، امری صوری و ظاهری نیست؛ بلکه امری باطنی و معنوی است و به شهادت آیه مبارکه {قد افلح من زکیّها}، هیچ کس اهل "فلاح" و "رستگاری" نیست تا "مزکّی" نباشد؛ و بدین اعتبار و با عنایت به "حي علی الفلاح" در اذان و اقامه، نماز در صورتی موجب فلاح می شود که متعاقب تزکیه باشد و نیز به اعتبار همین آیه مبارکه {قد افلح من زکیّها}، تزکیه یا "هنری و روز بِه شدن" شرط فلاح است.
اکنون عنایت بدین امرضروری است که اگر هنر، تزکیه باشد ومقدم بر تعلیم کتاب و حکمت و شرط فلاح، معلوم می شود که "هنرمند" کیست و قصه یا داستان چیست.
حتما می پذیرید، چه بسا قصه ای که تمام امور صوری وظاهری – با معیارهای موجود و رایج – در آن رعایت شده است و به اثری عمیق برخواننده یا شنونده منتهی می شود، هنری نیست؛ بلکه زمانی "هنری" است که موجب تزکیه ای در ذیل "اسم الله" و نه اسم حاکم یا روح حاکم عصر ما شود. زیرا هنر ادواری است و محراب صاحب هنر؛ یعنی هر دوره ای از تاریخ به اعتبار روح حاکمش هنری دارد و صاحب هنر محرابی؛ و آنچه امروز "هنر" نامیده می شود و محل حرب علیه نفس، هنری است مقتضی روح حاکم زمانه و محل حربی جهت دفاع صاحب هنر از اسمی که ظاهر است؛ و به همین جهت است که قصه و شعر و موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی و تئاتر و غیره، نخست به اعتبار صورت و ظاهرشان و بعد به اعتبار خدمتشان به حظ و نصیب نفس امارۀ فردی و جمعی، اطلاق هنر می شود و نه به اعتبار اینکه موجب تذکر می شود به تذکری عبرت آموز؛ آنچه موجب عبور از جهل إلی العلم و الحکمة در ذیل اسم الله و نجات از شرّ نفس امّاره و نیل به ساحت نفس مطمئنه می شود – که {الابذکر الله تطمئنّ القلوب}. مضافا آشفتگی هنر عصرحاضر به آشفتگی یا تزلزلی رجوع پیدا می کند که در حکومت روح حاکم زمانه حاصل شده است.
شاید از شنیدن این که به اوزان شعری، صنایع شعری گفته می شود و یا این که در گذشته "ادارۀ صنایع مستظرفه" داشته ایم که یکی از وظایف آن تولید فیلم – من جمله فیلمهای مستند- بوده و بعد تبدیل به "وزارت فرهنگ و هنر" شده است، مثل برخی جوانان تعجب کنید! پس به جاست که به محض شنیدن کلمه صنعت، به خیال " وزارت صنایع سنگین" یا "وزارت صنعت و معدن" نیفتیم و توجه شود که برای پدران ما نقاشی و منبت کاری و موسیقی و رقص و مجسمه سازی و غیره همه جزو صنایع مستظرفه (Fine Arts) بوده است.
صنعت و هنر
به اعتبار آنچه که راجع به "صنعت" و "هنر" گفته شد – که شعر و مجسمه سازی و غیره صنعت است و آنچه موجب تزکیه ای در ذیل اسم الله شود هنر، پس نسبت میان صنعت و هنر عام و خاص مطلق است؛ یعنی هر هنری صنعت است، اما هر صنعتی هنر نیست؛ زیرا صنعت در ذیل حکومت روح زمانه، اعم از هنر و ضد هنر است. بدین ترتیب که وقتی صنعت موجب "فلاح و رستگاری" از روح زمانه ای و انقیاد و اطاعت و تابعیت و بندگی نسبت به روح زمانه ای دیگر می شود، نسبت به روح اول "ضد هنر" و نسبت به روح زمانه ثانی "هنر" است. مثلا موسیقی و آهنگی که در دوران منحوس پهلوی هنر بود، در عصر جمهوری اسلامی ضد هنر است و آنچه در عصر جمهوری اسلامی هنر است، در عصر پهلوی ضد هنر. خوب است به آهنگهای "آغاسی" عهد پهلوی و "آهنگران" عهد جمهوری اسلامی توجه شود. بر همین قیاس آن صناعتی که در قبل از رنسانس "هنر" بود، به اعتبار "فلاح و رستگاری"که در ذیل اسم یا روح حاکم زمانه موجب می شد و سبب "قرب وتقرب" بدان می گردید، بعد از رنسانس- به اعتبار تغییر روح حاکم زمانه – ضد هنر شد. زیرا اسم حاکم یا روح زمانه قرون وسطی، روحی ملکوتی و اخروی بود و تمام تلاش و طلب و تذکر هنرش مصروف کنده شدن از دنیا و عالم فانی و سیر در عالم ملکوت و عقبی و دار باقی بود؛ اما روح زمانه بعد رنسانس ناسوتی (Nature) و دنیایی است و تمام تلاش و طلب و تذکر هنرش مصروف کنده شدن از ملکوت و عقبی و سیر در عالم دنیا و ناسوت و ناسوتی شدن (Secularisation) است. برای همین، تکنولوژی یا صنعت ناسوتی در عصر رنسانس یا دوره "مدرن" که تا به امروز ادامه دارد، این همه پیشرفت کرده است؛ لکن از ملکوت و آخرت فاصله گرفته است و بیشتر و بیشتر در عالم ناسوت و دنیا غرق گشته و آنقدر مستغرق در این مدرنیته (Modernity) یا تجدد شده که امروز از همه چیز به ستوه آمده است و خود را در معرض نابودی می یابد. پس نسبت به ذات یا روح حاکم دوره جدید خود –آگاهی می یابد و در این روزگار عسرت و نهایت اقتدار و سلطه و حکومت دوره جدید، به یاد قرون وسطی می افتد و این یاد، موجب تزلزل تاج و تخت و سلطه و حکومت رنسانس با دوره جدید می شود. به تبع همین تزلزل است که روح حاکم صورت پرست و ظاهر پرست عصر حاضر به تزلزل افتاده و امروز، با تأمل در همین تزلزل و بحران است که این سطور رقم می خورد.[6]
پیشرفت صنایع، اعم ازاین که مستظرفه باشد یا غیر مستظرفه نیز در عصر حاضر، به همین جهت ظاهر پرستی و صورت پرستی روح حاکم آن است؛ عصری که همه چیز برایش دنیایی و ناسوتی و صوری و ظاهری است و باطن آن نیز متأثر از این ظاهر و صورت. برای همین است که صنایع اعم از اینکه مستظرفه باشد یا غیر مستظرفه – در این عصر به لحاظ صوری، بسیار پیشرفته و از صورت بساطت و سادگی(Simplicity) گذشته اش، به صورتی پیچیده و معقّد(Complex) افتاده است و هر روز بر این پیچیدگی افزوده می شود – تا بدانجا که انقلابی حاصل شود و اسم حاکم و روح زمانه عوض شود ...
Art & Craft
مزید بر آنچه که از صنعت و هنر و نسبت میان آنها گفته شد، به جهت رواج ترجمه به فارسی از انگلیسی به طور اخص و از زبانهای لاتینی یا زبانهای متأثر از لاتینی – مثل عربی جدید، مخصوصا عربی مصری – به طور اعم و وابستگی رضا خان و دار و دسته اش به انگلستان، برای روشن شدن بیشتر معنی کلمات "صنعت" و "هنر"، توجه به این دو کلمه ضروری است. آنچه که خود نمایانگر حقایق دیگری از این امر و اثر وضعی ترجمه در زبان فارسی دارد.
Art &Craft هر دو به معنی "توان انجام یا اجرای ماهرانه طرح یا برنامه ای است" و میشود که آنها را به جای هم به کار برد؛ اما با این تفاوت که craft بیشتر بر "مهارت" و "قدرت ابداع و اختراع" یا حتی "تقلید" در امور مادی و art بر امور بالاتر از این و "ابدائی" و "غیر تقلیدی" اطلاق می شود.
Craft از ریشه Krapter در زبان نروژی قدیم ( یکی از زبانهای ژرمنیک و در حدود قرن 14 میلادی) و به معنی "قدرت و توانایی" (strength) است؛ حال آنکه Art ، از دو ریشه و به دو معنی وارد زبان انگلیسی شده است:
الف- Art از کلمه لاتینی " Ars" و از ریشه " Ar-" به معنی fit ، join و to put together "به هم پیوستن، متشکل ساختن و به هم گرد آوردن" آمده است. این کلمه در انگلیسی به معنی "مهارت" به کار رفته و بر مهارتهای مختلف فنی و حرفه ای و ذوقی و محاکات اطلاق شده است، به همین جهت است که می تواند به جای کلمه craft به کار رود و مترادف آن باشد.[7]
ب- Art از کلمه Artare لاتینی به دو معنی: (1- contract و 2-draw close که همان قرب یافتن و تقرب و نیز قرار داد است) و از ریشه artus به معنی confined (محدود به حدود) گرفته شده است؛ کلمه Art از این ریشه قرین و قریب به "فضیلت"است، فضیلتی که انسان را محدود به حدودی می سازد و به اعتبار این که خدایش که و یا ربّش چه باشد، "حدودش" فرق می کند، بدین ترتیب که اگر خدای فرد "الله" باشد، فضیلتش او را محدود به "حدود الله" می سازد و چنانچه خدایش و اسمش "غیرالله" باشد، فضیلتش او را محدود به "حدودی غیر حدود الله" می سازد و دغدغه او در حفظ این حدود است و خود را می"پاید" تا ازاین حدود عدول نکند، که این تقوای اوست؛ تقوا و وقایتی که موجب قرب و تقربش به اسم حاکم و مانع عدولش از آن حدود می شود و همین کلمه است که با "هنر" به معنی اصیل قرابت دارد و موجب تربیت "نیک-مردان" و "نیک-زنان" در ذیل اسم حاکم یا ربّ یا روح زمانه می شود ...
لکن همچنان که به ذکر ریشه ها وسوابق کلمه در زبان انگلیسی مبادرت شد، امروز در زبان فارسی نیز کلمه "هنر" به جهت سلطه روح زمانه و اثر وضعی ترجمه ها به دو معنی به کار میرود:
الف- نخست به مهارتی جسمی اطلاق می شود؛ مثلا به کسی که می تواند ده جور صدا را تقلید کند- و در اصل دارای نوعی مهارت یا Craft است-"هنر پیشه رادیویی" اطلاق می شود؛ حال آنکه او craftsman است و "صنعتگر" کلمه خوبی برای اطلاق بدان نبوده. – بی جهت نیست که روزی یک مغازه دار"سلمانی" پرمدعا از دست دولت جمهوری اسلامی شکوه داشت و می گفت: " اینها با علم و هنر دشمنند، کار ما هنر است و برای هنر که نمی توان نرخ تعیین کرد! قدر زر، زرگر شناسد!..."-
ب- دوم آنکه کلمه "هنر" به معنی اصیل لفظ و قریب به معنی Artus استعمال می شود و چنانکه قبلا ذکر شد، به معنی "تزکیه و روزبهی و پاکی و ... و جوانمردی" است.
اما کلمه Art بی توجه به مقدمات مذکور، توسط فرهنگستانیهای رضاخان به "هنر" ترجمه شده است؛ همانهایی که به اقتضای روح زمانه در انتخاب لغات طریق بدی را پیموده و ...در اهانت به اولیاء الله و حضرت ختمی مرتبت کوتاهی نکرده اند.[8]
اکنون اگر شعر صنعت است، نقاشی صنعت است، مجسمه سازی صنعت است. پس قصه هم صنعت است و از صنایع مستظرفه و لازم نیست که گفته شود: قصه هنر است و هنری چنین و چنان. اما باید عنایت داشت که هر قصه ای به اعتبار اسمی که از آن- در تألیف قصه- تلقی کلمات شده است، "هنر" است؛ یعنی در ذیل آن اسم به تلقی کلماتی می پردازد که مقتضی آن است و چون آن اسم ممکن است که اسمی از اسماء جلال و قهر و سخط یا از اسماء جمال و لطف باشد، پس آنچه مقتضی آن اسم، از خیر و صلاح است، توسط قصه القاء می شود و به اعتبار سلطه اسماء جلال و قهر و سخط است که خونریزی و آدمکشی و دزدی و حقه بازی و حق کشی و ضعیف کشی و زنا و فساد، حق و خیر و خوب می نماید و مرتکبان بدان احساس سربلندی و سرافرازی می کنند؛ درست مثل جاهلیت عرب و جاهلیت حاکم بر جهان امروز. برای همین خیر و صلاح همه ادوار تاریخی یکی نیست، بلکه اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم است و بدین جهت، خیر و صلاح هر دوره با ادوار قبل و بعد از آن فرق می کند و تکرار هم نمی شود – وگرنه خود آن دوره تکرار می شود- و فرق تا به حدی است که گاهی خیر و صلاح یک دوره، عین شر و فساد دوره ای دیگر می شود و بر عکس. مثلا امروز آنچنان که از ظاهر امر معلوم است و حجج حکمت و فلسفه قائلند، عصر سلطه و حکومت و اقتدار و خدایی بشر است و همه چیز به اعتبار نفسانیت فردی و جمعی بشر معنی پیدا می کند؛ این بشر است که خدایی می کند و خوب و بد و زشت و زیبا و معروف و منکر را تعیین می کند؛ و با ابتدای به نفسانیت خویش به جعل احکام و قوانین و اوامر و نواهی می پردازد؛ و به اعتبار این که افراد بشر متعدد و سلیقه ها مختلف است، احکام و قوانین و اوامر و نواهی متعدد و مختلف است. آنقدر که منکر یک عده عین معروف عده ای دیگر است و بالعکس – هر چند که همه در اسم کلی زمانه مشترکند واختلافات عرضی است.
امروز هر کس یا گروهی و یا هر خودی- اعم از این که فردی باشد یا جمعی – کلّی است و کلّ مطلق فراموش شده است. هر کس رجوع به "کلّ" فردی و جمعی خود که همان خود فردی یا جمعی و یا نفس امّاره فردی یا جمعی است، به جعل احکام می پردازد؛ برای همین اگر روزگاری نزاعها بر سر حلال و حرام حق بود، امروز نزاعها بر سر حلال و حرام یا معروف و منکر و یا منافع نفسانی فردی و جمعی است.
اکنون با توجه به آن که خیر و صلاح هر دوره اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم آن دوره است، پس خیر و صلاحی که قصه نیز القاء می کند، اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم آن است – اسمی که در تألیف قصه از آن تلقی کلمات شده است - و به همین جهت قصه ای که برای عده ای یا جامعه ای- به اعتبار اسم حاکم آن- خوب و القاء کننده خیر و صلاح تلقی می شود، برای جامعه یا عده ای دیگر ممکن است که بر عکس القاء کننده شرّ و فساد – به اعتبار اسم حاکم آن- تلقی شود.[9]
لذا به معنی اعم لفظ، قصه همیشه هنری است نسبی- "هنری نسبی"به اعتبار اسم حاکم عصر؛ یعنی به اعتبار اسمی موجب "تزکیه و فلاح و رستگاری" می شود و در ذیل همان اسم هنرمند می پرورد- لکن به اعتبار اسم الله و تعهد به عهد روز الست[10] و به معنی اخصّ لفظ همیشه نمی تواند که هنر باشد. اما باید توجه داشت که بالتبع "هنرمندی و روزبهی و جوانمردی"هر دوره ای نیز با دوره های دیگر فرق می کند، همچنان که اسم حاکم هر دوره؛ و در ذیل آن هنر و هنرمندی هر دوره فرق می کند.
از باب مثال بد نیست گفته شود "رستم"[11] فردوسی با رستم عهد ساسانی و قبل از آن و نیز با رستم این روزگار فرق دارد. رستم ساسانی مسلمان نبود، رستم فردوسی مسلمان است و اندکی کمتر از مولی علی (ع). اما رستم این روزگار کسی است که بتواند خوب دروغ بگوید، ادا و شکلک در بیاورد، خون بریزد، به معنی حقیقی لفظ ناجوانمرد و بی انصاف و بی حیثیت و قسی القلب و مشتغل به حرفۀ محترم، به اعتبار اسم حاکم عصر باشد. نمونه بارز رستم این روزگار، برای کسانی که به غرب سیاسی تعلق دارند، "ریگان" و برای کسانی که به شرق سیاسی تعلق دارند، "گورباچف" است. رستم این روزگار باید مثل ریگان هنرپیشه، تاجر مرفین، خونخوار و خونریز، دروغگو، حقه باز، رشوه بگیر، رشوه بده، زانی و...تجاوزگر باشد؛ آنهم برای کسب پول و ثروت بیشتر جهت ارضاء نفس امّاره فردی و جمعی اش – که عبارت از منافع فردی وی و منافع دولت امریکاست. پس اگر خدای رستم ساسانی "اهورامزدا"، کتابش "اوستا" و راه و رسمش تعالیم اوستایی بود و خدای رستم فردوسی "یزدان پاک" قرین به "الله"، کتابش "قرآن" و راه و رسمش تعالیم قرآنی و محمدی (ص)، خدای رستم این روزگار نفس اماره فردی و جمعی است که یک جا به صورت فردی (یعنی individual) است و جایی دیگر به صورت جمعی (یعنی collective)؛ یک جا صحبت از اصالت حقوق فردی است(individualism) و جای دیگر سخن از اصالت حقوق جمعی(collectivism)یا اصالت حقوق اجتماعی ( socialism)، آنهایی که در این روزگار رستم و سپه دار و سپه سالارند، اعم از این که ریگانی باشند یا گورباچفی، در یک چیز مشترکند و آن "نفس پرستی" است. تنها اختلافشان آن است که یک طرف "نفس پرستی فردی" را صحیح می داند و طرف دیگر، "نفس پرستی جمعی" را؛ اینها بالذّات یکی هستند، بالذات "نفس پرستند"، "نفس امّاره" را می پرستند، اما بالعرض با هم فرق دارند، یکی میگوید "نفس اماره فردی" و دیگری میگوید" نفس اماره جمعی".
عناصر و مبادی مؤثر در تألیف قصه
هر قصه ای اعم از این که شفاهی باشد یا کتبی، حاصل سه عنصرِ اول زبان، دوم ادراک و دریافت، سوم منبع و مبدأ تلقی یا ایده است که با هم عوامل یا هیات تالیفی (ingredient) آنند و هر یک در قوت و ضعف قصه شأنی ایفا می کند.
اول - زبان
قدما و از آن جمله ارسطو انسان را حیوان ناطق یا Rational Animal نامیده اند؛rational ترجمه لاتینی کلمه logos[12]به زبان یونانی است و یکی از حکماء معاصر و صاحبان حجیت زبانشناسی و فقه اللغه(حضرت استاد دکتر فردید) logos را با "لقاء" و "تلقی" هم ریشه می دانند؛ یعنی کسی می تواند "نطق" داشته باشد که بتواند تلقی کلمات صوتی کند و یا به عبارتی دیگر گوش داشته باشد. پس انسان اول اهل گوش و سمع و سماع است و بعد اهل "نطق" و لسان و زبان.
منطقیون به تبع اسلافشان انسان را "حیوان ناطق" می خوانند –متعلق به "جنس" حیوان که با فصل تمایز "ناطق" از جنس خود متمایز می شود. هنوز هم عده ای تنها فرق انسان با حیوان را "زبان" انسان دانسته و به آن خلعت خلیفة اللهی بشر اطلاق کرده اند و... اگر همین زبان روزی از انسان گرفته شود، فصل تمایز انسان با حیوان از میان می رود و... انسان منسوخ می شود و از مقام انسانی به ورطه حیوانیت سقوط می کند...
حدیثی است منسوب به حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (ص) که می فرماید: «إن الله عزّ و جل حین أراد أن یخالف بین السنة بني آدم، بعث ریحاً فحشرتهم من کل افق إلی بابل فبلبل الله عز و جل السنتهم فلم یدر أحد ما یقول الآخر ثم فرّقتهم الریح في البلاد».
گفته شده است، "بابل" از آن جهت می گویند که "تبلبلت الألسن بها" و عین این کلمه در انگلیسی babble، از ریشه babulus لاتینی به معنی احمق آمده است که در فارسی به معنی " بلبل و بلبله و ولوله" و در بعضی لهجه های فارسی "بولبول" است.
Babble و بلبل سخنی کودکانه، بی نظم و ترتیب، احمقانه، آشفته و پریشان –صدایی که کودک از خود در می آورد تا تارهای صوتیش رشد کنند و بتواند صحبت کند، حرفهایی که یک آدم دیوانه می زند، صدایی که با فوت کردن در زیر آب از ایجاد و ترکیدن حبابهای آب حاصل می شود...[13]
آری بلبلۀ زبان همان چیزی است که موجب مسخ بشر و سقوط آن از ساحت انسانی به ساحت حیوانی می شود و جهان امروز با گسترش و بسط پیچیدگی ها (complexity) و انغمار و استغراق در تفرقه و کثرات آخر زمان، خود این ممسوخیت را فراهم آورده است، چیزی که بشر دوره حاضر در همه جا – بالاخص غرب جغرافیایی- از دست آن به فغان آمده است و از آنچه که حاصل تأملات بشر در این عصر بحران و بلبلۀ بابلی زبان است، جایی به نام verbosity (وراجی) و جایی دیگر به نام "تورم زبان" یاد می کند.
اکنون این سوال مطرح می شود که "زبان قصه باید چگونه باشد؟"
برای نزدیک شدن به پاسخ این سؤال، نخست چند پرسش مطرح می شود:
الف- آیا زبان قصه می تواند زبان کوچه و بازار و عوام الناس باشد؟
ب- آیا زبان قصه می تواند زبان ژورنالیسم و روزنامه باشد؟
ج- آیا زبان قصه می تواند بی اعتنا به تاریخ زبان و کلمات باشد؟
د- آیا زبان قصه می تواند بی اعتنا به دیانت و مأثورات دینی باشد؟
ه- آیا زبان قصه می تواند به تأثر از ترجمه های آشفته و نپخته تن در دهد و هر روز چون بیدی در برابر بادی که از جانب اثر مترجمی می وزد، بلرزد؟
و- آیا زبان قصه می تواند به دستور زبان، ریشه های اشتقاقی کلمات و قرابت آنها با کلمات موجود در زبانهای دیگر، اعم از قرابتهای معنوی و لفظی و ریشه ای بی اعتنا باشد؟
به باور این راقم، داستان نویس نمی تواند که نسبت به هیچ یک از این امور بی اعتنا باشد. چنانچه بی اعتنایی کند، به وراجی و اطاله کلامی که منجر به "تورم زبان" می شود، از یک سو و اسراف و تبذیر وقت و عمر و امکانات جانی و مالی جامعه از سویی دیگر در می افتد. مضافا "زبان قصه، زبانی مرسل و گسسته از مأثورات اسلامی می شود که القاء لجام گسیختگی از دیانت و احکام دینی و دعوت به نفس پرستی می کند و لاجرم زبان را مسخ و کم توان و مبتلای به بَلبلۀ بابلی می سازد".
البته این روزها عده ای از شیاطین دانسته و عده ای هم ندانسته و به تقلید از آنها صحبت از غنی شدن زبان فارسی به جهت ترجمه ها می کنند؛ حال آنکه بر عکس، زبان فارسی به سبب این ترجمه های بی اعتنا به تاریخ و سوابق و مأثورات بیش از هزارسالۀ زبان، بیمار و ممسوخ و مبتلا به بلبلۀ بابلی گردیده است.
وقتی گفته می شود، زبان نباید مرسل و گسسته از مأثورات اسلامی باشد، غرض آن است که زبان نباید مثل شعر نو بشود؛ شعری گسسته از فرهنگ و اعتقاد هزارساله اسلامی و دکان دونبشی که از یک سو همه چیزش را به لحاظ صورت و ظاهر، یعنی وزن و قافیه و صورت و مطاوی از غرب می گیرد؛ و ظرف و مظروفش هر دو غربی است؛ از خدا و قرآن و رسول و امام و دین و وطن می گوید و آنگاه به خم رنگریزی غربزدۀ مضاعفش می برد، رنگ می کند تا با اوزان و صورتش سنخیت پیدا کند؛ و لاجرم چیزی جز اسمی – تابع روح زمانه غربزده مضاعف- از آنها باقی نمی ماند. البته این مقتضی روح حاکم غربزدۀ مضاعف عصر "نیما" و ادامۀ آنها تاکنون توسط هم سخنی هایشان است- آنهایی که می گفتند هر چه بیشتر باید غربی شد (به سردمداری کسانی همچون تقی زاده) و امروز جهت اشتراک سنخیت، همان راه را ادامه می دهند و یا به زبانی و صورتی دیگر همان حرف را می زنند.
قصه مرسل هم حوالتی غیر از این ندارد؛ قصه ای که زبانش را از روزنامه ها و ترجمه های بیمار و مرسل گرفته باشد، چیزی به جز شعر نو نیست و القایی غیر از القاء شعر نو ندارد.
امروز زبان ترجمه بسیار آشفته است و این آشفتگی – به جهت عدم توجه- پیوسته بیشتر می شود. مترجمی که دغدغه ای جز ارضاء نفسانیات خویش ندارد؛ و دارای هیچ خودآگاهی نسبت به ابتلای خویش به "نفس پرستی" نیست؛ و ابزار این ارضاء و پرستش و عبادت را می طلبد؛ و صفحه ای یا به عبارتی کلمه ای کار می کند، نمی تواند دغدغه زیاد به خرج دهد، و گرنه از دستیابی به این ابزار عبودیت باز می ماند و به جهنم خشم "نفس پرستی" – یعنی روح حاکم زمانه- و گرزها و شمشیرهای میرغضب جهنم او و دستیارانش و مارها و عقربهای گزنده و در استخدام میر غضب خدای "نفس پرستی" مبتلا می شود – آنچنانکه مجبور می شود، از عقرب به مار و از مار به اژدها پناه ببرد... او باید جهت تقرب به روح حاکم زمانه یعنی "نفس پرستی"، اسماعیلش را به پای آن قربانی کند. در برابر آن زانو زند، خوار و ذلیل شود، هر چه خلاف سلطۀ "نفس پرستی" است، نفی کند و به آن "لا" بگوید تا مقرب درگاه گردد و یکی از اولیاء دیانت "نفس پرستی" یا " عبودیت نفس" بشود؛ و آنگاه دیگران به نیت و قصد تقرب، در برابر او زانو زنند و سر تعظیم بر خاک مذلت سایند؛ و گر نه او از تقرب به خدای عصر حاضر یعنی روح حاکم زمانه یا "نفس پرستی" باز می ماند و آنگاه مجبور می شود که خود بر درگاه یکی از اولیاء "نفس پرستی" به تعظیم و خاکساری بپردازد و اگر هم بیشتر غفلت کند، به اسفل السافلین جهنم عصر حاضر یعنی "نفس پرستی" گرفتار خواهد شد. برای همین است که گاهی قیمت بعضی از فرهنگهای انگلیسی به فارسی و بالعکس به ارقام نجومی می رسد. مترجمی که تا به حال بیش از سی قصه بلند مطبوع دارد، می گفت: شبی مشغول کار بودم، حرکت ثانیه شمار ساعت را از متن انگلیسی ترجمه میکردم یک دفعه متوجه شدم که moving and stopping را رفتار و ایستار ترجمه کردم و برایم معلوم شد که یک کلمه ابداع کرده ام. " پس از اندکی تأمل و نظر به حضار، ادامه داد: "زبان این گونه وسعت پیدا می کند و کلمات اینگونه درست می شوند...!"
ریش سفیدی در آن میان گفت: " اول، خوب است به دایره ابداعات و اختراعات مراجعه کنید و ابداعتان را به ثبت برسانید؛ بعد هم حواستان باشد که ممکن است با آقای احمد آرام دعوایتان شود، چون ایشان کلمه "ایستار" را برای attitude جعل کرده اند!"
کلمات عدیده ای که امروز در زبان فارسی رایج شده است، از این مقوله اند، کلمات مثل "روند"، "راستا"، "نقدی بر..."، "مقدمه ای بر..."، "درآمدی بر..."، "اعتماد به نفس"، "بعد" در ترجمه (dismension)، "راستین"، "نوین"، "مکتب"( به جای مذهب)، "ملت" (به جای قوم)، " خلق و آفرینش" (به جای ابداء و ابداع)، "خلط تصور و تخیل و تأمل و تفکر و تعقل و توهم و تدبر ..."، " خلط هدف و غرض و غایت و مقصود..."، از این مقوله اند.
دوم - درک و دریافت
درک و ادراک یا دریافت و دریافتن کلماتی هستند که به جای هم به کار می روند. انسان هر امری را به گونه ای در می یابد. این دریافت یا به امور مادی و اجسام ( material) یا به امور غیر مادی ( immaterial) مربوط می شود؛ ادراک امور مادی به جهت آن که دارای صورتی هستند با امور غیر مادی که فاقد مؤلفه های امور مادی ( یعنی صورت و ماده به اصطلاح منطقیون) هستند، متفاوت است. به همین جهت اقسام ادراک فرق می کند و آن یا صوری است و یا غیر آن:
الف- ادراک صورت ( perception):
ادراک صورت به جهت آنکه مبتنی بر دریافت صورت است، بر دو قسم است:
احساس (ادراک صورت حسی)
وقتی امری با یکی از حواس ظاهر درک و دریافت می شود، به آن "ادراک حسی" یا "احساس" می گویند؛ مثلا من الآن قلمی را که در دست دارم، به وسیله لامسه، خطوطی را که نوشته می شود، به وسیله باصره و صدای بوق ماشینی را که بیرون اتاق می شنوم، بوسیله سامعه احساس می کنم. به این احساس "ادراک صورت حسی" نیز اطلاق می شود.
احساس در زبان انگلیسی sensation است و قائلین به اصالت آن، sensationalist (یا پیروان مذهب اصالت حس یعنی sensationalism)؛ کسانی که به هیچ چیز در ورای حواس ظاهری قائل نیستند.
خیال (ادراک صورت خیالی)
اگر بخواهیم چیزی را که زمانی به وسیله حواس قابل دریافت بود و اکنون مفقود است دریابیم، ناگزیر باید به مخیله خویش مراجعه کنیم و صورتی را که از آن – به جهت احساس قبلی- در مخیله داریم دریابیم؛ این ادراک را به جهت آنکه با رجوع به مخیله صورت می پذیرد، خیال یا "ادراک صورت خیالی" می گویند. به عنوان مثال شهید رجایی را همه ما- اقلا در تلویزیون- دیده ایم و حالا تا صحبت ایشان به میان می آید، حضرت ایشان به همان صورتی که قبلا ایشان را مشاهده کرده ایم، در مخیله مان حاضر می شود. خیال یا "ادراک صورت خیالی"همان ساحتی از ادراک است که در نقاشی (یعنی تخیل صورت بصری)، موسیقی (تخیل صورت شنوایی)، شعر، قصه، مجسمه سازی و صناعاتی از این قبیل که با صورت حسی امور دخیلند به کار می آید. بدین ترتیب انسان از عالم حس و حواس کنده می شود، به عالم خیال می رود و با تلقی کلمات از اسمی که مظهر آن است، به ابداء و مکاشفه خیالی امور می پردازد و به آنچه در عالم خیال کشف و ابداء می کند، در عالم حس، صورت حسی می بخشد.
از آنجا که حق به اسماء جمال و جلال، یا قهر و لطف ظهور می کند، انسان پس از رفتن به عالم خیال، از اسمی که مظهر آن است – اعم از اینکه اسم جلال باشد یا اسم جمال- تلقی کلمات می کند و به همین جهت اثر وی "مُهر" و "طَبعی" جلالی یا جمالی (قهری یا لطفی) دارد. حافظ لسان الغیب می فرماید:
جلوه گاه رخ تو دیده من تنها نیست
ماه و خورسید همین آینه می گردانند
ما همه آینه هایی هستیم که به تعبیر حافظ، "رخ او" در ما می افتد، "جلوه گاه رخ" او هستیم؛ جلوه گاه یا محل ظهور(یعنی مظهر) اسماء او هستیم؛ اسماء جلال یا اسماء جمال او و این تنها ما نیستیم که جلوه گاه رخ او هستیم، بلکه "ماه و خورشید" و تمام موجودات دیگر هم "جلوه گاه رخ" او هستند. تنها فرقی که میان ما ابناء آدم ابوالبشر و سایر موجودات – اعم از موجودات عالم خلق یا موجودات عالم امر- است، اینکه ما اهل اختیاریم. فرشته و حیوان هر دو فاقد اختیارند، اما ما افتاده میان فرشتگی و حیوانیت و اهل اختیاریم. به جهت همین اختیار مکلفیم وتکلیف ما آن است که بکوشیم و سعی کنیم که مظهر اسماء لطف و جمال قرار گیریم و نه اسماء قهر و جلال. ما مکلفیم به سعی و مجاهدت در طلب و تلاش رضای او؛ البته آنچه مقدر است، همان است که در لوح محفوظ مکتوب است و کسی از آن خبر ندارد؛ اما آنچه قضا است، همان است که هم اکنون پیش روی ماست و ما با آن مواجهیم و مقتضی حال است –اعم از اینکه قضای مرضی باشد (یعنی مظهر اسم جمال) یا قضای نامرضی باشد (مظهر اسم جلال)؛ لکن ما به جهت اختیاری که داریم مکلفیم به سعی و مجاهدت علیه قضای نامرضی (مَقضی نامرضی) به دفاع از قضای مرضی (مقضی مرضی) و...فتح و پیروزی از آن خداست.
پس بشر باید که به شمشیر مجاهدت و مساعدت سعی، در طلب و تلاش آن باشد که مظهر اسماء لطف و جمال گردد که مقضی مرضی حق است و نه مظهر اسماء قهر و جلال که مقضی نامرضی حق است و...به اعتبار این که انسان مظهر اسماء قهر و جلال باشد و یا لطف و جمال، ساحت خیال بر دو گونه است:
خیال محمود یا پسندیده
وقتی انسان مظهر اسماء جمال و لطف باشد، با رجوع به مخیله اش همه چیز را آنچنانکه مرضی اوست می بیند، همه چیز را "جلوه گاه رخ" او به صورت لطف و جمال می بیند. با این دیدار به شوق می افتد و...با این اشتیاق از خود بیخود می شود و حالت صحو یا سکر برایش حاصل می شود و احساس سبکی می کند و به سوی او و آغوش باز او می پرد و...از شرک بریده، به توحید نایل می گردد؛ قطره ای است که به دریا باز می گردد و با این بازگشت در دریای توحید غرقه و نیست و فانی می شود – و از قطره بودن و حیات قطرگی می میرد و به حیات دریایی زنده و به قول مولانا، "دریا" می شود:
قطره دریا است اگر با دریاست
ور نه او قطره و دریا دریاست
و همین است که به حیات دریایی و توحیدی زنده می شود و زمان و مکان او، "زمان باقی" و "مکان باقی" می گردد؛ زیرا که از "زمان فانی" و "مکان فانی" یعنی زمان و مکان دنیایی مرده است. برای همین است که حافظ لسان الغیب "مِی" توحید می طلبد تا از حیات فانی بمیرد و به حیات باقی زنده شود:
در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می
تا خلاصی بخشدم از مایی و منی
و به نکوهش مایی و منی (خود پرستی فردی و جمعی) می پردازد و می فرماید:
به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
و خودبینی و خودرائی را مورد نکوهش قرار می دهد و ساحت مذهب رندان و وارستگان را بری از آن میداند:
فکر خود و رای خود در مذهب رندان نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
یکی از بزرگان می فرماید: "خیال تخته پرش است" (البته بطور اعم) و حضرت مولانا علیه الرحمه می فرماید:
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مه رویان بستان خداست
آری، "دام اولیاء الله"، "عکس مه رویان بستان خداست". آنها با گرفتار آمدن به این دام از دامی دیگر، دام انانیت و نحنانیت، و دام کثرات عالم خلق یعنی دنیا آزاد می شوند، از دام دار فانی آزاد می شوند و به دام دار باقی گرفتار. از دام شرک و تفرقه آزاد می شوند و به دام توحید گرفتار و این است معنی آزادی؛ آزادی از شرک، یعنی گرفتار توحید شدن؛ آزادی از دنیا، یعنی گرفتار آخرت شدن و آزادی از دار فانی، یعنی گرفتار دار باقی شدن. همچنانکه آزادی از قطره بودن، دریا شدن است و آزادی از مهجوریت و بُعد، به دام قرب و وصال گرفتار آمدن است. انسان اهل آزادی و انقیاد است؛ اما نه آزادی و انقیاد مطلق، بلکه آزادی از یک قید موجب انقیاد به قید دیگر می شود و بالعکس.
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش نخرم گر خود صورتگر چین باشد
آری، اولیاء خدا خریدار نقشهای "صورتگر چین" هم نیستند، اگر که آن صورتگر "زین کلک خیال انگیز"، کلکی که راه و رسم و طریقتش ترسیم "عکس مه رویان بستان خداست"، فهمی نکند. این "کلک" همان تخته پرش است، تختۀ پرش "صورتگر"؛ تخته پرشی که "صورتگر" با تمسک به آن از دارفانی و زمان و مکان فانی کنده می شود و به دارباقی می پیوندد و زمان و مکانش، زمان و مکان باقی می شود. آنچه که به انگلیسی Style خوانده می شود و اکنون به غلط "سبک" می گویند و عرب به آن "اسلوب" می گوید.
این "کلک"، همان Style صورتگر است؛ اعم از آن که این صورتگر نقاش باشد، شاعر باشد، موسیقیدان باشد، داستان نویس باشد و ...
خیال مذموم یا ناپسند
گفته شد که انسان همواره مظهر اسمی است از اسماء جلال یا اسماء جمال و چون اهل اختیار است، مکلف است که به شمشیر مجاهدت و سعی مظهر اسماء جمال و لطف باشد و نه اسماء قهر و جلال، و پیوسته باید علیه قضای نامرضی به دفاع از قضای مرضی بکوشد و همین مجاهدت و تلاش، خود طریق تقرب و نیل به وصال است.
گفته می شود که شیطان مظهر تام و تمام اسم جلال حق است و صاحب تفسیر "کشف الاسرار و عدة الابرار" نوشته است: « از آدمیان و پریان هر کس از حق شَطون گرفت و دوری، شیطان است[14].» پس وقتی انسان مظهر اسم جلال حق شد و به شیطنت افتاد، در ساحت خیال خویش عکسهایی ضد "عکس مه رویان بستان خدا" را درمی یابد و این دریافت به جای آنکه او را به لقاء حق – آنچه که دیۀ شهدای تیغ جلال اوست[15] - نزدیک کند و موجب قرب او شود – آنچه که در نیت نماز و سایر عبادات واجب است- موجب بُعد او از لقای حق می شود؛ برای همین حضرت حق در قرآن مجید، این افراد از ابناء آدم را "مختال فخور" معرفی کرده است.
آن فردی از اهل صناعت که مظهر اسم جلال و قهر حق باشد، در ساحت خیال خویش از این اسم تلقی کلمات می کند و به آنچه که برای او مکشوف می شود، در عالم حس، صورت حسی می بخشد. پس چنین صورتی دعوت به مظهریت همان اسمی می کند که صورتگر، مظهر آن بوده است و به همین جهت چنین صوری، اعم از اینکه صورت شعری یا داستانی یا نقشی یا مجسمه ای یا موسیقی داشته باشد، شیطانی است و موجب دوری افراد بشر از حق می شود.
ب- ادراک معنی (Conception)
گفته شد که ادراک یا به امور مادی و اجسام مربوط می شود و یا به امور غیر مادی؛ یعنی امور معنوی یا آنچه که وجود مادی ندارد – به صورت نخست بدان ادراک صورت (Perception) و در صورت دوم ادراک معنی (conception) اطلاق می شود. همچنانکه ادراک صورت دارای اقسامی بود، ادراک معنی هم به اعتبار این که مشوب به صورت یا امور مادی و صوری باشد و یا نباشد، بر دو قسم است:
ادراک معنی کلی (تعقل)
ادراک معنی کلی آن است که مشوب به ادراک صورت نباشد و با گذشت از صورت و ظاهر امور، به باطن و اعیان و ماهیت امور بپردازد؛ آنچه که قدما به آن اطلاق تعقل کرده اند.
ادراک معنی جزئی (توهم)
هرگاه ادراک معنی مشوب به ادراک صورت و امور جزئی باشد، آن را ادراک معنی جزئی گویند؛ مثل غول که مفهومی موهوم و مولود توهم بشر است – مفهومی که وجود خارجی ندارد؛ لکن انسان با توجه به آنچه که راجع بدان شنیده و به مدد صور حسی موجود در مخیله اش بدان صورتی خیالی یا تصوری می بخشد و دچار واهمه می شود.
سوم - ایده [16]( یا اسم ظاهر)
گفته شد انسان همواره مظهر اسمی است از اسماء جمال یا اسمی از اسماء جلال؛ آینه ای است که مظهر یا "جلوه گاه رخ" اسم ظاهر است و یا به عبارتی دیگر، انسان آینه گردان این اسم ظاهر است و تجلی رخ او را منعکس می کند و فعل و قول و فکرش همه پرتوی از رخ اوست. اگر مظهر اسماء جمال باشد، فعل و قول و فکرش – به دفاع از مقضی مرضی است- و مبدل به حسن فعل و حسن قول و حسن فکر (عمل صالح) می شود و اگر مظهر اسماء جلال باشد، فکر و قول و فعلش – به دفاع از مقضی نامرضی است- و مبدل به سیّئه یا فکر سوء و قول سوء و فعل سوء ( عمل طالح) می شود و... به قول حافظ لسان الغیب:
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت همان می گویم
پس انسان آینه است و مظهر یا "جلوه گاه" رخ او؛ و او ظاهر است و ما صاحب تجلی در آینه انسان، بلکه "ماه و خورشید" و همه موجودات –اعم از موجودات عالم امر و موجودات عالم خلق[17]،همین آینه گردانی می کنند.
پس او که ظاهر است و دیده من "جلوه گاه رخ"او و یا آینه اوست، ایدۀ من است؛ آنچه که دیده من و یا "آینه جان من " مظهر و محل ظهور و "جلوه گاه" رخ او است؛ و به همه لحاظ نسخه ای از اوست و"ماهیتی" جز رخ او ندارد و رب من است و مرا " در پس آینه طوطی صفتم" نگاه می دارد و به من تلقی کلمات می کند و من "همان می گویم" که او به من القا می کند و من از او تلقی می کنم و همین "ایده" من معین می کند که مظهر چه اسمی از اسماء جمال و یا اسماء جلال هستم[18].
الف- نسبت میان اسم و مظهر
انسان همواره با اسمی که مظهر آن است نسبتی دارد و این نسبت یا با واسطه است یا بی واسطه؛ هرگاه انسان با اسمی که مظهر آن است نسبت با واسطه پیدا کند، در حصول است و به تحصیل و اکتساب می پردازد. عقلش عقل حسابگر و حصولی یا عقل معاش، و هر گاه با آن نسبت بی واسطه پیدا کند، در حضور و شهود است و عقلش "عقل غیر حصولی" یا " عقل غیر دنیایی" و یا "عقل معاد" ...پس انسان به اعتبار نسبتی که با اسم ظاهر خود پیدا می کند، نسبت به آن دارای قربی می شود که عبارت است از قرب فرایض و قرب نوافل.
قرب نوافل
کلمه نوافل جمع "نافله" به معنی زیادی است؛ نماز نافله هم همین است، در مقابل نمازهای یومیه که فریضه و واجب است.
انسان تا در حسابگری است، عقل معاش را به کار می بندد، حساب خوب و بد، زشت و زیبا و نفع و ضرر می کند، در قرب نوافل است. انسان تا درس می خواند، تا درس می دهد و استدلال می کند، در حصول و اکتساب یا قرب نوافل است. گفته می شود که انسان در قرب نوافل، در روز است و همه امور را به رنگها و اسم هایشان به صورت متفرق و پراکنده می بیند و غرق در این کثرات است و نسبتش با اسمی که مظهر آن است، حصولی و اکتسابی است. اسم ظاهر وسیله إعمال نیات و آمالش می شود و برای همین گفته اند که در این حالت، دست اسم ظاهر، دست او و پای اسم ظاهر، پای او و چشم اسم ظاهر چشم او می شود و او با حسابگری و عقل معاش از اینها در جهت تحصیل و اکتساب استفاده می کند.
قرب فرایض
کلمه "فرایض" جمع "فریضه" و به معنی واجب است. مثل نمازهای یومیه که فرض و واجب است. انسان همین که با اسم ظاهر نسبت بی واسطه پیدا کرد و به حضور و ملاقات اسم ظاهر رفت، از همه چیز اطرافش کنده می شود، از زندگی عادی و دنیایی و فانی می میرد و به حیات باقی زنده می شود – زمان و مکان فانی برایش زمان و مکان باقی می شود- از شرک به توحید، از تفرقه به جمع و از مهجوریت و بُعد و حجاب به قرب و وصال و لقاء نایل می گردد. روز کثرات غروب می کند، شب توحید فرا می رسد و رنگ جهان اطراف و دنیا و دارفانی برایش می میرد؛ در این شب، او- سالک- هم قطره ای است که به دریای وحدت شب می پیوندد. دیگر عقل معاش و حسابگر از حسابگری و تمهید معاش وا می ماند و او-سالک- به هر چه که بی واسطه عقل معاش و حصول و حسابگری از اسم ظاهر تلقی می کند، عمل میکند و تن در می دهد – حالی و جنونی برایش پیدا می شود که عقل معاش و حسابگر از او ساقط می شود و از حیات دنیایی و دار فانی می میرد و دست او، دست اسم ظاهر و پای اسم ظاهر، پای او و...چشم اسم ظاهر چشم او می شود. آنچه در قرب نوافل به عکس می شود- یعنی سالک از قرب بی واسطه با اسم ظاهر فرو می افتد، مثل قطره ای که از دریا جدا شود و هجرت کند و راه جدایی و مهجوریت و تفرقه را در پیش بگیرد و در عالم کثرات پیش رود.
در قرب فرایض کثرات دنیا برای مظهر اسم –سالک- فرو می ریزد، رنگ همه چیز برایش می پرد، نسبتش با کثرات قطع می شود، عقل معاش و حسابگرش از کار می افتد... حافظ لسان الغیب می فرماید:
در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می
تا که خلاص بخشدم از مایی و منی
و یا شیخ شبستری می فرماید:
خوشا آن دم که من بی خویش باشم
غنی مطلق و درویش باشم[19]
ب- وقت و حال و مقام
وقت
اسم ظاهر تاریخی است و منظور از تاریخ، History [20]نیست؛ بلکه کلمه تاریخ از " اَرَخَ" و "ورخ" و "Uhr" (به آلمانی) و Hour(به انگلیسی) است و هور نیز "هورولوژی" (Horology) و به معنی "تعیین وقت کردن".
پس در تاریخ، به معنی حقیقی لفظ باید "تعیین وقت" شود؛ "خود آگاهی تاریخی" عبارت از این پرسش است که "وقت کی است؟ ساعت کی است؟...ما در چه عهد و عصری زندگی می کنیم؟"
به اعتبار اینکه وقت و عصر و عهد و ساعت عوض شود، اسم ظاهر نیز عوض می شود؛ یعنی اسم ظاهر این عهد و عصر با عهد و عصر قبل از این متفاوت است و با اسم ظاهر عهد و عصر بعد از این نیز متفاوت خواهد بود؛ زیرا اگر اسم عوض نشود، دوره یا عهد و عصر عوض نخواهد شد؛ و همچنان که اسم ظاهر عوض می شود، انسان نیز که مظهر اسم ظاهر است عوض می شود. برای همین است که انسان قرون وسطی کلا با انسان دوره جدید فرق دارد. انسان قرون وسطی مظهر اسمی و انسان دوره جدید مظهر اسمی دیگر است. قرون وسطی عصر دیانت، عصر شریعت، عصر حکومت دیانت، عصر حکومت اولیاء دین و عصر اعتبار وحی و آسمان و عبادت خدای آسمان است؛ حال آنکه دوره جدید عصر ماشینری (Machinary)[21]، عصر تکنولوژی، عصر تسلط هر چه بیشتر انسان بر جهان ماده، عصر دخل و تصرف انسان بر طبیعت و...در یک کلام، "قَدَر قدرتی بشر" است. عصری که در آن بشر یکّه تاز عالم خلق یا دنیاست و بدین سبب به گستاخی افتاده و به جهت افتادگی در خم رنگرزی تکنولوژی، چون آن شغالک "کلیله و دمنه" سربرآورده است که " این منم طاووس علیین شده!"
انسان عصر جدید خود را "طاووس علیین" می بیند و مدعی خدایی است و خود را خدا و دایر مدار عالم می پندارد و به همین جهت – در برابر احکام شرع و دیانت- به وضع و جعل قوانین و احکام مجعول به نفسانیت خویش مبادرت می ورزد و در برابر شرع آسمانی، شرعی دیگر که خود جاعل و واضع آن است اقدام می کند. در واقع انسان دوره جدید به تفرعن افتاده و از وحی روی برگردانده و به اوهام و خیال بافیهای خویش روی آورده است.
اکنون بیش از دو دهه است که صحبت از Postmodern می شود. عصر تزلزل تاج و تخت دوره جدید (Modern) و فروریزی جاذبه های فریبنده آن، دیگر هیچ یک از ظواهر دوره جدید، دلچسبی گذشته را ندارد و اندیشمندان جهان صحبت از افول دوره جدید و ظهور دوره های دیگر می کنند[22].
انقلاب اسلامی، خود واکنشی نسبت به زشتیهای دوره جدید و علایم و نشانه های Postmodern است. آنچه که به ظواهر فریبنده و فرهنگ و توهمات دین ستیز و خداستیز دوره جدید "نه" می گوید؛ آنچه که به فساد غایات مشروطیت –یعنی مظاهر تجدد- پی برده و بدان معترض است و فریادی است برای نجات بشر و کره ارض از مکر لیل و نهار دوره جدید و ماشینری و "ماعونی" آن.
موقف و میقات تاریخی
گفته شد که اسم ظاهر، تاریخی است و اسم هر عهد و عصری با اسم عهد و عصر دیگر متفاوت است و تکرار نمی شود. اسم ظاهر هر دوره طلوعی و اوجی و افولی و غروبی دارد. طلوع هر اسمی با غروب اسمی دیگر و غروب هر اسمی با طلوع اسمی دیگر مقارن است. طلوع و ظهور هر دوره را "میقات" و غروب آن را "موقف" می گویند. یعنی میقات هر دوره با موقف دوره قبل از آن و موقف هر دوره با میقات دوره بعد از آن همزمان و مقارن است.
حکمای سلف به این امر عنایت کامل داشته اند. حضرت جامی راجع به اعصار و ادوار تاریخی چنین می فرماید:
در این نوبتکده صورت پرستی
زند هر کس به نوبت کوس هستی
حقیقت را به هر دوری ظهوری است
ز اسمی بر جهان افتاده نوری است
اگر عالم به یک منوال بودی
بسا انوار کان مستور ماندی
حقیقت عبارت است از حقیقة الحقائق، اسم الأسماء، لوح محفوظ، أم الکتاب، روح و یا کل مطلق؛ آنچه که به اعتقاد حکمای اسلامی تجلی ذات غیبی حق یا غیب الغیب ( وبه اعتقاد حافظ، ظلمات و تاریکخانه) است، و به آن عالم "اعیان ثابته" نیز گفته اند. این حقیقة الحقائق یا اسم الأسماء "به هر دوری ظهوری" دارد؛ یعنی به "اسمی" از اسماء ظهور پیدا می کند؛ ظاهر می شود و از این اسم بر جهان نوری می افتد و جهان را مظهر خویش می سازد؛ و چنانچه عالم ( که همان کل مطلق است) " به یک منوال می ماند"، بسیاری از این انوار که جلوه های اسم الأسماء به اسمی است، "مستور می ماند" و به ظهور نمی پیوست. پس هر دوره مظهر اسمی یا عالمی یا کلی از اسم الأسماء یا کل مطلق است که جهان مظهر آن می گردد؛ و امور موجود در جهان، در پرتو هر یک از این انوار معنی دیگری پیدا می کند؛ یعنی انوار اسماء مختلف، معانی مختلفی دارد. مثلا معنی آزادی در قرون وسطی کاملا خلاف معنی آزادی در دوره جدید است؛ آزادی در قرون وسطی، آزادی از بند نفس اماره و بندگی و اطاعت رحمان است، حال آنکه آزادی دوره جدید، آزادی از بندگی رحمان و بندگی و اطاعت نفس اماره است...
اوقات به اعتبار حال بر دو گونه اند:
الف- وقت اندر حال وجد و محل وصال؛ قرب بی واسطه و یا قرب فرایض یا وقت "لي مع الإسم"؛ آنچه که به نهایت می رسد و با اسمی که مظهر آن است قربی خاص و وقتی خاص می یابد. چنان که حضرت ختمی مرتبت به مناسبت شب معراج می فرماید: «لي مع الله وقتٌ لا یسعني ملکٌ مقرّب ولا نبيّ مرسل». وقت حضرت ختمی مرتبت، وقت "لي مع الله" است و حال آنکه وقت " لي مع الإسم" دکارت "لي مع نفس اماره" است. وقت " لي مع الإسم" حضرت ختمی مرتبت، رحمانی است، حال آنکه وقت "لي مع الإسم" دکارت، شیطانی است.
ب- وقت اندر حال فَقد یا فقدان وجد و محل فراق؛ که عبارت است از همان قرب نوافل و نسبت با واسطه با اسم ظاهر یا روح زمانه. حکما گفته اند: "فالوقت سیفٌ قاطعً"؛ وقت شمشیر برنده ای است و حضرت مولانا می فرماید:
قال اطعمني فأني جائع
فاعتجل فالوقت سیف قاطع
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
آری وقت شمسیر برنده ای است؛ وصف آن بریدن است و بدین جهت چون بر پیکره ای فرود آید، آن را می برد؛ به دو اعتبار:
الف- هرگاه بر پیکره زمان فرود آید، آن را قطع می کند و فصلی جدید را موجب می شود، یعنی اسمی می رود و اسم دیگری می آید. اسمی محجوب و اسم دیگری مکشوف می شود؛ اسمی غروب و اسم دیگری طلوع می کند؛ اسمی غایب و اسم دیگری ظاهر می گردد؛ موقف اسمی و میقات اسمی دیگر فرا می رسد و وقت و ساعت و عصر و عهد دیگری به سراغ و سروقت جهان می آید.
ب- حالی است اعم از اینکه حال وجد باشد اندر محل وصال و یا حال فقدان وجد اندر محل فراق. حالی که به دل بنده می پیوندد، همچون برقی بر دل بنده می تابد و یا همچون شمشیری برنده بر دل وی فرود می آید و دل بنده بدان از گذشته و آینده یا ماضی و مستقبل فارغ می گردد و در آن مجتمع می شود و وحدت پیدا می کند؛ به اعتبار نسبت بی واسطه و وقت لي مع الإسم؛ و یا بر عکس گرفتار تفرقه و کثرات می شود، به اعتبار نسبت با واسطه و قرب نوافل.
وقت خود موهبتی است؛ اعم از این که نسبت بی واسطه با اسم ظاهر باشد یا با واسطه و آن را به کوشش و تکلف نمی شود کسب کرد. در هر دو حالِ وصل و فصل، بنده مقهور مشیت حق است. وقت همچون شمشیر بُرندۀ تقدیر می بُرد و مقاومت و ایستادگی در برابر آن بی حاصل است. نمی توان علیه ظهور عصری و برای دفاع از ظهور عصری دیگر تلاش و کوشش کرد و گفته اند: « اوقات موحد دو وقت باشد، یکی اندر حال فقد و دیگر اندر حال وجد؛ یکی در محل وصال و دیگر در محل فراق، و اندر هر دو وقت او مقهور است؛ از آنچه در وصل وصلش به حق بود و در فصل فصلش به حق. اختیار و اکتساب وی اندر آن میانه ثبات نیابد تا او را وصفی توان کرد و چون دست اختیار بنده از روزگار وی بریده گردد، آنچه کند و بیند حق باشد..[23]»
این که حضرت مولانا می فرماید: " صوفی ابن الوقت باشد" مراد این است که صوفی وقت را غنیمت می شمرد و غم دی و فردا ندارد. فرزند یا ابن الوقت است و تابع آن – آن هم وقت رحمانی و نه وقت شیطانی. اما این که کسانی بی توجه به روح زمانه شیطانی و وقت شیطانی " ابن الوقت" را " فرصت طلب" معنی کرده اند، بی جا و مطابق روح حاکم و وقت شیطانی زمانه است. جایی دیگر حضرت مولانا، صوفی را "ابوالوقت" می خواند، پدر وقت. یعنی بر حسب اینکه وقت پیدا کرد و در "ابن الوقتی" پیش رفت، خود منشأ اثری می شود- که این اثر می تواند به طور اعم در نظر گرفته شود- و بدین ترتیب "ابو الوقت " می گردد. امری که برای همه مقدور است، چون انسان همیشه منفعل از تاریخ نیست، بلکه گاهی منشأ اثری در تاریخ می گردد. به عنوان مثال می توان گفت که کمال ابن الوقتی رحمانی، حضرت ختمی مرتبت و کمال ابن الوقتی شیطانی، دکارت است و هر دو در تاریخ مبدأ تاریخی بوده اند.
حال و مقام
انسان به اعتبار اینکه همواره مظهر اسمی از اسماء جمال و یا اسماء جلال است، پیوسته "مقامی" دارد و به اعتبار این که همواره با اسم ظاهر نسبتی دارد، "حالی" دارد.
حال
صاحب "کشف المحجوب" می نویسد: « حال معنی باشد که از حق به دل می پیوندد، بی آنکه از خود، آن را به کسب دفع توان کرد؛ چون برود...حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده، بی تعلق مجاهدت وی بدان...»
قبلا گفته شد که اسم ظاهر و یا روح زمانه و یا حق ادواری است، تاریخی است و معنی آن از دوره ای به دوره دیگر فرق می کند. یعنی اگر حق و اسم ظاهر صاحب "کشف المحجوب" اسم الله بود، حق و اسم ظاهر ما و عصر ما "نفس اماره" است و به همین جهت "حال" او با حال ما فرق می کند. مضافا چون حال انسان به اعتبار نسبتی که با اسم ظاهر دارد فرق می کند، پس حال انسان ثابت نیست و متغیر است. چنانکه جنید رحمة الله علیه می فرماید: " الأحوال کالبروق"، احوال مثل برق ها است. حال مثل برق است، مثل برق می آید و مثل برق هم می رود و سعدی این معنی را به اعتبار این که در قرب فرایض باشیم یا نوافل، چنین می فرماید:
بگفتا حال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر گه نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی تا پشت پای خود نبینیم
آری قرب فرایض است و نسبت بی واسطه با اسم ظاهر و تلقی کلمات بی واسطه و حضوری و شهودی و نشستن بر طارم اعلی؛ و قرب نوافل است و فرو افتادگی در کثرات و تفرقه و سردرگمی و کوری و تا پشت پای خویش را ندیدن. حکما گفته اند که حال موهبتی است و نه اکتسابی. صاحب کشف المحجوب می فرماید: «حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده، بی تعلق مجاهدت وی بدان...» و قبض و بسط را حال دانسته اند. مولانا در جایی به زبان مثنوی این معنی را می فرماید که تا قبض نباشد، بسطی نخواهد بود. همچنانکه تا پاییزی نباشد، بهاری نخواهد بود و تا دستت را مشت نکنی و نبندی، باز کردن آن غیر ممکن و محال است. اما امروز به جهت تغییر اسم ظاهر و خدا شدنِ خود بشر، بشر سعی می کند به طرقی قلابی –که خود جلوه خداییِ قلابی اوست – به اکتساب حالی قلابی نایل گردد. برای همین به طرق مختلفی از جمله مواد مخدر و سایر مواد دارویی متمسک می شود تا از خودِ منحلِ در کثرات بمیرد؛ از کثرات کنده شود و با اسمی که مظهر آن است نسبت بی واسطه پیدا کند.
برخی دیگر این را به غلط "حس گیری" نامیده اند و به جهت همین روح زمانه خود خدا-انگار بشر دوره جدید، قائلند که می شود "حال" را کسب کرد و با این حال اکتسابی به داستان نویسی پرداخت.[24] البته تا بدانجا که این امر به روح زمانه عصر ظاهرپرستی و خود خدا-انگاری بشر مربوط می شود، درست است؛ زیرا با رجوع به خود و قرب بی واسطه با خود – که همان خدای قلابی دوره جدید است- می شود به حالی شیطانی دست یافت. اما این حال، دیگر موهبتی رحمانی نیست و حاصلش همان می شود که گاهی اثر یک نویسنده مدعی مسلمانی و اعتقاد به الوهیت الله، با اثر یک مارکسیست ماتریالیست یکی می شود. چون رجوع هر دو اثر به یک اسم الظاهر، یعنی "البشر" است.
حال و وقت
صاحب کشف المحجوب می نویسند: « حال واردی بود بر وقت کی ورا مزین کند، چنانکه روح مر جسد را و لا محاله وقت به حال محتاج باشد که صفای وقت به حال باشد و قیامتش بدان. پس چون صاحب وقت صاحب حال شود، تغییر از وی منقطع شود و اندر روزگار خود مستقیم گردد که با وقتِ بی حال زوال روا بود و چون حال بدو پیوست، جمله روزگارش وقت گردد و زوال بر آن روا نبود و آنچه آمد و شد بماند، از کمون و ظهور بود...[25]"
مقام
کلمه "مقام" به ضم میم یعنی "محل اقامت" و "مقام" به فتح میم یعنی "محل قیام". قبلا گفته شد، انسان به اعتبار این که همواره مظهر اسمی از اسماء جمال یا اسماء جلال است، همواره مقامی دارد[26] ، اعم از این که در قرب نوافل باشد یا در قرب فرایض. مقام انسان در قرب نوافل به اعتبار حالی که دارد حسابگری و حصول و تعیین خوب و بد، زشت و زیبا و خیر و شر است. اما در قرب فرایض آنگاه که انسان از کثرات کنده می شود و به اصطلاحی از فرقان به قرآن می رود، حال و مقامش چیزی دیگر می شود؛ حافظ لسان الغیب می فرماید:
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
و یا جایی دیگر می فرماید:
منزل حافظ کنون، بارگه کبریا است
دل پی دلدار رفت، جان پی جانانه شد
آری مقام اصلی انسان "گوشه خرابات" است. اما خرابات نه به معنی رایج آن، بلکه به معنی حقیقی لفظ. کارا مانتیس و "مقام کرامت" و "منزلگه تکریم" و محل وصال، محل شهود و حضور، آنجا که جز او هیچ نمی بیند و جز او هیچ نمی یابد. مقام فنای از خود و بقای به او؛ یعنی مقام بقیة اللهی.
پس گفته شد که حال بارقه ای موهبتی است، موهبتی که سالک را در قرب به اسم ظاهر در بر می گیرد، و قرب فرایض و قرب نوافل یا حال وجد و حال فقدان وجد. وقت شمشیر برنده ای است که با بُرش، نگرانی دی و فردا را از سالک دور می کند و مقام و منزلگه سالک است. لذا می شود با ابتدای به مطالب قبل چنین گفت: وقتی وقت به حال می پیوندد، وقت دوام پیدا می کند و می شود "مقام".
تعریف قصه
شرط ادب آن است که برای تیمن و تبرک به ذکر نظری از حکمای اسلامی و اولیاء الله و در بطن آن نیز به ادامه مطلب مبادرت شود. لذا به تذکر تعریف مثنوی معنوی- که خود تفسیر معنوی قرآن است- از قصه اکتفا می شود.
ای برادر قصه چون پیمانه ای است
و اندر او معنی مثال دانه ای است
دانه معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را چون گشت نقل
حضرت مولانا در دفتر دوم مثنوی قصه را تعریف می فرمایند و برای نیل بدین مقصود، به صورت و ظاهر قصه که همان پیمانه و ظرف است و به معنی که مظروف آن است، توجه می دهند و "مرد عقل" را خواهان و جویای "دانه معنی" می دانند. آن کس که به نقل پیمانه نمی نگرد و عنایتی ندارد.
قرآن نیز- که به هر لحاظ بر تفاسیرش مقدم است- بی اعتنای به ظاهر قصه به ذکر قصص پرداخته، یکی از آنها را احسن القصص نامیده و به صورت و ظاهر قصه اعتنایی نفرموده است. قصه در قرآن ابزار و وسیله ای است جهت تشویق بشر به تفکر؛ و قرآن خود آنرا "ذکر" می خواند، ذکری برای اهل ایمان و تقوا. یعنی صورت ظاهر آن وسیله ایست در خدمت باطن و معنی؛ و بیان آن بهانه ای است جهت تذکر و ابلاغ "ذکر". قصص نوح و لوط و موسی(ع) همه وسیله است تا ذکری را ابلاغ کند، همان چیزی که مولانا با ظرافت از آن یاد کرده است:
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
قرآن و قصه قرآن حکم کلی است و شاهراه هدایت؛ از صورت ظاهر به باطن دعوت می کند؛ به کل مطلق، به حقیقة الحقائق، اسم الأسماء، لوح محفوظ، عالم اعیان و روح و در آنجا احکام را القاء می کند. همان چیزی که جناب شیخ شبستری آن را تفکر می خواند:
تفکر رفتن از باطل سوی حق
به جزو اندر، به باطن کل مطلق
و شاید همین تفکر است که - به اعتبار روایات مختلف- یک ساعت آن، جایی برابر با یک سال عبادت، جایی برابر با هفت سال عبادت و جایی برابر با هفتاد سال عبادت است.[27]
1 ) استاد حبیب الله سلطانی، اوایل دهه شصت، یکدوره تاریخ فلسفه فردریک کاپلستون را نزد استاد دکتر سید احمد فردید خواند، کتابی را که استاد فردید آنرا انجیل امپریالیسم می نامید.
[2] )بعضی نسخ دیوان حافظ این مصرع را بدین صورت آورده اند: نگار می فروشم جرعه ای داد
[3] ) گفته می شود همسر راسخ یکی از بهائیان و رجال فرهنگی زمان رژیم شاه معدوم که روانشناسی کودک نیز خوانده بود، غافل از عصر صورت پرستی و ظاهرپرستی جدید، در محفلی سخنرانی کرده و گفته: حافظ نفهمیده که گفته " وجود ما معمایی است" و این را از سر جهل گفته است. اگر امروز حافظ زنده بود، به او میگفتم که چگونه دیگر وجود ما معمایی نیست و تمام مراحل فیزیولوژیکی و نفسانی آن توسط فیزیولوژیستها و پسیکولوژیستها شناخته شده است.
جالب این است که مدرنیته و تجدد یا جدیدزدگی بهائی امری مختص بهائی نیست، بلکه امری مختص دوره جدید و تمام متجددان و قائلان به اصالت مدرنیته است. به همین جهت همه قائلان به اصالت مدرنیته، اعم از اینکه مسلمان باشند یا غیر مسلمان، بهایی باشند یا غیر بهایی، بجهت اشتراک در مدرنیته دیگر اعتقادی به این که " وجود ما معمایی است" ندارند.
این مدرنیته، دین مشترک عصر حاضر است. انسان عصر حاضر اعم از اینکه رسماً یهودی باشد یا مسیحی و مسلمان وزردشتی و هندو و غیره، در مشرق زمین زندگی کند و یا در مغرب زمین، یک دین و یک خدای مشترک دارد و مظهر یک اسم است. دین او مدرنیته است و خدای او ماشین و مظهر اسم قهر و سخط حق است.
تمام مصیبت و بلیّاتی که دامن انقلاب اسلامی را گرفت بجهت سختی همین روح زمانه و مدرنیته است، آنچه با انقلاب به تزلزل افتاد؛ اما پیروان دانسته و ندانستۀ آن دست به کار شدند و یک یک مواضع مفتوح را از زیر سلطه انقلاب بدر آوردند و از آن، جز اسمی و صورت ظاهر و تظاهری بیش نماند و لاجرم بسوی ظاهرپرستی و صورت پرستی مدرن منحرف شد و کارهای انقلابی به کارهای آماری و... مبدّل شد. {یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون}
مضافاً: همه به یک نوع رقابت زشت در مال اندوزی و تکاثر دنیوی افتادند و اخلاق دنیوی که { ما الحیوة الدنیا إلّا متاع الغرور} – متاع فریبنده – منصّه اهتمام قرار گرفت و اخلاق انقلابی که مبتنی بر ایثار و گذشت بود، جایش را به حرص و طمع و تجارت و مال اندوزی و ملازمات آن داد. بلایی که هر روز بلایی می آورد و دردی که هر روز دردی می آورد.
[4] )کشف الاسرار و عدة الابرار رشیدالدین فضل الله میبدی، با تصحیح دکتر اصغر حکمت، سال 1331، انتشارات دانشگاه تهران.
[5] )اکنون این مصرع را بیشتر به این صورت می نویسند: هنر برتر از گوهر آمد پدید... بی تردید این حاصل مداخله روح زمانه ماست؛ روح زمانه گوهرپرست ما؛ و گرنه برای فردوسی و روح زمانه او که عنایت به "معنی" و "باطن" اشیاء غلبه داشته، گوهر همان سنگ بوده و حتما سنگ کمتر از "هنری و روزبهی" است. جای دیگر نیز حضرت فردوسی می فرماید:
هنر زان ایرانیان است و بس
نگیرند شیرژیان را به کس
این هنر، پاکی و طهارت جان از "خودبینی و خودپرستی" است که خود زمینه شجاعت و ایثار و فداکاری و جوانمردی و جنگاوری است. هنوز هم در گوشه و کنار مملکت یا از زبان عامه شنیده می شود که وقتی کسی را به جهت عمل ناشایستی مورد نکوهش قرار می دهند، با لحنی آمیخته به ملامت یا طعنه می گویند: بارک الله، هنر کردی!
[6] ) این تزلزل که خود حاصل تأمل بشر در ماهیت دوره جدید است، سبب ظهور یک عصر انتقالی شده است که از آن تحت عنوان پست- مدرن(Post-modern) یاد می شود.
[7] ) کلمه Art از این ریشه، موارد استعمال متعددی دارد که خلاصه ای از آن به استناد فرهنگ " The Shorter Oxford Dictionary" به قرار ذیل است:
مهارت ( skill)، آواز خواندن ( to sing)
مهارتی کلی که حاصل دانشی ( knowledge) و عمل بدان باشد.
مهارتی که مغایر با طبیعت آدمی است – آنچه که گفته می شود: "کار نیکو کردن از پرکردن است.
مهارت در امور ذوقی ( subjects of taste) مثل شاعری، موسیقی و غیره.
مهارتهای فنی و حرفه ای.
مهارت معمول در محاکات ( imitation)، طراحی، نقاشی، معماری و غیره.
[8] ) بهروز یکی از اعضای برجسته و ارکان سه گانه فرهنگستان، قصیده ای در سبّ حضرت ختمی مرتبت دارد که برای شناخت روح حاکم زمانه، توجه بدان ضروری است.
[9] )همه امور ادواری است، مثلا آنچه که در قرون وسطی یک فضیلت تلقی می شد، در دوره جدید دیگر فضیلت نیست و گاهی عین رذیلت به حساب می آید.
[10] ) قال الله تعالی:{ الست بربکم قالوا بلی}
[11] ) مظهر تام تمام اسم یا روح زمانه هر دوره ای رستم آن دوره است؛ پس هر دوره ای رستمی دارد. مضافا شاید توجه به کلمات رستم، رستی، و رست... از ماده "رستن" به هر دو معنی "روییدن" و "فلاح و رستگاری"، خود کمک دیگری به دریافت این امر باشد؛ هر چند که این راقم حجیتی برای خود در این قائل نیست و نقل این امر تنها از باب توجه دادن به آن است.
[12] ) logos نفس ناطقه است و نفس ناطقه و نطق تنها مشتمل بر قدرت تکلم بشر نیست، بلکه وجه تمایز و امتیاز کلی انسان با حیوان است و به همین جهت کلمه "ناطق"، فصل تمایز انسان از جنس حیوان. در لاتین نیز کلمه rationalis که rational انگلیسی از آن اخذ شده است – برابر logos قرار گرفته است؛ ترجمه ای که یکی از بزرگان حکمت و فلسفه جهان(حضرت دکتر فردید) آن را فاجعه ای عظیم برای تفکر بشری می داند. همین کلمه که با "رأی" عربی هم ریشه و هم معنی است، به دو صورت rationalism (مذهب اصالت رأی/ عقل) و در برابر آن irrationalism بخش عظیمی از تاریخ تفکر جهان را به خود اختصاص داده است.
[13] ) کلمه بابل (babel)
[14] ) الف- ص 81-80 کشف الاسرار و عدة الابرار، میبدی: " اصل شیطان از شطون است، نون در آن اصلی است، بر وزن فیعال و قیل هو فعلان، من شاط یشیط".
ب- کلمه Satan عبری به نظر با شیطان مترادف لفظی و معنوی می آید.
ج- یکی از حجج فقه اللغه (حضرت استاد فردید)معتقدند که شیطان از شید و شیاد و کید است و... این که فرهنگهای لغت لاتینی Satan را از عبری می دانند، اشتباه است؛ بلکه Satan سوابقی قدیمتر از زبان عبری دارد.
[15] ) من کان قتیل سیف جلالنا فدیته لقیا جمالنا:
با لشکر عشق تو مرا پیکار است
تا کشته شوم که کشته را مقدار است
گر کشتۀ دست را دیت دینار است
مر کشته عشق را دیت دیدار است
[16] ) Idea
[17] ) "او"، "وجود" است و تجلی او در آینه عدم "موجود"... پس عالم موجود-اعم از عالم امر و عالم خلق- موجودیتش را از او دارد، عکس روی او "در آینه عدم" است و گرنه هیچ است و عدم:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
صوفی از خندۀ می در طمع خام افتاد
این "جام" همان "عدم" و "آینه جام" همان "آینه عدم" است.
[18] ) ایده تاریخی است.
[19] ) البته اسم ظاهر و مظهر در صورتی است که ما خدا را قبول داشته باشیم، در غیر این صورت مثل مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم سارتر که قائلند: این ما هستیم که "اعتبار" می کنیم؛ و گرنه، شیی نه هست و نه نیست...
[21] ) Machinary یکی از حجج فقه اللغه(حضرت دکتر فردید) machinary را با "مکر" هم ریشه و آنرا از مصادیق مکر لیل و نهار آخر زمان می دانند.
[22] ) برای توضیح کلمه Postmodern بهتر است به پیشوند لاتینی Post-به معنی "بعد از-" توجه شود؛ مثلا کلمه معروف Posturar به طور اعم یعنی" دوره بعد از جنگ" و به طور اخص یعنی "دوره بعد از پایان جنگ جهانی دوم". بر همین قیاس کلمه Postmodern هم یعنی "دوره بعد از دوره مدرن" و این معنی را افاده می کند که دوره مدرن یا جدید به پایان رسیده است.
[23] ) ص 481 ،کشف المحجوب هجویری، انتشارات امیرکبیر
[24] ) به بخش دوم این مقاله "نقد نظری قصه" مراجعه شود.
[25] ) ص 483-482 کشف المحجوب هجویری.
[26] ) ص 225 همان مأخذ: هیچ کس نیست از ما، الا که ورا مقامی است... مقام عبارت بود از راه طالب و قدمگاه وی اندر محل اجتهاد و درجت وی به مقدار اکتسابش اندر حضرت حق تعالی..."
[27] ) اگر " یک ساعت تفکر"، جایی "برابر با یکسال عبادت، جایی " برابر با هفت سال عبادت" و جایی دیگر " برابر با هفتاد سال عبادت" نقل شده، به اعتبار متعلَّق تفکر است.( صاحب " کشف الاسرار و عدة الابرار" در جلد دوم.)