نظر در قصه. اثر استاد حبیب الله سلطانی


(نوشته منتشر نشده از استاد حبیب الله سلطانی[1] سال 1368، دست نوشته lین مطلب نزد بنده، رضا جلالی امانت بود)


مقدمه

{والعصر. إنّ الإنسان لفي خسر. إلّا الذین آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر}

عصر ما عصر ظاهرپرستی، عصر صورت پرستی است؛ عصر اقبال صورت و ادبار معنی است و... در این عصر کسانی که در باب داستان و داستان نویسی، نوشته و گفته یا بدان التفاتی داشته اند، به اقتضای عصر عسرت و روح ظاهرپرستی، از حدود و ثغور صورت و ظاهر عدول نکرده اند. از "مکر زمانه" یا "روح کلی" عصر ما ایمن نبوده اند و بار سنگین روح زمانه یا مکر زمانه (و به تعبیر قرآن، مکر لیل و نهار) بدیشان فرصت نداده است تا از جرعه یا عشوۀ " نگار می فروش" حافظ لسان الغیب حظ و نصیبی یابند:

سحرگاهان که مخمور شبانه

گرفتم باده از چنگ و چغانه

نهادم عقل را زاد ره از می

ز شهر هستی اش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه ای داد[2]

که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم

که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمروار

اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه

که عنقا را بلند است آشیانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

که بندد طرف وصل از عشق شاهی

که با خود عشق ورزد جاودانه

بده کشتی می تا خوش برآییم

از این دریای ناپیدا کرانه

وجود ما معمایی است حافظ

که تحقیقش فسون است و فسانه

برای همین هر یک به نحوی در طرح و در عنوان صورت و ظاهر قصه ( که غالبا به غلط " قالب" گفته می شود) غرق گشته و به مؤلفان و نویسندگان غربی تأسی جسته اند. پس التفاتی به "باطن" و "معنی" و کل و توحید نشده و از "می" توحید غفلت شده است؛ "می" توحید – شراب طهور وصل و لقاء حق – که خود همان " التفات" به کل و معنی و "زاد ره" عقل در سفرش از "شهر" هستی و دنیای فانی است؛ سفری از دنیا به عقبی، سیر از کثرت به وحدت و یا سیر از شرک به توحید است و سالک إلی الله را از شرک و تفرقه به توحید و وحدت نایل می سازد و ... بدین جهت "نگار می فروش" حافظ لسان الغیب به "عشوه ای" یا " جرعه ای" داستان نویس را از "مکر زمانه" ایمن نساخته است تا "ز ساقی کمان ابرو" – ساقی کمان ابروی وقت و وجد و صحو و سکر- تلقی کلمات کند که تو " ای تیر ملامت را نشانه"، با خودبینی و خودپرستی فردی و جمعی در این میانه طرفی نمی بندی؛ این دام خودبینی و خودپرستی برای شکار عنقای بلند آشیان- یعنی مقام کبریایی حضرت حق – بسیار ناچیز است. زیرا "ندیم و مطرب و ساقی همه اوست"، " خیال آب و گل" و خانه و کاشانه، "در ره بهانه" است و... که از نیل به وصال "حُسن شاهی"، شاه بی نیاز و بی انباز- که "با خود عشق ورزد جاودانه"، طرفی می بندد؟!...

پس برای نجات از این "دریای ناپیدا کرانه"، باید که به " کشتی می" توحید – یعنی التفات به کل و نجات از روح زمانه یا مکر زمانه – تمسک جست؛ {واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرّقوا..}.

آری، "وجود ما"، حقیقت ما "معمایی" است که رسیدن به آن و فهم کنه آن از طریق علوم قال و مقالی و ظاهری، "فسون است و فسانه".[3]

آمدن این غزل اگر چه برای تیمّن و تبرّک در آغاز سخن بسیار میمون و مبارک است، اما این که خود شرح احوال و مقامات سالکان إلی الله است، خود میمنت ومبارکی دیگری است و ذکر آن در عصری که "خود بینی ها و خودپرستیهای فردی و جمعی"، منصۀ نظر و اهتمام عمده اهل آن است، حیات بخش است، حیاتی متعاقب مرگ از"خودبینی ها و خودپرستیهای فردی و جمعی"؛ حیاتی متعاقب مرگ از ظاهرپرستی و صورت پرستی؛ حیاتی متعاقب مرگ از شرک و تفرقه که خود حیاتی است به حیات وحدانی و توحیدی؛ آنچه که حضرت مولانا برای نیل بدان، "ثقاة الله" را به مدد می طلبد و می فرماید:

اقتلوني اقتلوني یا ثقاة

إنّ في قتلي حیاة في الحیاة

هنر و قصه

به نظر یکی از حکما و زبانشناسان متألّه بزرگوار و از سلاله رسول الله ص (سید احمد فردید)، هنر از کلمه "هونر" و هونر از کلمه "سونر" و سونر از اجتماع "سو" (به معنی نیک) و "نر" ( به معنی مرد) – در زبان سانسکریت- حاصل شده است، به معنی "مرد نیک" و "سونرّا" به معنی "نیک زن" است و بنابراین، "هنرمند" کسی است که با هنرش دیگران را به "نیک – زنی" و"نیک – مردی" فرا می خواند.

در تفسیر کشف الاسرار و عدة الأبرار[4]- متعلق به اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم هجری قمری – "تزکیه" کراراً به "هنری" و "روزبهی" و "پاکی" و "بی عیبی" ترجمه شده است:

الف- در صفحه 355- جلد اول- تزکیه در کلمه "یزکیهم"، به "روزبه و هنری افزای و پاک" ترجمه شده است.

ب- در صفحه 407- جلد اول- تزکیه در کلمه "یزکیهم" به "هنری و پاک" ترجمه شده.

ج- در صفحه 533- جلد دوم- در ذیل آیه سوره نساء "یزکّون" به "بی عیب و پاک" ترجمه شده است.

حضرت امام خمینی در افاضاتشان، تزکیه را مقدم بر علم می دانند و این راه و رسم و طریقت فضلاء و حکماء سلف است؛ چنانکه حکیم ابوالقاسم فردوسی می فرماید: "هنر برتر از دانش آمد پدید ..."[5]

در قرآن کریم نیز- به جز یک مورد که دعای حضرت ابراهیم (ع) در حق فرزندانش است-"تزکیه" مقدم بر "علم" آمده و همه اینها دال بر آن است که اگر "هنر" به معنی تزکیه باشد، امری صوری و ظاهری نیست؛ بلکه امری باطنی و معنوی است و به شهادت آیه مبارکه {قد افلح من زکیّها}، هیچ کس اهل "فلاح" و "رستگاری" نیست تا "مزکّی" نباشد؛ و بدین اعتبار و با عنایت به "حي علی الفلاح" در اذان و اقامه، نماز در صورتی موجب فلاح می شود که متعاقب تزکیه باشد و نیز به اعتبار همین آیه مبارکه {قد افلح من زکیّها}، تزکیه یا "هنری و روز بِه شدن" شرط فلاح است.

اکنون عنایت بدین امرضروری است که اگر هنر، تزکیه باشد ومقدم بر تعلیم کتاب و حکمت و شرط فلاح، معلوم می شود که "هنرمند" کیست و قصه یا داستان چیست.

حتما می پذیرید، چه بسا قصه ای که تمام امور صوری وظاهری – با معیارهای موجود و رایج – در آن رعایت شده است و به اثری عمیق برخواننده یا شنونده منتهی می شود، هنری نیست؛ بلکه زمانی "هنری" است که موجب تزکیه ای در ذیل "اسم الله" و نه اسم حاکم یا روح حاکم عصر ما شود. زیرا هنر ادواری است و محراب صاحب هنر؛ یعنی هر دوره ای از تاریخ به اعتبار روح حاکمش هنری دارد و صاحب هنر محرابی؛ و آنچه امروز "هنر" نامیده می شود و محل حرب علیه نفس، هنری است مقتضی روح حاکم زمانه و محل حربی جهت دفاع صاحب هنر از اسمی که ظاهر است؛ و به همین جهت است که قصه و شعر و موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی و تئاتر و غیره، نخست به اعتبار صورت و ظاهرشان و بعد به اعتبار خدمتشان به حظ و نصیب نفس امارۀ فردی و جمعی، اطلاق هنر می شود و نه به اعتبار اینکه موجب تذکر می شود به تذکری عبرت آموز؛ آنچه موجب عبور از جهل إلی العلم و الحکمة در ذیل اسم الله و نجات از شرّ نفس امّاره و نیل به ساحت نفس مطمئنه می شود – که {الابذکر الله تطمئنّ القلوب}. مضافا آشفتگی هنر عصرحاضر به آشفتگی یا تزلزلی رجوع پیدا می کند که در حکومت روح حاکم زمانه حاصل شده است.

شاید از شنیدن این که به اوزان شعری، صنایع شعری گفته می شود و یا این که در گذشته "ادارۀ صنایع مستظرفه" داشته ایم که یکی از وظایف آن تولید فیلم – من جمله فیلمهای مستند- بوده و بعد تبدیل به "وزارت فرهنگ و هنر" شده است، مثل برخی جوانان تعجب کنید! پس به جاست که به محض شنیدن کلمه صنعت، به خیال " وزارت صنایع سنگین" یا "وزارت صنعت و معدن" نیفتیم و توجه شود که برای پدران ما نقاشی و منبت کاری و موسیقی و رقص و مجسمه سازی و غیره همه جزو صنایع مستظرفه (Fine Arts) بوده است.



صنعت و هنر

به اعتبار آنچه که راجع به "صنعت" و "هنر" گفته شد – که شعر و مجسمه سازی و غیره صنعت است و آنچه موجب تزکیه ای در ذیل اسم الله شود هنر، پس نسبت میان صنعت و هنر عام و خاص مطلق است؛ یعنی هر هنری صنعت است، اما هر صنعتی هنر نیست؛ زیرا صنعت در ذیل حکومت روح زمانه، اعم از هنر و ضد هنر است. بدین ترتیب که وقتی صنعت موجب "فلاح و رستگاری" از روح زمانه ای و انقیاد و اطاعت و تابعیت و بندگی نسبت به روح زمانه ای دیگر می شود، نسبت به روح اول "ضد هنر" و نسبت به روح زمانه ثانی "هنر" است. مثلا موسیقی و آهنگی که در دوران منحوس پهلوی هنر بود، در عصر جمهوری اسلامی ضد هنر است و آنچه در عصر جمهوری اسلامی هنر است، در عصر پهلوی ضد هنر. خوب است به آهنگهای "آغاسی" عهد پهلوی و "آهنگران" عهد جمهوری اسلامی توجه شود. بر همین قیاس آن صناعتی که در قبل از رنسانس "هنر" بود، به اعتبار "فلاح و رستگاری"که در ذیل اسم یا روح حاکم زمانه موجب می شد و سبب "قرب وتقرب" بدان می گردید، بعد از رنسانس- به اعتبار تغییر روح حاکم زمانه – ضد هنر شد. زیرا اسم حاکم یا روح زمانه قرون وسطی، روحی ملکوتی و اخروی بود و تمام تلاش و طلب و تذکر هنرش مصروف کنده شدن از دنیا و عالم فانی و سیر در عالم ملکوت و عقبی و دار باقی بود؛ اما روح زمانه بعد رنسانس ناسوتی (Nature) و دنیایی است و تمام تلاش و طلب و تذکر هنرش مصروف کنده شدن از ملکوت و عقبی و سیر در عالم دنیا و ناسوت و ناسوتی شدن (Secularisation) است. برای همین، تکنولوژی یا صنعت ناسوتی در عصر رنسانس یا دوره "مدرن" که تا به امروز ادامه دارد، این همه پیشرفت کرده است؛ لکن از ملکوت و آخرت فاصله گرفته است و بیشتر و بیشتر در عالم ناسوت و دنیا غرق گشته و آنقدر مستغرق در این مدرنیته (Modernity) یا تجدد شده که امروز از همه چیز به ستوه آمده است و خود را در معرض نابودی می یابد. پس نسبت به ذات یا روح حاکم دوره جدید خود –آگاهی می یابد و در این روزگار عسرت و نهایت اقتدار و سلطه و حکومت دوره جدید، به یاد قرون وسطی می افتد و این یاد، موجب تزلزل تاج و تخت و سلطه و حکومت رنسانس با دوره جدید می شود. به تبع همین تزلزل است که روح حاکم صورت پرست و ظاهر پرست عصر حاضر به تزلزل افتاده و امروز، با تأمل در همین تزلزل و بحران است که این سطور رقم می خورد.[6]

پیشرفت صنایع، اعم ازاین که مستظرفه باشد یا غیر مستظرفه نیز در عصر حاضر، به همین جهت ظاهر پرستی و صورت پرستی روح حاکم آن است؛ عصری که همه چیز برایش دنیایی و ناسوتی و صوری و ظاهری است و باطن آن نیز متأثر از این ظاهر و صورت. برای همین است که صنایع اعم از اینکه مستظرفه باشد یا غیر مستظرفه – در این عصر به لحاظ صوری، بسیار پیشرفته و از صورت بساطت و سادگی(Simplicity) گذشته اش، به صورتی پیچیده و معقّد(Complex) افتاده است و هر روز بر این پیچیدگی افزوده می شود – تا بدانجا که انقلابی حاصل شود و اسم حاکم و روح زمانه عوض شود ...





Art & Craft

مزید بر آنچه که از صنعت و هنر و نسبت میان آنها گفته شد، به جهت رواج ترجمه به فارسی از انگلیسی به طور اخص و از زبانهای لاتینی یا زبانهای متأثر از لاتینی – مثل عربی جدید، مخصوصا عربی مصری – به طور اعم و وابستگی رضا خان و دار و دسته اش به انگلستان، برای روشن شدن بیشتر معنی کلمات "صنعت" و "هنر"، توجه به این دو کلمه ضروری است. آنچه که خود نمایانگر حقایق دیگری از این امر و اثر وضعی ترجمه در زبان فارسی دارد.

Art &Craft هر دو به معنی "توان انجام یا اجرای ماهرانه طرح یا برنامه ای است" و میشود که آنها را به جای هم به کار برد؛ اما با این تفاوت که craft بیشتر بر "مهارت" و "قدرت ابداع و اختراع" یا حتی "تقلید" در امور مادی و art بر امور بالاتر از این و "ابدائی" و "غیر تقلیدی" اطلاق می شود.

Craft از ریشه Krapter در زبان نروژی قدیم ( یکی از زبانهای ژرمنیک و در حدود قرن 14 میلادی) و به معنی "قدرت و توانایی" (strength) است؛ حال آنکه Art ، از دو ریشه و به دو معنی وارد زبان انگلیسی شده است:

الف- Art از کلمه لاتینی " Ars" و از ریشه " Ar-" به معنی fit ، join و to put together "به هم پیوستن، متشکل ساختن و به هم گرد آوردن" آمده است. این کلمه در انگلیسی به معنی "مهارت" به کار رفته و بر مهارتهای مختلف فنی و حرفه ای و ذوقی و محاکات اطلاق شده است، به همین جهت است که می تواند به جای کلمه craft به کار رود و مترادف آن باشد.[7]

ب- Art از کلمه Artare لاتینی به دو معنی: (1- contract و 2-draw close که همان قرب یافتن و تقرب و نیز قرار داد است) و از ریشه artus به معنی confined (محدود به حدود) گرفته شده است؛ کلمه Art از این ریشه قرین و قریب به "فضیلت"است، فضیلتی که انسان را محدود به حدودی می سازد و به اعتبار این که خدایش که و یا ربّش چه باشد، "حدودش" فرق می کند، بدین ترتیب که اگر خدای فرد "الله" باشد، فضیلتش او را محدود به "حدود الله" می سازد و چنانچه خدایش و اسمش "غیرالله" باشد، فضیلتش او را محدود به "حدودی غیر حدود الله" می سازد و دغدغه او در حفظ این حدود است و خود را می"پاید" تا ازاین حدود عدول نکند، که این تقوای اوست؛ تقوا و وقایتی که موجب قرب و تقربش به اسم حاکم و مانع عدولش از آن حدود می شود و همین کلمه است که با "هنر" به معنی اصیل قرابت دارد و موجب تربیت "نیک-مردان" و "نیک-زنان" در ذیل اسم حاکم یا ربّ یا روح زمانه می شود ...

لکن همچنان که به ذکر ریشه ها وسوابق کلمه در زبان انگلیسی مبادرت شد، امروز در زبان فارسی نیز کلمه "هنر" به جهت سلطه روح زمانه و اثر وضعی ترجمه ها به دو معنی به کار میرود:

الف- نخست به مهارتی جسمی اطلاق می شود؛ مثلا به کسی که می تواند ده جور صدا را تقلید کند- و در اصل دارای نوعی مهارت یا Craft است-"هنر پیشه رادیویی" اطلاق می شود؛ حال آنکه او craftsman است و "صنعتگر" کلمه خوبی برای اطلاق بدان نبوده. – بی جهت نیست که روزی یک مغازه دار"سلمانی" پرمدعا از دست دولت جمهوری اسلامی شکوه داشت و می گفت: " اینها با علم و هنر دشمنند، کار ما هنر است و برای هنر که نمی توان نرخ تعیین کرد! قدر زر، زرگر شناسد!..."-

ب- دوم آنکه کلمه "هنر" به معنی اصیل لفظ و قریب به معنی Artus استعمال می شود و چنانکه قبلا ذکر شد، به معنی "تزکیه و روزبهی و پاکی و ... و جوانمردی" است.

اما کلمه Art بی توجه به مقدمات مذکور، توسط فرهنگستانیهای رضاخان به "هنر" ترجمه شده است؛ همانهایی که به اقتضای روح زمانه در انتخاب لغات طریق بدی را پیموده و ...در اهانت به اولیاء الله و حضرت ختمی مرتبت کوتاهی نکرده اند.[8]

اکنون اگر شعر صنعت است، نقاشی صنعت است، مجسمه سازی صنعت است. پس قصه هم صنعت است و از صنایع مستظرفه و لازم نیست که گفته شود: قصه هنر است و هنری چنین و چنان. اما باید عنایت داشت که هر قصه ای به اعتبار اسمی که از آن- در تألیف قصه- تلقی کلمات شده است، "هنر" است؛ یعنی در ذیل آن اسم به تلقی کلماتی می پردازد که مقتضی آن است و چون آن اسم ممکن است که اسمی از اسماء جلال و قهر و سخط یا از اسماء جمال و لطف باشد، پس آنچه مقتضی آن اسم، از خیر و صلاح است، توسط قصه القاء می شود و به اعتبار سلطه اسماء جلال و قهر و سخط است که خونریزی و آدمکشی و دزدی و حقه بازی و حق کشی و ضعیف کشی و زنا و فساد، حق و خیر و خوب می نماید و مرتکبان بدان احساس سربلندی و سرافرازی می کنند؛ درست مثل جاهلیت عرب و جاهلیت حاکم بر جهان امروز. برای همین خیر و صلاح همه ادوار تاریخی یکی نیست، بلکه اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم است و بدین جهت، خیر و صلاح هر دوره با ادوار قبل و بعد از آن فرق می کند و تکرار هم نمی شود – وگرنه خود آن دوره تکرار می شود- و فرق تا به حدی است که گاهی خیر و صلاح یک دوره، عین شر و فساد دوره ای دیگر می شود و بر عکس. مثلا امروز آنچنان که از ظاهر امر معلوم است و حجج حکمت و فلسفه قائلند، عصر سلطه و حکومت و اقتدار و خدایی بشر است و همه چیز به اعتبار نفسانیت فردی و جمعی بشر معنی پیدا می کند؛ این بشر است که خدایی می کند و خوب و بد و زشت و زیبا و معروف و منکر را تعیین می کند؛ و با ابتدای به نفسانیت خویش به جعل احکام و قوانین و اوامر و نواهی می پردازد؛ و به اعتبار این که افراد بشر متعدد و سلیقه ها مختلف است، احکام و قوانین و اوامر و نواهی متعدد و مختلف است. آنقدر که منکر یک عده عین معروف عده ای دیگر است و بالعکس – هر چند که همه در اسم کلی زمانه مشترکند واختلافات عرضی است.

امروز هر کس یا گروهی و یا هر خودی- اعم از این که فردی باشد یا جمعی – کلّی است و کلّ مطلق فراموش شده است. هر کس رجوع به "کلّ" فردی و جمعی خود که همان خود فردی یا جمعی و یا نفس امّاره فردی یا جمعی است، به جعل احکام می پردازد؛ برای همین اگر روزگاری نزاعها بر سر حلال و حرام حق بود، امروز نزاعها بر سر حلال و حرام یا معروف و منکر و یا منافع نفسانی فردی و جمعی است.

اکنون با توجه به آن که خیر و صلاح هر دوره اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم آن دوره است، پس خیر و صلاحی که قصه نیز القاء می کند، اعتباری و معتبر به اعتبار اسم حاکم آن است – اسمی که در تألیف قصه از آن تلقی کلمات شده است - و به همین جهت قصه ای که برای عده ای یا جامعه ای- به اعتبار اسم حاکم آن- خوب و القاء کننده خیر و صلاح تلقی می شود، برای جامعه یا عده ای دیگر ممکن است که بر عکس القاء کننده شرّ و فساد – به اعتبار اسم حاکم آن- تلقی شود.[9]

لذا به معنی اعم لفظ، قصه همیشه هنری است نسبی- "هنری نسبی"به اعتبار اسم حاکم عصر؛ یعنی به اعتبار اسمی موجب "تزکیه و فلاح و رستگاری" می شود و در ذیل همان اسم هنرمند می پرورد- لکن به اعتبار اسم الله و تعهد به عهد روز الست[10] و به معنی اخصّ لفظ همیشه نمی تواند که هنر باشد. اما باید توجه داشت که بالتبع "هنرمندی و روزبهی و جوانمردی"هر دوره ای نیز با دوره های دیگر فرق می کند، همچنان که اسم حاکم هر دوره؛ و در ذیل آن هنر و هنرمندی هر دوره فرق می کند.

از باب مثال بد نیست گفته شود "رستم"[11] فردوسی با رستم عهد ساسانی و قبل از آن و نیز با رستم این روزگار فرق دارد. رستم ساسانی مسلمان نبود، رستم فردوسی مسلمان است و اندکی کمتر از مولی علی (ع). اما رستم این روزگار کسی است که بتواند خوب دروغ بگوید، ادا و شکلک در بیاورد، خون بریزد، به معنی حقیقی لفظ ناجوانمرد و بی انصاف و بی حیثیت و قسی القلب و مشتغل به حرفۀ محترم، به اعتبار اسم حاکم عصر باشد. نمونه بارز رستم این روزگار، برای کسانی که به غرب سیاسی تعلق دارند، "ریگان" و برای کسانی که به شرق سیاسی تعلق دارند، "گورباچف" است. رستم این روزگار باید مثل ریگان هنرپیشه، تاجر مرفین، خونخوار و خونریز، دروغگو، حقه باز، رشوه بگیر، رشوه بده، زانی و...تجاوزگر باشد؛ آنهم برای کسب پول و ثروت بیشتر جهت ارضاء نفس امّاره فردی و جمعی اش – که عبارت از منافع فردی وی و منافع دولت امریکاست. پس اگر خدای رستم ساسانی "اهورامزدا"، کتابش "اوستا" و راه و رسمش تعالیم اوستایی بود و خدای رستم فردوسی "یزدان پاک" قرین به "الله"، کتابش "قرآن" و راه و رسمش تعالیم قرآنی و محمدی (ص)، خدای رستم این روزگار نفس اماره فردی و جمعی است که یک جا به صورت فردی (یعنی individual) است و جایی دیگر به صورت جمعی (یعنی collective)؛ یک جا صحبت از اصالت حقوق فردی است(individualism) و جای دیگر سخن از اصالت حقوق جمعی(collectivism)یا اصالت حقوق اجتماعی ( socialism)، آنهایی که در این روزگار رستم و سپه دار و سپه سالارند، اعم از این که ریگانی باشند یا گورباچفی، در یک چیز مشترکند و آن "نفس پرستی" است. تنها اختلافشان آن است که یک طرف "نفس پرستی فردی" را صحیح می داند و طرف دیگر، "نفس پرستی جمعی" را؛ اینها بالذّات یکی هستند، بالذات "نفس پرستند"، "نفس امّاره" را می پرستند، اما بالعرض با هم فرق دارند، یکی میگوید "نفس اماره فردی" و دیگری میگوید" نفس اماره جمعی".



عناصر و مبادی مؤثر در تألیف قصه

هر قصه ای اعم از این که شفاهی باشد یا کتبی، حاصل سه عنصرِ اول زبان، دوم ادراک و دریافت، سوم منبع و مبدأ تلقی یا ایده است که با هم عوامل یا هیات تالیفی (ingredient) آنند و هر یک در قوت و ضعف قصه شأنی ایفا می کند.

اول - زبان

قدما و از آن جمله ارسطو انسان را حیوان ناطق یا Rational Animal نامیده اند؛rational ترجمه لاتینی کلمه logos[12]به زبان یونانی است و یکی از حکماء معاصر و صاحبان حجیت زبانشناسی و فقه اللغه(حضرت استاد دکتر فردید) logos را با "لقاء" و "تلقی" هم ریشه می دانند؛ یعنی کسی می تواند "نطق" داشته باشد که بتواند تلقی کلمات صوتی کند و یا به عبارتی دیگر گوش داشته باشد. پس انسان اول اهل گوش و سمع و سماع است و بعد اهل "نطق" و لسان و زبان.

منطقیون به تبع اسلافشان انسان را "حیوان ناطق" می خوانند –متعلق به "جنس" حیوان که با فصل تمایز "ناطق" از جنس خود متمایز می شود. هنوز هم عده ای تنها فرق انسان با حیوان را "زبان" انسان دانسته و به آن خلعت خلیفة اللهی بشر اطلاق کرده اند و... اگر همین زبان روزی از انسان گرفته شود، فصل تمایز انسان با حیوان از میان می رود و... انسان منسوخ می شود و از مقام انسانی به ورطه حیوانیت سقوط می کند...

حدیثی است منسوب به حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (ص) که می فرماید: «إن الله عزّ و جل حین أراد أن یخالف بین السنة بني آدم، بعث ریحاً فحشرتهم من کل افق إلی بابل فبلبل الله عز و جل السنتهم فلم یدر أحد ما یقول الآخر ثم فرّقتهم الریح في البلاد».

گفته شده است، "بابل" از آن جهت می گویند که "تبلبلت الألسن بها" و عین این کلمه در انگلیسی babble، از ریشه babulus لاتینی به معنی احمق آمده است که در فارسی به معنی " بلبل و بلبله و ولوله" و در بعضی لهجه های فارسی "بولبول" است.

Babble و بلبل سخنی کودکانه، بی نظم و ترتیب، احمقانه، آشفته و پریشان –صدایی که کودک از خود در می آورد تا تارهای صوتیش رشد کنند و بتواند صحبت کند، حرفهایی که یک آدم دیوانه می زند، صدایی که با فوت کردن در زیر آب از ایجاد و ترکیدن حبابهای آب حاصل می شود...[13]

آری بلبلۀ زبان همان چیزی است که موجب مسخ بشر و سقوط آن از ساحت انسانی به ساحت حیوانی می شود و جهان امروز با گسترش و بسط پیچیدگی ها (complexity) و انغمار و استغراق در تفرقه و کثرات آخر زمان، خود این ممسوخیت را فراهم آورده است، چیزی که بشر دوره حاضر در همه جا – بالاخص غرب جغرافیایی- از دست آن به فغان آمده است و از آنچه که حاصل تأملات بشر در این عصر بحران و بلبلۀ بابلی زبان است، جایی به نام verbosity (وراجی) و جایی دیگر به نام "تورم زبان" یاد می کند.

اکنون این سوال مطرح می شود که "زبان قصه باید چگونه باشد؟"

برای نزدیک شدن به پاسخ این سؤال، نخست چند پرسش مطرح می شود:

الف- آیا زبان قصه می تواند زبان کوچه و بازار و عوام الناس باشد؟

ب- آیا زبان قصه می تواند زبان ژورنالیسم و روزنامه باشد؟

ج- آیا زبان قصه می تواند بی اعتنا به تاریخ زبان و کلمات باشد؟

د- آیا زبان قصه می تواند بی اعتنا به دیانت و مأثورات دینی باشد؟

ه- آیا زبان قصه می تواند به تأثر از ترجمه های آشفته و نپخته تن در دهد و هر روز چون بیدی در برابر بادی که از جانب اثر مترجمی می وزد، بلرزد؟

و- آیا زبان قصه می تواند به دستور زبان، ریشه های اشتقاقی کلمات و قرابت آنها با کلمات موجود در زبانهای دیگر، اعم از قرابتهای معنوی و لفظی و ریشه ای بی اعتنا باشد؟

به باور این راقم، داستان نویس نمی تواند که نسبت به هیچ یک از این امور بی اعتنا باشد. چنانچه بی اعتنایی کند، به وراجی و اطاله کلامی که منجر به "تورم زبان" می شود، از یک سو و اسراف و تبذیر وقت و عمر و امکانات جانی و مالی جامعه از سویی دیگر در می افتد. مضافا "زبان قصه، زبانی مرسل و گسسته از مأثورات اسلامی می شود که القاء لجام گسیختگی از دیانت و احکام دینی و دعوت به نفس پرستی می کند و لاجرم زبان را مسخ و کم توان و مبتلای به بَلبلۀ بابلی می سازد".

البته این روزها عده ای از شیاطین دانسته و عده ای هم ندانسته و به تقلید از آنها صحبت از غنی شدن زبان فارسی به جهت ترجمه ها می کنند؛ حال آنکه بر عکس، زبان فارسی به سبب این ترجمه های بی اعتنا به تاریخ و سوابق و مأثورات بیش از هزارسالۀ زبان، بیمار و ممسوخ و مبتلا به بلبلۀ بابلی گردیده است.

وقتی گفته می شود، زبان نباید مرسل و گسسته از مأثورات اسلامی باشد، غرض آن است که زبان نباید مثل شعر نو بشود؛ شعری گسسته از فرهنگ و اعتقاد هزارساله اسلامی و دکان دونبشی که از یک سو همه چیزش را به لحاظ صورت و ظاهر، یعنی وزن و قافیه و صورت و مطاوی از غرب می گیرد؛ و ظرف و مظروفش هر دو غربی است؛ از خدا و قرآن و رسول و امام و دین و وطن می گوید و آنگاه به خم رنگریزی غربزدۀ مضاعفش می برد، رنگ می کند تا با اوزان و صورتش سنخیت پیدا کند؛ و لاجرم چیزی جز اسمی – تابع روح زمانه غربزده مضاعف- از آنها باقی نمی ماند. البته این مقتضی روح حاکم غربزدۀ مضاعف عصر "نیما" و ادامۀ آنها تاکنون توسط هم سخنی هایشان است- آنهایی که می گفتند هر چه بیشتر باید غربی شد (به سردمداری کسانی همچون تقی زاده) و امروز جهت اشتراک سنخیت، همان راه را ادامه می دهند و یا به زبانی و صورتی دیگر همان حرف را می زنند.

قصه مرسل هم حوالتی غیر از این ندارد؛ قصه ای که زبانش را از روزنامه ها و ترجمه های بیمار و مرسل گرفته باشد، چیزی به جز شعر نو نیست و القایی غیر از القاء شعر نو ندارد.

امروز زبان ترجمه بسیار آشفته است و این آشفتگی – به جهت عدم توجه- پیوسته بیشتر می شود. مترجمی که دغدغه ای جز ارضاء نفسانیات خویش ندارد؛ و دارای هیچ خودآگاهی نسبت به ابتلای خویش به "نفس پرستی" نیست؛ و ابزار این ارضاء و پرستش و عبادت را می طلبد؛ و صفحه ای یا به عبارتی کلمه ای کار می کند، نمی تواند دغدغه زیاد به خرج دهد، و گرنه از دستیابی به این ابزار عبودیت باز می ماند و به جهنم خشم "نفس پرستی" – یعنی روح حاکم زمانه- و گرزها و شمشیرهای میرغضب جهنم او و دستیارانش و مارها و عقربهای گزنده و در استخدام میر غضب خدای "نفس پرستی" مبتلا می شود – آنچنانکه مجبور می شود، از عقرب به مار و از مار به اژدها پناه ببرد... او باید جهت تقرب به روح حاکم زمانه یعنی "نفس پرستی"، اسماعیلش را به پای آن قربانی کند. در برابر آن زانو زند، خوار و ذلیل شود، هر چه خلاف سلطۀ "نفس پرستی" است، نفی کند و به آن "لا" بگوید تا مقرب درگاه گردد و یکی از اولیاء دیانت "نفس پرستی" یا " عبودیت نفس" بشود؛ و آنگاه دیگران به نیت و قصد تقرب، در برابر او زانو زنند و سر تعظیم بر خاک مذلت سایند؛ و گر نه او از تقرب به خدای عصر حاضر یعنی روح حاکم زمانه یا "نفس پرستی" باز می ماند و آنگاه مجبور می شود که خود بر درگاه یکی از اولیاء "نفس پرستی" به تعظیم و خاکساری بپردازد و اگر هم بیشتر غفلت کند، به اسفل السافلین جهنم عصر حاضر یعنی "نفس پرستی" گرفتار خواهد شد. برای همین است که گاهی قیمت بعضی از فرهنگهای انگلیسی به فارسی و بالعکس به ارقام نجومی می رسد. مترجمی که تا به حال بیش از سی قصه بلند مطبوع دارد، می گفت: شبی مشغول کار بودم، حرکت ثانیه شمار ساعت را از متن انگلیسی ترجمه میکردم یک دفعه متوجه شدم که moving and stopping را رفتار و ایستار ترجمه کردم و برایم معلوم شد که یک کلمه ابداع کرده ام. " پس از اندکی تأمل و نظر به حضار، ادامه داد: "زبان این گونه وسعت پیدا می کند و کلمات اینگونه درست می شوند...!"

ریش سفیدی در آن میان گفت: " اول، خوب است به دایره ابداعات و اختراعات مراجعه کنید و ابداعتان را به ثبت برسانید؛ بعد هم حواستان باشد که ممکن است با آقای احمد آرام دعوایتان شود، چون ایشان کلمه "ایستار" را برای attitude جعل کرده اند!"

کلمات عدیده ای که امروز در زبان فارسی رایج شده است، از این مقوله اند، کلمات مثل "روند"، "راستا"، "نقدی بر..."، "مقدمه ای بر..."، "درآمدی بر..."، "اعتماد به نفس"، "بعد" در ترجمه (dismension)، "راستین"، "نوین"، "مکتب"( به جای مذهب)، "ملت" (به جای قوم)، " خلق و آفرینش" (به جای ابداء و ابداع)، "خلط تصور و تخیل و تأمل و تفکر و تعقل و توهم و تدبر ..."، " خلط هدف و غرض و غایت و مقصود..."، از این مقوله اند.

دوم - درک و دریافت

درک و ادراک یا دریافت و دریافتن کلماتی هستند که به جای هم به کار می روند. انسان هر امری را به گونه ای در می یابد. این دریافت یا به امور مادی و اجسام ( material) یا به امور غیر مادی ( immaterial) مربوط می شود؛ ادراک امور مادی به جهت آن که دارای صورتی هستند با امور غیر مادی که فاقد مؤلفه های امور مادی ( یعنی صورت و ماده به اصطلاح منطقیون) هستند، متفاوت است. به همین جهت اقسام ادراک فرق می کند و آن یا صوری است و یا غیر آن:

الف- ادراک صورت ( perception):

ادراک صورت به جهت آنکه مبتنی بر دریافت صورت است، بر دو قسم است:

احساس (ادراک صورت حسی)

وقتی امری با یکی از حواس ظاهر درک و دریافت می شود، به آن "ادراک حسی" یا "احساس" می گویند؛ مثلا من الآن قلمی را که در دست دارم، به وسیله لامسه، خطوطی را که نوشته می شود، به وسیله باصره و صدای بوق ماشینی را که بیرون اتاق می شنوم، بوسیله سامعه احساس می کنم. به این احساس "ادراک صورت حسی" نیز اطلاق می شود.

احساس در زبان انگلیسی sensation است و قائلین به اصالت آن، sensationalist (یا پیروان مذهب اصالت حس یعنی sensationalism)؛ کسانی که به هیچ چیز در ورای حواس ظاهری قائل نیستند.



خیال (ادراک صورت خیالی)

اگر بخواهیم چیزی را که زمانی به وسیله حواس قابل دریافت بود و اکنون مفقود است دریابیم، ناگزیر باید به مخیله خویش مراجعه کنیم و صورتی را که از آن – به جهت احساس قبلی- در مخیله داریم دریابیم؛ این ادراک را به جهت آنکه با رجوع به مخیله صورت می پذیرد، خیال یا "ادراک صورت خیالی" می گویند. به عنوان مثال شهید رجایی را همه ما- اقلا در تلویزیون- دیده ایم و حالا تا صحبت ایشان به میان می آید، حضرت ایشان به همان صورتی که قبلا ایشان را مشاهده کرده ایم، در مخیله مان حاضر می شود. خیال یا "ادراک صورت خیالی"همان ساحتی از ادراک است که در نقاشی (یعنی تخیل صورت بصری)، موسیقی (تخیل صورت شنوایی)، شعر، قصه، مجسمه سازی و صناعاتی از این قبیل که با صورت حسی امور دخیلند به کار می آید. بدین ترتیب انسان از عالم حس و حواس کنده می شود، به عالم خیال می رود و با تلقی کلمات از اسمی که مظهر آن است، به ابداء و مکاشفه خیالی امور می پردازد و به آنچه در عالم خیال کشف و ابداء می کند، در عالم حس، صورت حسی می بخشد.

از آنجا که حق به اسماء جمال و جلال، یا قهر و لطف ظهور می کند، انسان پس از رفتن به عالم خیال، از اسمی که مظهر آن است – اعم از اینکه اسم جلال باشد یا اسم جمال- تلقی کلمات می کند و به همین جهت اثر وی "مُهر" و "طَبعی" جلالی یا جمالی (قهری یا لطفی) دارد. حافظ لسان الغیب می فرماید:

جلوه گاه رخ تو دیده من تنها نیست

ماه و خورسید همین آینه می گردانند

ما همه آینه هایی هستیم که به تعبیر حافظ، "رخ او" در ما می افتد، "جلوه گاه رخ" او هستیم؛ جلوه گاه یا محل ظهور(یعنی مظهر) اسماء او هستیم؛ اسماء جلال یا اسماء جمال او و این تنها ما نیستیم که جلوه گاه رخ او هستیم، بلکه "ماه و خورشید" و تمام موجودات دیگر هم "جلوه گاه رخ" او هستند. تنها فرقی که میان ما ابناء آدم ابوالبشر و سایر موجودات – اعم از موجودات عالم خلق یا موجودات عالم امر- است، اینکه ما اهل اختیاریم. فرشته و حیوان هر دو فاقد اختیارند، اما ما افتاده میان فرشتگی و حیوانیت و اهل اختیاریم. به جهت همین اختیار مکلفیم وتکلیف ما آن است که بکوشیم و سعی کنیم که مظهر اسماء لطف و جمال قرار گیریم و نه اسماء قهر و جلال. ما مکلفیم به سعی و مجاهدت در طلب و تلاش رضای او؛ البته آنچه مقدر است، همان است که در لوح محفوظ مکتوب است و کسی از آن خبر ندارد؛ اما آنچه قضا است، همان است که هم اکنون پیش روی ماست و ما با آن مواجهیم و مقتضی حال است –اعم از اینکه قضای مرضی باشد (یعنی مظهر اسم جمال) یا قضای نامرضی باشد (مظهر اسم جلال)؛ لکن ما به جهت اختیاری که داریم مکلفیم به سعی و مجاهدت علیه قضای نامرضی (مَقضی نامرضی) به دفاع از قضای مرضی (مقضی مرضی) و...فتح و پیروزی از آن خداست.

پس بشر باید که به شمشیر مجاهدت و مساعدت سعی، در طلب و تلاش آن باشد که مظهر اسماء لطف و جمال گردد که مقضی مرضی حق است و نه مظهر اسماء قهر و جلال که مقضی نامرضی حق است و...به اعتبار این که انسان مظهر اسماء قهر و جلال باشد و یا لطف و جمال، ساحت خیال بر دو گونه است:

خیال محمود یا پسندیده

وقتی انسان مظهر اسماء جمال و لطف باشد، با رجوع به مخیله اش همه چیز را آنچنانکه مرضی اوست می بیند، همه چیز را "جلوه گاه رخ" او به صورت لطف و جمال می بیند. با این دیدار به شوق می افتد و...با این اشتیاق از خود بیخود می شود و حالت صحو یا سکر برایش حاصل می شود و احساس سبکی می کند و به سوی او و آغوش باز او می پرد و...از شرک بریده، به توحید نایل می گردد؛ قطره ای است که به دریا باز می گردد و با این بازگشت در دریای توحید غرقه و نیست و فانی می شود – و از قطره بودن و حیات قطرگی می میرد و به حیات دریایی زنده و به قول مولانا، "دریا" می شود:

قطره دریا است اگر با دریاست

ور نه او قطره و دریا دریاست

و همین است که به حیات دریایی و توحیدی زنده می شود و زمان و مکان او، "زمان باقی" و "مکان باقی" می گردد؛ زیرا که از "زمان فانی" و "مکان فانی" یعنی زمان و مکان دنیایی مرده است. برای همین است که حافظ لسان الغیب "مِی" توحید می طلبد تا از حیات فانی بمیرد و به حیات باقی زنده شود:

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می

تا خلاصی بخشدم از مایی و منی

و به نکوهش مایی و منی (خود پرستی فردی و جمعی) می پردازد و می فرماید:

به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن



و خودبینی و خودرائی را مورد نکوهش قرار می دهد و ساحت مذهب رندان و وارستگان را بری از آن میداند:

فکر خود و رای خود در مذهب رندان نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

یکی از بزرگان می فرماید: "خیال تخته پرش است" (البته بطور اعم) و حضرت مولانا علیه الرحمه می فرماید:

آن خیالاتی که دام اولیاست

عکس مه رویان بستان خداست



آری، "دام اولیاء الله"، "عکس مه رویان بستان خداست". آنها با گرفتار آمدن به این دام از دامی دیگر، دام انانیت و نحنانیت، و دام کثرات عالم خلق یعنی دنیا آزاد می شوند، از دام دار فانی آزاد می شوند و به دام دار باقی گرفتار. از دام شرک و تفرقه آزاد می شوند و به دام توحید گرفتار و این است معنی آزادی؛ آزادی از شرک، یعنی گرفتار توحید شدن؛ آزادی از دنیا، یعنی گرفتار آخرت شدن و آزادی از دار فانی، یعنی گرفتار دار باقی شدن. همچنانکه آزادی از قطره بودن، دریا شدن است و آزادی از مهجوریت و بُعد، به دام قرب و وصال گرفتار آمدن است. انسان اهل آزادی و انقیاد است؛ اما نه آزادی و انقیاد مطلق، بلکه آزادی از یک قید موجب انقیاد به قید دیگر می شود و بالعکس.

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش نخرم گر خود صورتگر چین باشد



آری، اولیاء خدا خریدار نقشهای "صورتگر چین" هم نیستند، اگر که آن صورتگر "زین کلک خیال انگیز"، کلکی که راه و رسم و طریقتش ترسیم "عکس مه رویان بستان خداست"، فهمی نکند. این "کلک" همان تخته پرش است، تختۀ پرش "صورتگر"؛ تخته پرشی که "صورتگر" با تمسک به آن از دارفانی و زمان و مکان فانی کنده می شود و به دارباقی می پیوندد و زمان و مکانش، زمان و مکان باقی می شود. آنچه که به انگلیسی Style خوانده می شود و اکنون به غلط "سبک" می گویند و عرب به آن "اسلوب" می گوید.

این "کلک"، همان Style صورتگر است؛ اعم از آن که این صورتگر نقاش باشد، شاعر باشد، موسیقیدان باشد، داستان نویس باشد و ...



خیال مذموم یا ناپسند

گفته شد که انسان همواره مظهر اسمی است از اسماء جلال یا اسماء جمال و چون اهل اختیار است، مکلف است که به شمشیر مجاهدت و سعی مظهر اسماء جمال و لطف باشد و نه اسماء قهر و جلال، و پیوسته باید علیه قضای نامرضی به دفاع از قضای مرضی بکوشد و همین مجاهدت و تلاش، خود طریق تقرب و نیل به وصال است.

گفته می شود که شیطان مظهر تام و تمام اسم جلال حق است و صاحب تفسیر "کشف الاسرار و عدة الابرار" نوشته است: « از آدمیان و پریان هر کس از حق شَطون گرفت و دوری، شیطان است[14].» پس وقتی انسان مظهر اسم جلال حق شد و به شیطنت افتاد، در ساحت خیال خویش عکسهایی ضد "عکس مه رویان بستان خدا" را درمی یابد و این دریافت به جای آنکه او را به لقاء حق – آنچه که دیۀ شهدای تیغ جلال اوست[15] - نزدیک کند و موجب قرب او شود – آنچه که در نیت نماز و سایر عبادات واجب است- موجب بُعد او از لقای حق می شود؛ برای همین حضرت حق در قرآن مجید، این افراد از ابناء آدم را "مختال فخور" معرفی کرده است.

آن فردی از اهل صناعت که مظهر اسم جلال و قهر حق باشد، در ساحت خیال خویش از این اسم تلقی کلمات می کند و به آنچه که برای او مکشوف می شود، در عالم حس، صورت حسی می بخشد. پس چنین صورتی دعوت به مظهریت همان اسمی می کند که صورتگر، مظهر آن بوده است و به همین جهت چنین صوری، اعم از اینکه صورت شعری یا داستانی یا نقشی یا مجسمه ای یا موسیقی داشته باشد، شیطانی است و موجب دوری افراد بشر از حق می شود.

ب- ادراک معنی (Conception)

گفته شد که ادراک یا به امور مادی و اجسام مربوط می شود و یا به امور غیر مادی؛ یعنی امور معنوی یا آنچه که وجود مادی ندارد – به صورت نخست بدان ادراک صورت (Perception) و در صورت دوم ادراک معنی (conception) اطلاق می شود. همچنانکه ادراک صورت دارای اقسامی بود، ادراک معنی هم به اعتبار این که مشوب به صورت یا امور مادی و صوری باشد و یا نباشد، بر دو قسم است:

ادراک معنی کلی (تعقل)

ادراک معنی کلی آن است که مشوب به ادراک صورت نباشد و با گذشت از صورت و ظاهر امور، به باطن و اعیان و ماهیت امور بپردازد؛ آنچه که قدما به آن اطلاق تعقل کرده اند.

ادراک معنی جزئی (توهم)

هرگاه ادراک معنی مشوب به ادراک صورت و امور جزئی باشد، آن را ادراک معنی جزئی گویند؛ مثل غول که مفهومی موهوم و مولود توهم بشر است – مفهومی که وجود خارجی ندارد؛ لکن انسان با توجه به آنچه که راجع بدان شنیده و به مدد صور حسی موجود در مخیله اش بدان صورتی خیالی یا تصوری می بخشد و دچار واهمه می شود.



سوم - ایده [16]( یا اسم ظاهر)

گفته شد انسان همواره مظهر اسمی است از اسماء جمال یا اسمی از اسماء جلال؛ آینه ای است که مظهر یا "جلوه گاه رخ" اسم ظاهر است و یا به عبارتی دیگر، انسان آینه گردان این اسم ظاهر است و تجلی رخ او را منعکس می کند و فعل و قول و فکرش همه پرتوی از رخ اوست. اگر مظهر اسماء جمال باشد، فعل و قول و فکرش – به دفاع از مقضی مرضی است- و مبدل به حسن فعل و حسن قول و حسن فکر (عمل صالح) می شود و اگر مظهر اسماء جلال باشد، فکر و قول و فعلش – به دفاع از مقضی نامرضی است- و مبدل به سیّئه یا فکر سوء و قول سوء و فعل سوء ( عمل طالح) می شود و... به قول حافظ لسان الغیب:

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت همان می گویم

پس انسان آینه است و مظهر یا "جلوه گاه" رخ او؛ و او ظاهر است و ما صاحب تجلی در آینه انسان، بلکه "ماه و خورشید" و همه موجودات –اعم از موجودات عالم امر و موجودات عالم خلق[17]،همین آینه گردانی می کنند.

پس او که ظاهر است و دیده من "جلوه گاه رخ"او و یا آینه اوست، ایدۀ من است؛ آنچه که دیده من و یا "آینه جان من " مظهر و محل ظهور و "جلوه گاه" رخ او است؛ و به همه لحاظ نسخه ای از اوست و"ماهیتی" جز رخ او ندارد و رب من است و مرا " در پس آینه طوطی صفتم" نگاه می دارد و به من تلقی کلمات می کند و من "همان می گویم" که او به من القا می کند و من از او تلقی می کنم و همین "ایده" من معین می کند که مظهر چه اسمی از اسماء جمال و یا اسماء جلال هستم[18].



الف- نسبت میان اسم و مظهر

انسان همواره با اسمی که مظهر آن است نسبتی دارد و این نسبت یا با واسطه است یا بی واسطه؛ هرگاه انسان با اسمی که مظهر آن است نسبت با واسطه پیدا کند، در حصول است و به تحصیل و اکتساب می پردازد. عقلش عقل حسابگر و حصولی یا عقل معاش، و هر گاه با آن نسبت بی واسطه پیدا کند، در حضور و شهود است و عقلش "عقل غیر حصولی" یا " عقل غیر دنیایی" و یا "عقل معاد" ...پس انسان به اعتبار نسبتی که با اسم ظاهر خود پیدا می کند، نسبت به آن دارای قربی می شود که عبارت است از قرب فرایض و قرب نوافل.

قرب نوافل

کلمه نوافل جمع "نافله" به معنی زیادی است؛ نماز نافله هم همین است، در مقابل نمازهای یومیه که فریضه و واجب است.

انسان تا در حسابگری است، عقل معاش را به کار می بندد، حساب خوب و بد، زشت و زیبا و نفع و ضرر می کند، در قرب نوافل است. انسان تا درس می خواند، تا درس می دهد و استدلال می کند، در حصول و اکتساب یا قرب نوافل است. گفته می شود که انسان در قرب نوافل، در روز است و همه امور را به رنگها و اسم هایشان به صورت متفرق و پراکنده می بیند و غرق در این کثرات است و نسبتش با اسمی که مظهر آن است، حصولی و اکتسابی است. اسم ظاهر وسیله إعمال نیات و آمالش می شود و برای همین گفته اند که در این حالت، دست اسم ظاهر، دست او و پای اسم ظاهر، پای او و چشم اسم ظاهر چشم او می شود و او با حسابگری و عقل معاش از اینها در جهت تحصیل و اکتساب استفاده می کند.

قرب فرایض

کلمه "فرایض" جمع "فریضه" و به معنی واجب است. مثل نمازهای یومیه که فرض و واجب است. انسان همین که با اسم ظاهر نسبت بی واسطه پیدا کرد و به حضور و ملاقات اسم ظاهر رفت، از همه چیز اطرافش کنده می شود، از زندگی عادی و دنیایی و فانی می میرد و به حیات باقی زنده می شود – زمان و مکان فانی برایش زمان و مکان باقی می شود- از شرک به توحید، از تفرقه به جمع و از مهجوریت و بُعد و حجاب به قرب و وصال و لقاء نایل می گردد. روز کثرات غروب می کند، شب توحید فرا می رسد و رنگ جهان اطراف و دنیا و دارفانی برایش می میرد؛ در این شب، او- سالک- هم قطره ای است که به دریای وحدت شب می پیوندد. دیگر عقل معاش و حسابگر از حسابگری و تمهید معاش وا می ماند و او-سالک- به هر چه که بی واسطه عقل معاش و حصول و حسابگری از اسم ظاهر تلقی می کند، عمل میکند و تن در می دهد – حالی و جنونی برایش پیدا می شود که عقل معاش و حسابگر از او ساقط می شود و از حیات دنیایی و دار فانی می میرد و دست او، دست اسم ظاهر و پای اسم ظاهر، پای او و...چشم اسم ظاهر چشم او می شود. آنچه در قرب نوافل به عکس می شود- یعنی سالک از قرب بی واسطه با اسم ظاهر فرو می افتد، مثل قطره ای که از دریا جدا شود و هجرت کند و راه جدایی و مهجوریت و تفرقه را در پیش بگیرد و در عالم کثرات پیش رود.

در قرب فرایض کثرات دنیا برای مظهر اسم –سالک- فرو می ریزد، رنگ همه چیز برایش می پرد، نسبتش با کثرات قطع می شود، عقل معاش و حسابگرش از کار می افتد... حافظ لسان الغیب می فرماید:

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می

تا که خلاص بخشدم از مایی و منی

و یا شیخ شبستری می فرماید:

خوشا آن دم که من بی خویش باشم

غنی مطلق و درویش باشم[19]

ب- وقت و حال و مقام

وقت

اسم ظاهر تاریخی است و منظور از تاریخ، History [20]نیست؛ بلکه کلمه تاریخ از " اَرَخَ" و "ورخ" و "Uhr" (به آلمانی) و Hour(به انگلیسی) است و هور نیز "هورولوژی" (Horology) و به معنی "تعیین وقت کردن".

پس در تاریخ، به معنی حقیقی لفظ باید "تعیین وقت" شود؛ "خود آگاهی تاریخی" عبارت از این پرسش است که "وقت کی است؟ ساعت کی است؟...ما در چه عهد و عصری زندگی می کنیم؟"

به اعتبار اینکه وقت و عصر و عهد و ساعت عوض شود، اسم ظاهر نیز عوض می شود؛ یعنی اسم ظاهر این عهد و عصر با عهد و عصر قبل از این متفاوت است و با اسم ظاهر عهد و عصر بعد از این نیز متفاوت خواهد بود؛ زیرا اگر اسم عوض نشود، دوره یا عهد و عصر عوض نخواهد شد؛ و همچنان که اسم ظاهر عوض می شود، انسان نیز که مظهر اسم ظاهر است عوض می شود. برای همین است که انسان قرون وسطی کلا با انسان دوره جدید فرق دارد. انسان قرون وسطی مظهر اسمی و انسان دوره جدید مظهر اسمی دیگر است. قرون وسطی عصر دیانت، عصر شریعت، عصر حکومت دیانت، عصر حکومت اولیاء دین و عصر اعتبار وحی و آسمان و عبادت خدای آسمان است؛ حال آنکه دوره جدید عصر ماشینری (Machinary)[21]، عصر تکنولوژی، عصر تسلط هر چه بیشتر انسان بر جهان ماده، عصر دخل و تصرف انسان بر طبیعت و...در یک کلام، "قَدَر قدرتی بشر" است. عصری که در آن بشر یکّه تاز عالم خلق یا دنیاست و بدین سبب به گستاخی افتاده و به جهت افتادگی در خم رنگرزی تکنولوژی، چون آن شغالک "کلیله و دمنه" سربرآورده است که " این منم طاووس علیین شده!"

انسان عصر جدید خود را "طاووس علیین" می بیند و مدعی خدایی است و خود را خدا و دایر مدار عالم می پندارد و به همین جهت – در برابر احکام شرع و دیانت- به وضع و جعل قوانین و احکام مجعول به نفسانیت خویش مبادرت می ورزد و در برابر شرع آسمانی، شرعی دیگر که خود جاعل و واضع آن است اقدام می کند. در واقع انسان دوره جدید به تفرعن افتاده و از وحی روی برگردانده و به اوهام و خیال بافیهای خویش روی آورده است.

اکنون بیش از دو دهه است که صحبت از Postmodern می شود. عصر تزلزل تاج و تخت دوره جدید (Modern) و فروریزی جاذبه های فریبنده آن، دیگر هیچ یک از ظواهر دوره جدید، دلچسبی گذشته را ندارد و اندیشمندان جهان صحبت از افول دوره جدید و ظهور دوره های دیگر می کنند[22].

انقلاب اسلامی، خود واکنشی نسبت به زشتیهای دوره جدید و علایم و نشانه های Postmodern است. آنچه که به ظواهر فریبنده و فرهنگ و توهمات دین ستیز و خداستیز دوره جدید "نه" می گوید؛ آنچه که به فساد غایات مشروطیت –یعنی مظاهر تجدد- پی برده و بدان معترض است و فریادی است برای نجات بشر و کره ارض از مکر لیل و نهار دوره جدید و ماشینری و "ماعونی" آن.

موقف و میقات تاریخی

گفته شد که اسم ظاهر، تاریخی است و اسم هر عهد و عصری با اسم عهد و عصر دیگر متفاوت است و تکرار نمی شود. اسم ظاهر هر دوره طلوعی و اوجی و افولی و غروبی دارد. طلوع هر اسمی با غروب اسمی دیگر و غروب هر اسمی با طلوع اسمی دیگر مقارن است. طلوع و ظهور هر دوره را "میقات" و غروب آن را "موقف" می گویند. یعنی میقات هر دوره با موقف دوره قبل از آن و موقف هر دوره با میقات دوره بعد از آن همزمان و مقارن است.

حکمای سلف به این امر عنایت کامل داشته اند. حضرت جامی راجع به اعصار و ادوار تاریخی چنین می فرماید:

در این نوبتکده صورت پرستی

زند هر کس به نوبت کوس هستی

حقیقت را به هر دوری ظهوری است

ز اسمی بر جهان افتاده نوری است

اگر عالم به یک منوال بودی

بسا انوار کان مستور ماندی

حقیقت عبارت است از حقیقة الحقائق، اسم الأسماء، لوح محفوظ، أم الکتاب، روح و یا کل مطلق؛ آنچه که به اعتقاد حکمای اسلامی تجلی ذات غیبی حق یا غیب الغیب ( وبه اعتقاد حافظ، ظلمات و تاریکخانه) است، و به آن عالم "اعیان ثابته" نیز گفته اند. این حقیقة الحقائق یا اسم الأسماء "به هر دوری ظهوری" دارد؛ یعنی به "اسمی" از اسماء ظهور پیدا می کند؛ ظاهر می شود و از این اسم بر جهان نوری می افتد و جهان را مظهر خویش می سازد؛ و چنانچه عالم ( که همان کل مطلق است) " به یک منوال می ماند"، بسیاری از این انوار که جلوه های اسم الأسماء به اسمی است، "مستور می ماند" و به ظهور نمی پیوست. پس هر دوره مظهر اسمی یا عالمی یا کلی از اسم الأسماء یا کل مطلق است که جهان مظهر آن می گردد؛ و امور موجود در جهان، در پرتو هر یک از این انوار معنی دیگری پیدا می کند؛ یعنی انوار اسماء مختلف، معانی مختلفی دارد. مثلا معنی آزادی در قرون وسطی کاملا خلاف معنی آزادی در دوره جدید است؛ آزادی در قرون وسطی، آزادی از بند نفس اماره و بندگی و اطاعت رحمان است، حال آنکه آزادی دوره جدید، آزادی از بندگی رحمان و بندگی و اطاعت نفس اماره است...

اوقات به اعتبار حال بر دو گونه اند:

الف- وقت اندر حال وجد و محل وصال؛ قرب بی واسطه و یا قرب فرایض یا وقت "لي مع الإسم"؛ آنچه که به نهایت می رسد و با اسمی که مظهر آن است قربی خاص و وقتی خاص می یابد. چنان که حضرت ختمی مرتبت به مناسبت شب معراج می فرماید: «لي مع الله وقتٌ لا یسعني ملکٌ مقرّب ولا نبيّ مرسل». وقت حضرت ختمی مرتبت، وقت "لي مع الله" است و حال آنکه وقت " لي مع الإسم" دکارت "لي مع نفس اماره" است. وقت " لي مع الإسم" حضرت ختمی مرتبت، رحمانی است، حال آنکه وقت "لي مع الإسم" دکارت، شیطانی است.

ب- وقت اندر حال فَقد یا فقدان وجد و محل فراق؛ که عبارت است از همان قرب نوافل و نسبت با واسطه با اسم ظاهر یا روح زمانه. حکما گفته اند: "فالوقت سیفٌ قاطعً"؛ وقت شمشیر برنده ای است و حضرت مولانا می فرماید:

قال اطعمني فأني جائع

فاعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

آری وقت شمسیر برنده ای است؛ وصف آن بریدن است و بدین جهت چون بر پیکره ای فرود آید، آن را می برد؛ به دو اعتبار:

الف- هرگاه بر پیکره زمان فرود آید، آن را قطع می کند و فصلی جدید را موجب می شود، یعنی اسمی می رود و اسم دیگری می آید. اسمی محجوب و اسم دیگری مکشوف می شود؛ اسمی غروب و اسم دیگری طلوع می کند؛ اسمی غایب و اسم دیگری ظاهر می گردد؛ موقف اسمی و میقات اسمی دیگر فرا می رسد و وقت و ساعت و عصر و عهد دیگری به سراغ و سروقت جهان می آید.

ب- حالی است اعم از اینکه حال وجد باشد اندر محل وصال و یا حال فقدان وجد اندر محل فراق. حالی که به دل بنده می پیوندد، همچون برقی بر دل بنده می تابد و یا همچون شمشیری برنده بر دل وی فرود می آید و دل بنده بدان از گذشته و آینده یا ماضی و مستقبل فارغ می گردد و در آن مجتمع می شود و وحدت پیدا می کند؛ به اعتبار نسبت بی واسطه و وقت لي مع الإسم؛ و یا بر عکس گرفتار تفرقه و کثرات می شود، به اعتبار نسبت با واسطه و قرب نوافل.

وقت خود موهبتی است؛ اعم از این که نسبت بی واسطه با اسم ظاهر باشد یا با واسطه و آن را به کوشش و تکلف نمی شود کسب کرد. در هر دو حالِ وصل و فصل، بنده مقهور مشیت حق است. وقت همچون شمشیر بُرندۀ تقدیر می بُرد و مقاومت و ایستادگی در برابر آن بی حاصل است. نمی توان علیه ظهور عصری و برای دفاع از ظهور عصری دیگر تلاش و کوشش کرد و گفته اند: « اوقات موحد دو وقت باشد، یکی اندر حال فقد و دیگر اندر حال وجد؛ یکی در محل وصال و دیگر در محل فراق، و اندر هر دو وقت او مقهور است؛ از آنچه در وصل وصلش به حق بود و در فصل فصلش به حق. اختیار و اکتساب وی اندر آن میانه ثبات نیابد تا او را وصفی توان کرد و چون دست اختیار بنده از روزگار وی بریده گردد، آنچه کند و بیند حق باشد..[23]»

این که حضرت مولانا می فرماید: " صوفی ابن الوقت باشد" مراد این است که صوفی وقت را غنیمت می شمرد و غم دی و فردا ندارد. فرزند یا ابن الوقت است و تابع آن – آن هم وقت رحمانی و نه وقت شیطانی. اما این که کسانی بی توجه به روح زمانه شیطانی و وقت شیطانی " ابن الوقت" را " فرصت طلب" معنی کرده اند، بی جا و مطابق روح حاکم و وقت شیطانی زمانه است. جایی دیگر حضرت مولانا، صوفی را "ابوالوقت" می خواند، پدر وقت. یعنی بر حسب اینکه وقت پیدا کرد و در "ابن الوقتی" پیش رفت، خود منشأ اثری می شود- که این اثر می تواند به طور اعم در نظر گرفته شود- و بدین ترتیب "ابو الوقت " می گردد. امری که برای همه مقدور است، چون انسان همیشه منفعل از تاریخ نیست، بلکه گاهی منشأ اثری در تاریخ می گردد. به عنوان مثال می توان گفت که کمال ابن الوقتی رحمانی، حضرت ختمی مرتبت و کمال ابن الوقتی شیطانی، دکارت است و هر دو در تاریخ مبدأ تاریخی بوده اند.

حال و مقام

انسان به اعتبار اینکه همواره مظهر اسمی از اسماء جمال و یا اسماء جلال است، پیوسته "مقامی" دارد و به اعتبار این که همواره با اسم ظاهر نسبتی دارد، "حالی" دارد.

حال

صاحب "کشف المحجوب" می نویسد: « حال معنی باشد که از حق به دل می پیوندد، بی آنکه از خود، آن را به کسب دفع توان کرد؛ چون برود...حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده، بی تعلق مجاهدت وی بدان...»

قبلا گفته شد که اسم ظاهر و یا روح زمانه و یا حق ادواری است، تاریخی است و معنی آن از دوره ای به دوره دیگر فرق می کند. یعنی اگر حق و اسم ظاهر صاحب "کشف المحجوب" اسم الله بود، حق و اسم ظاهر ما و عصر ما "نفس اماره" است و به همین جهت "حال" او با حال ما فرق می کند. مضافا چون حال انسان به اعتبار نسبتی که با اسم ظاهر دارد فرق می کند، پس حال انسان ثابت نیست و متغیر است. چنانکه جنید رحمة الله علیه می فرماید: " الأحوال کالبروق"، احوال مثل برق ها است. حال مثل برق است، مثل برق می آید و مثل برق هم می رود و سعدی این معنی را به اعتبار این که در قرب فرایض باشیم یا نوافل، چنین می فرماید:

بگفتا حال ما برق جهان است

گهی پیدا و دیگر گه نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی تا پشت پای خود نبینیم

آری قرب فرایض است و نسبت بی واسطه با اسم ظاهر و تلقی کلمات بی واسطه و حضوری و شهودی و نشستن بر طارم اعلی؛ و قرب نوافل است و فرو افتادگی در کثرات و تفرقه و سردرگمی و کوری و تا پشت پای خویش را ندیدن. حکما گفته اند که حال موهبتی است و نه اکتسابی. صاحب کشف المحجوب می فرماید: «حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده، بی تعلق مجاهدت وی بدان...» و قبض و بسط را حال دانسته اند. مولانا در جایی به زبان مثنوی این معنی را می فرماید که تا قبض نباشد، بسطی نخواهد بود. همچنانکه تا پاییزی نباشد، بهاری نخواهد بود و تا دستت را مشت نکنی و نبندی، باز کردن آن غیر ممکن و محال است. اما امروز به جهت تغییر اسم ظاهر و خدا شدنِ خود بشر، بشر سعی می کند به طرقی قلابی –که خود جلوه خداییِ قلابی اوست – به اکتساب حالی قلابی نایل گردد. برای همین به طرق مختلفی از جمله مواد مخدر و سایر مواد دارویی متمسک می شود تا از خودِ منحلِ در کثرات بمیرد؛ از کثرات کنده شود و با اسمی که مظهر آن است نسبت بی واسطه پیدا کند.

برخی دیگر این را به غلط "حس گیری" نامیده اند و به جهت همین روح زمانه خود خدا-انگار بشر دوره جدید، قائلند که می شود "حال" را کسب کرد و با این حال اکتسابی به داستان نویسی پرداخت.[24] البته تا بدانجا که این امر به روح زمانه عصر ظاهرپرستی و خود خدا-انگاری بشر مربوط می شود، درست است؛ زیرا با رجوع به خود و قرب بی واسطه با خود – که همان خدای قلابی دوره جدید است- می شود به حالی شیطانی دست یافت. اما این حال، دیگر موهبتی رحمانی نیست و حاصلش همان می شود که گاهی اثر یک نویسنده مدعی مسلمانی و اعتقاد به الوهیت الله، با اثر یک مارکسیست ماتریالیست یکی می شود. چون رجوع هر دو اثر به یک اسم الظاهر، یعنی "البشر" است.

حال و وقت

صاحب کشف المحجوب می نویسند: « حال واردی بود بر وقت کی ورا مزین کند، چنانکه روح مر جسد را و لا محاله وقت به حال محتاج باشد که صفای وقت به حال باشد و قیامتش بدان. پس چون صاحب وقت صاحب حال شود، تغییر از وی منقطع شود و اندر روزگار خود مستقیم گردد که با وقتِ بی حال زوال روا بود و چون حال بدو پیوست، جمله روزگارش وقت گردد و زوال بر آن روا نبود و آنچه آمد و شد بماند، از کمون و ظهور بود...[25]"

مقام

کلمه "مقام" به ضم میم یعنی "محل اقامت" و "مقام" به فتح میم یعنی "محل قیام". قبلا گفته شد، انسان به اعتبار این که همواره مظهر اسمی از اسماء جمال یا اسماء جلال است، همواره مقامی دارد[26] ، اعم از این که در قرب نوافل باشد یا در قرب فرایض. مقام انسان در قرب نوافل به اعتبار حالی که دارد حسابگری و حصول و تعیین خوب و بد، زشت و زیبا و خیر و شر است. اما در قرب فرایض آنگاه که انسان از کثرات کنده می شود و به اصطلاحی از فرقان به قرآن می رود، حال و مقامش چیزی دیگر می شود؛ حافظ لسان الغیب می فرماید:

مقام اصلی ما گوشه خرابات است

خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

و یا جایی دیگر می فرماید:

منزل حافظ کنون، بارگه کبریا است

دل پی دلدار رفت، جان پی جانانه شد

آری مقام اصلی انسان "گوشه خرابات" است. اما خرابات نه به معنی رایج آن، بلکه به معنی حقیقی لفظ. کارا مانتیس و "مقام کرامت" و "منزلگه تکریم" و محل وصال، محل شهود و حضور، آنجا که جز او هیچ نمی بیند و جز او هیچ نمی یابد. مقام فنای از خود و بقای به او؛ یعنی مقام بقیة اللهی.

پس گفته شد که حال بارقه ای موهبتی است، موهبتی که سالک را در قرب به اسم ظاهر در بر می گیرد، و قرب فرایض و قرب نوافل یا حال وجد و حال فقدان وجد. وقت شمشیر برنده ای است که با بُرش، نگرانی دی و فردا را از سالک دور می کند و مقام و منزلگه سالک است. لذا می شود با ابتدای به مطالب قبل چنین گفت: وقتی وقت به حال می پیوندد، وقت دوام پیدا می کند و می شود "مقام".





تعریف قصه

شرط ادب آن است که برای تیمن و تبرک به ذکر نظری از حکمای اسلامی و اولیاء الله و در بطن آن نیز به ادامه مطلب مبادرت شود. لذا به تذکر تعریف مثنوی معنوی- که خود تفسیر معنوی قرآن است- از قصه اکتفا می شود.

ای برادر قصه چون پیمانه ای است

و اندر او معنی مثال دانه ای است

دانه معنی بگیرد مرد عقل

ننگرد پیمانه را چون گشت نقل

حضرت مولانا در دفتر دوم مثنوی قصه را تعریف می فرمایند و برای نیل بدین مقصود، به صورت و ظاهر قصه که همان پیمانه و ظرف است و به معنی که مظروف آن است، توجه می دهند و "مرد عقل" را خواهان و جویای "دانه معنی" می دانند. آن کس که به نقل پیمانه نمی نگرد و عنایتی ندارد.

قرآن نیز- که به هر لحاظ بر تفاسیرش مقدم است- بی اعتنای به ظاهر قصه به ذکر قصص پرداخته، یکی از آنها را احسن القصص نامیده و به صورت و ظاهر قصه اعتنایی نفرموده است. قصه در قرآن ابزار و وسیله ای است جهت تشویق بشر به تفکر؛ و قرآن خود آنرا "ذکر" می خواند، ذکری برای اهل ایمان و تقوا. یعنی صورت ظاهر آن وسیله ایست در خدمت باطن و معنی؛ و بیان آن بهانه ای است جهت تذکر و ابلاغ "ذکر". قصص نوح و لوط و موسی(ع) همه وسیله است تا ذکری را ابلاغ کند، همان چیزی که مولانا با ظرافت از آن یاد کرده است:

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

قرآن و قصه قرآن حکم کلی است و شاهراه هدایت؛ از صورت ظاهر به باطن دعوت می کند؛ به کل مطلق، به حقیقة الحقائق، اسم الأسماء، لوح محفوظ، عالم اعیان و روح و در آنجا احکام را القاء می کند. همان چیزی که جناب شیخ شبستری آن را تفکر می خواند:

تفکر رفتن از باطل سوی حق

به جزو اندر، به باطن کل مطلق

و شاید همین تفکر است که - به اعتبار روایات مختلف- یک ساعت آن، جایی برابر با یک سال عبادت، جایی برابر با هفت سال عبادت و جایی برابر با هفتاد سال عبادت است.[27]





1 ) استاد حبیب الله سلطانی، اوایل دهه شصت، یکدوره تاریخ فلسفه فردریک کاپلستون را نزد استاد دکتر سید احمد فردید خواند، کتابی را که استاد فردید آنرا انجیل امپریالیسم می نامید.

[2] )بعضی نسخ دیوان حافظ این مصرع را بدین صورت آورده اند: نگار می فروشم جرعه ای داد

[3] ) گفته می شود همسر راسخ یکی از بهائیان و رجال فرهنگی زمان رژیم شاه معدوم که روانشناسی کودک نیز خوانده بود، غافل از عصر صورت پرستی و ظاهرپرستی جدید، در محفلی سخنرانی کرده و گفته: حافظ نفهمیده که گفته " وجود ما معمایی است" و این را از سر جهل گفته است. اگر امروز حافظ زنده بود، به او میگفتم که چگونه دیگر وجود ما معمایی نیست و تمام مراحل فیزیولوژیکی و نفسانی آن توسط فیزیولوژیستها و پسیکولوژیستها شناخته شده است.

جالب این است که مدرنیته و تجدد یا جدیدزدگی بهائی امری مختص بهائی نیست، بلکه امری مختص دوره جدید و تمام متجددان و قائلان به اصالت مدرنیته است. به همین جهت همه قائلان به اصالت مدرنیته، اعم از اینکه مسلمان باشند یا غیر مسلمان، بهایی باشند یا غیر بهایی، بجهت اشتراک در مدرنیته دیگر اعتقادی به این که " وجود ما معمایی است" ندارند.

این مدرنیته، دین مشترک عصر حاضر است. انسان عصر حاضر اعم از اینکه رسماً یهودی باشد یا مسیحی و مسلمان وزردشتی و هندو و غیره، در مشرق زمین زندگی کند و یا در مغرب زمین، یک دین و یک خدای مشترک دارد و مظهر یک اسم است. دین او مدرنیته است و خدای او ماشین و مظهر اسم قهر و سخط حق است.

تمام مصیبت و بلیّاتی که دامن انقلاب اسلامی را گرفت بجهت سختی همین روح زمانه و مدرنیته است، آنچه با انقلاب به تزلزل افتاد؛ اما پیروان دانسته و ندانستۀ آن دست به کار شدند و یک یک مواضع مفتوح را از زیر سلطه انقلاب بدر آوردند و از آن، جز اسمی و صورت ظاهر و تظاهری بیش نماند و لاجرم بسوی ظاهرپرستی و صورت پرستی مدرن منحرف شد و کارهای انقلابی به کارهای آماری و... مبدّل شد. {یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون}

مضافاً: همه به یک نوع رقابت زشت در مال اندوزی و تکاثر دنیوی افتادند و اخلاق دنیوی که { ما الحیوة الدنیا إلّا متاع الغرور} – متاع فریبنده – منصّه اهتمام قرار گرفت و اخلاق انقلابی که مبتنی بر ایثار و گذشت بود، جایش را به حرص و طمع و تجارت و مال اندوزی و ملازمات آن داد. بلایی که هر روز بلایی می آورد و دردی که هر روز دردی می آورد.

[4] )کشف الاسرار و عدة الابرار رشیدالدین فضل الله میبدی، با تصحیح دکتر اصغر حکمت، سال 1331، انتشارات دانشگاه تهران.

[5] )اکنون این مصرع را بیشتر به این صورت می نویسند: هنر برتر از گوهر آمد پدید... بی تردید این حاصل مداخله روح زمانه ماست؛ روح زمانه گوهرپرست ما؛ و گرنه برای فردوسی و روح زمانه او که عنایت به "معنی" و "باطن" اشیاء غلبه داشته، گوهر همان سنگ بوده و حتما سنگ کمتر از "هنری و روزبهی" است. جای دیگر نیز حضرت فردوسی می فرماید:

هنر زان ایرانیان است و بس

نگیرند شیرژیان را به کس

این هنر، پاکی و طهارت جان از "خودبینی و خودپرستی" است که خود زمینه شجاعت و ایثار و فداکاری و جوانمردی و جنگاوری است. هنوز هم در گوشه و کنار مملکت یا از زبان عامه شنیده می شود که وقتی کسی را به جهت عمل ناشایستی مورد نکوهش قرار می دهند، با لحنی آمیخته به ملامت یا طعنه می گویند: بارک الله، هنر کردی!

[6] ) این تزلزل که خود حاصل تأمل بشر در ماهیت دوره جدید است، سبب ظهور یک عصر انتقالی شده است که از آن تحت عنوان پست- مدرن(Post-modern) یاد می شود.

[7] ) کلمه Art از این ریشه، موارد استعمال متعددی دارد که خلاصه ای از آن به استناد فرهنگ " The Shorter Oxford Dictionary" به قرار ذیل است:

مهارت ( skill)، آواز خواندن ( to sing)

مهارتی کلی که حاصل دانشی ( knowledge) و عمل بدان باشد.

مهارتی که مغایر با طبیعت آدمی است – آنچه که گفته می شود: "کار نیکو کردن از پرکردن است.

مهارت در امور ذوقی ( subjects of taste) مثل شاعری، موسیقی و غیره.

مهارتهای فنی و حرفه ای.

مهارت معمول در محاکات ( imitation)، طراحی، نقاشی، معماری و غیره.

[8] ) بهروز یکی از اعضای برجسته و ارکان سه گانه فرهنگستان، قصیده ای در سبّ حضرت ختمی مرتبت دارد که برای شناخت روح حاکم زمانه، توجه بدان ضروری است.

[9] )همه امور ادواری است، مثلا آنچه که در قرون وسطی یک فضیلت تلقی می شد، در دوره جدید دیگر فضیلت نیست و گاهی عین رذیلت به حساب می آید.

[10] ) قال الله تعالی:{ الست بربکم قالوا بلی}

[11] ) مظهر تام تمام اسم یا روح زمانه هر دوره ای رستم آن دوره است؛ پس هر دوره ای رستمی دارد. مضافا شاید توجه به کلمات رستم، رستی، و رست... از ماده "رستن" به هر دو معنی "روییدن" و "فلاح و رستگاری"، خود کمک دیگری به دریافت این امر باشد؛ هر چند که این راقم حجیتی برای خود در این قائل نیست و نقل این امر تنها از باب توجه دادن به آن است.

[12] ) logos نفس ناطقه است و نفس ناطقه و نطق تنها مشتمل بر قدرت تکلم بشر نیست، بلکه وجه تمایز و امتیاز کلی انسان با حیوان است و به همین جهت کلمه "ناطق"، فصل تمایز انسان از جنس حیوان. در لاتین نیز کلمه rationalis که rational انگلیسی از آن اخذ شده است – برابر logos قرار گرفته است؛ ترجمه ای که یکی از بزرگان حکمت و فلسفه جهان(حضرت دکتر فردید) آن را فاجعه ای عظیم برای تفکر بشری می داند. همین کلمه که با "رأی" عربی هم ریشه و هم معنی است، به دو صورت rationalism (مذهب اصالت رأی/ عقل) و در برابر آن irrationalism بخش عظیمی از تاریخ تفکر جهان را به خود اختصاص داده است.

[13] ) کلمه بابل (babel)

[14] ) الف- ص 81-80 کشف الاسرار و عدة الابرار، میبدی: " اصل شیطان از شطون است، نون در آن اصلی است، بر وزن فیعال و قیل هو فعلان، من شاط یشیط".

ب- کلمه Satan عبری به نظر با شیطان مترادف لفظی و معنوی می آید.

ج- یکی از حجج فقه اللغه (حضرت استاد فردید)معتقدند که شیطان از شید و شیاد و کید است و... این که فرهنگهای لغت لاتینی Satan را از عبری می دانند، اشتباه است؛ بلکه Satan سوابقی قدیمتر از زبان عبری دارد.

[15] ) من کان قتیل سیف جلالنا فدیته لقیا جمالنا:

با لشکر عشق تو مرا پیکار است

تا کشته شوم که کشته را مقدار است

گر کشتۀ دست را دیت دینار است

مر کشته عشق را دیت دیدار است

[16] ) Idea

[17] ) "او"، "وجود" است و تجلی او در آینه عدم "موجود"... پس عالم موجود-اعم از عالم امر و عالم خلق- موجودیتش را از او دارد، عکس روی او "در آینه عدم" است و گرنه هیچ است و عدم:

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

صوفی از خندۀ می در طمع خام افتاد

این "جام" همان "عدم" و "آینه جام" همان "آینه عدم" است.

[18] ) ایده تاریخی است.



[19] ) البته اسم ظاهر و مظهر در صورتی است که ما خدا را قبول داشته باشیم، در غیر این صورت مثل مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم سارتر که قائلند: این ما هستیم که "اعتبار" می کنیم؛ و گرنه، شیی نه هست و نه نیست...



[21] ) Machinary یکی از حجج فقه اللغه(حضرت دکتر فردید) machinary را با "مکر" هم ریشه و آنرا از مصادیق مکر لیل و نهار آخر زمان می دانند.



[22] ) برای توضیح کلمه Postmodern بهتر است به پیشوند لاتینی Post-به معنی "بعد از-" توجه شود؛ مثلا کلمه معروف Posturar به طور اعم یعنی" دوره بعد از جنگ" و به طور اخص یعنی "دوره بعد از پایان جنگ جهانی دوم". بر همین قیاس کلمه Postmodern هم یعنی "دوره بعد از دوره مدرن" و این معنی را افاده می کند که دوره مدرن یا جدید به پایان رسیده است.

[23] ) ص 481 ،کشف المحجوب هجویری، انتشارات امیرکبیر

[24] ) به بخش دوم این مقاله "نقد نظری قصه" مراجعه شود.



[25] ) ص 483-482 کشف المحجوب هجویری.

[26] ) ص 225 همان مأخذ: هیچ کس نیست از ما، الا که ورا مقامی است... مقام عبارت بود از راه طالب و قدمگاه وی اندر محل اجتهاد و درجت وی به مقدار اکتسابش اندر حضرت حق تعالی..."

[27] ) اگر " یک ساعت تفکر"، جایی "برابر با یکسال عبادت، جایی " برابر با هفت سال عبادت" و جایی دیگر " برابر با هفتاد سال عبادت" نقل شده، به اعتبار متعلَّق تفکر است.( صاحب " کشف الاسرار و عدة الابرار" در جلد دوم.)

مجموعۀ فلسطین با پهلوان همریشه است 4

عربدۀ یهودی و ماسونی و صهیونی با خلق خدا

( عربده کشان اسرائیلی در طوفان الاقصی، که حافظ و فردید رسوایشان کردند!)

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد

استاد سید احمد فردید ره در شرح این بیت حافظ می گوید: شیطان است که عربده می کشد. کار نفس امّاره عربده کشی است. جهان کارش امروز عربده کشی است. چنانکه بارها گفته ام جهان امروز و دوره ای که شروع می شود دکارت می آید عربده می کشد. اسپینوزا عربده می کشد... هنرمند هم عربده می کشد. چرا؟ برای اینکه شیطان زدتش. شیطان آخرالزمان، نفس امّاره زدتش... جهاد کنید. جهاد با جهادِ با نفس. بنده هم عربده می کشم. ولی می خواهم عربده بکشم در مقابل عربده کشان... می گویم آقا این بشر آخرین مرحلۀ عربده کشی است. دیگر نمی تواند این عربده کشی ادامه پیدا کند. تکلیف ما این است که عربده بکشیم در مقابل عربده. در مقابل این عربده کشان. نفس امّاره عربده می کشد، ما به نام نفس مطمئنّه عربده بکشیم در مقابل این عربده کشان... هر کس که عربده با خلق خدا کشید این تشبّه به شیطان دارد... همین مشارکت شیطان است در اموال و اولاد. این عربده است. یک چیز نیاز دارد بشر امروز؛ عربده در مقابل عربده. جهاد با، جهادِ با جهاد نفس. یک روزی انسان جهاد نفس می کرد؛ در دوره جدید دوباره جهاد با آن جهاد با نفس آمد. امروز وقت آنست که جهاد با، جهادِ با جهاد نفس شروع بشود. عربده در مقابل عربده کشانی که بازگشت کارشان به نفس امّاره است. ( سخنرانی منتشر نشده تابستان 1359)

الف- بشر در تنگنای حیرت، افتاده در آخرین مرحله مشارکت شیطان و اله هوای نفس و مستکبران خود بنیاد جهانی، به عنوان غیرالله در اولاد و اموال و احوال است. بوضح آشکار شده که { نصیبًا مفروضًا} شیطان، خودپرستی بشر و محو آیات و آثار خدا در آفاق و انفس است؛ خدایی که به اسم "الغیور" تجلّی می کند و به غیرت است از این کراهیّتِ مشارکت شیطانی بشر. بشری که با اختیار و انتخاب مقضیِ نامرضیِ شرک جلی و ماهیت کفر و زندقه، در پرستش اله هوای نفس، آنهم به نام خدای احد و واحد، چنان حق عبادت و طاعت الله را ضایع کرده که گویی برای بشر از ابتدا، جز اله هوای نفس خدایی نبوده و پرستیده نشده است! در حالی که سنّت الهی چنان است که با اولیاء خویش شوریده شود اگر، به غیر الله رو کنند؛ اگر با غیر الله مشارکت نمایند؛ اگر حتی فقط راضی به این مشارکت شیطانی شوند و به سکوت بگذرانند. این از غیرت حق تعالی به بندگی غیر الله است.

ب- یک روی جهان کفر و زندقه است که شیطان، امروز محبوبِ جهانی، سراسر اسراف به نفس و اتراف در قدرت و ثروت و شهرت و زینت دنیاست. انسان در مقام محبّ الله از این غیرت شیطان زده و کراهیّتِ " محبوب جهانی" بودن شیطان، به غیرت محبّت الله می رود. او از حُبّ الله است که کشته این غیرت می شود و می رود به جهاد با نفسِ کراهت زده و اله هوای نفس و جهادبا، جهادِ با جهاد نفس و شهید می شود، چه سلاح در دست داشته باشد و چه قلم؛ شرط محبّت، غیرت محبّ به محبوب و غیرت محبوب به مُحبّ توأمان است. آتش غیرت در جهاد با، جهادِ با جهاد نفس، شیاطین مستکبر را بنام غیرالله فرا می گیرد و بلکه می سوزاند. فلسطین محبوب است و هم محبّ؛ هم برای حماس و جهاد مسلم و مؤمن و هم برای جبهۀ خلق و فتح، و هر نام و اسم ملی و میهنی و چپ و امثال آن. شعله ور کردن این آتش، این جنگ، این غیرت را می خواهد، حال بنام شریعت و طریقت باشد یا بنام خلق. حق تعالی از محبت انسان به غیرالله به غیرت می آید و با قهر و غیبت از تاریخ، هر چه از محبّت و محبّ و محبوب غیرالله است، { ضلَّ سعیهم في الحیوة الدنیا}، گم می کند. کما اینکه قهر ذلت بار الهی با فلسطین تاریخ نکبتِ نسخه هایی محبوب از عربده های سازش و تسلیم برای فلسطین پیچیده شد. و برای فلسطین، بدون تغیُّر به خود، هرگز قهر به لطف عزت مندانه الهی بدل نمی گشت؛ و اینک جنگ " طوفان الأقصی" که آتش غیرت فلسطین بر اسرائیل بود، نشان این لطف است.

این آسان است زیرا اغیار شیطانی و شیطان زده، ملاقی دیدار اسم حُسن و لطف الهی نیستند؛ بلکه قهر را لطف و غضب را رحمت می نمایانند و در همان حال،قهر را به نام متاع لطف به فلسطینیان میفروشند! اینکه از یهودِ قهرزده، لطفی سرزند و شامل حال فلسطین شود. این مانند آنست که شمشیر آختهۀ جلّاد به حکمِ قهریِ حاکم، برگردن محکوم مظلوم رحمت آورد! در حالیکه ذات حاکم و حکم و جلاد و شمشیر ظلم، بُرندگی و بی رحمی است.

ج- اگرچه اسرائیل محبوب جهان استکباریِ شیطان زده است و بسیاری از حاکمان و حکم و شمشیرها در جهان و حتی در میان مسلمانان برای بهره مندی از فواید مشارکت جهانی در قدرت و ثروت و شهرت و زینت یهود، بر روی فلسطینیان تیز و بُرنده شده و به حکم اله هوای نفس جهانی، عربده به روی فلسطینیان می کشد، اما این مقضیِ نامرضی است و نزد آزادگان مستضعف و مسلمانان آزاده و غیور کراهیت دارد. همین محبوبیّت و مشارکت یهودی و ماسونی و صهیونی باعث می شود تا اسرائیل فارغ البال به خود جرأت دهد روز و شب بر فلسطینیان بکوبد و با آتشباری و تحریم و محاصره و حبس و قتل بر سر خلق فلسطینی خدا و هر عرب و مسلمانی عربده بکشد. جنگ، و نه عملیات، طوفان الأقصی با کراهیّت از مشارکت جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی، به عنوان شراکت غیرالله آغاز شده و ندای وجودی آن اینست: در برابر عربدۀ ظالمانۀ اسرائیلی اینک عربدۀ مظلومانه فلسطینی است. دیگر فلسطینی به آنچه غیرالله است و مرضی الهی نیست، رضا نمی دهد. در این جنگ از عربدۀ نفس امارۀ صلح و سازش های پی در پی، از عربدۀ نفس اماره آتش بس و نقض مکرر آن توسط اسرائیل، از عربدۀ نفس امارۀ عادی سازی به نام ابراهیم و به کام آزر و از عربدۀ هر چه غیرالله است، اینک و با این جنگ، نقطۀ عطفی آشکار شده است که لبّ لباب همۀ مخاصمات فلسطینی- اسرائیلی از گذشته تا حال است. اینکه فلسطینی دیگر به خودآگاهی رسیده است؛ خودآگاهی برای جهاد با، جهادِ با جهاد نفس، به عنوان کوره راهی بسوی صراط مستقیم رهایی از غیرالله و عربده کشیدن بنام نفس مطمئنّه در برابر عربده کشیدن یهودی و ماسونی و صهیونی، و نه اسرائیلی، بنام نفس امّاره. فلسطین در این خودآگاهی، مظهر اسم غیرت الله و الغیور است.اما این خودآگاهی همواره در اختصام با خودبینی، در خطرِ افتادن در شرّ مستطیرِ خود منصورپنداری است، بی آنکه از آن خوف کند به خوف اجلال؛ در این شر مستطیر، این عربده فلسطینی که به نام نفس مطمئنه می کشد، در واقع عربدۀ نفس امّاره فلسطین است که به جنگ با عربدۀ نفس اماره یهود آمده تا خود را بجای اسرائیل بنشاند! باید بر این وسواس خنّاس چیره شود؛ آنگونه که دل آگاهانه، بجای ملاقات با اسم مکرزمانه و میانجیان حقه باز، پای حق الیقین به اینکه کار عربده کشی یهود و یهودی زده دیگر تمام است بایستد. منطق جنگ فلسطینی باید این باشد که ( تزولُ الجبالُ ولا تزل. غَضَّ علی ناجِذک. أَعِر اللهَ جمجمتک. تِد في الأرض قدمک. إرمِ ببصرک اقصی القوم و غُضَّ بصرک واعلم أنّ النّصرَ من عند الله سبحانه)[1]. اینک و براساس مقدمات فوق، تلقی ما از گفتار استاد دکتر احمد فردید، در شرح شعر حافظ، در رسوایی عربده کشی اسراییل این است:

  1. چنین گفت فردید[2]: « شیطان است که عربده می کشد». به این عبارات اسرائیلی، امریکایی و اروپایی توجه کنید: « کار غزه دیگر تمام است! فلسطینیان را محو خواهیم کرد! غزه را صاف می کنیم! رهبران حماس از اکنون دیگر مرده بحساب می آیند! آنچه حماس تجربه خواهد کرد سخت و وحشتناک خواهد بود! ما خاورمیانه را تغییر خواهیم داد! غزه، شهر شرارت است! ما غزه را ویران می کنیم! ما در غزه با حیواناتی انسان نما می جنگیم و با آنان همانند حیوانات رفتار خواهیم کرد! در غزه نه برق و نه آب و نه گاز و نه غذا وجود نخواهد داشت! ما به غزه حمله خواهیم کرد حتی اگر همه اسرایمان قتل عام شوند! اسرائیل هر کاری برای دفاع از مردمش لازم است در برابر شیطان انجام می دهد! همه ما اسرائیلی هستیم! جنگ حماس علیه اسرائیل، 11 سپتامبر اسرائیل بود. توحش و تشنه به خون بودن حماس، توحش داعش را تداعی می کند! این خط مقدم بین تمدن و بربریت است، باید اطمینان پیدا کنیم هیچکس با وحشی ها روبرو نمی شود!» اینها چند کلمه از یک کتاب عربده های کلامی آنهاست؛ عربده جهان استکباری بر سر خلق خدای فلسطینی.

اسرائیل عربده می کشد؛ عربده گلوله ها و بمباران ها؛ عربدۀ مصاحبه ها و اظهارات؛ هر ساعت نه شاید هر دقیقه ئ هر لحظه از آسمان و زمین و دریا ، و اسرائیل در صفحه اصلی رسانه های جهانیِ یهود علیه فلسطین در حال عربده کشیدن است. توجه کنید حتی پیشتر دیواری دژ مانند، فاصل اسرائیل و غزه برپا کردند؛ هیولائی مجهز به تکنولوژی هوشمند که عربده می کشد!

  1. چنین گفت فردید: « کار نفس اماره عربده کشی است». نفس اماره یهودی و ماسونی و صهیونی در جنگ طوفان الأقصی بی پروا شده و خود به میدان آمده و فوق عربدۀ اسرائیلی عربده می کشد. نگران نفس لوّامۀ مزاعم همگانی یا آنچه که خود "افکار عمومی جهانی" می خواند؛ بخصوص نگران انعکاس عربده اسرائیلی در منطقه و بلاد اسلامی و میان مسلمانان، از سرزنش و توبیخ تا نفرت و خشونت و احیانًا جنگ علیه اسرائیل است. پس پیش دستانه و با عربدۀ امریکایی- انگلیسی، ایران و حزب الله و هر گروه آزادۀ مقاومی را از ورود به جنگ در برابر عربده کشی اسرائیل، منع و تهدید می کند. کشتی ها و هواپیماهای جنگی می آورد اطراف اسرائیل تا با عربدۀ ارعاب و تهدید، استراتژی وحدت ساحات را منفعل و از میدان خارج کند. حتی عربده هایی از شایعات می کشند: " اعزام نیروهای ویژه امریکایی برای آزادسازی اسرا و گروگانهای اسرائیلی در غزه!!"

این عربده های تبلیغاتی و سینمایی یهودی و ماسونی و صهیونی چاشنی هواپیماها و کشتی های جنگی می شود تا عربدۀ نفس اماره اسرائیل، پشت عربدۀ یهودی و ماسونی و صهیونی باورپذیر و ترسناک تر شود!

  1. چنین گفت فردید: « جهان امروز کارش عربده کشی است». جهان تحت اقدام اهریمن شهر عریانِ اباحه گری و لیبرالیسم است. در این شهر لیبرالیسم و اباحه گری جهانی، سیاست مداران دست نشانده یکسره و مزدورانه به یهودیت و ماسونیت و صهیونیت تعظیم کرده و کورکورانه اسرائیل را از هر عربده کشی علیه فلسطین تبرئه می کنند؛ بلکه حتی در این جنگ، عربده سیاسی علیه فلسطین می کشند که اسرائیل و نفس اماره جنگ طلب و خونریز آن حق دارد با آتش نسل کشی به فلسطین پاسخ دهد! این یعنی امکان بروز و ایفای نقش برای هرگونه نفس لوّامه ای از نویسندگان و هنرمندان و روشنفکران و کارگران و امثال آنها علیه نفس اماره اسرائیلی را از بین می برند و مجازات می کنند. این استراتژی اکنون جهانی است.
  2. چنین گفت فردید: « دکارت می آید عربده می کشد؛ اسپینوزا عربده می کشد». مساله اینست همانطور که جناب استاد گفت: « بعد از کانت، فلسفه در دست یهود قرار گرفت»، بی گمان قبل از کانت، لا اقل نزد دکارت با من اندیشنده، من هست، نامۀ تعلیق خدا را نوشت تا دست بشر برای چنین عربده کشی هایی باز باشد. اسپینوزای یهودی یکسره به مخالفت با " اتیک یهودی" می پردازد. اما به قول حضرت استاد، « کسی است که در آثارش حتی یکبار سبحان الله نگفته است». او می رود به وحدت جوهر و آنرا با وحدت وجود محی الدین عربی مساوی می گیرد. او قائل به حلول و اتحاد میشود تا روح استکباری در جهان حلول کند و همه ذیل عربده کشی اتحاد پیدا کنند ، طوعا و کرها! مداخلۀ یهود، آشکار و نهان در عربده کشی دکارت و اسپینوزا علیه خدا و سبحان الله قابل مشاهده است. تا امروز که « فلسفه را یهود دزدیده است» و بعد از نیچه و سرکوب خشن و ناجوانمردانه مارتین هیدگر، با حلقه ها و دانشگاهها در اروپا، از برگسون و یاسپرس و ژان پل سارتر تا برتراندراسل و کارناپ و ویتگنشتاین و فروید و یونگ و ادورنو، گابریل مارسل و مارکوزه و کافکا و بوبر، تا پوپر و حلقۀ وین و حلقۀ فرانکفورت و جان دیویی و لوی اشتراوس امریکایی و... عربده کشانی را بنام فیلسوف و متفلسف و روانشناس و متفکر تربیت کرده و در پشت پردۀ نظربازی شیطانی یهود و فلسفه، همه اندیشه سالاران یهود و یهودی زده را در جنگ، به صف کرده است.[3]
  3. چنین گفت فردید: « هنرمند هم عربده می کشد؛ چرا؟ برای اینکه شیطان زدتش؛ شیطان آخرالزمان؛ نفس اماره زدتش. جهاد می کند؛ جهاد با جهاد با نفس!»

شیطان آخرالزمان، یهودی و ماسونی و صهیونی است. هر کس علیه فلسطین عربده می کشد، به هر زبانی و به هر وسیله ای از جمله هنر و سینما، رمان و داستان و نمایشنامه، شیطان زده است. اله هوای نفس جهانیِ یهودی و ماسونی و صهیونی او را زده؛ بی گمان نیست های هست نما، دروج زدگی، دروغ زنی رسانه ها، نیست هایی است که امر فانیِ مستأجل، یعنی سلطه و سیطرۀ جهانی یهودی و ماسونی و صهیونی و منجمله سلطه اسرائیل را بر فلسطین و ماورای فلسطین باقی و مستدام جلوه می دهد. آنها آنقدر دروغ زده اند و هست را نیست انگاشته اند که خدا، دروج را به استدراج به صورت آنها زده است؛ این همه دروغ برای آنکه نشان دهد فانی و مستأجل نیست. لذا خود معترفند که « این جنگ برای اسرائیل جنگ بقاست.»

این جهاد کفر و زندقۀ یهودی و ماسونی و صهیونی با خلق خدا است، در حالی که با صورتک بالماسکه ای اسرائیلی، صورتکی دروغین و استدراجی، صورت و وجه شیطان آخرالزمان را پوشانده است. در حالی که دهه هاست می گوید استراتژی سگ دیوانه، بهترین پاسخ به تهاجمات فلسطینی و غیرفلسطینی است، ولی حتی با دیوانگی هم برای بقا چنین دست و پا می کند؛ در حالی فلسطینی دهه ها و در غزه کمتر از دو دهه است که با مرگ زندگی می کند و "مرگ اندیش"، میان فنا و بقا جا و مقام گرفته است. فلسطین در جهاد با اله هوای نفس امارۀ جهانی و صورت دروج زدۀ یهودی و ماسونی و صهیونی است؛ پس اسرائیل به جهاد با جهاد با نفس فلسطینی رفته است. این جهاد، عربدۀ اسرائیلی، بلکه بلندترین عربدۀ آنست! و در آن هیچ درست و نادرست، زشت و زیبا، خوب و بد نمی شناسد؛ خوب با این وصف، عربدۀ یهودی و ماسونی و صهیونی با خلق خدای فلسطینی اینبار با طوفان الأقصی روبرو شد.

  1. چنین گفت فردید: « می گویم آقا، این بشر، آخرین مرحلۀ عربده کشی است و دیگر نمی تواند این عربده کشی ادامه پیدا کند».

وقتی خلق خدا در فلسطین، با عربدۀ محاصره و تحریم و آزار اسرائیلی، روز برایش نمانده تا کسب معاش و تحصیل علم و فنّ و مهارت کند و برخورداری از تنعم های زندگی ندارد و نمی تواند جهت عبادت و شکر و کسب ادب را در روز نگه دارد؛ همچنین شب، با احوال و افکار مغشوش ناشی از ترس فردایی که معیشتش معلوم نیست؛ فقر و فلاکتش ادامه دارد و ابداع و ابتکارش بی فایده است، از فیض حضور در خلوتگاه اُنس و رجعت از روز و توبه از هر چه که در روز و قرب نوافل، از شکر و عبادت و ادب از دست رفت و ضایع گردیده، محروم است؛ به عبارتی روز و شب اش در قبض سیاست و عربدۀ نابودی حرث و نسل فلسطین یکی می شود و سوق پیدا می کند به مسابقه ای برای زنده ماندن به هر قیمتی و مساله اضطرار بقا. دیگر کارد به استخوان می رسد و این عربده کشی نباید ادامه پیدا کند. عربدۀ آتش، عربدۀ گرسنگی، عربدۀ فقر و فلاکت، عربدۀ بیماری، عربدۀ تحقیر و توهین در هر گذری، عربدۀ یورش به خانه ها بی اذن صاحب خانه، عربدۀ هتک مسجد الاقصی، عربدۀ خانه های ویران شده، عربدۀ جوانان و کودکان ربوده شده و در بازداشت، عربدۀ زندانهای مملو از زندانی فلسطینی، عربدۀ قطع آب و برق. از طرفی اسرائیل هم عربدۀ دیگری ندارد بکشد. هر چه بود در گلو انداخت و دیگر در جنگ طوفان الاقصی با آخرین مرحله عربده کشی یهودی و ماسونی و صهیونی برای انهدام حرث و نسل بنی اسماعیل و تا ظهور منجی آخرالزمان روبرو شده است. همۀ مکر شیطان آخر الزمان، با فاصله ای دور از وضع مطلوبشان، فقط حفظ وضع موجود اسرائیل است! ولی نمی تواند در این وضع بماند زیرا، وضع در ناموضع افتاده و معادله ها و موازنه ها بهم خورده است. این اقتضاء حکت تاریخِ شرکِ یهودی و ماسونی و صهیونی به عنوان { إنّ الشرکَ لظلم عظیم} است.

نکته آخر اینکه " این خودآگاهی که عربدۀ اسرائیلی اینک در آخرین مرحلۀ خود افتاده، موجد این جنگ در مقیاس بزرگ بوده است. مقیاسی که اسرائیل چنین برای بقای خود دیوانه شده و جنایت می کند. دل آگاهی و مرگ آگاهی است که خودآگاهی را قرین حقیقت می کند و کار می رود تا تمام شود".

  1. چنین گفت فردید: « تکلیف ما این است که عربده بکشیم در مقابل عربدۀ این عربده کشان. نفس امّاره عربده می کشد؛ بنام نفس مطمئنّه عربده بکشیم».

فلسطین کوره راه گذر از شهر عریان اهرمن زده را یافته و طوفان الاقصی نشان راه است. فلسطین عربده می کشد به نام نفس مطمئنه تا اهرمنِ جهانشهر عریان بشنود؛ بخت خواب زد بلکه بقول جناب استاد، بخت غربزده مسلمین بیدار شود که باید وضع در موضع باشد. اینک مقضی مرضی الهی، عدل است. فلسطین اطمینان دارد که حوالت تاریخی اسم قهر و غلبۀ یهودی و ماسونی و صهیونی عوض خواهد شد و در مقابل آن نباید عقب بنشیند. اسرائیل ضعیف و عربده اش رعب آور نیست. تردیدهای بسیاری دربارۀ امکان نگهداری سرمایه ای به نام اسرائیل در غرب ایجاد شده؛ آنهم سرمایه ای پردردسر. نفس لوامۀ آزادگان جهان و مسلمانان مردّد شروع به پرسش کرده و نفس امارۀ اسرائیل و حامیانش دچار تردید شده اند و همه از آن فاصلۀ احتیاطی گرفته اند. اینک در این آخرالزمان شیطان زده و در آستانه آخرین مرحلۀ اسم قهر و غلبه یهودی و ماسونی و صهیونی، با طوفان الاقصی و در زمینۀ اساسیِ وحدت الساحاتِ قوای مقاومت اسلامی باید گفت: "جهان یهودی و ماسونی و صهیونی، بلکه جهان یهودی زده اطرافش، بر فلسطین و لبنان و یمن و سوریه و عراق و ایران و بلاد اسلام و مسلمین به نام نفس اماره عربده می کشد و فلسطین به نیابت از همه اینها و حول وحدت الساحات و به نام نفس مطمئنه بر اسرائیل و حوالت قهر و سلطۀ کفر و زندقه جهانی عربده می کشد."

  1. چنین گفت فردید: « کسی که عربده با خلق خدا کشید، این تشبّه به شیطان دارد».

خدا غیور است؛ وقتی شیطان بر خلافت آدم بر کرۀ ارض عربدۀ استکباری کشید، خدا او را راند. هر که بر خلافت و وراثت مستضعفان بر کرۀ ارض، از جمله وراثت فلسطینیِ مستضعف بر سرزمین فلسطین عربدۀ استکباری بکشد، تشبّه به شیطان دارد و باید با جهاد اکبر و اصغر رانده شود. تشبّه به شیطان، یعنی به استکبار رفتن و همسو و همصدا عربده نفس اماره کشیدن بر سر خلق خدای فلسطین و سایر خلقان خدا. این تشبّه، اساس تشکیل دولت یهود و غصب سرزمین فلسطین و سیطره بر بلاد مسلمین بوده است؛ بگونه ای که عربدۀ نیل تا فرات و فراتر از آن، نقشه راه آن بود؛ خاورمیانۀ جدید، و بعد خاورمیانۀ بعلاوه اسرائیل از طریق پیمان ابراهیم هم عربده میان عربده ها شد. طرحهایی که عقیم ماند و به محاق رفت و بیشتر عربده آرزوهای محال استدراج زده شده است.


[1] ) نهج البلاغه، خطبه 11.

[2] ) عبارت " چنین گفت فردید"، کاری ابتکاری از جناب آقای محمدرضا ضاد در وبلاگ فردیدنامه است که ابتکاری جالب و قابل اقتباس است.

[3] ) ما در شماره 1 مجموعه "اندیشه سالاران یهود"، اندیشه گابریل مارسل را دربارۀ بقای اسرائیل اجمالا طرح کردیم و در وبلاگlatakhaf.blogfa.com منتشر شد.

مجموعۀ فلسطین با پهلوان همریشه است 3

هل أتاک حدیث "طوفان الأقصی"؟

(حدیث ابراهیم بت شکن، همان حدیث طوفان الاقصی است)

ابراهیم خلیل الله بعد از مدتها دعوت بت پرستان به توحید و ناامید شدن از ایمان آوردن ایشان، در روزی که آنها برای برپایی عیدشان چند روزی به بیرون شهر رفته بودند، به نام خدا و با تبری در دست به بتخانه رفت و همه بتهای ایشان را شکست. آنها وقتی بتهای شکسته را دیدند برای انتقام از او، هیزمی بسیار گردآوردند تا ابراهیم را به آتش مجازات کنند، { قالوا حرّقوه وانصروا آلهتکم}.

امروز فلسطین بعد از مدتها تحمل ظلم اشغالگران، در زمانی که ایشان برای برپایی مراسم عید سوکوت چند روزی مشغول جشن و پایکوبی بودند، به نام خدا و با حمله ای ویرانگر به بتِ شکست ناپذیری اسرائیل، آنرا در هم شکست. اکنون یهود جهانی با دیدن بت شکسته خود در اسراییل، در پی انتقام برآمده، آتشی بسیار گردآورده که نه تنها غزه را بلکه کلّ فلسطین را با آن مجازات کند. اما آیا قادر خواهد بود؟

آتش کینه و انتقامِ یهودی و صهیونی و ماسونی در هر ساعت و هر روزی، به شکلی در سعی برای سوزاندن فلسطین و جوانمردان فلسطینی و مسجد الاقصی است؛ از بمباران های شبانه، تا بستن آب و برق و غذا بر مردم و... ، اما آیا فلسطین و أقصی در آتش " نمرودیان" این زمان خواهد سوخت؟ ابراهیم ع چگونه از آتش ایمن گشت؟

ملا احمد نراقی در مثنوی طاقدیس گفت:

چون رها از منجنیق آمد خلیل

آمد از دربار عزّت جبرئیل

گفت هل لکَ حاجةُ یا مجتبی

گفت أما منکَ یا جبریلُ لا

من ندارم حاجتی با هیچ کس

با یکی کار من افتادست و بس

گفت اینجا هست نامحرم مَقال

علمهُ بالحال حَسبي، مالسّؤال

من نمی دانم چه خواهم زآن جناب

بهر خود واللهُ أعلم بالصّواب

چون ابراهیم ع کار خود را به خدا واگذار کرد و رضا به قضای او داد، خداوند چنان خواست که { قُلنا یا نار کوني بردًا و سلامًا}؛ و اینک ای فلسطین تو از آتش نمرودیان چه گریزی داری؟ پس خود را به خدا بسپار و بگو ( لا أقترحُ علی ربّي، بل حسبي الله و نعم الوکیل)؛ و بدان در جهانشهر امروز همان شهر عریان در شعر حافظ است؛

خاک رندان را نمی سازی شراب افشان چرا

اهرمن در شهر عریان پایکوبی می کند

شهری عریان از حق و حقیقت، شهر اباحه و اباحه گری، و در آن اهرمن حاکم است و او بر ولایت خود با شراب خباثت، مستانه پایکوبی می کند و کسی بر خاک فلسطین شراب طهارت نمی افشاند؛ این جهانشهری است که تابعین اهرمن بداندیشِ یهودی و ماسونی و صهیونی، جز بداندیشی در نظر و عمل در حق تو ندارند؛ پس به هیچ کس جز خدا امید نبند و فقط پایمردی و استقامت کن و امید به ارادۀ بالغۀ حق تعالی داشته باش که فرمود{ وأرادوا بهِ کیدًا فجعلناهم الأخسرین}.

یقین بدان که دشمنان تو أخسرین خواهند بود و همۀ سعی آنها برای نابودی فلسطین، به اذن خدا گم خواهد شد که در ذکر حکیم فرمود { هل ننبِّئُکم بالأخسرین أعمالا الذین ضلَّ سعیهم في الحیاة الدنیا}. پس شما مردان سرافراز اهدی الحسنیین هستید، چه بکشید و چه کشته شوید پیروزید.

حکمت وفلسفه تنزیهی و دفاع از انقلاب حقیقی

(مطلب منتشر نشده از رضا جلالی سال 1367)

اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفویض امر الیه

انسان در لسان حکمای غرب موجودی است افتاده بین Pathos و Ethos و در لسان حکمای متألّه اسلام، افتاده بین حال و مقام. البته قرابت Pathos با حال و Ethos با مقام، اشتراک و قرابتی فقط معنوی است و نشانه و یادی از پیوستگی معنوی فرهنگ امت واحده دارد؛ اگر چه امروز به جهت غیبت عهد فرهنگ، الفاظ در تفرقه و بیگانگی، نشانی از دورۀ غربت زبانِ بشر دارند؛ و این غربت حقیقی است حتی اگر بین دو برادر و دو هم خون باشد.

غربت چیست؟

فرهنگ هست تا حجت دور و زمانه هست. با غیبت حجت، فرهنگ نیز به پایان یا به مستوری می رود. هرگاه فرهنگ رفت پریشانی در الفاظ وتفرقه در زبان و بلبله در اقوام افتاد و بشر در غربت عصر و روزگاری قرار گرفت که انس حمدِ حقیقت از مجرای فرهنگ و زبان را از دست داد. آنچه مؤید وقوف انسان به افتادگی و حقیقت آسمانی آنست، عبارت از ادوار و عهودیست که به تقدیر حق، در ظهور و خفایند.

هر دوره و عهدی را حجتی است که می آید و احکام و حدود این افتادگی را به مقتضای حقیقت آسمانیش که عبارت از کلمه و اسمی از حقیقت مطلق است، گزارش می کند. بنابر این بشر در آستانه تحولی سترگ و انقلابی در ذیل آن کلمه و اسم آسمانی و تحت ولایت آن حجت زمان قرار می گیرد. فرهنگ ظهور می کند و شئون فرهنگی در وحدتند. برقی است و صاعقه ای که به حال انسان می زند ( الاحوال کالبروق) و این چیزی جز Pathosو حال نیست که سراغ انسان می آید.

بگفتا حال ما برق جهان است

گهی پیدا و دیگر گه نهان است

بشر با این برق در سلوک مظهریت آن کلمه می رود. با این حال یا Pathos زلزله ای در وجود انسان رخ می دهد و بشر مبتلای آن اسم و کلمه، و از آنجا واجد رنج و مشقّت و درد می شود. هر چه کلمه و اسمش به حقیقت مطلق و الله قرب بیشتری داشته باشد، بلایش بیشتر و درد و رنج و مشقتش افزونتر است.

اساسا Pathos به یک اعتبار با وَجَع که درد جسمانی است و به یک اعتبار با وَجد که درد نفسانی است مترادف لفظی و معنوی است[1]. ببینید قرابت لفظ و معنی را و دریابید حقیقت مطلب را.

این درد و رنج و مشقت از آنجا که ابتلا یا همان "پروا" و Sorge آسمانی و حکم اسماء و کلمات است، به بشر ارزانی می شود تا بدین درد و مشقت زندگی کند و باور کند که دراین عالم فانی و گذرا تنها زندگی اصیل و اساسا راه وصول به زندگی جاودان آخرت است. این همان حالی است که در سلوک نظر و عمل که قرین درد و دردمندی و رنج و مشقّت است، به زمان می پیوندد. با پیوستن حال به زمان یعنی با ادراک و حتی وجدان این معنا که اصل زندگی همان Pathos و دردمندی است، نفس تطور یافته و این حال، مقام و Pathos ، Ethos می شود. مقام همانست که هر نبی مفتخر بدان است؛ مثل مقام آدم که توبه است.

علم المقامات، وصف پیوستگی میان حال ومقام و مقدورات سلوک الی الله و واصلان کامل بلکه کُمّل اولیای صاحب مقام است که با کلماتی که به آن مقام اشاره دارند بیان می شود. امروز توبه بعنوان مقام آدم، مقام اول ونه همه آنست.

اینچنین انسان در ذیل اسم و کلمه ای که حجت زمان بدان دعوت می کند، واجد کمال و مرتبه عظمی می شود. اما عالم هرگز به یک منوال نیست و از حقیقت مطلق، شأنی پس از شأنی و کلمه ای پس از کلمه ای ظهور و جلوه می کند و حجج زمان با هر کلمه ای از حقیقت مطلق که جلوه میکند، برانگیخته می شوند تا بر حال و مقام موعود آن اسم و کلمه دعوت کنند.

و باز بشر در آستانه انقلابی دیگر، تحت ولایت حجت زمان، روزی نو و روزگاری نو را فراروی خود دارد و اینک پروایی دیگر. برقی می آید و به جان انسان می زند و Pathos دیگری در ذیل اسم و کلمۀ نو و سلوکی دیگر، و این ابتلای آسمانی است و رنج و مشقت و دردمندی دیگر که ارزانی میشود تا زندگی نو با دردی و مشقتی نو آغاز کند و باور کند که این زندگی حقیقی است. زندگی قرین دردمندی که با زندگی اسلافش که گرچه قرین دردمندی بود، به لحاظ عهد و دوره و بالمآل به لحاظ تقدیر و حجتی که برانگیخته حقیقت مطلق است، دیگرگون است. حال نیز در سلوک نظر و عمل قرین درد و دردمندی، به زمان می پیوندد و با این پیوستن، حال، مقام می شود. و همچنین باز ظهور و خفایی دیگر ...اما مساله اساسی در این میان، مأموریت و وظیفه ایست که بر عهده انسان نهاده شده.

از آنجا که بشر آینه گردان اسماء و کلمات حقیقت مطلق است و بدین ملاحظه اهل پرواست و موجودی است که به اعتبار مظهریت اسماء و کلمات، خلیفه اسم و اهل مقامات است؛ و از آنجا که اسماء و کلمات در ظهور و خفایند و مقامات نیز به تبع آنها در ظهور و خفایند، لذا قرب به مقامی نو، بی ترک مقام قبلی برای انسان میسر نیست؛ به اعتبار دیگر، تا انسان از مقام قبل "تزکیه" نشود به مقام نو "اُنس" نمی گیرد. سرّ این معنا اینست که مقام قبل برای انسان نسبت به مقام نو، عادت می شود و البته تا مقامی نو ظهور نکرده عادتی در کار نیست، ولی با ظهور مقامی نو، مقام قبل عادت خواهد بود. دین آباد میشود و عادت است، و زندگی در عادت، در لسان اولیاء دین، در گورستان ابدان زیستن است.

بنابر این انسان افتاده در این عالم، مأموریت دارد تا همواره از مقام قدیم، که عادت می شود، "خراب" شود و به مقام نو که مقام اُنس است، "آباد" گردد. در این میانه تزکیه با مرگ آگاهی، محور وصول از خرابی تا آبادی است. لذا انسان به عنوان موجود اهل مظهریت و مقامات و اهل اُنس در لسان ارباب معرفت "اهل خرابات" خوانده شده است.

بنابر این حقیقت انسان، که عبارت از مظهریت اسماء و کلمات و اُنس به مقامات و به عبارتی خراباتی بودن، افتادگی انسان میان Pathos و Ethos یا حال و مقام است. آنچه در این وضع مقرر شده همانا ملالت خاطر است از اقامت بی سلوک در حال و مقام.

مساله این است که چگونه بشر از مقام قدیم می میرد و تزکیه می شود و به مقام نو اُنس می گیرد. بعض از حکما و متألهین فرموده اند که انسان تا از مقام قبل، خاطرش ملول نشود؛ یعنی تا ملالت خاطر سراغ او نیاید، به مقام نو که عبارت از انقلاب است، اُنس نمی گیرد. اما نشان ملالت خاطر چیست و چگونه ظهور می کند؟

شاید نخستین و اساسی ترین نشان ملالت خاطر، در زبان انسان هویدا شده که به موجب آن زبان دستخوش دگرگونی سترگی شود. وجهی نظیر دگرگونی از تسبیح تا تحمید. این نشان دقیق است و ملالت خاطر جز بر این استوار نمی شود.

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قیل و مقال عالمی می کشم از برای تو

انسان خراب می شود از مقام معلوم فرشتگی ولی تا مقام محمود انسانی که مقصودی بعید است، راهی پر خطر در انتظار است. این Paragonبرای انسان است و در مظهریت اسماء و کلمات و افتادگی میان Pathos و Ethos انسان امتثال به این مثال اعلی دارد؛ یعنی مقام محمود انسانی که مقام حمد و تحمید یا مقام توحید است. ولی انسان با ملالت خاطر فقط خراب می شود و تا مقام توحید، گرفتار قیل و مقال است. در مرتبه ای قیل و مقال، فلسفه است واشراق و مرتبه ای دیگر کلام و مرتبه ای تصوف.

اهم گرفتاریهای بشر امروز این است که مقصد را فراموش می کند و از امتثال به مثال اعلی غفلت می ورزد و در فلسفه یا عرفان لانه می کند. پس در همین قیل و مقال می ماند و دفن می شود. در حالیکه مقصد مقام توحید است و راه وصول مرگ آگاهی که لازمه آن ترس آگاهی است. یعنی تزکیه از قیل و مقالی که حجاب مقام تحمید است.

بنابر این انسان قیل و مقال عالمی می کشد از برای همو. این جهت و مقصد قیل و مقال نه آنکه خود غرض نهایی است؛ بلکه باید به ساحت مقام توحید و زبان قدس و اسماء الله و کلمۀ طیبه دعوت کند.

پس قیل ومقال، آری و نه؛ آری تا آنجا که قوّت اَقدام بشر برای نیل به توحید است، نه تا آنجا که حجاب و رداء مقام توحید است.

لذا حکیم شیخ محمود شبستری فرموده:

چنین دارد نشان اهل خرابات

که التوحید اسقاط الإضافات

پس این اسقاط الاضافات می رود. این اضافات همان اشتغال به قیل و مقال حصول فلسفی و اشراقی و کلامی و عرفانی است. پس با ملالت خاطر خراب می شود و تزکیه می شود و می میرد از این قیل و مقال و این است حقیقت تزکیه و تنزیه و اینست سرّ وصول به این مقام عظمی. لذا حکمت و فلسفه تنزیهی که ناظر به معنی اخیر است، تئوری و نظر انقلاب حقیقی و مدافع مقام توحید می شود.

انسان با عنایت به حکمت و فلسفه تنزیهی که مدافع انقلاب حقیقی و زبان قدس قرآن است، در این طریق پر خطر و راه مشقت بار صبر می کند و در هر رتبه و درجه ای از انقلاب حقیقی و مرگ آگاهی واقع شده باشد، سخن او در قرب به سخن توحید شیرین و به حکمت شکرین خواهد بود. این اجر صبر صابرین است که زبان و سخنانشان از شاخ نبات کلمة الله و سخن توحید سرشار از شیرینی می شود.

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

حال روشن است که مقصد نامتناهی، و سفر طولانی، و توشه ما بی مایه و اندک است. اما این آستانۀ سلوک است؛ آستانه جهاد اکبر است و تنها کسانی بدین طریق از این آستانه گذر می کنند که به جهاد اصغر باور داشته اند.

به هر تقدیر، انسان گردآلود فقر با همتی قدسی باید تا به خورشید حقیقت نایل شود. در این طریق نه فلسفه و اشراق و نه کلام و نه عرفان هیچیک به قدر همت انسان نیست، مگر اندکی قوت در اَقدام نهند. حتی انبیاء و حضرت نبی (ص) نیز در این سفر، مقصد انقلاب نیستند.

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

انسان با نیّت در قرب به کلمات الله و زبان قرآن، انس می گیرد و در مقام اُنس( gnose) تنبُّؤ یافته و این تنبُّؤ، مبدأ گزارش اوست از عقل قدسی و کلمة الله و با این گزارش اسرار هویدا می شود. این سیر در مراتب است و این چیزی جز هرمنوتیک[2] یا دور زندآگاهانه نیست.

آیا برای "هجرت" غیر از این می توان تعبیری جست؟

مراد این نیست که به تعبیر و تفسیر هجرت بپردازیم. فقط می گوییم آیا هجرت از مقامی که عادت شده و از پرستشگاهی که به حسب عادت در آن، انسان به عبادت و سجود مقام آبائش اشتغال دارد، مقرر و تکلیف نگشته است؟ مگر نفرموده هر که در این هجرت دعوت حق را لبیک گفت شهید مرده است؟ یعنی اگر انسان در جهت اُنس به زبان قدس و مقام توحید بمیرد شهید است. چه او همواره در راه است. مهم اینست که این راه بسوی توحید باشد؛ گر نه در هر مرتبه ای با امام آن مرتبه محشور می شود.

"مداد العلماء افضل من دماء الشهداء "

انسان که به جهاد اصغر باور دارد در جهاد اکبر، بسوی مقام توحید در سلوک است و اگر بمیرد شهید مرده که افضل از شهیدِ جهاد اصغر است. مداد علماء به جهاد اکبر و دماء شهدا به جهاد اصغر می رود، و فضیلت جهاد اکبر به جهاد اصغر ناظر به فضیلت شهید عشق و مقام توحید است، به شهید میدان رزم.

انتظار حقیقی هم در همین هجرت نهفته است. انسان در هجرت از شهر خودپرستی و آباءپرستی و مقام عادت است که منتظر حقیقی میشود. گر نه در ویرانه ها و اطلال و حُطاط آخرالزمان، در پرستشگاه عادات و آباء، انسان انتظار چه کسی را می کشد؟

حجت زمان تعلق به مقام اُنس دارد و آنکسی منتظر حجة الله است که در طریق مقام اُنس است. این طریق جز سبیل الله نیست. بنابر این در طریق انقلاب حقیقی، منتظر انقلاب حقیقی، دردمند و آزرده خاطر، شهر خودپرستی و آباءپرستی و عادات را ترک می کند و در کوره راه جنگلی فرو می رود؛ در این راه بی برگشت ... بدین اعتبار زندگی یعنی مهیای هجرت بودن، هجرت از کشتگاه خویش که در آن جز دانۀ شرک نکاشتیم و بجز نحوست برنداشتیم. ولی آیا به انسان فرصت توبه خواهند داد؟

ولی مگر آیا زندگی، همین فرصت توبه نیست؟ توبه از مرتبه ای دون مرتبه ای یا از مقامی دون مقامی. بنابر این در طریق انقلاب حقیقی، در طریق مقام محمود انسانی، انسان در هر مرتبه ای و درجه ای باید استغفار کند. مگر نه اینست که بشر آنسان خواهد مرد که زندگی کرده است. پس انسان زندگی می کند در حالیکه استغفار و توبه لقلقۀ زبانش نیست، بلکه سیلی هوشیاری است از بیم غلبه غفلت و انغمار در مرتبه ای نظیر فلسفه یا عرفان.

پس برخیز و کشتگاه خویشکارِ خویش به آتش بسوزان؛ چونانکه عالم به تکویر طهارت خواهد یافت و آنگاه سبکبال و مهیا، زندگی کن و هر دم با رحیل کاروان حاضر باش که حیات آدم چیزی بیش از یک "دم" نیست و این دم در لسان اهل اُنس، "غنیمت" است.


[1] ) این ریشه شناسی را سرور ارجمندم استاد حبیب الله سلطانی که احدی از کتاب خوانده های دهه شصت نزد دکتر سید احمد فردید بود از قول جناب استاد به بنده دادند.

[2] ) روش تفقّه که با اجتهاد شیعه بسیار قرابت دارد.

مجموعه تلقیّاتِ خودآگاهانه از معنی آیات کلام الله  (7)

قول ثقلین یا قول شارح، کدام در تصدیق یوم الدین حجت است؟ (تلقیاتی از آیه 26/ معارج)

{و الذین یُصدّقون بیوم الدین}

  1. استاد دکتر سید احمد فردید گفته: دین با دانایی همریشه است[1]. بر این اساس، یوم الدین، یوم دانایی است. روزی که پرده ها می افتد و جهل ما به وعده های الهی از انذار و تبشیر، به علم بدل می شود؛ حال این تبدل در دنیا باشد یا در آخرت؟ به اختیار پرده را کنار می زنیم و در دنیا، آخرت را می بینیم و می دانیم، یا به اضطرار در آخرت پرده از دیدگانمان می افکنند؟

چگونه در دنیا یا آخرت تصدیق کنیم چیزی را و چگونه پرده از آن می افتد و به علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین آنرا رؤیت می کنیم؟

اگر در آخرت پرده بیفتد که دیگر تصدیق آنچه در پایان کار دیده ایم، بلا وجه است و بیشتر حسرت می افزاید! مانند تصدیق خورشید در وسط روز روشن که تصدیقی بلا وجه است و البته عالمانه نیست! اما در دنیا، تصدیق یوم الدین موجّه و مسبوق به علم می شود؛ زیرا با تزکیه است که پرده جهل و انکار و الحاد از چشم ما می افتد؛ گر نه در یوم الدینِ آخرت دیگر پرده ای نیست. در دنیاست که چشم جان ما مستور و محجوب شده؛ در دنیا آنگاه که پرده بیفتد و مستوری به مستی برود، تصدیق برابر است با کشف المحجوب. برای همین، تزکیه مقدم بر علم و دانایی است و لو علم توحید؛ زیرا تزکیه نباشد پرده ای نمی افتد و چشمی روشن نمی شود و حجابی خرق نمی گردد و امر نادیده و ناگرویده تصدیق نخواهد شد.

  1. ما آنچیزی را که می دانیم تصدیق می کنیم. اما چگونه چیزی را می دانیم؟ با تزکیه در محضر حق هستیم و آنجا مقام می یابیم. در این حضور اصیل است که پرده ها کنار می رود و علم به آنچه نمی دانیم پیدا می شود. سپس عالمانه به علم حضوری، تصدیق می کنیم. این صدق، مقام ماست و غیر از علم حصولی به مجهولات از طریق معلومات است. در علم حصولی هر چه می خواهیم بدانیم از طریق تصور و تصدیق و مفهومی کردن شیی است. مثلا مفهوم جهنم و بهشت، الفاظی است که در باورهای عامی و عرفی از طریق تصوراتی، تصدیق شده و شامل همه اعراضی است که بر تصور لفظ و تصدیق مفهوم آن حمل می شود. حال الفاظ و عباراتی که در وصف داغی، سوزش، رنج و درد و مشقّت می آید، و انسان آنها را تاب نمی آورد و نمی پسندد، جهنم می نامند آنهم با روش قیاس؛ در حالی که جهنم را ندیده و فقط تصور کرده و آخرت را، به دنیا تصدیق کرده است! هر جا جنگ و خون و آتش برپا شود می گویند جهنمی شده یا هر جا آرام و امن و زیبایی و فراوانی باشد می گویند بهشت است! در واقع مفهوم جهنم و بهشت و تصور آن در زندگی دنیا، به صورت قیاسی، همان بهشت و جهنمِ غربزده و یونان زده است. این علم و تصدیق آن، ما را به آخرت و زمان باقی نمی برد، بلکه این مفاهیمِ غربزده و متافیزیکی، جهنم و بهشت را نیز فانی کرده است! در حالی که این قیاسات دنیاییِ جهنم و بهشت به بهشت و دوزخ آخرت، قیاس فانی به باقی، قیاس عدم به وجود، قیاس دنیا به آخرت، قیاس باطل به حق است؛ و این همه چیزی جز تلبیس ابلیس شقی نیست.

نمی توان در دنیا تصوری منطقی از یوم الدین داشت. بدین قرار که یوم الدین در عالم فانی، کمّی نیست که اندازه و مقدار داشته باشد؛ یوم الدین در عالم فانی کیفی نیست که حالت و چگونگی روز یا علم و جهل در آن متصوّر باشد؛ یوم الدین در عالم فانی وضعی نیست که آنرا در نسبت با چیزی در دنیا سنجید، مثلا دانایی آخرت با نادانی دنیا یا روز آخرت با روز دنیا یا فنای دنیا با بقای آخرت؛ یوم الدین در عالم فانی أینی نیست که در آسمان یا زمین جایی و مکانی برایش دانست؛ یوم الدین در عالم فانی متی ندارد که با تصورات معلوم در زمان فانی، مجهولی در زمان باقی را معلوم ساخت. یوم الدین در عالم فانی ملک نیست که علم و جهل ما یا تکذیب و تصدیق ما آنرا در حیطۀ مقدورات ما قرار دهد؛ یوم الدین در عالم فانی فعل نیست که وقوع یا عدم وقوع آنرا در عالم، مؤثر بر وقوع یا عدم وقوع آن در آخرت بدانیم. یوم الدین در عالم فانی انفعال نیست که آنچه یوم الجهلِ این عالم لا محاله به یوم العلمِ آخرت منتهی شود و اینکه اختیار و صاحبان اختیار علم مرضی مقضی آنرا نقض کنند؛ یوم الدین در عالم فانی اضافه نیست که به وجود یوم الجهل، اضافه میشود یوم العلم یا وجود تکذیب یوم الدین اضافه می شود به تصدیق یوم الدین. اساسا هر کدام از این عوارض، در زمان فانی و بر موجود فانی عارض و حمل می شود، و هرگز راهی بسوی امر باقی و وجود باقی، مانند آنچه در آخرت هست ندارد.

با تهذیب نفس است که در دنیا، خدا با اسم مالک یوم الدین جلوه می کند و انسان در مقام صدق و با مظهریت این اسم آنرا در دنیا تصدیق می کند. در این مظهریت، انسان می رود به اختیار، در حالی که در آخرت که اختیار و مظهریت و از نو ساختن ماهیت نیست، با افتادن پرده ها و رویت آنچه در دنیا بدون تزکیه نادیدنی و نادانستنی بود همه مقهور و محکوم این اسم اند. یوم الدین، روز دنیا و زمان فانی نیست، بلکه روز آخرت و زمان باقی است. جوهری نیست که زمان فانی بر آن حمل شود بلکه اسمی است که در دنیا، به آن رب الناس با جان ناس، ارتباطی بی تکیّف و بی قیاس دارد و انسان را در همین دنیا و در زمان فانی می برد به زمان باقی و آخرت و تصدیق یوم الدین. بنابر این تصدیق یوم الدین، تصدیق معطوف به تصور نیست، بلکه تصدیق بسوی کلام الله است. این تصدیق فلسفی و منطقی نیست بلکه صدّیقین و صادقون اند که در تزکیه به علم المقامات می روند و در حضور حق مقامی دارند. با کشف المحجوب، علم و دانایی و دین می آید. در دنیا به آخرت می روند و با علم حضوری به لقاء الاسم مالک یوم الدین. این در حالی است که منطقی و فلسفی، صدق را به فضایل اربعه یونانی و غیر ملتزم به وحی، بجای "علم المقامات اُنسی ملتزم به وحی می برد و فیلسوف و متکلّم و فقیه، هم صدا در فضیلت حکمت، از فضیلت صدق می گو یند و صدیقین می ستایند!! و باز تصدیق را به تصور و تصور را به تصدیق حواله می کنند و دست آخر بصیرت یوم الدین را در تحصیل فضایل و کسب معارف می انگارند!

  1. حالا هر تصور منطقی از یوم الدین، تصوری لفظی و معرَّف به قول شارح است؛ در حالی که {یُصدّقون بیوم الدین} خالی از تصور حصولی است و تنها تصدیق قول رسول است که در پیوست {إن هو إلّا وحيٌ یوحی} همیشه گفته ایم صدق الله العلي العظیم.

این تصدیق به حجت الله بودن رسول و کلام زمان باقی است و نه تصدیق آیات الله به حجت الطاغوت منطقی و کلام یونانی فانی.

آنچه در مظهریت اسم مالک یوم الدین به حکم { إنّا سنلقي علیک قولًا ثقیلًا}، القاء اسم و کلمه و نیز قابلیت نفس مزکّی است که به معیّتِ آن اسم، و سپس به مظهریت آن است، یعنی نفسِ قابل، معلَّم به علم حضوری در محضر ربوبی است؛ و آنچه به سینه اش القاء می شود، نه " قول شارح" و خبر حجت طاغوت یونانی است که در او احتمال صدق و کذب علی السویه است؛ بلکه قول ثقیل[2] کلام الله و کلام عترت الله است که هر دو ثقل شان در صدقشان است؛ و به این قول است که در مقام مصلّین، در دنیا و به اختیار، یوم الدینِ آخرت را تصدیق می کنیم.


[1] )این قول را از سرور ارجمندم استاد حبیب الله سلطانی، که احدی از کتاب خوانده ها نزد استاد دکتر سید احمد فردید بود، اخذ و ضبط کردم.

[2] ) ثقلین عبارت از ثقل اکبر یعنی کلام الله و ثقل اصغر یعنی عترت الله است، و " قول ثقیل" می تواند هم بر کلام الله و هم بر قول عترت الله صدق کند.

تلقیّاتٌ من آیة 182/ الاعراف: "دروج زدگی" هو کلامٌ آخِر ل " غربزدگی"

(هذه ترجمة من عنوان " دروج زدگی، بیان دیگری از غربزدگی است" في 8/4/1402)

{ الذین کذّبوا بآیاتنا سنستدرجهم من حیثُ لا یعلمون}

یضرب اللهُ " دُروجَ" أو " دُروغ" ( باللغة الفارسیّة) أي " الکذبَ" علی صورة[1] الذین کذّبوا الآیات الإلهیّة، و إنّه من حیثُ لایعلمونَ أبدًا. " دُروج" هو مصداقُ ما بالذات للکذب.

العالمُ فانيٌ، الزمن فانيٌ و الإنسانُ فانيٌ، فکلّ هذه تقول بأنّ العالمَ و الزمنَ و الإنسانَ هم فانیون، غیرُ حقیقیّین و غیر اصیلین.

من الآیات الالهیّة هي " الفناءُ بعد البقاء" أو وجود القوسَین، أيّ "یخرجُ الحيَّ من المیّت" و " مخرج المیّتَ من الحيّ"؛ فمَن یعتقد أنّ الفانيَ هو الباقي و الأصل، کأنّ یکذّبُ الآیات الالهیّة، أيّ " فناء العالمَ و فناء الإنسانَ" و " فناء زمن العالمِ و زمن الإنسان".

الآن في هذه العالم الفاني، الملکیّةُ فانيٌ و الإنسانُ فانيٌ. وتکون القدرةُ، الرُتبة و المنصبُ، الثروة، الأموال و الأولادُ، الحرثُ و الثمرات، الشهرةُ و الجمال، التکنیکُ و العلمُ، و... فانیین.

الزمنُ الفانيُ إذ یمرّ علی کلّ ما یتعلّق بالإنسان الفاني و العالم الفاني، یُبلاه و یفرغه و یجعله غیر مزدهرة. لکن عندما لا نعتقد هذه الحقیقة و نأمل في کلّ شیءٍ عند الإنسان الفاني و في العالم الفاني و الزمن الفاني لکي نَخلد، فهکذا نُکذّب " الآیات الالهیّة" و نکذّب " الرجوع إلی الله سبحانه"، و في النتیجة نعتبرُ کلّ فانٍ و کاذبٍ، باقیًا و صحیحًا.

یبدو اللهَ لنا هذه الأکاذیب الفانیة، و " این نیست های هست نما" أي "هذه الأعادم التي تُظهر نفسها الوجودَ"، علی صورة الحقیقة الباقیة؛ و في الواقع هو یضربُها علی صورنا. و تصیرُ صورتنا، صورةً کاذبةً و " دروج زده" أي "مُستدرجة". کما قال استاد الدکتور السید احمد فردید: " دروج زدگی" أي الإستدراجُ هو کلامُ الآخِر ل " غربزدگی[2]".

فنحن نتصوَّرُ نفوسنا علی الصُور الکاذبة کَ الرئیس، المالک، البروفسور، المفتي، الشیخ، الجمیل، الشهیر، الغني، القوي، و...

فهکذا عندما یجهد الإنسانُ لاکتساب کلّ هذه الأمور ال "بلا معنية"، هو یشتغل " بما لا یعني" بطریقةٍ لا یعلمه أبدًا، لأنّ لقد استبدل الفانيَ بالباقي، و الکذبَ بالصحیح.

کذبةُ المنصبِ الفاني؛ کذبة الثروة و الأموالِ الفانیة؛ کذبة الأولاد و الذرّیة الفانیة؛ کذبة الجمال الفاني؛ کذبة العلمِ الفاني و عناوین العلمیّة الفانیة؛... و کلّ شيءٍ فانٍ و کذبٍ الذي یُظهر نفسه الحقیقة و الصحیح، کالخلود و الدنیا و ما فیها، تکون مؤلمة و موجعة بالنسبة لنا، إذ نعرفُ بأنّها فانيٌ و علینا أن نترکها کلّها و نذهب. بل العذاب الأکبرُ أنّ نغرم بشيءٍ ما و نعتمد به، و نترکه جبرًا.

إذن ینطوي ألمُ المغادرةِ في ماهیّة "جلاء عن الأمر الفاني" و في " کذبة خلودُ الأمر الفاني". یعذّبُ الإنسانُ نفسه تَدریجیًّا عندما یُفتنُ به، و هکذا وضعَ اللهُ استدراجَ في الامور الفانیّة، و هو نفس الألم التدرّجي.


[1] ) هنا نقصد معنی الکلمة "الصورة"، بما نستفید من معناها في الحدیث الشریف : « خَلَقَ اللهُ آدمَ علی صورته»

[2] ) في معنی ال" غربزدگی" ( التي لا علاقة بینها و بین الکلمة " الغربنة") یمکننا أن نقول: الغربُ (غیر جغرافيّة) هو في " غروبِ شمس الحقیقة" و یُصاب البشرُ بالظلمة و بشرِّ إنکار و إلحاد الحق و الآیات و الأسماء الإلهیّة و في النتیجة یقعُ في نهیلیزم للحق و الحقیقة، ف یظنّ الوجودَ عدماً و العدمَ وجوداً و حقّا.

مرگ و مقدورات ما

(بازنویسی و تلقی از سخنان استاد دکتر سید احمد فردید در انجمن حکمت و فلسفه مورخ 16/6/1360)

(متن منتشر نشده آبان 1400)

1- طرح مساله

« انسان می میرد زیرا، کمال آدمی در مردن است. او در حضور اصیل مرگ حاضر است؛ در این حضور اصیل است که «انسان کامل» ظهور می کند. اما این عالَم بر ستون غفلت بنا شده تا آدمی از هیبت حضور مرگ دمی بیاساید و باز به خود آید و آناتی در حضور مرگ باشد. انسان در میانۀ غفلت و هوشمندی افتاده، چنانکه جناب مولانا جلال الدین بلخی می گوید:

اُستن این عالم ای دل غفلت است

هوشمندی این جهان را آفت است

بسیار هستند کسانی که یکسره از حضور مرگ غیبت می کنند و از وجود مرگ غفلت دارند؛ یعنی آنها که دائم از مرگ می گریزند و در تغافل ماندگارند، جز تمنّای جاودانگی چه دارند که جناب مولانا جلال الدین بلخی از قول ایشان می گوید:

آن یکی می گفت خوش بودی جهان

گر نبودی پای مرگ اندر میان

بدان که " حیات انسان، دوری است از حضور و حصول". حصول هر آنچه که در روز می جوید از علم و صنعت و فن یا روشنتر، نان و آب و معاش زندگی به نحو حصولی. هر چه این کسبیّات و تحصیلات بیشتر می شود، حیات حصولی قوّت می گیرد و روزش درازتر و شبش کوتاه تر می شود. حصول، اینچنین در حیات انسان تفصیل می یابد و لاجرم حضور در اجمال است. بالعکس هر چه از تصرّف در عالم به قصد کسب معاش و تحصیل معلومات فاصله می گیرد و اصطلاحا عملش کم می شود، حضور در او قوّت می یابد و شبش درازتر و روزش کوتاه تر می گردد. حضور، اینسان در حیات آدمی در تفصیل و لاجرم حصول در اجمال می افتد.

2- در دور حصول چه می کنیم؟

انسان نمی تواند یکسره و همواره در دور حضور قرار گیرد و یا در مدار حصول بچرخد؛ بلکه آدمی از حضور به حصول و از حصول به حضور می رود و افتاده میان ایندوست؛ هم زندگی می کند و هم می میرد؛ انسانی در میانه زندگی و مرگ؛ چرا که هم شب دارد و هم روز. اگر این دور برقرار بماند و زندگی دنیا بر مدار آن باشد، انسان هرگز گرفتار مکر لیل و نهار نمی شود. باید در نظر داشت که این زندگیِ حضوری و حصولی بشر، امری تاریخی است. در هر دوره تاریخی، بشر به زندگی و مرگ، به دور حصول و حضور به گونه ای نظر کرده که خدا مقدّر داشته و البته با انتخاب و اختیار آنچه مرضی و نامرضی الهی است. یعنی در حصول هم امر مرضی هست و هم امر نامرضی و ایضاً در حضور هم همینطور. اگر در آن دوره تاریخی، گرفتار قهر و غلبه، قحط و غلا، جنگ و غارت و ظلم و جور بود، به گونه ای، و اگر مبتلا به آرامش و صلح و امنیّت و فراوانی بود به گونه ای دیگر در حضور و حصول، روز و شبش را طی می کرد.

پس بسته به اینکه آن دوره تاریخی مظهر و مجلای اسم قهر و قبض رزق و ناامنی باشد، یا اسم لطف و بسط رزق و امنیت، روز و شبش قهری یا لطفی است. بر این اساس گاه شدّت حضور است و گاه شدّت حصول، گاه معیشت روز است و گاهی دیگر معنویت شب. ولی مردان خدا چه در روزگار قهر و چه در عهد لطف، در میانۀ معیشت و معنویت در تعادل اند. انسان در روز روشن، کسب و کار، تحصیل علم و تلاش معاش می خواهد؛ بهبود زندگی و طلب برکت، تا از فقر مادی در امان بماند و ایمانش باقی باشد. اینچنین در روز روشن، حصول در تفصیل است و حضور در اجمال. بشر اینک در مسیر قرب الی الله و قرب نوافل است. حضور، اجمالا هست؛ خدا ترس است و جهت عبادات را در زندگی فراموش نکرده، بلکه باور دارد که اگر در راه کسب معاش حلال از خانه بیرون شود و در راه بمیرد، او شهید است. یعنی واسطه ای در کار هست که راه تقرّب الی الله است. بشر به نحو تاریخی سعی داشته و دارد مطابق تخصصش، مهارت و معلوماتش و نیز قوّتش نانی به کف آرد و به غفلت نخورد، سرپناهی فراهم کرده و شغلی بسازد و در ضمن همه اینها خدمتی هم بکند. اگر چه گاهی هم دانسته و ندانسته ضرر می رساند. کسب موفقیّت در این دور، وقتی بدست می آید که سروکارش با علم مهارتی و تجربی به نحو اجمالی و با علم تخصّصی به نحو تفصیلی باشد. از آنجا که آدمی می خواهد قلمرو و امکانات خود را در دنیا گسترش دهد و از طرفی بیشتر و بیشتر بدست آورد، در این دور به گونه ای عمل می کند که تو گویی هرگز نمی میرد و اصلا مرگ برایش مطرح نیست. انگار فقط تأسّی به مقدّمِ کلام مولا علی بن ابی طالب ع دارد که فرمود: «برای دنیایت چنان کار کن که گویی تا ابد زنده ای»! حتی اگر در تلاش معاش، مرگ برایش مطرح شود، دلش می خواهد هرگز نمیرد؛ شاید می خواهد اگر از مرگ هم چاره ای نباشد، باز این زندگی دنیا برایش استمرار پیدا کند. لذا زندگی اخروی را هم از سنخ همین زندگی دنیوی می بیند. شاید مستمسکش شعر شیخ محمود شبستری باشد که می گفت:

"صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی"!

ولی بشر می خواهد در مقابل زندگی دنیوی، با همه سخت کوشی های مشروع برای کسب و کار و تحصیل معاش و حصول امکانات و معلومات، یک علامتِ "راه لایتناهی است" بگذارد؛ تا اینچنین محدودیت هایش را از بین ببرد و سر آخر بگوید من نمیمیرم! این چیزی است که آدمی نیاز دارد تا در دور حصول تفصیلی و در روزِ قرب نوافل بتواند زندگی کند. اما توجه داشته باشیم، عالِم علم حصولی، چه فیزیک چه ریاضیات، چه شیمی یا نجوم و حتی علوم انسانی یا معماری و تجارت، برایش مرگ مطرح نیست.

در قرب نوافل، بشر جلوی رویی دارد و پشت سری. پشت سرش تاریخ است و از آن برای جلویش، یعنی آینده استفاده می کند. پس همواره عملش چنان است که در جلو برایش امکاناتی و بهتر بگوییم مقدوراتی هست و گاه آنقدر زیاد است که مقدورات جلویش، نامتناهی جلوه می کند. تصور کنید اینجا ایستاده اید و لحظه ای بعد به جای دیگری می روید. همین رفتن از اینجا به جای دیگر، حرکاتی است که انجامش مقدور شماست؛ حرکاتی که در اختیار شماست و به نظر چنین امکانی از حرکات و چنین مقدوری نامتناهی است. حسب عادت آدمی در عمل چنین می اندیشد که گویی مقدورات و قوای او غیر النهایه است. اینکه پول جمع می کند، اموال گرد می آورد، به فکر اولاد است و می خواهد از خود میراثی باقی بگذارد. این در دور حصول، طبیعی است؛ آنهم حصول تفصیلی و البته غلط هم نیست. چنان عمل می کنید که انگار همیشه هستید و می خواهید آخرت را هم دنباله همین دنیا قرار دهید. از یک طرف اولاد را جانشین خود می بینید و او را مقدورات خود محسوب می کنید و با خود می گویید، حال که قرار است من بمیرم، بگذار فرزندانم که خود من هستند مقدورات من را ببرند و این الی غیر النهایه ادامه می یابد. اینگونه من نمی میرم؛ این میراث وقتی به میراث دار درست برسد و مقدورات او دنبال شود، تو گویی همواره خود را در این دنیا زنده می بیند. گرفتاری آدمی آنجاست که این استمرار خود در میراث، و نمردن در دنیا از طریق نام و اولاد و هم دوام مقدورات را، مطلق بینگارد. چیزی که لایق شأن انسانی نیست. این دیگر {بَطِرَت معیشَتَها} است. اینکه مقدوراتش به ثروت و قدرت و شهرت و زینت حیات دنیا بدل شود و میخواهد یک نظام موروثی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی درست کند و حُکم براند. این نعمتها و مقدورات، زندگی او را " بَطر" و به بدمستی و یاغی گری علیه خدا می کشاند، به گونه ای که هیچ حد و مرز شرعی و عرفی نمی شناسد؛ و علم حصولی و تحصیل معاش و ایجاد مقدورات لایتناهی برایش توهّم جاودانگی می آورد و از اساس منکر شبِ حضور و خلوت اُنس می شود. او دیگر از حضور در محضر قدسیان رویگردان می شود و جهت عبادت را که برای شکرانه نعمتهای مقدور است، رها می کند؛ اینگونه علم حصولی حتی اگر علم توحید هم باشد، علم اخلاق یا فقه و کلام، آدمی را به جهنم نفسانیّت خود می کشد و از آنجا هیزم جهنم آخرتش را مهیّا می کند.

آنکه شب و حضور در محضر حق را فراموش کند یا از آن اعراض نماید و غیر دنیا را نخواهد و همه تلاش معاشش مصروف جمع کردن اموال و کثرت اولاد و توسعه مقدورات است - بی آنکه جهتش عبادات و شُکر باشد، چیزی که حدّ یقف و تحدید کننده حدود خواسته هاست - چنین کسی چه فرد باشد و چه اجتماع یا مملکت، هر چه بیشتر بدست آورد باز بیشتر می خواهد و نام آن را کسب روزی حلال، دوندگی بسیار یا رفاه عمومی و توسعه ملّی می گذارد. آدمیان حس می کنند هنوز فقیر و محتاجند یا خیلی چیزهاست که بیشتر می خواهند بدست آورند؛ یا اینکه ندارند و می خواهند داشته باشند. درچشم و سینه شان تنگی احساس می کنند، هم از حرص و طمعِ داشتن مقدورات بیشتر و بدون توقف تاختن؛ و هم از ترس و خوف آنکه هرچه بدست آورده اند از دست بدهند؛ یا دشمنان و رقبایشان چشم داشتی به آن داشته باشند و آنرا از دست شان درآورند؛ و هم غم و اندوه از دست دادن اسباب و امکانات و مقدوراتشان در اثر جنگ، بیماری و "مرگ"! ازاین تنگی هاست که قول خدای سبحان: {و معیشةً ضنکا} وصف حال اینان است.

3- در دور حضور چه می کنیم؟

اما اوقاتی در زندگی هست که آدمی در بعض موارد، از قبیل تحصیل مهارت و کسب علم و کار و درآمد شکست می خورد. گاهی جوانی است که عاشق می شود و در عشق می شکند و سرخورده می شود. آدمی به اینجا که می رسد، مقدوراتش از حالت متعارف و عادی کسب و کار و تحصیل امکانات لایتناهی خارج می شود؛ همه چیز برایش بی معنا شده و از اعتبار می افتد. بخود می گوید اصلا این عالم و این دنیا بی اعتبار است. همۀ ایده آل ها، نقشه ها، دوز و کلک ها، طاق و جفت ها و چرتکه هایی که انداخته تا مقدورات بیشتر کسب کند یکدفعه فرو می ریزد یا دست کم به تزلزل می افتد. با خود زمزمه می کند: ای دنیای دنی!، به خدا دنیایش نمی ارزد! آدمی که قرار است بمیرد، حرص مال دنیا ارزشش را ندارد! پول مثل چرک کف دست است! چرا چنین می گوید؟ چون مشکلات پیش آمده و بلکه هجوم کرده، و نتیجه، شکست و سرخوردگی، فقدان و نقصان در علم و کار و عشق و امثال آن! آدمی فقط از عالِم و دانشمند و فیلسوف شدن، کاسب کار شدن، دوست شدن، ازدواج کردن، مدیر شدن، فقط چشم به یک چیز داشته و آن را دیده و دل در گرو آن سپرده و حتی همه چیز را برای همان یکی می خواسته و بس. چنین کسی، تلاشهایش در جهت کسب مقدورات و حیات جاودان در زمان نامتناهی نبوده بلکه، حیات و مقدورات را فقط برای همان وقتی می خواسته که با معشوقش و محبوبش یا مقصودش و مطلوبش به سر می برده است. حال اگر شکست بخورد و دستش کوتاه گردد، او در این حالت "وقتی"، به سراغش می آید که در آن وقت، دیگر نقشه های عاقلانه و طرح های معمولی برای کسب مقدورات نظری و عملیِ بیشتر جایی ندارد. جدا از این، گاهی انسانِ شکست خورده و سرخورده پیر می شود. با خود می گوید فلان کار را می توانست انجام دهد ولی نکرد؛ فلان چیز را می خواست ولی نداشت. جمعاً برای مقدوراتی که نتوانسته داشته باشد حسرت می خورد، مثل کسی که مرده و حسرت بازگشت به زندگانی دارد. شاید از آنجهت که زاد و توشۀ سفرِ آخرت فراهم نکرده یا بالعکس، شاید که می توانسته مال و منال بیشتری در دنیا جمع کند یا به میراث بگذارد. چنانکه جناب مولانا می گوید:

هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ

حسرتش آنست کش کم بود برگ

حسرت متعلق به پیرهاست! این که انسان می خواهد در روزِ قرب نوافل، بدون طولانی کردن این روز و کوتاه کردن شبِ قرب فرایض - با ملاحظه جهت عبادت و شکر - الی غیرالنهایه به مقدورات خود بیفزاید؛ حال چه توشه آخرت بنامد و چه میراث دنیایی اش؛ ولی چون نتوانسته چنین کند، پس حسرت می خورد. از طرفی هم نمی شود حسرت نباشد، درست آنست که محو حسرت ها نشویم.

نکته مهم اینکه، آدمی در دوست داشتن ها و عشق ورزیدن ها هم با مرگ قرین و همنواست. گاه یاد کردن از مرگ در عشق، برای صدق نیت در گفتار و عمل است. مثلا کسی می گوید: الهی قربانت شوم! فدای تو بشوم! دوستت دارم و برایت می میرم! اینها عباراتی است که وقتی آدمی به زبان می آورد در واقع از طلوع روز کسب و کاسبی، به غروب روز حصول رسیده و هر چه تحصیل و اکتساب است برایش اجمالی شده و بالعکس، به شبِ حضورِ تفصیلی وارد می شود. لذا حضور است و مرگ، و نیز حصول است و غفلت از مرگ؛ بلکه در روزگار ما فرار از مرگ و مردن.

4- آیا می توان یکسره در حضور یا در حصول بود؟

آیا می توان یکسره مرغِ مرگ اندیش شد یا بالعکس همواره چشم تنگ دنیا دوست داشت؟ آیا می شود همواره عاقبت اندیشِ آخرت شویم یا در مقابل دائما عافیت اندیش دنیا باشیم؟

بی گمان محال است آدمی همواره در حضور یا همواره در حصول زندگی کند. از گرفتاری های بشر امروز این است که مرگ را فراموش کرده و مقدورات خود را نامتناهی توهّم می کند. از آنرو که به علم حصولی برای زندگی و کسب علم و کار و معاش اصالت می دهد. به این معنا که علم و تکنیک و شغل و نان و اموال و اولاد برایش وجود توسّلی و تسبّبی ندارد. اینها دیگر تو دست آدمی نیستند، بلکه خود فرادست یا حتی آنسوی تو دستی و فرادستی بشر شده اند؛ حتی "نه با جهت عبادت و شکر"، که "به قصد تفاخر و تکاثر" کمک می کنند تا حریصانه، مقدوراتش نامتناهی و بی پایان باشد. بی آنکه آدمی از عبادالله باشد. پس اینها از دست آدمی خارج میشود و بلکه فرادست او می افتد، و دیگر به آن دسترسی و تسلّط ندارد.

این گرفتاری بزرگی است که عالِم علوم، کاسب معاش، مقدورات را نامتناهی می بیند و برای خود، فرد، جماعت و کشور نسخه ای از مقدورات نامتناهی می پیچد و نام آنرا آسایش، رفاه و توسعه می گذارد؛ با این نام، وعده بهشتیِ مملو از خوشی و کامیابی و لذت می دهد؛ آنطور که گویی مرگ از حیات فرد، اجتماع و کشور می رود. اگر مرگ برود، همت، شهامت، کرامت و شجاعت هم می رود. دیگر در میدانی قدم نمی گذارد که نیاز به کرم و احسان و ایثار و شهادت داشته باشد. مقاومت را که از جنس صبر و ایثار و شهادت است، خوشایند نمی داند. بالعکس مقدورات نامتناهی، عافیت طلبی و خود خواهی و زیاده طلبی می آورد. حتی ممکن است منافقانه از شهادت و ایثار بگوید، ولی در خفا، جز فرار از مرگ و رقابت برای کسب مقدورات نامتناهی، چیز دیگری نخواهد. مقدورات حدّ یقف دارد که باید بنا به ضرورت حیات بشر کسب شود؛ ولی اشکال اساسی جاه طلبی و حرص مال و منال است که آدمی با آن در حصول مقدورات نامتناهیِ وهمی گم می شود. با ریاستی متوهم می گردد که این مقدور تا ابد هست و هر چه جلوتر می رود ریاستی به دنبال ریاست دیگر، ثروتی به دنبال ثروت دیگر، شهرتی بدنبال شهرتی دیگر،بیشتر و بیشتر عِدّه و عُدّه برای هوای نفس فراهم میکند؛ اینگونه مقدورات وهمی در او تَفرعن و غفلت متفرعنانه می سازد.

به هر حال انسان "اوقاتی" دارد که مطابق با آن فکر و عمل می کند و حالی سراغش می آید. نظر به آنچه دارد می اندازد؛ همه امکانات و اسباب زندگانی که بدون حد و مرز یک عمر جمع کرده است. ولی یک چیز مقدورش نیست و آن اینکه نمیرد.

«مرگ اساساً امکانش در عدم امکان است». یعنی مرگ در حوزه ممکنات نمی گنجد و عالم دنیا، عالم ممکنات است و مرگ از عالم امکان نیست. بعضی گمان دارند که در این دنیا با علم چیزی کشف می شود که آدمی نامیرا شده، هیچوقت نمیرد. این خیال خام در سرها موج میزند که علم ترقی میکند و بالاخره روزی با اکسیر بی مرگی، بر مرگ غلبه می کند. همین خیال خام تباهی را بیشتر و قلب و جانش را تیره تر می کند و با تیرگی بسوی مقدورات بیشتر میرود. به قول جناب حافظِ کلام الله مجید:

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل هنوز

باطل در این خیال که اکسیر میکند

یعنی بشر می کوشد همه استعدادها و علوم و فنون و کسبها را استخدام کند؛ همه امکانات را به صف نماید؛ ثروت ها را تخصیص کند برای تحقق مقدور نامیرایی. آزمایشهای بسیار میکند و در خلال آن انسانهای پرشماری را چون موش آزمایشگاهی می کشد و هیچ مرز اخلاقی را معتبر نمی داند. علیرغم این، یک چیز قطعی است و از هر چه قطعی تر: «آدمی از عدم به زندگی آمده و بعد هم از زندگی به مرگ می رود». این حضور اجمالی است.

اجمالا گفته اند بشر جاودانه به زندگی در جنة اللقاء امکانی آمده، ولی گناه کرده و گناه، مستلزم این شده که میرا بشود و باید بمیرد و دوباره زنده گردد و حساب پس دهد. معمولا بشر از این حضور می گریزد. با این حضور انسان باید دائما جانب محضر را نگه دارد و با تقوی، خود را بپاید که لغزشی نکند تا شاید رستگار گردد. با خود می گوید پس معیشت دنیا را چه کنم؟ اگر قرار باشد دائم الحضور باشد و تفصیلاً حضور پیدا کند، آنوقت از کسب و کار و تحصیل معاش و علم باز می ماند. لذا گاهی آدمی به نحو غریبی می گریزد و خود را در کسب و کار دنیا گم و گور می کند. این فرو رفتگی و گمگشتگی در حصولِ مقدوراتِ دنیا، با میزان گریزندگی از مرگ تناسب دارد. هر چه مرگ گریزتر، حصولی تر و فرورفته تر، تا آنجا که دیگر تمنّای موت ندارد. حتی اگر بخواهد صدق نیّت خود را در کسب و کار و تحصیل معاش نشان دهد هرگز تمنّای مرگ نمی کند؛ حتی در کلام و در قالب ضرب المثل ها و تعارفات لفظی! زیرا می داند چنان بی حد و مرز در توسعه مقدورات - و بی توجه نسبت به عبادات و شکر - جلو رفته و امکانات معاش کسب کرده که نمی خواهد آنرا وابسپارد و متوقف گردد. او حاصل دستهایش را می شناسد[1] که چطور به ریاست و ثروت و شهرت حریصانه یورش می برد. البته نمی توان گفت حرص نباشد. بالاخره در کار کردن مسابقه هست؛ در کسب معاش دویدن هست؛ کم و زیاد هست. ولی باید همواره آنرا پائید و مهار زد.

5- چگونه آدمی محفوف مرگ است؟

آدمی آناتی و اوقاتی دارد که در آن به حقیقت سخن می گوید. دیگر برایش کار دنیا تمام است و در دنیا هیچ چیز برایش مهم نیست. به اختیار خود تمنّای مرگ می کند؛ یعنی، "الله اکبر می گوید یکسره بر هر چه که هست". از هر چه تحصیل و اکتساب است می میرد. این مرگ طلبی، یعنی مقدوراتش متناهی است و حدّی دارد و جهت عبادت برایش اساسی است. این همان مرگ آگاهی است که دیگر از حضور قدس غیبت ندارد و از وجود حق غفلت نمی کند. او ترس آگاهانه می ترسد. خوف عافیت ندارد که قدرت و ثروت وشهرتش به خطر بیفتد. اینکه به هر وسیله مباح و مکروه، حرام و حلال، مشروع و غیر مشروع، با عربده زدن، با چاپلوسی کردن، رشوه دادن، ربا خوردن، کوتاه آمدن از حق، تعارف کردن و کجدار و مریض رفتار کردن و موضع به موضع شدن و حتی خشونت، بخواهد آن را حفظ کند. برایش دلبستگی های دنیای قدرت و ثروت و شهرت مهم نیست، بلکه دُکانک مسخرۀ ریاست! خوف عافیت به عواملی ارتباط دارد که ممکن است جلوی مقدورات را بگیرد و آدمی نمی گذارد چنین شود. مثلا تاجر اگر جلوی ثروت اندوزی اش که همان مقدورات نامتناهی کسب ثروت و اموال است را بگیرند، هر چه در زمین و آسمان است را به هم می دوزد تا جلوگیری کند و دائما از ترس بخود می لرزد. ولی با ترس آگاهی، آدمی از بودن خود، حضور و غیاب می کند و از وجود حق پرسش دارد. اینهمه را با خود پائیدن و تقوی، انجام می دهد. "ترس آگاهی یا خوف اجلال وقتی سراغ آدمی می آید که مقدورات نامتناهی را رها کند". برایش حد و مرزی بگذارد و جهت عبادت که مثلا انفاق یا خدمت یا مواسات است را نگه دارد. اینچنین حضور تفصیل پیدا می کند و آدمی بی واسطه در محضر قدس "حاضر"، و از وجود حق" هشیار" می شود. این حضور و هشیاری است که آدمی را به مرگ پیوند می دهد و وجود به مرگ، الصاق می شود؛ اگر چه هنوز حیات دارد و نفس می کشد. امام علی بن ابی طالب ع می فرماید: " انسان محفوف مرگ است"[2]. یعنی پیچیده شده و اطراف آدمی را مرگ گرفته و رو به هر سویی کند، رو به مرگ دارد، ولی غافل است. همچنین بیان فرمود: "برای آخرت چنان زندگی کن که گویی فردا خواهی مُرد و در دنیا چنان زندگی کن که گویی هرگز نمی میری". هر دو درست است، گر چه نقیض و در اختصام یکدیگرند؛ لیکن برای دور حضور و حصول آدمی ضروری است. اگر قایل شوی که هرگز نمی میری و فردا مرگی در کار نیست، از وجود غفلت کرده ای و از حضور غایب شده ای. آنوقت غرور پیدا می کنی و دنیاپرستی و تکاثر اموال و اولاد سراغت را می گیرد، هر قدر در این دنیاپرستی جلوتر می روی و مقدورات بیشتری کسب و تحصیل میکنی مریض تر می شوی. آنگونه که جامعه امروز بشری گرفتار و مریض است.

اگر یکسره آدمی قرب نوافل و کسب و کار و تحصیل علوم و کلًا دنیا را فراموش کند و در غار حضور تفصیلی، خود را زندانی کند، آنهم گرفتاری ریاضت غیر شرعی و رهبانیت می آورد. شعرا و حکیمان اُنسی توجه شان بیشتر به مرگ و قرب فرائض و حضور تفضیلی است. آنها از ساحتی دیگرند که وجودشان لازم و اسباب تذکر و تفکر درماندگان و فرورفتگان و از راه ماندگان است. کسانی چون جناب حافظ و مولانا، مأموریتی قدسی دارند و قرار نیست تا همگان مثل آنها شوند. آنها هستند تا بگویند و نگذارند آدمی یکسره مرگ را فراموش کند. آنها سایه های انبیاءاند. این عالمانِ نوعًا علوم انسانی و اجتماعی و حتی فلسفه اند که بشر را به فراموشی مرگ دعوت می کنند؛ و اینکه چگونه مقدوراتش را نامتناهی بگیرد؛ کاری که خلاف ذات و سعادت آدمی است. این علوم دائمًا و بطور فزاینده و بی حد و مرز آدمی را به گسترش علم و مقدوراتش تشویق و دعوت می کنند. مقدورات بهداشت و سلامت و درمان؛ مقدورات رفتن به فضا؛ مقدورات افزایش تولید غذا و تنوع آن؛ مقدورات پوشیدن، سفر کردن، بازی و سرگرمی و ارتباطات اجتماعی و...تا جایی که بشر توهّم می کند که پایانی بر مقدوراتش نیست و تا نامتناهی ادامه دارد. زیرا هر سال و هر ماه و هر روز، نسخه ای به روز شده از تکنولوژی و محصولات و مقدورات چشمها را خیره نگه می دارد. تا آنجا برسد که یک مقدور نهایی مانده باشد و همه تلاشها و کسب ها باید معطوف به آن شود؛ آن مقدور بی مرگی است؛ امکانی برای وقوع. حتی اگر نیست باید ایجادش کرد! پس آدمی گمان می برد آنهم ممکن است، فقط باید انتظار کشید و به آن اعتقاد داشت!

6- حدّ مقدورات آدمی کجاست؟

آدمی را تصور کنید که مقدوراتی دارد. او در وسط اتاقی ایستاده است؛ دیواری پشت سرش هست که آنرا نمی بیند؛ آن دیوار جایی است که از آن آمده داخل اتاق شده تا اکنون که به وسط اتاق رسیده؛ آن دیوار پشت سر او، آن جایی که از آن آمده در اختیار و انتخاب او نبوده، بلکه او فقط افتاده این وسط و حالا رسیده اینجا؛ دیوار پشت سر مقدور آدمی نبوده که از آن برآید یا نیاید، آن دیوار، دیروز بود که برای او تمام شده و نمی تواند آنرا بازگرداند؛ اما می تواند "دیروز" را در "فردا" منعکس کند؛ بنابر این دیروز، مقدور آدمی نیست بلکه قَدَر اوست؛ او افتاده در دیروز است، افتاده در گذشته. قَدَر همان کَدَر (Cadere) لاتینی به معنی "افتادن" است؛ آدمی افتاده در وقتی است که نبود و آمد؛ افتاده در عدم نسبت به قبل تولدش که نبود؛ گذشته آدمی قَدَر اوست؛ او باز می گردد و این قدر گذشته و آن عدم را به یاد می آورد و این "ذکر" است؛ حالا آنرا در آینده منعکس میکند که آن "فکر" است. از دیوار پشت سر نمی توان عقب تر رفت؛ آن دیوار حدّ عدمی اوست، ولی پشت سرش قرار دارد و نقطه اتکای اوست. آدمی به حدّ عدمی گذشته محدود است؛ قدر او عدم اوست؛ امّا آینده مقدور است. متعلَق قدرت اوست و اختیار مقدور او یعنی فرداست. هر مقصودی و هر نیّتی و هر عملی که وقوع خارجی پیدا کند، مقدور است. او نسبت به آینده مختار است، ولی گذشته مقدّر او نیست و فقط درس عبرتی برای آینده می شود. مقدّری در گذشته که نباید انجام می داد یا آنرا بد انجام داده. اینک اختیار دارد نگذارد در آینده تکرار شود. چنانکه جناب مولانا فرمود:

آنچه گویی این کنم یا آن کنم

این دلیل اختیار است ای صنم

ولی باید بداند که مقدورات نامتناهی نیست و جلویش دیواریست به نام مرگ. پس مقدورات محدود به مرگ است و این دیوار، برداشتنی نیست. به دیوار پشت سر هم که نمی توان بازگشت که آن حد عدمی ماست. دیوار جلویی حد وجودی، یعنی مرگ است[3]. گاه حالتی برای آدمی هست که می رود و به دیوار جلو یعنی به مرگ برمی خورد و باز می گردد؛ آنطور که می رود و به دیوار پشت سر و گذشته عدمی برمی خورد. مرگِ پیش رو، اثر عدمِ پشت سر را میبرد و مرگِ عدم ماست. مرگِ محدودیت. عدم در عدم می شود زندگی جاودانه. همان حیات آخرت. آن یک دَم وجود در زندگی دنیا، بهره و نشانه ای از زندگی جاوید می شود. با یک دم زندگی، روشنی نیست، ولی با مرگ مردانه به آن می رسیم، که جناب مولانا فرمود:

گر نکردی زندگانی مُنیر

یک دو دم ماندست مردانه بمیر

مثل توپی که می اندازید، می خورد به دیوار گذشته و پشت سر، آنوقت انسان "متذکر" می شود و به خود می آید، ما نبودیم و حالا آمدیم. اینک و به دنبال آمدن، توپ برمی گردد و می خورد به دیوار جلو یعنی آینده؛ همان دیوار مرگ که دیگر نیستید. بعد توپ می آید بطرف شما؛ جلو که می آییم حد مقدورات خود را می شناسیم و مرگ آگاه می شویم. این همان است که فرمود انسان محفوف مرگ است. انسان میان عدم و مرگ افتاده. گاهی به عقب برمی گردد، نگاه می کند به تاریخش و متذکر می شود، یعنی عدم بود و می رود به سوی مرگ در آینده. پس به اندازه، یعنی به مقدور زندگی کن، آنطور که برای سفر مرگ آماده باشی.

اینچنین انسان حضور پیدا می کند و انسانیت اصیل در آدمی جان می گیرد. به یک معنا هنر اصیل همینطور است. در حالتی که دیوار مرگ را نمی توان برداشت آدمی، از قرب نوافل به قرب فرائض می رود. از باب آنکه می بیند که نبوده، آمده و عاقبت می میرد. آنگاه دنیا برایش تغییر می کند؛ شهواتش کم و دلبستگی هایی که خلاف ذات انسانی اوست کاسته می شود. انسانِ امروز غافل است "از وجود" و غایب است "از حضور". چه چیزی بشر را تا این اندازه غافل و غایب ساخته، بلکه غفلت زده کرده است؟ پاسخ اینکه: "علم و صنعت را مطلق انگاشتن".

علم و صنعت امروز در جهت سعه مقدورات بشر پهنا یافته؛ وقتی بشر می خواهد این مقدورات صنعتی و علمی و فنی نامتناهی باشد، "تمدن" پیدا می شود و بشر به اصطلاح امروزی سعی در"تمدن سازی" می کند! لازمه حفظ این مقدورات نامتناهی و تمدن علمی و صنعتی آنست که اگر موانعی در کار و مقدورات بشر ایجاد شود، اگر تمدن صنعتی و علمی و فنی بشر به خطر بیفتد، به هر وسیله، ولو نامشروع و غیراخلاقی، حتی به جنایت – اعم از ترور و قتل و جنگ- متوسّل می شود تا آنرا حفظ کند. کسانی برای حفظ آن می گویند، شلیک کن و بکش، همه را بکش! کسان دیگری راه بدست آوردن آنرا تقلیدی قِرَدی گرایانه و عنترمآبانه می دانند. این حیوانات "لا یعلم" دیگر مرگ را فراموش کرده اند؛ و چنان از طریق سیاست پروپاگاندا طرح مسأله می کنند که تو گویی انسان "حيّ ماءِت" نیست؛ بلکه با مرگ گریزی، حیوان ناطق به عقل معکوس و عقل کاذب غربی است و آنهم تقلیدی از عقل کاذب غربی. به قول جناب مولانا:

عقل کاذب هست خود معکوس بین

زندگی را مرگ بیند ای غبین

اصرار در اصالت علم و صنعت، توالی فاسدی دارد. یکی اینکه آدمی تک ساحتی می اندیشد و خیال می کند همه اصالت با علم و صنعت و علوم طبیعت و ریاضیات و حتی علوم انسانی و اجتماعی است. لذا در کسب و حصول علم و صنعت، جهت عبادت را کنار می گذارد و بالمآل حضور در محضر قدس هم فراموشش می شود. حتی بشر مرگ گریز امروز، خدا را هم می خواند! ولی کدام خدا؟ خدای بشری که یکسره مرگ گریزاست، مرگ را فراموش کرده و {رضوا بالحیاة الدنيا واطمئنوا بها} و لقاءالله را مکروه میشمارد. خدایی که باید به اندازه تمنای جاودانگیش، جا برای جاودانگی و بی مرگی بشر باز کند!

ملاحظه آخر:

علم و صنعت و مقدورات دست آدمی لازم است، هر چه در علم و صنعت بیشتر کسب کند، برای قوی شدن کم است. لیکن آن مقدوراتی لازم است که به دیوار مرگ نگاه کند و به آن محدود شود. آنگاه جهت عبادت و شکر را در حصول علم و کسب فن و کار فراموش نکند. آن مقدوراتی که شب را برای کسب و کار و حصول علم و صنعت چراغانی نسازد و خلوت آنرا برای دیدار و تقرب به حضور قدس، به جَلوت هیاهو و غوغای قدرت و ثروت و شهرت بدل نکند و صدای ماشین را ندای وجود نینگارد. بلکه در روز هم هنگام کسب و کار و حصول علم و به قولی نانی درآوردن، به غفلت به کف نیاورد و نخورد. به روزگار ظلمت و مرگ گریزی نگاه کند و فکر کند و در روز به کار بندد که به قول شیخ شبستری:

چه می گویم بُود این نکته باریک

شب روشن میان روز تاریک


[1] ) مصداق آیه قرآن مجید در باره یهود است: قل إن کانت لکم الدار الآخرة عندالله خالصة من دون الناس فتمنّوا الموت إن کنتم صادقین ولن یتمنّوه أبداً بما قدّمت ایدیکم.. (بقره 95-94)

[2] ) امام در وصیت به فرزندش امام حسن ع می فرماید: اعلم یا بنيّ انّک انّما خلقت للآخرة لا للدنیا و للفناء و لا للبقاء و للموت و لا للحیاة...و انّک طرید الموت الذي لا ینجوا منه هاربوه...

[3] ) أفلم یروا إلی ما بین ایدیهم و ما خلفهم من السماء والأرض ( سبا 9)

تلقیّاتٌ من آیة 18/ سورة روم

(وله الحمد في السموات عشيّاً وحين تظهرون)

( هذه ترجمة من عنوان " تلقیاتی از آیه 18/ سوره روم" في 5/4/1402)

هذا نهارٌ، و نتقرّبُ إلی الله تعالی بواسطة بعض الأمور؛ نُنفق، نُجاهد، نَحجّ، ندفع الزکاة، نعمل عملًا، نتشکّل العائلة، نبني البیوت و... کلّ هذه هي قربٌ إلی الحق سبحانه بواسطةٍ ما؛ و هي فتوةٌ و أدبٌ إذ تکون اتجاهها نحو الله سبحانه. فهذا نهارٌ و أدبٌ.

کل محاولاتنا للقمة العیش لیس إلّا لإصلاح الأرض و أهلها و نسبتها إلی السّماء؛ و لا تکون لإفساد الأرض و إستئصال جذورنا عنها.

هذا هو النهار و قرب النوافل. کلّ ما نکسبُ في النهار من القدرةِ و الثروة و الشهرة و زینة الحیاة الدنیا أثناءَ کسب العیش، هو اکتساب الأدب و الفتوّة؛ إذ تتّجهُ جهودنا نحو الحق سبحانه و تعالی. و هکذا تسبیح القدرة و الثروة و الشهرة و الزینة هي نفس تسبیح الله سبحانه، لأنّ کل القدرة و الثروة و الشهرة و الزینة بمطلقها لِلله تعالی و لتقرّب إلیه. فهکذا یصبح کلّ شیءٍ الحمدَ؛ و إذ نعرفُ کلّ واحد من هذه – عن أنفسنا و من أجل أنفسنا – فیصبح إفساد في الأرض و سبباً للبغي و الطغیان و ال {ضلّ سعیهم في الدنیا}، و في النهایة نصیرُ من الأخسرین.

التوضیح: الإنسان یُشبه اللهَ إجمالاً، و مضمون هذه التشابه هو ذات الحق و صفاته الأکمل. لهذا یتّصل الإنسانُ إلی دقائق الجبروت و یشتملُ علی حقائق الملکوت، و یُدغَم فیه کلّ حقائق العالم، بل عوالم الوجود.

هو مرآة وجه الله أو مَجلی الظاهر لوجود الحق تعالی؛ وهو "محوِّلُ مرآة اسماء الحسنی"( آینه گردان اسماء الحسنی) التي تکون في مرتبة الظهور لوجه الله. صار الإنسانُ مسجودً للملائکة، لکونه محوِّل المرآة (آینه گردان).

إذ یتّخذ الإنسانُ طریق الفتوّة و رضی الله في نهار العمل و کسب لقمة العیش و أیضا المعاشرة و المشایعة و رعایة الخَلق و مواساتهم و بالإضافة حفاظ علی النفس و النوع، و جلب النفع و تجنّب عن الضرر علی قدر الضرورة، هو یذهبُ في وسط هذه " نهار الظلمات" (روز تاریک[1]) من الإفساد في الأرض للوصول إلی القدرة و الثروة و الشهرة و الزینة، إلی " لیل المضيء" ( شب روشن) من جهد الفِتية، الذین هم من تابعي علي بن ابي طالب لإصلاح في الأرض؛ و لا یوجد أيّ تحمیدٍ للقدرة و الثروة و... في هذا الإصلاح، بل هو تحمیدُ ظهورَ الظاهر لوجه الله في مظهره الذي یحمده له قط و لا لنفسه؛ حتی و لو في نهار الظلمات الذي تسقط فیه کثیر من علاقات بین الظاهر و المظهر و تُحزّن الخواطرَ من تکثّر النقوش المنتشرة (نقش های پراکنده[2])، و لا تتقبّل الفیض (رقم فیض). مَن یحمد الله من العِشاء حتی الضُحی، هو الفَتی و في سبیل التأسّي ب علي بن ابي طالب ع، هو فتی الذي ینظر إلی وجه الله سبحانه و تعالی.


[1] ) شیخ محمود شبستري:

چه می گویم بود این نکته باریک

شبِ روشن میان صبحِ تاریک

[2] ) حافظ شیرازي:

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی