ساقور یهود: از کشتار خدا تا کشتار بشر
د. رضا جلالی
مطلب منتشر نشده از سال 98
مدخل: نیستخدا انگاری و روح خبیث سَقّار یهودی
"... خدا کجاست؟ هان! باید که به شما بگویم ما او را کشتهایم. شما و من؛ ما همه کشتار اوییم... آیا از جیغ و داد گورکنانی که خدا را به گور میسپارند بانگی نمیشنوی؟ از بوی پوسیدگی خدایی هیچ نمیشنوی؟ خدایان هم میپوسند و می فتالند. خدا مرده است و خدای مرده باز میماند و این ماییم که او را میراندهایم... مگر این خانه خداها، دیگر جز گورستان آن خدایان چه میتوانند بود". (قطعۀ 125، کتاب حکمت شادان، فریدریش نیچه، ترجمه این قطعه از استاد دکتر سید احمد فردید است)
در شرح کشتار خدا و گورستان خدایان، از کلمات جناب استاد دکتر سید احمد فردید در باره خدایان و سرنوشت بشرِ افتاده در دامگه حادثه نیهیلیسم تلقیاتی کرده ایم و اجمالاً چنین می گوییم:
"برای نیچه، خدا مرده است. به قول مارتین هیدگر، خدایان مشایخ بنی اسرائیل و خدای مواعظ عیسی مسیح تا امروز، همه مردهاند. حقیقتاً چه اتفاقی افتاده است. ابتدا، خدای دورۀ ماقبل فلسفه است که پشت زئوس، طاغوت یونانی پنهان شد. سپس طاغوت یونانی معقول میشود و میرود به نیست انگاری عقل قدسی و در حالی که اصالت را به زمان فانی میدهد، هر موجودی، معقول و هر معقولی، موجود می شود؛ و این هر دو نیست هایی هست نما و معتبر به اعتبار زمان فانی اند که در ذات نیست انگاری وجود قرار دارند. آنگاه نوبت میرسد به، ابتدا خدای مشایخ بنی اسرائیل و سپس، خدای مواعظ عیسی مسیح که جای آنها را بگیرد. بعد اینها، اینک و در دورۀ جدید، بشر جای همۀ خدایان از خدایان مقدس و غیر مقدس و معقولِ یونان تا خدای مسیح را میگیرد. همۀ خدایان، پشت بشر در استتارند. اینک بشر، پشت به خدا و رو به خلق دارد ؛ یعنی رو به خود. نیچه نام این مرحلۀ غیبت خدا و پشت کردن به او را غیبتِ خدا از تاریخ میگذارد؛ یعنی نیستخدا انگاری تاریخی. او میگوید در چهارصد سال تاریخ جدید، همواره غرب، گورکن خداست. امروز دولتهای غربی در حوزههای مختلف تاریخنگاری، سینما، سیاست و غیره نمی گذارند انسان توجه پیدا کند که چگونه خدا را کشتهاند؟ نیچه میگوید: بشر هرچه جلوتر رفته، در نیهیلیسم جلوتر رفته است و این نیهیلیسم را نیستانگاری یا غیبت و غیاب خدا میگوید. چگونه چنین چیزی آغاز شد؟ نیچه میگوید برای تعریف نیستانگاری باید به اندیشیدن منطقی نظر کنیم؛ به نهایت این اندیشۀ منطقی، که در آن معقولات ثانی بسیار انتزاعی اند و آنها اصالت دارند. این یعنی نیهیلیسم عبارتست از اینکه عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم، یعنی خدا، به نهایتِ منطق، به صورت معقول و موجود انتزاعی اندیشه شده باشد. نیهیلیسم، با یونانِ سقراط و افلاطون و ارسطو آغاز میشود. در این منطقِ به نهایت اندیشیده شده، عالم و آدم همه مفهوم میشوند و انتزاعی، و خدای خالق این مفاهیم انتزاعی، خدای یونانی است که بنیاد فهم همۀ این مفاهیم انتزاعی می شود؛ این خدا، طاغوت یونانی است. با رنسانس، دکارت، این خدای طاغوتیِ یونانی را رد میکند و خود بشر را بنیاد فهم همۀ مفاهیم انتزاعی میانگارد؛ و نیست خدا انگاری وارونه میشود و خودْ بنیادْ اندیش است. به عبارتی منطق صوری یونانیِ اندیشیده شده میرود و منطق دیالکتیک هگلیِ اندیشیده شده، جای آن را می گیرد و نیستانگاری را وارونه میسازد.
بطور کلی، نیستانگاری چهار مرحله دارد: یک مرحله نیستانگاری ناقص، مربوط به یونانِ سقراط و افلاطون و ارسطو است تا میرسد به نوکانتیهای جدید معاصر...، همراه با ارزش و اخلاقی که در غرب مطرح می شود. مرحلۀ دوم، نیستانگاری منفعل است؛ مربوط به عامۀ مردم که کارشان "عَرَق و وَرَق" است و اسیر عادات و روزمرگیاند. مرحلۀ سوم نیستانگاری فعّال است؛ مربوط به سیاستمداران، از مارکس و ناپلئون و بیسمارک تا نازیسم و امپریالیسم و امروزیها که اساس آن خودکشی و دیگرکشی و نفی ارزشهاست. چهارم، مرحلۀ نیستانگاری بیخودانه، کلاسیک و استاتیک است؛ که امثال نیچه را شامل می شود و آن بیخود بنیادانه و متوقف به وقوفِ خودآگاهی است. ولی این مرحلۀ آخر چیست؟ در این قسم، بشر از خود بنیادی بی خود می شود و فنای از خود پیدا می کند، ولی هنوز حق برایش تجلی اعظم نکرده، پس این فنا حقیقی نیست.
ولی چرا چنین است؟ ابتدا باید بدانیم درد ما چیست؟ آیا دردمندیم از اینکه حق رفته و در حجاب و استتار افتاده و ما در غربتیم؟ برای علاج درد اول باید رنج غربت و غیاب حق را حس کنیم و آهی بکشیم. آخرِ نیستانگاری به بازگشت میرسد؛ آنگاه نیچه علاج درد را در "بازگشت جاودانِ همان" میداند. چیزی که تنها با آن، ارزشهای عامیانه نفی و ارزشهای تازه جان میگیرد؛ که این تنها با بیخود شدن از خود بنیادی و خلسه اتفاق میافتد. وقتی که دیگر منطق درایی و دیالتیک درایی و این مسابقه منطق اندیشی که در سیر خود_ اندیشگی، به منطق علوم انجامیده، در آن راه ندارد. خلسهای که ابتدای پرسشگری است و میتواند آغازی برای بازگشت و گذشت باشد و راه به اُنس باز شود.
نیستانگاری بیخودانه همین است. ولی کیست که چنین کند؟ آیا ابرمرد نیچه همان- نیستانگار بزرگ- ابرمردهای امروزیاند؟ او کسی است که علاج ضعف دل ماست. با ظهور اوست که حیات توأم با رنج و نکبت بشر دگرگون میشود و ارزشهای عامیانه نفی می گردد. دل غم دیدۀ ما حالش بِه خواهد شد و نیز سر شوریده ما سامان خواهد گرفت. در این ابرمرد تراژدی هست، ولی درام راه ندارد. آیا ابرمرد، مردان سیاست و جنگ، و کارگزاران و فن سالاران و دیوانسالاران امروزند؟ همان ابر مردهای امروزی، همان ابرقدرتهای امروزند که بعد از کشتار خدا آمدهاند؟
حالا که خدایان مردهاند و خدای آخرالزمان در پس ابرهای تیره، از تاریخ در غیبت است. زمینِ تیره و تار، کشتارگاه خدایان شده است. بشر کشتار خداست. قرنها این کشتار به طول انجامید. برای این کار سترگ، ابتدا بشر، خدا را از قدس پایین کشید و بر مسند عقل نشاند. پس خدای مقدس،برای بشر خدای معقول شد؛ آنگاه او را از مرتبۀ عقل به ادراک حسّی فرو غلطاند تا خدای محسوس شود. آنگاه عالم را پر کردند از تمثالها و شمایلها و نشانههایی که نماد و تجسم محسوس خدا بودند. ولی در پس هر نقشی که از خدا در این نمادها میزدند، پیشتر بشر نشسته بود و خدا را بر صورت انسان نقش میزدند؛ آنسان که گویی این بشر است که خدا را به صورت خود میآفریند. آنگاه خدای محسوس را هم تاب نیاوردند و یکسره خدا، خدای منفوس شد؛ خدایی که به شکل بشر بود، بلکه خود بشر بود. این سیر تاریخی کشتار خداست. سیری که در آن ساقور عقل، قدس را کشت، ساقور احساس، عقل را ویران کرد و ساقور نفس احساس را زدود؛ این چنین مرحله به مرحله خدا را کشتند.
اینک دیگر، بشر پشت به خدا و به هرچه از خداست دارد؛ اعم از زمان باقی و وجود، یا وجود و زمان؛ و رو به خود و هرچه از بشر است. در این پشت به خدا کردن، زمان فانی(نبود، نیست و نخواهد بود) همواره آئینۀ آرمان و حسرت بشر شد. حسرت، حسرت و حسرت؛ حسرت اموال دیگران، مقام دیگران، ثروت دیگران، موفقیت دیگران، شهرت دیگران، منفعت دیگران، سرزمین دیگران، سوق الجیشی و منابع طبیعی دیگران مانند اینها؛ پس بدنبال این حسرت می دود. ولی به کجا و برای چه؟ دوندگی برای به چنگ آوردن همه چیزهایی که حسرت آن را دارد. چیزهای فانی در زمان و چیزهائی در زمان فانی. این حسرتها او را میفریبد. زیرا او در زمان فانی گرفتار "مکر لیل و نهار" است. حسرت چیزی که نبود، نیست و نخواهد بود.
نیستانگاری نیچه به ارادۀ به سوی قدرت یا همان متافیزیک باز میگردد. او میگوید: این ارادهای حقیقی و انسانی نیست؛ بلکه ارادهای پویا برای به چنگ آوردن؛ یعنی چشم بستن و قدرتمندانه به سوی هرچه حسرت است اراده کردن و آن را به دست آوردن؛ به سوی هرچیز فانی که در لیل و نهار هست. نیچه با این ارادۀ به چنگ آوردن است که دردمندانه و با تراژدی میپرسد: همۀ این چیزها چیست؟ همۀ چیزهایی که در زمان – فانی - موجود است؟ جواب میگیرد: حیات، زندگی. وقتی میپرسد ماهیت زندگی چیست؟ پاسخ میدهد ارادۀ به سوی قدرت. یعنی هرآنچه در زمان و مکان برای زندگی هست، اراده کن و قدرتمندانه به چنگ آور! ارادهای که نیچه میگوید، ضدّش کراهت است. هم اراده و هم کراهت، هر دو حقیقی هستند و هر دو زیر بار زمان فانی قرار دارند. هم آنکه حریصانه در پی چنگاندازی به همۀ آن چیزهایی است که حسرت آن را دارد و هم آنکه با کراهت از زندگی جدا میشود و زاهدانه عزلت میگزیند، هر دو به دنبال چیزهائی در زیر بار زمان فانیِ نبود، نیست، و نخواهد بود، گرفتار شدهاند. ارادۀ معطوف به قدرت برای به چنگ آوردنِ هرچه حسرت دارد، به یورش منجر میشود. بمب میسازد و جنگ به راه میاندازد، کشتار میکند و غارت و اشغال و تجاوز. از اینجاست که ساقور دوم کشتار بشر است، بعد از ساقور اول که کشتار خدا بود پیدا میشود. فخرالدین عراقی سروده،
به طلب در جـهان چه می پویی
چو تو گم گشتهای چه می جویی
دربارۀ قدرت و ارادۀ پویا – در اصطلاح - باید گفت، پویا و پوینده، به راه رفتن نه آهسته و نه تندِ حیوان میگویند. در شاهنامۀ فردوسی آمده: " زره از چرم پویندگان ساخته ". در جهان امروز، با اصالت یافتن سوژه و ابژه، همه پویا و پوینده شدهاند و نیستانگارانه، پوست یکدیگر را میکنند. بشر پوینده، جای حیوان را در پویندگی و درندهخویی گرفته است؛ پویه زدن، صفتی است که به جست و خیز حیوانی گفتهاند و تکاور و تکاپو و تاختن- از - حیوانی بوده که انسان سوارش میشده است. امروز دیگر حیوان نمیپوید؛ پویایی از لوازم ذات انسان شده است. آنگاه، هم هستی شده پویا و گرگ پو و هم زندگی. و حسرت گرگ جز گوسفندان نیست.
در نظر مارتین هیدگر، وجود معنایی است که هر بار در ادوار تاریخ به نحوی تجلی پیدا کرده، و امروز تجلیِ وجود گرگ پو در تاریخ، تکنولوژی و صنعت است. این وجود است که به صورت صنعت ظهور پیدا کرده است. صنعتی که انسان به عنوان وجود، بر آن مسلط است. صنعتی که وسیله شده برای ساختن بمب و جنگافزارهای ویرانگر. این چیزی جز تجلی قهر الهی در تاریخ نیست. وجود با تجلی قهریاش، صنعت کشتار بشر شده است. این صنعت پویا، این وجود گرگپویِ حادث، مظهر تام و تمامش تکنولوژی است و اصالت با آن است. دنیا را میان خودشان تقسیم کردند و حسرتهای خود را با کشتار بشر پوییدند و نام خودشان را ابرقدرت گذاشتند. در یک طرف ابرهاروت غربی و امریکایی که جریان راستِ ویرانگر را نمایندگی میکرد و قصدش نگه داشتن بنیاد مستکبرین بود. اقلیتی سرمایه دار، که به نام امپریالیسمِ پوینده، پوست بشر را کندند و حاکم شدند و رِجز و عذاب خدا را میکشند؛ بیگانگانِ مردمگریز و دشمنان انسان. جریانی که ریشهاش به اومانیسم و اصالت بشر باز میگردد و نقطۀ آغاز دشمنی با بشر است؛ زیرا دشمنی ابناء بشر با یکدیگر و گرگپویی شان نسبت به یکدیگر، با اصالت ارادۀ به سوی قدرت و عصر میزآنتروپی آغاز می شود. در طرف دیگر ابرماروت شرقی شوروی سابق که جریان چپ ویرانگر را نمایندگی میکرد و قصدش جاگیرکردن مستضعفین به جای مستکبرین و دیکتاتوری مستضعفینِ پرولتر بود؛ اقلیتی دیگر که به نام کمونیسمِ پوینده، پوست مستضعفان را کندند و حاکم شدند. آنها نیز دشمنان انسان بودند و بنیادشان بر اومانیسم و گرگپویی بود. بالاخره چه ابرهاروت و چه ابرماروت، این تکنولوژی که نشانۀ قهر الهی است، کرۀ زمین را ویران میکند. مگر آنکه بشر از وضع موجود بگذرد.
نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت – دربارۀ نجات- برای گذشت از وضع موجود، مبحثی دارد تحت عنوان، رستگاری از دی راخه. پیشنهادی که میگوید انسان چگونه میتواند از ارادۀ پویایی که منجر به یورش شده خلاصی یابد. فهرستی از ریشههای کلمۀ Die Rache آلمانی و معانی آنها به شرح زیر است:
از ریشه لاتین Urge(اورژه) و Urgere به معنی، راندن به زور و فشار، تعقیب کردن یا شکارکردن و دنبال کردن کسی یا چیزی است و کلمۀ اورژانس یا Urgency از همین ریشه است. همچنین از ریشه یونانی Rhesos و eirgein، نام دو اسب نامدار که اولیس در جریان فتح تروا به آنها دست یافت. به معنی زندان کردن و پنهان کردن آمده است و از ریشه گوتیک Uragu، به معنی دشمن آمده؛ و ریشه ایندوژرمنیک آن W(e)reg، به معنی کشتن، با زور و فشار راندن و تعقیب کردن. و ریشه فارسی یورش، به معنی تاخت و تاز و تاراج است. ریشه کردی آن، فریش، هرشه، به معنی جنبش آمده. همچنین از ریشه عربی ترخش و رخشه، به معنی دنبال کردن انسان توسط گرگ؛ و از ریشه هرشمه و تهارش، به معنی آغالانیده شدن سگها بر یکدیگر؛ و از ریشه تهارج و هرج و مرج، به معنی برانگیخته شدن قومی علیه قوم دیگر. همچنین ریشه ترکی-مغولی آن، ایلغار و ریشه ترکی-آذری آن، یوگور به معنی تعقیب کردن یکدیگر در جنگ یا تعقیب آهو با سگان است.
بدین ترتیب جهان امروز با یورشی همراه با تاخت و تازِ پوینده در سرزمین ها، و تاراج و غارت ثروت بلاد، و تعقیب و گریز و کشتن مردمانشان توسط خود آن مردم، راندنِ مردم به زور فشار و تهدید از دیار و خانه هایشان و اشغال آنها، و برانگیختن اقوام و ملل علیه همدیگر با دوبهم زنی و تفرقه سازی، کینه توزی و دشمنی با یکدیگر، و زندانهای بزرگتر و مخوف تر و زندانیان خاص، و ناامنی و جنگ و آشفتگی و شورش علیه دولتهای قانونی به اسم جنبش های مدنی گرفتار شده است. در یک کلام، عصر هرج و مرج یا مظهر همان Ares خدای جنگ و سرکشی یونانی که علیه دیگر خدایان شورش و یورش می کند و Mars که خدای جنگ رومی است. وضع به گونهای است که " اینک ما در آستانۀ جنگ جهانی سومیم و در هیاهو و ولوله این کشت و کشتار متوجه آن نیستیم! دیگر الآن نه جنگ است و نه صلح، بلوا است و هرج و مرج. همۀ اینها برای آن است که خدایِ لطفِ پس ابر، در تاریخ ظهور نکند و به تبع آن، حجت خدا نیز از غیبت به در نیاید. همه چیز علیه خدایی است که هنوز نیامده و علیه حجت در غیبت خدا و تفکر و انتظار آمادهگر به جهاد اکبر و اصغر برای ظهور او؛ با اوست که خدا در تاریخ به لطف تجلی میکند. به خصوص در ممالک اسلامی کسانی که دست در آیات و روایات دارند و تفاسیر منورالفکرانه و زبون اندیشانه اومانیستی از قرآن ارائه میکنند سخت ازو می هراسند و می هراسانند!
جهانِ نیستانگارِی که پشت به خدا کرده، جهانِ یورش و حمله و هرج و مرج است. ایلغار بشرِ نیستخداانگار که به نام گروهها، مذاهب و احزاب یا جنبشهای مختلف به جان یکدیگر افتادهاند. اکنون سیستمهای فلسفی میخواهند جهان را تسخیر کنند. این اقتضاء دی راخه است. جهانخواری ابرهاروت و ابرماروت را سیستمهای فلسفی ایجاد کردند. همیشه دو دسته بشر به جان هم افتادهاند. این یورش آخرالزمانی که یا چپ و راست اند یا شرق و غرب یا شمال و جنوب یا اسلام و مسیحیت یا شیعه و سنی یا عرب و عجم و... – البته یهود در میانشان غایب، بلکه پنهان است-. هر روز ایلغار به شکلی عوض میشود. زمانۀ ما- زمان فانی- غرق در نفرت و کینتوزی است. نفرت پراکنی همراه با وحشتافکنی به نام تروریسم همه جا را فرا گرفته است.
ولی این یورش و ایلغار، این تهارج و هرج و مرج به کجا بازمیگردد؟ جز به اراده، آن هم ارادۀ به سوی قدرت؟ و اینکه، قدرتمندانه هر چه را حسرت داری به چنگ آوری؟ به زور و با جنگ و دشمنی! زمان در ارادۀ به سوی قدرت، زمان فانیِ "نبود خدا، نیست خدا و نخواهد بود خدا" است. لازمۀ زمان بیخدایی، حالت نفرت، کینتوزی و یورش است. چگونه میتوان از این زمان فانی و ایلغار گذشت؟ چگونه میتوان از روح یورش خلاصی یافت؟ اما در این زمانۀ یورش زده، نفرت و کراهتی نسبت به ارادۀ به سوی قدرت پیدا شده است و میخواهد دست از یورش و ایلغار بردارد و از دی راخه رستگار شود. اینجاست که زمان دیگری لازم میآید. به قول نیچه: " همه چیز [زمان را] میسِپَرَد؛ پس همه چیز سزاوار سپری شدن است."
به تعبیر مارتین هیدگر، "بازگشت جاودانِ همان" نیچه، زمان سه بعدی گذشته و حال و آینده یا زمان فانی نخواهد بود. زمان باقی، زمان جاودان الله، با پشت کردن به خود بزرگ بینی و خودبرتر بینی قومی مذهبی و نژادی و با تقوی، روی به خدا آوردن است. اینسان فقط، از ایلغاری بدتر از ایلغار مغول نجات پیدا کرده و رستگار میشود. ایلغار بزرگ، ایلغار خودبنیادی- بشر- است. غربزدگی که مستلزم افتادگی در مکر لیل و نهار است؛ و تحت احکام زمان فانیِ نبود، نیست و نخواهد بود قرار گرفتن؛ زمان حسرت و با یورش به چنگ آوردن هر چه حسرت دارد. بشر امروز، ایلغار زده، وقت ندارد. اصلاً در زمان فانی، وقت نیست. از هرکه بپرسی وقت ندارد. زیرا حسرتهایش زیاد است. ماهیت حیات، زمان باقی و وقت است که جاودان باز میگردد و انسان را از نفرت و کینتوزی و یورش و کشتار خودبنیاد رهایی و رستگاری میبخشد؛ این مقدمۀ انقلاب جهانی است. نیچه، اخلاق یهودی، همان قومی که قرنها در بردگی زیستهاند را در پیوند با کینتوزیِ اخلاق بردگان مطرح میکند و آن را تا لیبرالیسم و سوسیالیسم مدرن پی میگیرد. در واقع این یک موضع سیاسی نیست، بلکه نیچه، ریشههای سقراطی- یهودی تمدن غرب را پی میگیرد. او غرب را محصول دست یهود میداند و اینکه در تاریخ 2500 سالۀ غرب، این یهود است که نقش اصلی را ایفا کرده است. عقل یهودی- یونانی، عقل غربزده و با جُربُزه است؛ عقلی که در خروج از اعتدال و بی حدّ یقف و افراطی در کار ابداع شبهه و دقایقی غیر مطابق با واقع است؛ عقلی که مدارش حق نیست و حق نمیجوید؛ اصرار به الحاد و کفر و فساد و فسق عقیده دارد. بیگمان میان روح "کینتوزی" یهودی و "گرگپویی" اومانیستی جدید نسبتی هست و این نسبت را باید با اصطلاح "یهودیت" مطرح کرد. زیرا عقل یهودی، با جُربزه یا گُربز و عقلی است فریبنده که با خباثت، خود را در لباس عقلانیت میپیچد؛ ولی جز نفسانیت و هوای نفس چیز دیگری نیست. عقلی گُربز یا گرگ - بز است؛ یعنی چونان گرگ، خود را در لباس بز جلوه میدهد؛ عقلی مُحیل و مکار. همین گربزی و گرگپویی عقل یهودی در عرصۀ سیاست ظهور جدی و تام دارد و مظهر کامل آن صهیونیسم است. اگر غرب، دنیای غرور است؛ تاریخ غرب، دورۀ ایلغار و یورش و تاخت و تاز شیطان مغرور آخرالزمان- یهود و صهیونیسم- است. تاریخ ظلوم شرّ و حقیقت شرّ است. آنچنان که امام موسی صدر، اسرائیل را "شرّ مطلق" میخواند. به واقع علت موجدۀ غرب، که همان یهود و تاخت و تازها و ایلغارها و یورشهای تمام نشدنیاش است و علت مُبقیۀ آن، عادت و خو کردن امت و اقوام به هرچه مظاهر تمدنی این عقل یهودی-غربی است. همۀ اینها رهآورد عقل باجربزه، عقل فریبکار و زبانباز به زبان رسانه و دیپلماسی، عقلی که حقایق هستی و حتی واقعیات را آنطور که هستند، نفی و انکار میکند؛ عقلی که فقط در کار تاختن و یورش آوردن و غارت و اشغال و کشتار است؛ عقلی که خود گورستان و مرگ را فراموش کرده و از مرگ میگریزد و دنیاپرستانه، همه چیز را خوار و ذلیل میخواهد، و از طرفی مرگآور و کشتار دیگران است. عقل فساداندیشی که زندگی دیگران را مرگآلوده کرده است. عقل یهودی، عقل سخیف جربزه زده، خِرَد شیطانی مرگآور برای دیگران و جَستآور برای خودش هست. عقل امپریالیستی که با جست و خیز از مرگ میگریزد. و همۀ نتایج زودهنگامش غیر مطابق با واقع است. عقل سخیف، عقل مرگآور- کشتار بشر- و جستآور، یعنی که به سوی رها شدن و خلاصی از خدا و آخرت است. این عقل منحوس، اساس امپریالیسم و صهیونیسم است و همۀ علوم، حقوق، هنر، سیاست، فلسفه و تکنیک، همه جربزهزده و ظلمانیاند. بلکه همه در خدمت ایلغار و یورش آنها قرار دارد. در دورۀ جدید خصوصاً، این صنعت و تکنولوژی است که در دست یهود، پیامآور مرگآوری و جستآوری و ذلّت و نابودی بشر است". (پایان تلقیات ما از کلام استاد)
و سرانجام کلام استاد و سرآغاز سخن ما:
"نیستانگاری و خودبنیادی در تکنولوژی و صنعت قابل مشاهده است. در آخرالزمان وقتی روح خبیث[1] با ساقور آمد، تفرقه ایجاد کرد و تن و جان را از هم جدا ساخت. یهودی، سِقّار آمده و وحدت تن و جان را گرفته است. در حالی که کتب آسمانی و معادشان، وحدت تن و جان است. یهودی اینک به بشر ساقور میزند که مظهرش صنعت است. این صنعت خطرش در زمستان هستهای آشکار میشود. مقدمۀ این زمستان با دکارت آغاز شد و بدتر از همه، ساقور در دست سِقّار یهودی است". (دیدار فرّهی و فتوحات آخرالزمان، محمد مددپور، تهران، چاپ و نشر نظر، 1381، 64 تا 68)
باب اوّل: ساقور چیست؟
الف- مأخذ لفظ ساقور
1- ساقور به عنوان اسم، به معانی مختلف آمده است بدین شرح:
- گرمی(اقرب الموارد)؛ الحَرّ (رائد)
- آهنی که بدان خر داغ کنند. (منتهی الارب)؛ آهنی که در آتش میتابند تا اسب و شتر و امثال آن را داغ و نشان زنند (تعلیقات تاریخ بیهقی، ص236، احمد بهمنیار)؛ حَدیدةٌ تُحْمی و یُکوی بها الحیوان( المعجم الوسیط، رائد)؛ حَدیدةٌ تحمی و یکوی بها الحیوان او توضع علامة علیه (المعجم الغنی)
- نوعی زخم و جراحت: در هر ولایتی آفتی و مرضی بود زشت. در ولایت دهستان، ساقور خیزد و آن ریشی بود پلید. (همان، بهمنیار، ص 31)
- چکش بزرگ( در نشان چکش جریان مارکسیت لنینیستها توجه کنیم!)
2- از کلمات نزدیک به ساقور، کلمۀ السَّقّار است که به معانی مختلف آمده، بدین شرح:
- الکافر(المعجم الوسیط).
- آنکه غیر مستحق لعنت را بسیار لعنت کند (آنندرداج) (اقرب الموارد) (منتهی الادب)؛ والسَّقّارُ اللِّعّان من لایستحقّ اللعن (المعجم الوسیط)
- دروغگو(آنندراج) (اقرب الموارد) (منتهی الارب)؛ والسقّار الکذّاب (المعجم الوسیط)
3-از دیگر کلمات نزدیک به ساقور، کلمۀ سَقَر است که به معانی مختلف آمده، بدین شرح:
- اسمٌ من اسماء الجهنّم (المعجم الوسیط)
- اسمٌ من اسماء النار (مختار الصحاح)
- قیادت بر حرم (آنندراج) – به قصد دزدی اماکن مقدسه-
4- همچنین کلمۀ ساقور در زبانهای هند و اروپایی وارد شده، بدین شرح:
- کلمۀ Saqoor از کلمۀ لاتینی Sicarius به معنی دزد و راهزن؛ از ریشۀ لاتین Sica به معنی خنجر و دشنه آمده است.
- ریشۀ یونانی کلمه، Sikarios به معنی سارق و راهزن، همچنین به معنی کسی است که یک خنجر یا چاقوی کوتاه زیر لباسش مخفی میکند؛ از آن رو که ممکن است بخواهد مخفیانه و خائنانه کسی را بکشد.
- ریشۀ سانسکریت این لفظ، Sikar-a به معنی قاتلی که با خنجر میکشد.
- همچنین کلمه به صورت Saqqara به معنی رنگ کردن که مجازاً به معنی فریفتن و خدعه کردن است آمده یا به معنی رو به زوال و رو به فراموشی و نیز محتضر بودن.
ب- مدلول لفظ ساقور
با توجه به معانی مأخوذ از لفظ ساقور و وحدت تاریخی معانی در عین تکثر آنها میتوان دریافت از گذشتههای دور تا به امروز، دلالت لفظ ساقور بر مدلولهایی است واقعی که مطابق همین معانی لفظی ساقور بوده و زیسته اند. بدین شرح:
1- با نگاهی به تاریخ مسیحیت، شخصی معروف در میان حوّاریون عیسی مسیح(ع) را مییابیم که معروف است به او خیانت کرد و او را به درهم و دینار یهودیان فروخت؛ یهودا اسخریوطی (Juda Iscariot). او کیست؟ احتمالاتی دربارۀ این نام هست؛ از جمله گفته شده:
1-1 نام اسخریوطی (Iscariot) از شکل سامی Iscarioth که پیشوند Is، اشاره به مکان، به عنوان مسقط الرأس یهودا است. همان شهر قِریوت در سرزمین جنوبی یهودا که در کتاب یوشع نبی (25:15) آمده است.(.New catholic Ency)
1-2 نام اسخریوطی(Iscariot) میتواند مسخ شده یا تحریف شدۀ کلمۀ لاتین Sicarius به معنی قاتل یا عضو گروهی فدایی و انتحاری یا همان Assassin و معرّبش، حشّاشین بوده باشد. کلمۀ اخیر به معنی قاتلین است که به دلایل فرقهای، مذهبی یا سیاسی مرتکب قتلهای مخفیانه میشدند و در تاریخ مشهورند. حتی میتوان تروریستهای انتحاری امروز را نیز با همین نام خطاب کرد.
(J.s.Mackley- kissing Heaven's Door: The medieval legend of Judas Iscariot; uni.of North Hampton; NECTAR;2007)
بر همین اساس مورخی مسیحی قرون میانی، به نام فلاویوس ژوزفوس(Flavius Josephus) از یک گروه رادیکال و متعصب یهودی در تاریخ به نام Sicarri به بدی و خباثت یاد میکند. او میگوید آنها اعضای گروه فدائیان یا حشّاشین بودند که مانند برخی اعراب امروزی خنجر خمیدهای را همیشه حمل میکردند. (همان، J.s.Mackley)
1-3 نام اسخریوطی ممکن است از لفظ Saqor در زبان آرامی به معنی "رنگ قرمز" و کلمۀ Sheqarya و Shiqrai به معنی شخص متقلّب و ریاکار یا شیّاد و فریبکار آمده باشد. همچنین مأخوذ از لفظ عبریSachar به معنی جعلی، تقلّبی، دروغین و عوضی که اشارهای به خیانت و بیوفایی است باشد. چنانکه در زبان آرامی فلسطینی، Shakri به معنی دروغگو یا مزوّر و ریاکار است. میتوان چنین پنداشت که نام اسخریوطی، دال بر رفتار خیانتآمیز مدلولی به نام یهودا در میان حواریون عیسی مسیح(ع) بوده است. (همان، J.s.Mackley)
1-4 کلمۀ عبری Sachar که در کتاب اشعیاء نبی به کار رفته است به معنی دزدیدن، اشغال کردن، تصرّف کردن، اسیر کردن، تسلیم کردن، واگذارکردن یا دست یافتن و رسیدن به کار رفته است. این در حالتی است که پیشوند (I) و پسوند (R) را از اول و آخر کلمۀ عبری برداریم. آن وقت مدلول لفظ یعنی اسخریوطی را بهتر میتوان شناخت. (همان، J.s.Mackley)
1-5 کلمۀ اسخریوطی Iscariot را یک تفسیر خاخامی از کتاب مقدس و تورات میداند که عبارتی سخت و دشوار در داستان عیسو- Esou- دوقلوی همزاد یعقوب پیامبر را توضیح میکند. عیسو، همان که سرخ فام متولد شد(سفر پیدایش 25:25) و به خاطر واماندگی و گرسنگی، نخست زادگی خود را به یعقوب واگذار کرد.(سفر پیدایش:34-25:30) از اینرو سرخورده شد و عشق را با فریب و خدعه به نفرت بدل ساخت. عاقبت نفرت نصیب او و عشق نصیب یعقوب شد. (سفر پیدایش: 43- 27:31) عیسو سرور قوم اِدوم یا سرزمین سرخ است.( Forums. Catholic.Com)
1-6 در متنی به نام Nashim که یکی از 6 قانون میشنا Mishna یا همان تلمود -و تورات شفاهی- مربوط به 180 تا 220 م است، اشاره شده به حزبی انقلابی در بیتالمقدس به نام Siqarii در طول دورۀ شورش بزرگ یهود علیه روم- در 70 م- که رهبری آن را خواهرزاده خاخام بزرگ یوحنا بن زکّی به نام Abba Saqqara برعهده داشته است. عنوان این فرد به عبری، Reysh Biryone di- yerushalayim بود که آن را به Head of Saqarii تعبیر کردهاند. برخی بزرگان یهود مانند لوئیز گینزبرگ به صورت دقیق استدلال میکنند که Abba Saqqara به سادگی به معنای رئیس یا رهبر نبوده و هرگز در ادبیات خاخامی به این معنی وارد نشده است. گینزبرگ حتی نشان میدهد ارتباطی میان Saqqara و Siqari وجود ندارد. او میگوید Saqor به معنی رنگ کردن یا نقش قرمز زدن است و در واقع یهودا اسخریوطی و هم ابّا سقّارا هر دو رنگرز بودند و نه سرخ سر. اگرچه ممکن است کلمۀ dyer را به موجودی رو به زوال یا رو به فراموشی یا در حال احتضار هم بتوان معنی کرد.
(Albert Ehrman; Iscariot & Abba Saqqara; Journal of Biblical Litereture; No.4 ; vol.27;1978)
1-7 به هر تقدیر، اسخریوطی نقطۀ اتصال دو جریان عمدۀ طاغوت یونانی و استکبار یهودی است که تمدن سقراطی- یهودی غرب امروز را میسازند. دیروز، طاغوت عقلی یونانی- رومی یا فلسفه با استکبار یهودی یا دقیقتر، جریان سقراطی- یهودی علیه استضعاف عیسی مسیح(ع) بود که مسیح به جنگ آنها آمد. راه به هم پیوستگی این دو و سلطه بر جریان استضعاف، از طریق دروغ، خیانت و قتل است. راهی که از یهودا اسخریوطی، همان او که نشان داده شد با Saqara و Saqor یکی است و در واقع یکی از مدلول های واقعی لفظ ساقور است. پس راه تسلط استکبار سقراطی- یهودی بر مسیح و جریان مسیح (ع)، ساقور زدن بر تن و جان مسیح(ع) بود. لذا اگر اماکن و بقاع مقدس مسیحی را امروز تروریستها و حشّاشین زمان تخریب و منهدم میکنند، در واقع وحدت تن و جان یا همان شریعت و طریقت مسیحی و پیوند غیب و شهادت مسیح را هدف قرار دادهاند. روم کشف کرد که مسیح به جنگ طاغوت عقلی یونان آمده است؛ پس با همان عقل نیست انگار صلح کرد و غرب امروز هم، استمرار سنت پاگانیستی یونانی رومی-مسیحی یا همان سنت سقراطی-مسیحی است. اسرائیل نیز استمرار سنت استکبار یهودی که پیوند مشترک سقراطی-یهودی، یا سقراطی-مسیحی، یا مسیحی-یهودی (اوانجلیستها)، اساس تمدن کُشت و کشتار، غارت و اشغال غرب است. ساقور یهود در هر دوره، اسخریوطی ای در هر جا دارد. امروز اسخریوطی در میان مسلمانان، جریان داعش است که ابوسقّارها را در خود جای داده است!
ج- ساقورِ کشتار خدا و کشتار بشر
بدین قرار، ساقور همان ارادۀ معطوف به عمل قهری کشنده و قدرتمندانه سقراطی- یهودی است. فئودور داستایوفسکی در رمان برادران کارامازوف از قول یکی از برادران به نام ایوان میگوید:
"هرگاه انسانیت به کلی خدا را انکار کرد، آنگاه بشر خود به خود عوض خواهد شد و اصول اخلاقی کهن تغییر خواهد یافت و همه چیز تجدید حیات خواهند کرد و افراد بشر دست اتحاد و اتفاق به هم خواهند داد؛ تا از زندگی تا جایی که میسّر است بهرهمند گردند. زیرا تنها، نیکبختی و لذّت را در این جهان مورد توجه قرار خواهند داد. در این صورت یک تکبّر مطلق والهی، روح بشر را به درجۀ الوهیت خواهند رسانید. لذا بشر با ارادۀ مصمّم بر طبیعت فائق خواهد آمد و هرکس درخواهد یافت که ابدی نیست و هیچ چیز بار دیگر احیاء نخواهد شد و مرگ را با آرامش قبول خواهد کرد... هرگاه چنین دورهای فرا رسد همه چیز مرتب خواهد شد و بشر به طور قطع سامان خواهد یافت... بنابراین هر فردی که از امروز حقیقت را درک کند میتواند زندگی را به میل خود و بر طبق اصول نوین مرتب سازد. از این لحاظ همه چیز برای او مجاز خواهد بود؛ چون خدا و جاودانگی روح وجود ندارد. انسان جدید کاملاً حق دارد که به صورت خدا درآید؛ حتی اگر تنها نوع خود در روی زمین باشد. چون به این مقام عالی رسید اجازه دارد در صورتی که لازم بداند از حوزههای اخلاقی انسان بریده، تجاوز کند. چنانکه برای خدا قانون وجود ندارد و در هر جا که باشد، آن محل مقدس است و هرجا که او باشد نخستین جاست... برای انسان نیز همه چیز مجاز خواهد بود."
بیگمان اگر یهود با ساقور به کشتار خدا رفته و خدا مرده باشد، دیگر به قول ژان پل سارتر، "هیچ هدف عالی یا امر اخلاقی یا غیر اخلاقی وجود ندارد. دیگر جهان تحت مالکیت یک موجود روحانی نیست". حال به اسم نظم نوین جهانی باشد که حاصل سازمان یافتن بشر بعد از کشتار بشر طی دو جنگ عالمگیر است یا سازمان ملل باشد، که حاصل سیستم فلسفی کانت بعد از کشتار خداست. آنان که به صورت خدا درآمدهاند، با نظم نوین جهانی، امروز با اراده و مصمم میخواهند بر طبیعت که بشر هم بخشی از آن است مسلّط شوند. هر سلطهای اگر ساقور در کار بیاید، بیگمان سلطهای کشنده است. اینک که خدا مرده است، همه چیز مجاز است. از جمله کشتار بشر به وسیلۀ ساقورِ ترور، بمب، جنگ و ... کشتار طبیعت به وسیلۀ ساقورِ گازکربنیک، قطع جنگلها، تخریب زمینهای کشاورزی، آلوده ساختن آبها و انقراض جانوران و... بیگمان داستایوفسکی به خوبی میدانست که وحدت تن و جان، با کشتار خدا خواهد رفت. زیرا به قول او "ابدیتی در کار نیست و هیچ چیز بار دیگر احیا نخواهد شد". کشتار بشر اینک آغاز شده است. وحدت تن و جان یا شریعت و طریقت باید برود. حتی اگر لازم باشد از حشّاشین تروریست استفاده شود. یا جنگی ویرانگر یا بمب هستهای نابودگر به کار آید. این نظمی است که بعد از نظمی دیگر میآید. هیچ نظمی در جهان ابدی نیست. نظمِ بعد از کشتار خدا و نظمِ بعد از کشتار بشر؛ ساقور یهود مجاز است که همه چیز را تعیین کند.
به طور طبیعی، داستایوفسکی نتیجه میگیرد همان تکبّر مطلق الهی است که اینک بشر را به مقام کبریایی رسانده و به استکبار میبرد و این نظم استکباری به هر کاری مجاز است. به قول راسکولنیکف، شخصیت داستان جنایت و مکافات داستایوفسکی: "من میخواستم ناپلئون شوم؛ برای همین آن پیرزن را کشتم. من فقط یک شپش را کشتم. یک شپش کثیف، یک جانور بدعمل و بیفایده را... کسی در حد نیوتن یا کپلر حق دارد یک نفر یا صدهزار نفر را قربانی کند تا کشفیاتش را به جهان بنمایاند." این ارادۀ معطوف به عملِ فاقد اخلاق، بیخدا و ارزشهای مرده است که استکبار را هویت میدهد. چنگ انداختن به جان دیگران برای رسیدن به جایی که آرزو داری، برای حسرت ناپلئون شدن، حسرت کپلر و دیگران شدن.
همانطور که نیچه از ویرانی ارزشها به شدت نگران بود. او میدانست که با کشتار خدا و فروپاشی ارزشها و فراگیری نیستانگاری فعّال و رونق کسب و کار سیاستمداران، جهان به ورطۀ جنگهای بزرگ و ویرانگر فرو میافتد! در حالی که کشتار خدا و مرگ ارزشها ناخودآگاهانه رخ داده و بشر هنوز از عمق و کنه جنایتش آگاه نیست، کشتار بشر در دستور کار قرار میگیرد. ماشین جنگی این ساقور کشتار به کار افتاده و توقفناپذیر است. بشر نتوانسته مسئولیت جنایت قبلیاش یعنی کشتار خدا را بر عهده بگیرد. برای همین خلق ارزشهای جدید، ناممکن بلکه غیر ضروری بود. باید با همین ارزشهای ویران شده بسازیم و در مخروبۀ ارزشهای کهن باقی بمانیم. بی هیچ خوف و هراسی، نظم جدیدی برپاست؛ بر پایۀ ارادهای که میگوید، اگر میلیونها نفر از ابناء بشر را کشتار کند، برای حفظِ نظم نوین جهانی حق دارد!
زیرا کشف جدید بشر، نظمی نو و جهانی است که خود، ارزشِ ارزشهاست. بدین ترتیب، ارادۀ به سوی قدرت، انجیل بشر آینده است؛ بلکه انجیل امپریالیسم. همچنانکه نیچه پیشبینی میکرد که نیستخداانگاری، در جنگهای ایدئولوژیکی که جهان را به لرزه خواهد انداخت، خود را نشان خواهد داد. چنان جنگهایی به پا خواهد کرد که هرگز بر روی زمین مثل و مانندی نداشته باشد. این آخرین و مؤثرترین ساقور یهود است.
باب دوم: سَقّارون یا ساقور به دستان کیستند؟
در منابع معرفتی ما آمده، سقارون کافرانند. کسانی که دیگران را که مستحقّ لعنت نیستند بسیار لعنت میکنند؛ پس آنان دروغگویانند؛ آنها کسانی هستند که با داغ لعنت و تکفیر، مردمانی را که ملعون و کافر نیستند ملعون و کافر میخوانند؛این بدان سبب است که میخواهند کفر و لعنت خدا بر خودشان را که کلام الله تصریح کرده پوشیده نگاه دارند. پس دروغ میزنند؛ آنها در پس پرده، درصددند بر حرم مسلمین مسلط شوند و اماکن مقدسه را بربایند. آنها دزدان شبرو هستند؛ آنها زخم و جراحتی چرکین بر چهره و پیکرۀ اسلام اند. سه حدیث از پیامبر اکرم(ص) دربارۀ کیستی سقّارون وارد شده است؛ بدین شرح:
الف- اخبرتنا ام الفتوح فاطمة بنت محمد بن عبدالله القَسیّة بأصبهان، قالت اخبرتنا عائشة بنت الحسن بن ابراهیم الورکانیة الواعظةُ قالت عبدالله بن عمر بن الهیثم، املاءً انا ابوعمرو بن عقبه، اخبرنا حمّاد بن الحسن بن عنبسة الورّاق، اخبرنا سیّار بن حاتم، اخبرنا جعفر بن سلیمان، اخبرنا ابراهیم بن عمر الصنعانی عن الوضین بن عطاء، قال رسول الله(ص): " ثمانیةُ أبغضُ خلیقة الله الیه یوم القیامة، السقّارون، و هم الکذّابونَ و الخیّالونَ و هم المستکبرون، والذین یکنزون البغضاءَ لإخوانهم فی صدورهم، فاذا لَقُوهم حلفوا لهم والذین اذا دُعوا الی الله و رسوله کانوا بِطاءً و اذا دُعوا الی الشیطان و أمرهِ کافوا سِراعاً والذین لایَشرُفُ لهم طمعٌ من الدنیا الّا استحلّوا بأَیمانهم و ان لم یکن لهم بذلک حقٌّ و المشّاؤون بالنمیمة و المفرِّقون بین الاحبّة و الباغون البُراءَ الدّحضَةِ (او البراء العَنَة)، اولئک یَقذَرُهم الرحمنُ عزّ و جلّ." [(تاریخ دمشق ابن عساکر، ج 7، ص86(4897)؛ (کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، ج 16، ص 91(44044) ، علاءالدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی)؛ (ذم ذی الوجهین و اللسانین، ابن عساکر.)]
در روز قیامت دشمنترین مردم نزد خداوند هشت گروه هستند:
1- سقّارون و آنها دروغزنانند.
2- خیّالون و آنها مستکبرانند.
3- کسانی که کینۀ برادرانشان را در دل نگه میدارند و چون آنها را ببینند(به دروغ) برای آنها قسم میخورند (که دوستشان دارند).
4- کسانی که چون به سوی خدا و پیامبرش خوانده میشوند، درنگ نموده و کندی میکنند و چون به سوی شیطان خوانده میشوند، شتاب میورزند.
5- کسانی که چون طمع دنیا بر آنها عرضه شود، اگرچه بدان حقی نداشته باشند ولی با قسمهای خود، آن را برای خویش حلال میکنند.
6- کسانی که راه میروند جهت سخنچینی.
7- کسانی که در میان دوستان تفرقه میافکنند.
8- کسانی که برای بیگناهان لغزش و عیب میتراشند.
اینها کسانیاند که خداوند عزّ و جلّ، آنها را پلید میشمارد.
جلال الدین سیوطی در کتاب جامع الصغیر فی احادیث البشیر و النذیر، ج 1، در شرح این حدیث مینویسد:
" در حدیث از پیامبر آمده؛ ویظهر فیهم السقّارون، و میپرسند ای رسول خدا سقّارون چه کسانی هستند؟ میفرماید مردمی هستند که در آخر الزمان درود و احوالپرسیشان در وقت ملاقات یکدیگر، با لعنت و ناسزا شروع میشود.
سقّار کسی است که کسانی را که مستحقّ لعنت نیستند لعنت میکند. او کسی است که با زبانش مردم را ساقور میزند. آنسان که گویی با پتک بر صخره میکوبد. پس ساقور همان پتک و چکش است. ذکر سقّارین در این حدیث آمده و تفسیر آن اینکه آنها کذّابین هستند. گفته شده به سبب خبث و پلیدی در آنچه میگویند به این نام خوانده میشوند. و خیّالون، کسانی که با عُجب و کبر، بغض و کینۀ برادرانشان را در سینه انبار میکنند، در حالی که وقتی به آنها میرسند به نیکویی و دوستی تظاهر میکنند؛ ولی منافقاند. آنها برای تخلّق به این صفت سرزنش نمیشوند، بلکه برای کثرت بغض و کینهتوزیشان سرزنش میشوند. آنها وقتی به سوی خدا و رسولش فراخوانده میشوند، یعنی به اوامر و نواهی الهی دعوت میشوند سست هستند... همانطور که در قاموس از مصدر کلمۀ "بطي" آمده و مشخص است که سستی و کندی به معنای کنارهگیری و سستی ورزیدن است. آن هنگام که به طاعت امر شیطان، و نه به سوی خود او، دعوت میشوند شتابانند. یعنی به امتثال امر او مبادرت میورزند. این کسانی را شامل میشود که پهنۀ زمین را پُر کردهاند. آنها که دعوت به احکام شرع میکنند، ولی طاغوت را انتخاب کردهاند. "لا یَشرُفُ" با شین و راء و فاء الفبایی، یعنی آنها که طمعی بر دنیا ندارند و طمعورز نیستند و برایشان همه چیز دنیا معلوم شده است. "طَمَعٌ" یعنی چیزی که مورد طمع است. یعنی آنها برای طلب حلال به سوی حقی میروند و از او طلب حلال میکنند. آنها سعی در رویگردانی از گناه دارند. حتی اگر در طلب آن حقی نداشته باشند. پس طمع در چیزی و نهی از چیزی در آن میکنند. حتی اگر به ناحق باشد. و سخنچینان و تفرقهافکنان میانشان عزیزانند.
ب-حدثنا یونس، اخبرنا ابن ذهب، اخبرني یحیی بن ایوب، عن زبّان بن فائد، عن سهل بن معاذ، عن ابیه، انّ رسول الله قال: "لاتزال هذه الامة علی شریعةٍ ما لم یَظهر فیهم ثلاث؛ ما لم یُقبض منهم العلم و یکنز فیهم ولدُ الخبث و یظهر فیهم السقّارون. قالوا و ما السقّارون؟ قال نَشُؤَ یکونون فی آخرالزمان تکون تحیّتهم بینهم اذا تلاقوا التلاعُن." (شرح مشکل الاثار، الطحاوی،321 هجری، ج 2، ص 367/ المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری. ج 4، ص 491، رقم 8371، در غریب الحدیث خُطایی،388 هجری، ولد الخبث، اولاد الخبث ضبط شده است.)
تزلزل و سستی در شریعت امت پیدا نمیشود مگر زمانی که سه خصلت پیدا کنند؛ اول، تا زمانی که علم از میان ایشان رخت بربندد. دوم، تا زمانی که فرزندان حاصل پلیدی و فحشا در میانشان زیاد شود. سوم، تا زمانی که سقّارون در میانشان ظاهر شوند. پرسیدند سقّارون چه کسانی هستند؟ فرمود، مردمی در آخرالزمان که چون به هم رسند برای احوالپرسی به لعنت و دشنام شروع میکنند.[2]
ج- رُوِی بسنده عن جابربن عبدالله، قال رسول الله (ص): "لا یسکن مکة ساقورٌ و لامشّاءٌ بینهم." اهل ساقور(لعنت غیر مستحق) و اهل سخن ناحق، به واسطۀ سخنچینیشان در مکه جایی ندارند". بنا بر این حدیث، سقّارون کسانی هستند که منافقانه دوستی و مودّت میان مردم را به وسیلۀ سخنچینی از میان میبرند. کسانی که وحدت امت را هدف گرفتهاند، آنها کسانی هستند که جایی در مکه رسول الله(ص) نداشتند. کسانی که با ناحق گویان همطراز و همسنگ بودند.
بدین قرار سقّار، یهودی کافری است که به دروغ، مستضعفان را ملعونِ یاغی، تهدید، خطرناک، تروریست، ناهنجار، ضدّ حقوق بشر و ... میخواند و آن را به بوسیله دیپلماسی و رسانه بشدّت اشاعه میدهد. آنکه خود دوزخی است و با داغ لعنت، تلاش میکند راه و رسم اقوام و امم را تغییر دهد.
بدین ترتیب داغ نهادن بر مستضعفان برای سقّار یهودی مستکبر، حکم سرشماری جهانی نفوس دارد؛ تا اینکه اولاً معلوم شود حُکم و ملک آنها مطابق نشان داغ تا کجا میتواند گسترده باشد و ثانیاً اینکه تا کجا آدمیان را با این داغ کشتهاند، داغدار کرده و مطیع و مهار ساختهاند؟! لعنت کردن بسیار، امروز به یک شیوۀ تبلیغاتی جدّی انجام میشود. آن کس را که مستحقّ لعن نیست دائماً لعنت کردن، باعث میشود تا در انظار یا مزاعم همگانی و نزد آحاد مردم بیاعتبار و منزوی شود. این کار از طریق رسانههایی که یورش به قصد تخریب، ترور شخصیت، بیآبرو کردن یا لجنمال ساختن با اهداف خاص را انجام میدهند، یک رویۀ معمول است. حتی در نتیجۀ فشار گسترده، در درون جمعیتها و اجتماعات مختلف و با تأثیرگذاری عملیات روانی، این پرسش را القا میکنند که این جوامع چرا تا این اندازه تحت فشار و تعدّی (لعنت) اند؟ چرا آسایش و امنیت و رفاهشان مخدوش و آسیب دیده است؟ آن وقت خود پاسخ را نیز ماهرانه القا میکنند که اگر مردمی بخواهد لعنت نشود، باید گوسفندوار، داغ شمارش شوندگان را بر خود به عنوان شمارش شده بپذیرد، آن وقت مشمول رحمتِ خودبنیاد سَقّار یهودی میشود!
بنابراین ایلغارِ تحریم اقتصادی، جنگهای خونین، انزوای سیاسی و هجمۀ روانی و تبلیغاتی و فرهنگی و ایدئولوژیک در واقع از اقسام لعنت کردن مدرن است؛ زیرا اساساً برخورداری از رحمت یا دوری از رحمت(در معنی لعنت) در زمانۀ سلطۀ روحِ خبیث سقراطی-یهودی، که خدا را کشتار کرده و بشر را نیز میکشد، نه رحمتی الهی، که خودبنیادانه است. بشر امروز و لزوماً سقّار یهودی، خودخداپندار، مدار و محور این رحمتند. اوست که مدعی است، میدهد و میگیرد! با تحریم و جنگ و انزوا و هجوم میگیرد، تحت فشار میگذارد تا یا لعنت شدگان را بکشد یا داغدار کند یا مطیع، رام و مهار سازد. این ذات غرب است و سقّار. این ماهیت لعنت ساقور یهود است که گرد کسانی میگردد که میبایست یا داغ همرنگی با جماعت غربزدۀ یهودی زده را بخورند و ظاهر و باطنشان رنگ این جماعت باشد و یا به دروغ بسیار لعنت شوند و از همۀ مواهب امنیت و صحّت، آرامش و آسایش محروم شوند؛ به عبارتی تحریم گردند و در محاصره قرار داده شوند و قومی منفور و یاغی قلمداد گردند!
باب سوم: صنعت، مظهر ساقور یهود
"در جهان کنونی، یهودی به بشر ساقور میزند که مظهرش صنعت است. این صنعت، خطرش در زمستان هستهای آشکار میشود. مقدمۀ این زمستان با دکارت آغاز شد."( دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان، محمد مددپور، تهران، چاپ و نشر نظر، 1381، ص 68)
1- از صدر کلمه حضرت استاد چنین تلقی میکنیم که:
امروز، همه چیز به صنعت تبدیل شده و میشود. حتی انسان نیز تبدیل به موجودی صنعتی شده که یا جزئی از صنعت، یا برای صنعت و یا ذیل صنعت است. هنر، سیاست، حقوق، اقتصاد، تبلیغات، غذا، طبیعت، جنگ، صلح و همه چیز اساساً صنعت است. حتی دشمنی، تعصّب، طایفه گری، نژاد پرستی، و نظیر اینها هم صنعت است. بنا به قضای نامرضی الهی که با دست بالای ساقور یهود در جهان کنونی همه چیز را به زیر سلطۀ خود کشیده است، با صنعتِ جهانی شده و ساقورِ در ظاهرِ صنعت، یهود بهتر و مؤثرتر ساقور میزند. بخصوص ساقور به جان و تن بشر فرود میآید و راه آن هم، نیازها و رفاه، یا تأمین نیازهای روحی و جسمی است که آن هم صنعتی شده است! نگاهی به ساقورهای مختلفی که یهود در ظاهر صنعت ابداع کرده و با نیت دشمنی با بشر هر روز آن را بیشتر بسط و گسترش میدهد، گویای این حقیقت صنعتی است، شامل: صنعت جنگ، صنعت اشغال، صنعت سرکوب، صنعت شکنجه، صنعت زندان، صنعت ترور، صنعت تحریم، صنعت وحشتافکنی، صنعت نفرتپراکنی، صنعت تخریب اماکن مقدس، صنعت تفرقه، صنعت بمب، صنعت گرسنگی، صنعت تشنگی، صنعت فحشا، صنعت قحطی، صنعت مواد مخدر، صنعت جنایتهای سازمانیافته، صنعت حاکمان مستبد، صنعت دمکراسی، صنعت حقوق بشر، صنعت گازهای گلخانهای، صنعت آلودگی دریاها، صنعت تخریب جنگلها، صنعت غذاهای تراریخته و آماده، صنعت سینما و تبلیغات، صنعت ارتباطات و ... همۀ اینها امروز صنعتاند و مظهر ساقور یهود که بشر را میزند.
بنابراین باید از ذات صنعت پرسش کرد؛ صنعتی که گرد کرۀ ارض میگردد. در عین حالی که علم و صنعت برای بشر لازم است ولی پرسش از وجود، در جنب این علم و صنعتِ ضروری، برای خلاصی از ساقور صنعت هم لازم است. اگر این پرسش در کار نیاید، انسان دچار اشتباه خواهد شد و میپندارد آنچه در عالم هست و حقیقی خواهد بود، فقط علم و صنعت است. این یعنی، اذعان و اعتراف به ساقوری که بالای سرش گرفتهاند. با به متن و مضمون کلام حضرت استاد باز میگردیم که چنین است: "در نظر مارتین هیدگر، وجود، معنایی است که هر بار در تاریخ تجلّی پیدا کرده است. اکنون انسان رسیده به تکنوکراسی و صنعت. اساساً این وجود است که به صورت صنعت ظهور یافته. با این صنعت امروز، انسان اصالت را به خودش میدهد، پس لاجرم باید ذاتش را انکار کند؛ صنعت وسیلهای شده است برای ویرانی و انهدام ذات بشر؛ این چیزی جز قهر الهی نیست. این وجود صنعت، خود گرگپویی حادث است. صنعت و تکنولوژی وسیلهای شده است که وضع موجود عالم و سلطۀ استکباری حفظ شود. همه جا اصالت با صنعت و تکنولوژی است. و این ساقور یهود است که دست آخر، کرۀ زمین را ویران میکند؛ مگر آنکه بشر بخواهد از وضع موجود بگذرد. لازمۀ آن هم خودآگاهی و دلآگاهی نسبت به ساقور یهود و مجاهده برای رهایی و رستگاری از آنست. در حالیکه با ساقورِ صنعت، نه جاهدوا فینا، بلکه جاهدوا عنّا میکنیم؛ جهاد با خداوند و مستضعفان زمین، تاریخ چهارصد سالۀ غرب است. این صنعت و ساقور، غضب الهیِ مسبوق به رحمت اوست و باعث غفلت بشر شده است و مستضعفان، بی عمل نظارهگرند. مبنای این علم و صنعت و کشفیات جدید، باطل و انهدام ذات بشر بوده؛ برای همین همۀ اینها فقط وزر و وبال بشر شده است. صنعت و تکنولوژی امروز انحصاراً در دست استکبار است. شهوت بیانتهای صنعتی شدن و صنعتی کردن امور، برای همین همۀ مجاهدت علم و صنعت ساقور، به مسابقۀ تسلیحاتی و رقابت محصولات و مصرف وارد میشود. مستضعفان دچار غفلت از روح ساقور صنعت، سر و صدای ماشین را گاه ندای حق میپندارند! منطق پیشرفت علم و صنعت، جهانی شده و مستضعفان را هم به مجاهده و "جاهدوا عنّا" کشانده است؛ آنها هم علم و صنعت بمب ساز را میخواهند! این ساقور و صنعت، نتیجۀ پیوند سقراطی- یهودی است که متافیزیک را به علم و صنعت میرساند و روح تاریک یهودی، خیر و برکت را از آن میگیرد. در نتیجه در صنعت پیوندی، چیزی جز شرّ نیست. بدین قرار، علم و صنعت در دست سَقّار یهودی، جهان را آن چنان که باید نشان نمیدهد و بشر را فریب داده، واقعیتش عین "خدعه سراست" و باید از آن به خدا پناه برد. چنانکه جناب مولانا فرمود:
ای خـدا بنـمـای تـو هـرچـیز را
آنچنان که هست در خدعهسرا
بدین ترتیب علم و صنعت بمثابه ساقور، حجاب مکر و خدعه بر حقیقت است و البته حجاب اکبر؛ زیرا ساقور، کشتار خدا و کشتار بشر است. اگر صنعت نسبت حضوری با خدا داشت و از ساقور یهود رها بود و برای "جاهدوا فینا" در دست مستضعفان قرار میگرفت، بس مبارک و خیر بود؛ ولی در صنعت ساقور، عبادت و شُکر نیست. این صنعت، همان ماشین آخرالزمان یا مِخوس(mekhos)، خدای مکرِ طاغوت یونانی و بعد رب النوع مکر عقلی فلسفی که همان منطق درایی باشد است. و در آخر، چهار صد سال است که با مکر میخواهد جهان را تسخیر و بشر را مسخّرِ مستکبران یهودی و ماسونی و صهیونی کند.
2- از ذیل کلمه حضرت استاد چنین تلقی میکنیم که:
اینکه صنعت، مظهر ساقور یهود و دشمن خطرناک بشر و کرۀ ارض باشد، از طرح مسأله زمستان هستهای آشکار میشود. طرحی که اولین بار توسط کارل ساگان (1996-1934)، ستارهشناس یهودی امریکایی، با عنوان Nuclear Winter استفاده و مطرح گردید. مطابق این طرح، زمستان هستهای یک شرایط آب و هوایی فرضی جهانی است که بنا به پیشبینی کارشناسان، میتواند پیامد احتمالی جنگ هستهای در مقیاس بزرگ باشد. در طی این جنگ، آتشی عظیم به پا میشود. دود و دوده های فراوانی ناشی از سوختن شهرها و جنگلها به پایینترین بخش اتمسفر که تروپوسفر نام دارد سرازیر شده و با قرار گرفتن در مجاورت جو، موجب کاهش نور خورشید و به دنبال آن سرد شدن سطح کرۀ زمین میشود. نهایت، این ذرات در 30 تا 60 درجۀ عرض شمالی نیمکرۀ شمالی جمع میشوند و کمربندی از ابرهای دودی تشکیل شده، از تابش نور خورشید به زمین تا هفتهها جلوگیری میکنند. تاریکی و سرما به علاوه پرتوهای رادیواکتیو، تقریباً همۀ گونههای گیاهی و جانوری زمین را نابود میکند و میانگین دما در بسیاری از مناطق پرجمعیت نیمکرۀ شمالی تا دهها درجه زیر صفر کاهش مییابد و بسیاری از انسانها از امراض و قحطی و سرما و تشعشعات خواهند مرد. بر اساس سند منتشر شده در سال 1985 توسط دفتر سیاستگذاری علم و تکنولوژی Scope، مجموع خسارتهای وارده به سیستم دفاعی جامعه، به حدّی است که تقریباً همۀ ابناء بشر در سطح کرۀ زمین از بین خواهند رفت؛ هیچ تفاوتی بین کشورهای در حال جنگ و کشورهای بیرون یا بیطرف جنگ نیست. در حقیقت تمام اجتماعات و ابنای بشر و نه فقط جنگافروزان، گروگان یک جنگ همه جانبۀ هستهای هستند. در خلال جنگ سرد، یک توازن هستهای میان دو ابرقدرت امریکا و شوروی سابق پیشبینی شده بود؛ آن هم به دلیل ترس از عواقب یک زمستان هستهای.
زمستان هسته ای، بزرگترین یا حتی میتوان گفت ساقور نهایی یهود است؛ صنعتی ترین موجود کرۀ زمین که کشتار بشر را به شکل نهایی به زنجیرۀ کشتار خدا متصل میکند؛ مظهر کامل نیستخداانگاری. در این خصوص، در محافل یهودی و ماسونی و صهیونی دو نظریه مطرح است:
نظریۀ اول: گزینۀ سامسون برای زمستان هستهای
در کتاب داوران عهد عتیق باب 13 سرگذشت سامسون آمده است. "او کسی است که ستونهای معبد دشمنِ فلسطینی را پایین میآورد و نه فقط فلسطینیان، بلکه خودش هم کشته میشود". حدود سال 2002 میلادی تخمین زده میشد که اسرائیل بین 75 تا 200 سلاح هستهای آماده داشته که قادر به شلیک از دریا، هوا و زمین باشد. لوئیس وگا، (Luis Vega) در کتاب جنگ مسلمان و یهودی مینویسد: "اصطلاح "گزینۀ سامسون"، توصیف استراتژی معروف بازدارندگی اسرائیل است. یک دکترین تلافیجویانه یا مقابله به مثل عظیم با سلاحهای هستهای به عنوان "آخرین راه حل"؛ مانند راه حل سامسون در سِفر خروج عهد عتیق در برابر اقوامی که حملات نظامیشان موجودیت اسرائیل را تهدید کند". به این راه حل، ضابطۀ میان شوروی سابق و امریکا در خلال جنگ سرد یعنی MAD (اطمینان از انهدام متقابل) حاکم است. یعنی اسرائیل این گزینه را عملی خواهد کرد اگر، به نظر برسد توسط دشمنانش در معرض خطر نابودی قرار گرفته است.
همچنین ژیل رونه (Gil Ronen) استاد دپارتمان ژنتیک در دانشگاه عبری بیت المقدس می گوید: جنون سیاسی اسرائیل ترجمۀ این جملۀ معروف است: "ما غرق شویم، هرکسی غرق میشود." این مفهوم، خلاصه در سیاست اسرائیل نیست؛ بلکه آن نشانهگذاریهایی است که به وسیلۀ استراتژیستهای اسرائیلی و امریکایی انجام میشود.
نظریۀ دوم: گولم برای زمستان هستهای
مایکل کالینز پایپر در کتابش به نام گولم (Golem) مینویسد: "گولم کسی است که بنا به افسانههای یهودی، به زندگی باز میگردد تا دشمنان قوم یهود را نابود سازد. گولمِ زندگیِ واقعیِ اسرائیلِ امروز، برنامۀ تسلیحات هستهای آنست. گولم یک هیولا، یک شبه جانور فرانکشتاین است که مصرّانه جادوی سیاه سحرآمیز را میطلبد؛ یک رابّی یا خاخام تلمودیست. او در یکی از این صورتها بیرون میآید و برای کشتن و انهدام همۀ دشمنان شناخته شدۀ اسرائیل و یهود اقدام میکند". زرّادخانۀ بمب هستهای بزرگ و در حال گسترش اسرائیل و نیز دیگر تسلیحات کشتار جمعیاش درواقع گولم هستند. رهبران (یهودی و ماسونی و صهیونی ) اسرائیل، با کینهتوزی و نفرت از غیر یهودیان و مخصوصاً عربها و مسلمانان، کاملاً مصمماند تا بند گولم را باز کنند و به سوی ایران، سوریه، لبنان، عراق، یمن و همۀ کشورهایی که طرح سروری صهیونیسم برای پادشاهی جهانی تلمودی را نمیپذیرند، گسیل دارند. حتی آنها این کار را با پایتختهای اروپایی و مسیحیان هم میکنند. به طرز وحشیانهای گولم اسرائیل ممکن است از مانع امریکا هم بگذرد و جهان را وارد جنگ مصیبتبار سوم جهانی کند و زمین و بشر را به نابودی بکشاند. گولم در کتاب مزامیر باب 139، آیۀ 16 آمده که "صورت شکلنیافتۀ جن یا جنین" و در این استعاره که "چشمان تو جنین مرا دیده است" بیان میشود. (این چشم باز یا Open eye نماد معروف ماسونی است. چشمی که به گولم باز و منتظر است.) در کتاب میشنا، این اصطلاح به صورت شخص وحشی بیتمدن (وحش مکاشفات یوحنا با عدد 666) استفاده شده است. این شخص، هفت خصوصیت دارد. در عبری مدرن، گولم یعنی گنگ و بیکلّه، درمانده و سرگردان. امروز برای تشبیه و استعاره شخص عقب افتاده و بیمُخ یا کسی که تحت شرایط کنترل شده خدمت میکند استفاده میشود. به هر حال "گولم اسرائیل در کمین جهان است".
بر اساس این نظریه، ساخت بمب اتمی، اسراری دارد که زمستان هستهای را به عنوان ساقور نهایی یهود برای غیر یهودیان، مرگآور و برای یهود زندگیآور میسازد و حلقۀ کشتار بشر با آن تکمیل میگردد. تکس مارس[3] در یادداشتی با عنوان اسرار هرم بمب اتمی مینویسد:
"یکی از بزرگترین اسرار ایلومیناتی اکنون میتواند فاش شود. یعنی همان اسرار شیطان پرستانی که درون چرخۀ ایلومینیسم ظاهر میشوند و صراحتاً بمب اتم و قدرت هستهای را پرستش و تکریم میکنند". در مقابل ما میگوییم بمب اتم شیطان و قول به او باطل است.(دیپلماسی اجتهاد در حکم به تحریم بمب اتم) او در ادامه آورده:
"برای این بدکاران شریر، این بیماران روانی یهودی کابالیست، درواقع بمب نمایانگر خدایشان است. همان خدایی که آنها می گویند دانیال در نوشتههای مقدس، او را به عنوان خدای قلعهها (هرمها) معرفی میکند. این خدا به عنوان نیروی انرژی طبیعت تصور شده بود. خدای قلعهها(هرمها)، جریان مقدس شیطانپرستیاش را به پیروان وفادار خویش وامیگذارد. با استفاده از جریان نیروی انرژی فوق طبیعی، پادشاهان ماسونی یهودی، همان رهبران یهودی ایلومیناتی اعتقاد دارند، آنها دشمنانشان را نابود خواهند کرد و پادشاهی نهایی را بر روی کرۀ ارض ایجاد میکنند. آنها مطمئن هستند این پادشاهی یک اتوپیای یهودی است که تحت سرپرستی مسیح یهودی بنا میشود و پادشاهیِ جدید و مقدس اسرائیل خواهد بود. در چنین پادشاهی (یک نظم جدید جهانی و حکومت پلیسی قیّم)، غیر یهودیان هرجا که باشند به اربابان خود که همان یهودیان تلمودیاند خدمت خواهند کرد و در غیر این صورت سر آنها بریده[4] و نسلشان مقطوع خواهد شد. اسرار هرم بمب اتمی در یک نوار صوتی جدید افشا شده است. من اطلاعات جمعآوری شدۀ جدیدی را نشان میدهم که به طور شگفتانگیزی با Seth خدای شرّ و پلیدی مصری یا همان پروردگار زیرزمین (عالم اموات) مرتبط است. و اینکه با طرح و نقشۀ یهودیان عالیرتبۀ ایلومیناتی با هدف به کارگیری تسلیحات هستهای بر علیه جمعیت کثیری از مردم سیارۀ زمین، دیگر بار این پروردگار ابداع میشود و هرم، برای خدای پلیدی و شرّ نمادسازی میشود. جالب اینجاست که Seth توسط مصریان باستان، مشابۀ خدای Atum (مشابهAtom) تقدیس میشد و برای فراعنه مصر باستان، مظهر شرّ و پلیدی، همان Seth خدای هرم بود. (آنچنان که در کتاب آثار اسرارآمیز شرح کردم) این ساختار، یعنی هرم امروز به عنوان رأس نماد افتخار نظم جدید جهانی استمرار مییابد. در اهداف ایلومیناتی(Novus ordo Seclorum) تصویر این نماد بر روی یک دلاری چاپ شده در امریکا یافت میشود. همچنین نماد چشم باز، روی آن است. نمادی که در لوسآلاموس نیومکزیکو در سایت ترینیتی[5]، جایی که محل بنای یک سنگ هرم یادبود است. دقیقاً جایی که نخستین بمب اتمی در 1945 اختراع و آزمایش شد. شما بسیاری مطالب شگفتانگیز دیگر را با گوش دادن به نوار صوتی افشا شده کشف خواهید کرد. برای مثال نقشی که برنارد باروخ سرمایهگذار وال استریت، رئیس "مگا" یا شورای عالی یهود منهتن نیویورک ایفا کرد. او در تصمیم رئیسجمهور فرانکلین روزولت برای تصویب پروژۀ منهتن که همان تلاش علمی در اختراع بمب اتمی بود نقشی اساسی داشت. آلبرت انیشتین نیز نقش کلیدی در این جدّ و جهد کابالیستی ایفا مینمود. رابرت اپنهایمر دانشمند یهودی نیز رهبری تیم تحقیقات در نیومکزیکو را برعهده داشت و با موفقیت اولین بمب اتمی[6] را تولید کرد. اپنهایمر کسی بود که به محض آنکه از راه دور ابرقارچ گونۀ غولپیکر و هاویۀ آتشی که از انفجار اولیّه اتفاق افتاد را مشاهده کرد، اظهار داشت: "من به نابودگر جهان تبدیل شدهام." این نقل قولی از نوشتههای هندویی "باگاواد گیتا" بود. بعدها مشخص شد اوپنهایمر در تمام طول این مدت یک جاسوس کمونیست بوده و مخفیانه طرحهای بمب هستهای را به استالین در اتحاد جماهیر شوروی میرسانده است. متعاقباً دیگر دانشمندان یهودی که تحت حمایت توأم با نیرنگ امریکا کار میکردند، از طریق سرقت اسرار هستهای، انتقال مخفیانۀ آنها را به قوم تئوکراتیک و نوپای اسرائیل فراهم کردند. امروزه به دلیل خیانت یهودیان امریکا، اسرائیل صهیونیست یک زرّادخانۀ هستهای، با بیش از 400 بمب اتمی در اختیار دارد. مردان افسارگسیختهای که بر اسرائیل حکم میرانند، لحظهای در استفاده از این سلاحها تردید نمیکنند. در کتاب گزینۀ سامسون نشان میدهد که اسرائیل صهیونیست آماده بوده تا با استفاده از بمبهای اتمی"روز قیامت" (Dooms day) را به پا کند. خاخامهای تلمودی که از شهوت قدرت سرمست شدهاند، معتقدند که یهودیان بعد از "زمستان هستهای" این سیّاره، به طور معجزهآسایی زنده میمانند و بعد از آن اتوپیای یهودی بر کرۀ ارض برپا خواهد شد. درست شبیه فونیکس، پرندۀ افسانهای که از میان آتش و خاکستر ویرانیها بیرون آمد. در کتاب اسرار هرم بمب اتمی برای اولین بار قطعات پازل بازی زشت و کثیف پیروان شیطان، خصوصاً کارگزار و جادوگر بریتانیایی آلیستر کراولی معروف به آقای 666 و همچنین دانشمند موشکی آمریکا، آقای جک پارسونز در راهاندازی آیینهای سحر و جادوی سیاه که با پروژۀ منهتن و کار روی بمب هستهای مرتبط است باز شده. در این کتاب موارد جدید تکان دهندهای برملا شده که رفتار جنونآمیز اسرائیل دربارۀ دانش هستهای را توضیح میدهد. همانطور که مایکل کالینز پایپر در کتاب ممتاز خود "The Golem" و نیز مایکل هافمن در کتابش با عنوان " جوامع مخفی و جنگ روانی" توضیح میدهد، یهودیان بیماری روانی مزمنی را توسعه دادهاند. آنها تعلّق عاطفی (به حسب یک علاقۀ عجیب و غریب مذهبی) به قدرت هستهای دارند. یک بمب مخفی، چیزی کاملاً شایستۀ ستایش است. زیرا توسط آن، دشمنان ستمگر خود را مخصوصاً، غاصبان مسلمان و کفرگویان مسیحی را نابود میکنند و پادشاه یهودی را به حق بر تخت پادشاهی کرۀ ارض مینشانند! او گولم، پادشاه شریر یهودیان، نابودگر جوامع غیر یهودی، پروردگار هرم است".
بدین ترتیب صنعت، خطرش در زمستان هستهای، وقتی که در دست سامسون یهودی یا گولم یهودی باشد که اساساً تفاوتی هم نمیکند، آشکار میشود. ساقوری که سامسون یا گولم میزند از اساس برای کشتار بشر است؛ وقتی که ساقورهای مختلف یهود در ظاهر صنایع مختلف برای انهدام ذات بشر مؤثر نیفتد یا در تقابل با مستضعفانی قرار گیرد که خودآگاهانه و دل آگاهانه از وجود پرسش میکنند و راز تجلی وجود در صنعت امروز را درمییابند، مستأصل میگردد، آن وقت ساقور نهایی و " صنعت ممنوعه" یا همان بمب اتمی، زمستان هستهای را رقم میزند.
3- از آخر کلام حضرت استاد چنین تلقی کرده ایم:
مارتین هیدگر معتقد است، چهارصد سال گذشته، قلمروِ تفکر و فلسفه دکارت بود و بزرگترین انقلاب در فلسفۀ دکارت، تبدیل بشر به سوژه و جهان به ابژه بود. ولی آیا این کار روح خبیث یا همان روح تاریک یهود بود که چنین میخواست؟ دکتر سید احمد فردید میگوید: دکارت گفت، روح خبیثی آمد و به من گفت فلسفهات را عوض کن. در این فلسفۀ عوضی، بشر یا همان سوژه، طاغوت میشود و میخواهد جهان یا همان ابژه را تسخیر کند. او راهی را گشود تا به امروز که روح خبیث، همان گونه که میخواهد جهان را تصرف کند، انسان را نیز دوباره تصرف کند. این شعار رنه دکارت بود. هر تمدنی نیاز به مفسران خاصی دارد که مجلی و مظهر آن دورهاند؛ دکارت مظهر تمدن غربی و جهان آینده است. به قول دکارت، حقیقت تابع قطعیت و یقین ماست. این انانیّت، مبتنی بر سوژه یا سوبژکتیو و موضوعیت نفسانی است که اساس " من فکر میکنم" را میسازد. چه فکری؟ فکری که بنایش موضوعیت نفسانی بشر است. "پس هستم"، خود اثباتی مطلق، که باز بنایش بر موضوعیت نفسانی بشر است.
روح خبیث، از دکارت تا ساقور یهود همه یک ماهیت دارد. دکارت متدلوژی تسخیر جهان و تسلط بر بشر را ابداع کرد و از اینرو ساقور صنعت و تکنولوژی، مدیون دکارت است؛ لازمۀ این کار کشتار خدا بود. پاسکال میگوید: غرض دکارت در سراسر فلسفهاش این است که خدا را برکنار کند. چون او را فقط برای همین میخواهد که تلنگری به عالم بزند و آن را به حرکت درآورد، و گرنه به خدا احتیاجی ندارد. دکارت وجودشناسی را به شناختشناسی بدل میکند. اگر قبلاً ابژه را آنطور که هست میشناختند، حالا آنچنان که من (سوژه) میبینم میشناسم. اندیشه و شناخت من مقدّم به وجود است. هرکه را من بشناسم موجود است.
منِ اندیشیده یا سوژۀ دکارتی که همۀ جهان را ابژه میداند، در پی تسلط بر طبیعت است. انگار این فلسفۀ عوضی، فلسفۀ سفارشی روح خبیث بوده است! سوبژکتیویسم دکارتی با این جملۀ او معنا میشود که: ما باید اربابان زمین شویم. چرا که از نظر او انسان به جهت سوژه بودن حق و قدرت تسلط بر موجودات که اینک ابژه هستند را دارد. پس همۀ عالم باید با میل و سلیقه و خواست من هماهنگ شوند. حال اگر نظام طبیعی نتواند پاسخ خواست و میل مرا بدهد، آن قدر این نظام را تغییر و تبدیل میدهیم تا مطابق میل و خواست من شود. پیوند این نگاه دکارت که هدف علم، تسلط بر طبیعت است، با این سخن فرانسیس بیکن است که میگوید: با انجام آزمایشها میتوانیم طبیعت زنانه را برای بیان اسرارش شکنجه دهیم؛ و تخریب زمین را به یاد میآورد. در کنار این، دکارت با قول به اینکه همه چیز را باید ریاضی کرد و بارزترین مصداق و مجلای آن، نگاه ریاضی به اشیا و امور است؛ یعنی صنعت و تکنولوژی جدید را برای تعیین تکلیف تسخیر جهان و تخریب زمین و طبیعت و تسلّط بر بشر از نو ابداع میکند. اینک که دیگر خدای دکارت، ربّ نیست و نقشی در تدبیر عالم ندارد و خالق مدام همه چیز نیست و تبدیل به خدای ساعتسازی شده که بعد از خلق ساعت، دیگر کاری با چرخش آن ندارد!، پس همه چیز برای فلسفۀ عوضی دکارت یعنی آن چیزی که روح خبیث آن را خواسته مهیاست. لازمۀ این خواست خبیث، فاصله افتادن میان عالم و آدم است. همانطور که میان سوژه و ابژۀ دکارت فاصله هست. دکارت میان جسم و روح یا تن و جان تمایز قائل است. او بشر را موجودی مکانیکی تصویر میکند. دیگر میان عالم و آدم همنوایی و انطباقی در کار نیست. بلکه حقیقت یکسره به سوژه و بشر تحویل میگردد. این سوژه است که همواره و هرطور که بخواهد، ابژه را حاضر کرده و وضع میکند؛ ابژه هم متّکی و قائم به سوژه و حاضرنمای اوست. حال برای آنکه همه چیز برای روح خبیث مهیا شود باید با فلسفۀ دکارت این اتفاقات بیفتد:
- از آنجا که در قرون وسطی، مبنای نگرش آدمی، این عبارت کتاب مقدس بود که " خدا آدم را به صورت خود آفرید"، با دکارت این بشر است که عالم و موجودات و بلکه مبدأ عالم هم بر پایۀ او مفهوم و معنی میشوند و این بشر است که عالم و مبدأ عالم را به صورت خود میآفریند و بشر اصالت پیدا میکند.
- عالم و موجودات تا آنجا که قابل شناخت و جذب در بشرند، یا به عنوان یک تجربه زیسته(Living- Experience) در متن و بطن زندگی بشر قرار بگیرند، موجودند و منزلت و شأنیّت دارند؛ این گونه، نگاهی سوبژکتیو به عالم افکنده میشود.
- عالم در برابر بشر ظاهر میشود؛ آنطور که میتوانیم در آن بنگریم؛ و عالم معنا میشود وقتی، در برابر و در ارتباط با بشر است. همین که عالم در برابر ما حاضر میشود، ما بر او غلبه کردهایم و فاتحانه آن را مطیع ساختهایم. این سرآغاز علم و صنعت است.
- وقتی بناست جهان تسخیر بشر باشد، باید تصویری شود که با روشی خاص در آن نگریسته شود. بلکه روش خاص نگریستن در جهانِ آمادۀ تسخیر، بلکه تسخیر شده را باید اختراع کرد و نامید. بدون این روش یا آنچه جهان بینی خوانده شده (و ما بی توجه آنرا تکرار می کنیم)، استیلا و تسخیر جهان ناممکن است. زیرا تنها از این طریق است که میتوانیم آن را به بخشهای مختلف تقسیم کنیم و سپس با تسلّط بر هر بخش، آن را در برابر خود حاضر سازیم.
- عالم، چیزی بیش از متعلّقات شناسایی یا همان ابژهها نیستند و خود، هستی ندارند. پس ما به عنوان سوژه، وقتی آنها را میشناسیم، به صرف شناختشان به جای هستی، به آنها ارزش می دهیم. پس هدف بشر از بسط شناخت، بسط ارزشهاست. در هر ارتباطی با عالم و موجودات، ارزشگذاری میکنیم. این ارتباط با عالم به قصد شناسایی و ارزشگذاری را فرهنگ، و ارزشهای نامیده شده و شناخته شده را ارزشهای فرهنگی یا همان خلاقیت مینامیم. در حالی که این ارزشها چیزی بیشتر از ابژهها نمیارزند.
- بدین ترتیب من میاندیشم پس هستم، همان انا الطّاغوت دکارت است. آیا او میدانست چه میگوید؟ او من نفسانی یا سوژه را موضوع کل عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم قرار میدهد. با آن، همه چیز را میشناسد و هنگام شناختن است که آنها را احضار میکند و با ارزشگذاری به جای وجود، اعتبار میدهد. در عین حال آنها را در نظام ارزشهایش به تسخیر در میآورد. او به علم و صنعت امکان میدهد تا با کشفیات بیحدّ و مرز، هر ابژهای را از سوراخش بیرون بکشد و به موردی برای شناسایی تبدیل کنند؛ ولو در قعر دریا یا اعماق جنگل ها باشد. هرچه در مسیر نگاه سوبژکتیو دکارتی به عالم و در جهانبینی او قرار نگیرد یا نخواهد قرار بگیرد، محکوم به نابودی است. غایت این نگاه سوبژکتیو دکارتی آنست که میخواهد ارباب جهان باشد! و روح خبیث به دکارت گفته با عوض کردن فلسفهات، ارباب جهان باش. زیرا شناسایی بر مبنای فاعل شناسایی و سوژه، علمی است که در بطنش قدرت است و قدرت میآورد. همان که فرانسیس بیکن میگفت: امکان تصرف در طبیعت. حال اگر دکارت شناساییاش قدرت تصرف و سلطه بر عالم بیاورد، روح خبیث هم چنین خواسته باشد؛ خودش هم به ارباب جهان شدن فکر کرده باشد، به نظر میرسد فلسفۀ دکارت، صورتبندی دقیق متافیزیکی و نیستانگارانهای از ساقور مکانیکی، یعنی انسان به دست میدهد تا عالم و موجودات آنرا را از مسیر شناساییهای فاعل شناسایی ،یعنی بشر، داغ بزنند و سرشماری کنند و جزو مایملک ارباب جدید جهان، روح خبیث و تاریک یهود به شمار آورند. صنعتی که حتی تا مرز انهدام جمعی بشر با زمستان هستهای هم پیش خواهد رفت و دکارت مقدمۀ این زمستان را فراهم کرده بود.
باب چهارم: ساقورِ تفرقه علیه وحدت تن و جان
استاد دکتر سید احمد فردید می گوید: در آخرالزمان، وقتی روح خبیث با ساقور آمد، تفرقه ایجاد کرد و تن و جان را از هم جدا کرد. یهودی سقّار آمده، وحدت تن و جان را گرفته است؛ در حالی که کتب آسمانی و معادشان وحدت تن و جان است و بشر سرانجام عود میکند به معاد شریف انسانی وحدت.
تلقی ما از کلام حضرت استاد اینست که، در آخرالزمان، عهد و زمان اسلام و رسول اکرم(ص) و اولیاء و وارثان ایشان تا قیام و ظهور مهدی موعود (عج)، جریانها و اتفاقاتی وجود دارد که روح آن خبیث است و جز ساقورِ آن روح خبیث، آن روح تاریک یهود نیست که بر تن و جان امت آخرالزمان میزند. برخی از اساسیترین ساقورِ روح خبیث در آخرالزمان عبارتند از:
- ساقور سدّ راه وصایت پیامبر(ص) به امام علی بن ابیطالب(ع)
- ساقور تفسیر به رأی قرآن
- ساقور جعل و وضع حدیث و دروغ بستن به رسول خدا(ص)
- ساقور افسانهپردازی در صدر اسلام
- ساقور استکبار بنیامیه و بنی عباس
- ساقور زندقه و فرقهسازی و انشقاق امّت
-ساقور نهضت ترجمه و حجّیت عقل یونانی در فهم معارف اسلامی
- ساقور مهجوریت و ترور اهل بیت پیامبر(ص)
- ساقور عالمان متهتّک و جاهلان متنسّک
- ساقور اشباح الرّجال
- ساقور یورش و ایلغار و محو علم المقامات اسلامی
- ساقور صلاحالدین ایوبی و شیعهکشی
- ساقور امپراطوری عثمانی فروپاشیده
- ساقور تجزیۀ بلاد اسلامی و استثمار امّت
- ساقور وهابیّت و افراطیّون مسلمان
- ساقور تأسیس اسرائیل در فلسطین
- ساقور تفرقه دولتها و ملتهای مسلمان
- ساقور فرقهها و گروههای تکفیری
- ساقور برادرکشی در امّت
- ساقور رها کردن مسألۀ فلسطین توسط سران ممالک اسلامی،بلکه دشمنی با آن.
- ساقور علماءالسلطان و شیوخ العار.
یهودی این چنین در آخرالزمان ساقور زد و تن و جان امّت را جدا کرد؛ میان عالم و آدم اسلامی (تن) با مبدأ عالم و آدم اسلامی(جان) ساقور زد و آنها را جدا کرد. میگویند تن مرکب است؛ وسیله و سبب میشود تا جان در راه دشوار آخرت بر آن قرار گیرد و بدان مسیر را طی کند. لذا در این راه دشوار، جان همواره پاسدار و پاسداشت تن میکند. ساقور روح خبیث یهودی با تفرقه و جدایی تن و جان باعث میشود تا راه آخرت طی نشود و جان در همین خاکدان بماند. زیرا یهودی جز ظاهر همین حیات دنیا را نمیداند و از آخرت غافل است. {یَعلمون ظاهراً من الحیوةِ الدُنیا و هم عن الاخرةِ هم غافلون}، چنانکه فیض کاشانی سروده:
مـرکـب جـان اسـت تـن در راه صـعب آخــرت
در سـفر ناچـار باشـد پاس مـوکب داشتن
گرچه جان آسوده بود از جور تن پیش از سفر
لیک در وی بود پنهان عجب و لاف ما و من
میگویند تن، ابزار و آلت کسب کمالات و فیض علم و فضلاندوزی برای جان است؛ بدون تن، جان کمالاتی نمییابد و نمیتواند به سوی جایگاه ابدی و وطن اصلیاش سیر کند. ساقور روح تاریک یهود، با تفرقهافکنی میان تن و جان، راه را بر کمال طلبی جان انسان میبندد؛ و مانع میشود انسان به سوی وطن اصلیِ ابدی و جاویدانش میل کند و این همان تقاضای یهودی برای دنیا و امتناع از تمنّای حیات ابدی و جاودان پس از مرگ است. چنانکه فیض کاشانی سرود:
گر نبودی تن چسان جان علم و فضل اندوختن
گر نبودی تن چسان جان در جنان کردی وطن
آلـتـی جـان را بــود نـاچـار در کسـب کــمـال
آلت کسب کمال جان است سر تا پای تن
میگویند، مرگ باعث رهایی روح و جان آدمی در سفرش به وطن اصلی است؛ و این با قربانی شدن تن امکانپذیر میشود. آن همه خاکساری، رنج و محنت و عجز و شکیبایی باعث میشود تا جان پخته و دانا و بینا شود و از پس هر امتحانی برآید. لیکن راه عبورش به سوی آخرت و جایگاه اصلیاش، فقط با قربانی شدن تن هموار میشود. یهود با ساقورش، تن و جان را جدا میکند، مبادا تن قربانی جان همراه خویش شود و راه او را هموار کند و جان سبکبار بگذرد. این از مرگ گریزی یهود است و اینکه تمنای مرگ و رهایی جان ندارد. در این معنا فیض کاشانی سروده:
میشـود قــربـان جـان مـا تـن مـا عـاقبـت
فیض چندی صبر کن بر رنج تن ای جان من
یا جایی دیگر سروده:
گران جان نیستم گر من سبک بیرون روم از تن
زمین تا کی توان بودی بیا تا آسمان گردم
در این جهان انسان، ترکیب چهرۀ جان است و غبار تن و با مرگ، پرده از چهرۀ جان آدمی فرو میافتد. پیش از مرگ، جان انسان به لحاظ اصل ترکیب صورت و ماده، وابسته و تختهبند تن اوست. چنانکه حافظ سروده:
حـجاب چهـرۀ جان میشود غبار تنـم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
کـه در سـراچـۀ تـرکـیـب تخـتهبـند تنـم
میگویند میان انسان و جهان پیوستگی و همبستگی هست. به گونهای که از این دو یکی را عالم صغیر و دیگری را عالم کبیر خواندهاند. تنها مرگ است که باعث میشود انسان و جهان یا عالم و آدم از هم گسسته شوند. لذا همان گونه که انسان در جهان تأثیر دارد، جهان هم در انسان تأثیر دارد. ساقور روح یهود میآید تا نسبت انسان را با جهان جدا کند و میان عالم و آدم جدایی افکند تا آدم از عالم بیگانه شود. تنها از این طریق است که روح تاریک یهود قدرت تصرف و تسخیر و استخراج جهان را می یابد، بیآنکه آدمی نسبت به آن تعصّبی بورزد. لذا جهان مانند تن و انسان مانند جان آن است و هر زخمی بر جهان، زخمی بر تن آدمی است و هر غمی بر جان انسان، دردی بر عالم است. چنانکه شیخ شبستری سروده:
ز هــرچـه در جهـان زیـر و بـالاسـت
نـشانش در تـن و جان تو پیداست
جهان چون توست یک شخص معیّن
تو او را گشته چون جان او تو را تن
لذا هرچه تن انسان از طبیعت متمتّع میگردد و باعث کاهش رنج طبیعت میشود، جان آدمی به سوی استواری بیشتر سیر میکند. تا آنجا که خداوند جهان را مسخّر انسان ساخت تا با فدیۀ آن، جان خود را برهاند. لذا ریاضت تن خلاصی جان آدمی است. چنان که شیخ شبستری سروده:
مردن تن در ریـاضت زندگی است
رنج این تن روح را پایندگی است
این ریاضتهای درویشان چراست
کان بلا بر تن، بقای جان ماست
میگویند نسبت شریعت و طریقت، مانند نسبت جسد و روح یا تن و جان است. همانطور که جان برای تجلّی و ظهورش به تن نیاز دارد، طریقت هم برای ظهورش به شریعت نیاز دارد؛ همان گونه که تن بدون جان، لاشهای بی خاصیت است، شریعت هم بدون طریقت احکامی است بدون معنا و افاده. ساقور یهود میآید تا تن و جان را از هم جدا کند تا شریعت و طریقت را متفرق سازد. آنگاه شریعت راه خود را در استواری و سلامت جسم میداند و به طریقت کاری ندارد یا آنرا تخطئه میکند، و طریقت هم راه خود را در پایندگی روح میرود و اصحاب شریعت را به نادانی و قشریّت متهم میسازد؛ به هر صورت راه گم میشود و هر دو گمراه و مقصود یهود حاصل میآید. چنانکه عطار سروده:
تن و جان محو شد از من، ز بهر آنکه تا هستم
حـقیقت بهر دل دارم شریعت بهر تن دارم
به هر روی، وقتی تن و جان را ساقور یهود جدا کرد و تفرقه انداخت و سقّار یهودی وحدت این دو را گرفت، عالم و آدم از هم جدا شد؛ انسان نسبت به جهان بیرحم و وحشی گشت، نسبت به خود هم گرگ شد. آن وقت نتیجه غالب این تفرقه تن و جان آن میشود که عالم و آدم جدا جدا و با هم، از مبدأ عالم و آدم جدا میشود. این قصد پلیدِ روح ناپاک یهود است که میخواهد آدم را از عالم و مبدأ عالم و آدم جدا کند. انسان رفیقان بدی به همراهی انتخاب میکند و زشتکار و بداندیش و بدسگال میشود. هیچ پند و موعظه و نصیحتی، حتی کلام الله هم در او کارگر نمیافتد؛ چرا که این نتیجه جدایی تن و جان است. آدمی راهی ندارد جز آنکه به دم وحدت زنِ شوریده حالان لبیک گوید. چنانکه حافظ سروده:
تا دم وحدت زدی حافظ شوریده حال
خامه توحید کش بر ورق انس و جان
تنها با توحید و نظر توحیدی است که انسان میتواند عود کند به معاد شریف انسانی؛ معادی که وحدتش، وحدت جان و تن است. چنان که مولی الموحدین علی بن ابیطالب(ع) در نهج البلاغه فرمود: " بدانید که این پوست نازک انسان را بر آتش شکیبی نخواهد بود. پس به خود رحم کنید... و رستاخیز پیش میآید؛ آنگاه از قالب گورها... بازشان گیرد و بیرونشان کشد؛ در حالی که همه در جهت امر خداوندی دوانند و به سوی معادشان شتابان... هر آنکه را زمین در درون خود دارد بیرون ریزد. پس خداوند آنان را در پی کهنگی بازآفرینی کند و در پی پراکندگی، اجزایشان را فراهم آورد."
[1] . روح خبیث را میتوان روح نیستخداانگار، روح بشرِ پشت به خدا کرده، روح بشر ارزش کش، روح گورکن خدا، روح مردم عادتزده، روح سیاستمداران کشتارساز، روح جنگ سالاران ویرانگر، روح ابرهاروت و ابرماروت، روح بشر حسرتزده و چنگ برده در آنچه دیگران دارند، روح ارادۀ معطوف به قدرت، روح کینتوزی و نفرت، روح هرج و مرج طلبی، روح پوییدن، روح پوست یکدیگر را کندن، روح جنگافزار ساختن، روح انفجار هستهای و روح... دانست. در آخر روح خبیث همان شیطان است در داستان مفتّش بزرگ فئودور داستایوسکی آمده که سه بار پیشنهاد به مسیح میدهد، تا نان مردم یا ارادۀ مردم یا هویت مردم را در اختیار بگیرد؛ و مسیح هر سه پیشنهاد را رد میکند. ولی بعداً کلیسا هر سه پیشنهاد را میپذیرد.
[2] . این حدیث را کسانی منکر و کسانی ضعیف دانستهاند. مگر حاکم که به شرطی آن را پذیرفته است. این حدیث در صحیحین نیامده است.
[3] . تکس مارس (Texe Marrs ؛ زادهٔ ۱۹۴۴ یک افسر سابق ارتش ایالات متحده آمریکا، نویسنده، و کشیش کلیسای قدرت پیامبری است.
[4] . کاری که امروز تکفیریها با ذبح کردن به نیابت از یهود انجام میدهند.
[5] . بنای یادبود هرم در جایی که نخستین انفجار آزمایشی هستهای در 16 جولای 1945 رخ داد. اعداد در این تاریخ 7/16/1945 با جمع شدن یک به یک، عدد " 33" را میسازند. عدد 33 عالی ترین درجه رسمی ماسونی در مراسم تشریفات فراماسونهای اسکاتلند است. اصل اصطلاح ترینیتی بر تقدیس خدایان در مذاهب سرّی باستان دارد.
[6] . پسر کوچک ( Little boy) لقبی است که به نخستین بمب اتمی داده شد که نیروی هوایی امریکا در 6 آگوست 1945 بر فراز هیروشیمای ژاپن انداخت. مبدعان ایلومیناتی بمب اتم میپنداشتند قتل عام به عنوان یک آیین شیطانی قربانی ساختن انسانهاست و معتقد بودند که انفجار هستهای و فرایند شکافت هستهای یک موجود فوق طبیعی، یک Homonunclus، کوچک مرد/ اصطلاحی برای شروع خلقت آدم/ آدم نخستین، یک نوع Golem خلق میکند. بنابراین یک فرزند دجّال متولد میشود که عصر جدید و نظم جدید جهانی برپا میسازد.