مجموعه آنچه فردید به تفصیل از کلام الله می دانست (1)
سرّ اینکه فردید، کلام الله مجید را بهترین کتاب می داند
جهت تفکر، همواره بسته به آنست که متفکّر، مظهر چه اسمی است و چه تاریخی دارد؟ به عبارتی، حق و باطلِ تفکّر و متفکّر در مظهریّت اسم اوست؛ به نحوی که اگر متفکر مظهر اسم لطف باشد، حقّ در آینۀ لطف تجلّی می کند و باطل می رود و مظاهر قهری در اختصام با مظاهر لطف حقّ اند؛ بلعکس، اگر مظهر اسم قهر باشد، حقّ در آینۀ قهر تجلّی می کند و باطل می آید و مظاهر لطفی در اختصام با مظاهر قهر حقّ اند[1].
بدین ترتیب، تفکّر یا ملتزم کتاب الله است یا غیر ملتزم. آن تفکر ملتزم، هر سخنی را به کلام الله ارجاع میدهد و همواره در سیر از باطل به سوی حق، از قهر بسوی لطف، از نیستِ هست انگاری شده به هستِ نیست انگاری شده، از فانی بالزمان و الوجود به باقی بالزمان و الوجود، از موجود بینی به دیدار وجود، از موهوم به معلوم است. مرجع این سیر، کتاب الله است؛ زیرا همین سیر، سیر در سخن و زبان و به تبع، احوالات و مقاماتی است در کلمات الله، و انسان را به سوی خانۀ وجود می برد. بدین ترتیب، حکمت، در معیّت کتاب الله می آید و قابل تصدیق کلام الله می شود؛ از این قبیل است حکمت اُنسی استیناسی.
تفکّر غیر ملتزم به کتاب الله نه تنها هیچ ارجاعی به کلام الله ندارد، بلکه خود را بی نیاز از آن می داند و رابطۀ کتاب و حکمت، و انبیاء و حکما را قطع میکند و با فخر و تکبّر میگوید: " نحن معاشر الحکماء و لا نحتاج إلی الأنبیاء". اصیل ترین تفکّر غیرملتزم به کتاب الله که تفکر یونانی متافیزیکی است به طاغوت یونانی، عقلانیتِ جهان بنیاد می دهد و عقل متافیزیکی را مُدرِک شناخت آن قرار می دهد. در مرحله ای می خواهد مسأله فنا و بقا را مطرح کند، ولی در دور بی فرجام دیالکتیک می افتد. مرگ حقیقی که رستن از زیر بار زمان فانی است، با وسوسۀ زندگی فانی همواره فراموش می شود؛ لذا این سیر هیچگاه به فنای فانی و بقای باقی نمی انجامد و آدم فانی و عالم فانی اصالت پیدا میکند. در مرحله ای دیگر، همان رشحات فنا و مرگ هم نمی ماند و اساساً فانی و باقی و اختصام آنها می شود مُدرِک و مُدرَک و عالم و آدم نه در سیر بلکه در ضابطۀ وجود کتبی و وجود لفظی بقا می یابد. این ضابطه و دستور مفهومی و ادراکی، وجود را به موجود، عالم و آدم را به صورت کتبی و لفظی درمیآورد و قابل شناسایی یا تصوّر و تصدیق می کند. حتی خدا یا همان مبدء عالم و آدم نیز در صورت ادراکی قابل شناخت و حتی قابل اثبات است!
سرّ اینکه استاد دکتر سید احمد فردید میگوید: « کلام الله کتابی است که دیروز و امروز و همیشه برای من بهترین بوده است»، این است که او متفکّری است که ملتزم به کتاب الله بوده و حکمت را به کتاب الله ارجاع می دهد. بلکه او یک قدم از متفکران گذشته که چنین الزامی داشتند جلوتر می گذارد و علاوه بر اینکه حکمت را به کلام الله ارجاع می دهد مهمتر، کلمات کتاب الله به زبان عربی را به روش اتیمولوژی، تا رسیدن به خانۀ وجود و زبان توحیدی پژوهش میکند. در این روش ممتاز و بی بدیل استاد میگوید: «کار من، از نو خواندن مسایل بعد از غربزدگی است. زبان عربی را از نو خواندم و چنان از نو خواندم که مطالب در آخرالزمان تاریخ روشن می شود- برای خودم روشن شد- و در عین حال مددی و کمکی است اصلاً به زبان عربی و ایمان بیشتری به کلام الله مجید پیدا کردن. خلاصۀ سیر فکری من است. در جای دیگری هر چه جلوتر می رفت آسان دیدم این زبان عربی از حیث کلمات با سنسکریت با لاتینی با یونانی و در مرتبۀ چهارم با فارسی اشتراک دارد. باید بگویم عربی – مبالغه نیست اگر بگویم- برای خودم نصف اش را کمتر نیست که تطبیق کردم. وقتی بنده رفتم از این اصطلاح به معنی لغوی یعنی وجه تسمیه یعنی اتیمولوژی و اشتقاق، باور کنید خودآگاهانه و نه دل آگاهانه معنی وحی آمد به سراغ بنده؛ اگر بنده این اشتقاق کلمات عربی که این اشتراک عجیب پریروزی در این کتاب است این راه را جلوتر نرفته بودم، امروز شاید اعتقاد به کلام الله مجید بصورتی که امروز دارم نمی توانستم داشته باشم. کلام الله مجید به تفصیل می توانم بیان کنم که چیست». (مصاحبه با میبدی سال 58)
در جای دیگری استاد شگفتی دیگری از زبان عربی و کلام الله را بیان میکند: «در خصوص زبان عربی و اعتقاد به پُری آن[2] که گاه کلمه در ثلاثی مثل قَرَأَ، هفت هشت ریشه سانسکریت، هندی قدیم، لاتینی، یونانی و اوستایی( فارسی) دارد... کار بنده عبارت از یک امر ما تقدّم است». ایشان به وضوح حرف آخر را میزند: « مسأله لغت نویسی نیست بلکه سیر است. با این کار بی تردید انقلابی در فرهنگ اسلامی پدیدار خواهد شد و عقدۀ دیرینه از لسان تمام ممالک اسلامی رفع خواهد شد». این حرف آخر را باید از بیّنات تفکر استاد دانست.
در مواجهه با بیّنات کلام استاد، وضع و حال کسانی که به افراط و تفریط رفتند و معدّل تفکر ایشان را فروگذاشتند بکلّی بهم ریخت. برخی که خود را در حلقۀ مریدان و مقلّدان فردید می انگارند، آنرا به شطحیّات استاد و جوشش تفکر او بردند تا بی هیچ زحمتی از تزکیه و تعلیم، مرد شوند و فقط او را تکرار کنند!! برخی دیگر از جمله علماء السلطان و شیوخ العار یا محتسبان شهر و دیانت و زاهدان عالیمقام که سری تکان داده و بر کرسی فهامت جابجا شدند و از آن، حکم به اضلال و شاید اسلام نشناسی و قرآن نفهمی استاد دادند! و مهمتر آن گروه روشنفکران و منورالفکرانی که خود را اصیل و دست پرورده های جلسات فردید می پنداشتند (حال آنکه فردید دست پروده نداشت) و خود را برای انجمنی یا حلقه ای یا محفلی بعد از فردید آماده می کردند. اما در محفل آنها، کلام الله را تحمل نمیکنند و برایشان قرآن، در حالی که پشت به آن دارند فقط، موردی برای قرآن پژوهی است! و نه چیز دیگری؛ پس خنّاسانه گفتند: دیدید انقلاب شد و فردیدِ "عبید قدرت"، برای روحانیون و سیاست مداران چاپلوسی کرده، او اساسا اعتقادی به قرآن ندارد! آنها که همراه و هم رای جریان یهودی و ماسونی و صهیونی بودند با این بیّناتِ تفکر استاد دربارۀ حکمت و کلام الله مجید، بهت زده شدند.{ فَبُهت الذي کَفَر}[3]. انتظار نداشتند و مات و مبهوت شدند؛ پس آنها چه کردند؟
کسانی که بدنبال بودند تا فردید و حکمت استیناسی را بعد از او به آب مضافِ کثیف غربزدگی مخلوط کنند و تفکری اختلاطی بسازند که در آن، مثلا اعتقاد به اسماء الله تاریخی با طاغوتهای بت های ذهنی و خاطرات ازلیِ مشرکانه یکی شود! لذا جریان یهودی و ماسونی و صهیونی که گرد فردید را با کسانی از جنس روشنفکری و منوّرالفکری گرفته بود، از آن تفکر مرگ اندیش و عقل قرآنی فردید، آثاری دلخاه خود تدارک کردند که چون نیک بنگری هدف از نوشتن و گفتن آنها این بود که شبهه اندازد که: ببینید این آثار را از شاگردان و مریدان و همسخنان فردید! این آثار نشان می دهد که تفکر فردید هیچ نسبتی با دیانت اصیل اسلام و قرآن ندارد!! بلکه تفکری سکولار است که دیانتی جهان والایی(cosmopolitanism) ماسونی، از آن می توان دید و با آن می توان دم از جهان بینی زد!
این خط جریان یهودی و ماسونی و صهیونی، بعد از انقلاب و حتی در دهه های اخیر توسط برخی به اصطلاح فیلسوف خوانده شدگان و روحانیون روشنفکر و منورالفکر حوزوی هم ناخودآگاهانه و از روی عادت تکرار شده است! این جریان حلقه ساز می خواستند خود را کلیددار خانه زبان و تفکر فردید جا بزنند؛ خانه ای که هیچ خدایی جز اله هوای نفس یهودی و ماسونی و صهیونی در او نباشد. لذا وقتی بیّنات و اِسناد قرآنی تفکر فردید هویدا شد و به تصریح گفت، کلام الله کتابی است که برای من بهترین بوده است؛ آنها که در دل کفر و نفاق پنهان داشته بودند مأیوس شدند. همانکه، در کلام الله فرمود: { الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشَوهم واخشون} [4]و البته فردید خود گفته که: « اگر تمام خلق با من بد بشوند بشوند، آنچه ایمانم هست میگویم». با همۀ تخریبها، تحریمها و تنگیها، حقیقت آن بود که فردید عالمانه جز از الله نمی ترسد؛ آنهم به ترس آگاهی و مرگ آگاهی و خشیت.
وهم و پندار این یأس زدگان آن بود و فردید بسوی خانه ای اشارت داشت که کلیّت کلیدش توحید بود؛ و در آن به محو موهومِ موضوعیت نفسانی و صحو عقل معلومِ قرآنی می رسید. یأس زدگانِ موهوم پرست چنین خانه ای نمی خواستند و رشته هایشان را پنبه دیدند! کیدشان ضعیف بود؛ پس مکر کردند و مهار کار به عقل یورش و ایلغار آخرالزمان سپردند. با فحّاشی، تهمت، جعل، تحریف و تبدیل، تخفیف و افترا هر چه توانستند عربده کشیدند. همان جریان تبلیغ فردید پیش از انقلاب، اینک بیش از چهل سال است که به جریان تخریب فردید تبدیل شده است؛ با یأس این انجمن، هیچ حلقۀ انحرافی حول تفکر و شخصیت فردید نتوانستند شکل بدهند. هیچ چهره ای با عناوینی چون شاگرد یا مرید یا خلف صالح ظهور نکرد؛ زیرا قبلا فردید با کشاورز خواندن خود، و نه استاد یا معلم، تشت رسوایی مدعیان آتی را به محک این شعر حافظ از بام انداخته بود که سروده:
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
تردید نکنید، این میدان خالی است از مدعی؛ همه از دستِ غیبِ رسوایی می ترسند؛ فقط قرب و بُعد به کلام الله، آنهم بنحوی که فردید آنرا می توانست به تفصیل بیان کند که چیست، معیار قرب و بُعد از فردید بوده و هست. شک ندارم فردید خوابی را که جریان یهودی و ماسونی و صهیونی برایش توهم کرده بود، در بیداری و صحوۀ معاشرت با کلام الله بخوبی معلوم کرد. حلقۀ فردیدیّه یا حلقۀ دانشکدۀ ادبیات یا حلقه تهران یا هر نام دیگری با ردیفی از مدعیان شاگردی و چاکری و محفل نشینی هرگز شکل نگرفت. بردن تفکر به کلام الله مجید و توحید زبان، باطل السّحر جریان یهودی و ماسونی و صهیونی و اعوان و گماشتگان وطنی آنها شد و خدا تفکرِ وُحدانی و وحیانی فردید را حفظ نمود.
همان جریان که از دهۀ چهل گرد فردید فراهم آمده بودند و حلقۀ فردیدیه را ساخته و پرداخته کردند تا برای بعد از فردید در اروپا و ایران، چیزی شبیه حلقه فرانکفورت یا حلقۀ وین دست و پا کنند و حلقه نشینی و تفسیر برأی را بجای تفکر فردید بنشانند. شروع کردند به نوشتن آثاری که گفته میشد متأثر از فردید است! ولی هیچ نسبتی در کار نبود. مثالِ نسبت جویی ژان پل سارتر با مارتین هیدگر شد که سارتر خود و هیدگر را اگزیستانسیالیستهای ملحد می خواند و هیدگر همه جا می گفت این سارتر و اگزیستانسیالیس اش هیچ ربطی به من ندارد! اینجا هم همین وضع تکرار می شد. آسیا در برابر غرب؛ بتهای ذهنی و خاطرۀ ازلی نوشته شد؛ همه به وجد آمدند. عرفان و رندی در شعر حافظ؛ ما و مدرنیته تحریر شد؛ آنطرف تر، آنچه خود داشت؛ غربت غرب نوشتند. سپس یکی امتناع تفکر و فرهنگ دینی؛ زبان و شبه زبان، فرهنگ و شبه فرهنگ را نگاشت. نظیر اینها بسیار آمد که قایل بودند متأثر از تفکر فردید است و در این آثار، فردیدی می ساختند که هیچ نسبتی با دیانت اصیل اسلام و کلام الله مجید ندارد! و یکسره تفکری موهوم و سکولار و دیانتی که از آن نمیتوان دید و دیدار داشت، بلکه فقط دم از جهان بینی میتوانست زد! همه اینها رفتند ولی فردید ماند. سرّش آنست که فردید تعلّق خاطر به کلام الله مجید داشت و "مأنوس" شد و آنها که تقلای مکر به کلام الله داشتند "مأیوس" شدند. حتی کسانی که فردید آنها را پادوی استعمار و مزدور سازمان سیا می خواند، روزی مأمور شده بودند تا فردید را فیلسوف برجسته بخوانند تا در دانشگاه از او یک هیدگرِ ایرانی بسازند و از این جعلیات که پهلوی زیاد داشت، تفاخر کنند. کسان دیگری در این حلقۀ دست ساز جریان اصلی، وسط گیری می کردند و خود را میانجی نشان می دادند، که بس کنید دعوای فردید و سروش و هیدگر و پوپر را؛ اینها دعوای حیدری نعمتی است!
کسان دیگری که ارادتشان قلبی و بی تمنّای هوای نفس بود هم البته، قلیلی در این جمع بودند که دانسته یا ندانسته سعی در همسخنی با فردید داشتند و بعضاً آثارشان بخصوص در ترجمه های انگلیسی زبان از هیدگر یا کتاب غربزدگی قابل توجه بود و جزو مأیوسان از جهتِ قرآنی تفکر فردید نبودند. در آخر،
تفکر اُنسی فردید ماند. سرّ ماندنش تعهد به کلام الله مجید بود و زمان باقی. مدعیان رفتند. سرّ رفتنشان تعهد به جریان یهودی و ماسونی و صهیونی و زمان فانی، قدرت و ثروت و شهرت و زینت ظاهر حیات دنیا با غفلت از آخرت بود.
[1] ) از همین جاست که دولتی مظهر اسم قهر و دولت الشیطان ( امریکا) میشود، ولی خود را مظهر خیر و لطف و مخالفش (ایران) را محور شرّ و قهر می خواند!
[2] ) این "پُری" اشاره به صمدیّت زبان عربی و اصلا کلام الله مجید است.
[3] ) سوره بقره/ آیه 258
[4] ) سوره مائده/ آیه 3